مریم فضائلی ، خبرنگار گروه فرهنگ : پنج قرن پیش، بارتولومئو برتا، اسلحهساز اهل ونیز کارش را شروع کرد. آن زمان حتی خبری از برق هم نبود، چه برسد به سینما! اما او وسیلهای ساخت که با هر بار استفاده از آن سرنوشت تازهای رقم بخورد. چیزی شبیه به اثر پروانهای. اتفاق کوچکی که میتواند سالها بعد نتایج بزرگی بسازد. ساختن همان اسلحه هم شبیه همین است؛ فشردن یک ماشه کافی است تا زندگی آدمهای زیادی برای همیشه تغییر کند و داستانی تازه آغاز شود. این بار اما تصمیم یک اسلحهساز ایتالیایی در ۵۰۰ سال پیش، الهامبخش روایتی شده که امروز ما را به تماشای سریالی به نام «برتا» مینشاند؛ داستانی که همهچیزش حول همان اسلحه میچرخد.
«برتا» در ژانر پلیسی ساخته شده؛ ژانری که ذاتاً پتانسیل بالایی برای جذب مخاطب دارد. قتل، تعقیب، راز، تعلیق، کشف حقیقت و مواجهه با آدمهای مختلف پررمزوراز، همه ابزارهایی هستند که اگر درست کنار هم چیده شوند، میتوانند مخاطب را تا آخرین دقیقه نگه دارند. از طرفی همین ژانر به همان اندازه مستعد افتادن در دام کلیشه است. مهم نیست چه اتفاقی روایت میشود، مهم این است که «چطور» روایت میشود؛ زاویه دید، ریتم، پرداخت شخصیتها و میزان تمرکز بر خط اصلی داستان، تعیین میکند با اثری ماندگار طرفیم یا محصولی آشنا و تکراری.
«برتا» شروع امیدوارکنندهای داشت. روایت از زاویه دید یک پلیس شکل میگیرد و ما نهفقط با پروندههایش، بلکه با زندگی شخصیاش هم همراه میشویم؛ مردی که همسرش را از دست داده و درگیر رابطهای پیچیده و حساس با پسرش است. این انتخاب میتوانست لایههای انسانی جذابی به داستان اضافه کند؛ پلیسی که میان وظیفه و عاطفه، میان قانون و گذشته شخصیاش، مدام در کشمکش است. آغاز قتلهای زنجیرهای هم موضوعی بود که میتوانست تعلیق قابلقبولی بسازد. تلاش پلیس برای پیداکردن ربط میان قتلها، سرنخها و نزدیکشدن به یک الگوی مشترک، همان موتور محرکی است که انتظار داریم داستان را بهدرستی جلو ببرد.
اما مشکل از جایی شروع میشود که سریال نمیتواند تمرکزش را حفظ کند. بهجای اینکه خط اصلی، یعنی همان پرونده قتلها به شکل منسجم و پلهپله پیش برود، مدام با خردهداستانهای متعدد قطع میشود. ما با داستان پلیس و پسرش روبهرو هستیم، رابطه او با همسر ازدسترفتهاش را میبینیم، هفت قتل را دنبال میکنیم، وارد روابط او با همکارانش میشویم، سراغ صاحب اسلحه میرویم، ماجرای عاشقانه پسر و دختری دیگر را میبینیم، به گذشتهای میرسیم که پدر یکی از شخصیتها به دست پلیس کشته شده، با خانواده صاحب اسلحه همراه میشویم و حتی وارد داستان همسایه پلیس میشویم. تعدد این خطوط روایی، بهجای اینکه جهان سریال را غنیتر کند، باعث پراکندگی شده است. مخاطب مدام از شاخهای به شاخه دیگر پرتاب میشود، بیآنکه فرصت کند روی یک مسیر مشخص متمرکز بماند. نتیجه این میشود که تعلیق پرونده قتلها که باید قلب تپنده سریال باشد کمرنگ میشود و هیجان کار مثل یک نمودار سینوسی بالا و پایین میرود. هر بار که داستان به نقطهای حساس نزدیک میشود، یک خردهروایت دیگر وارد میشود و ضرباهنگ را میشکند.
در واقع «برتا» بیش از آنکه از کمبود ایده رنج ببرد، از وفور ایده ضربه میخورد. انگار نویسندگان نمیخواستند هیچ امکانی را از دست بدهند و همین باعث شده تمرکز اثر از دست برود. در یک سریال پلیسی، انسجام روایی و کنترل اطلاعات، مهمترین ابزارها برای حفظ کشش هستند. وقتی این انسجام جای خود را به پراکندگی میدهد مخاطب بهجای درگیرشدن با معمای اصلی، در میان خردهقصهها سردرگم میشود.
بااینحال نمیتوان انکار کرد که «برتا» ظرفیتهای قابلتوجهی دارد؛ چه در انتخاب ژانر، چه در ایده مرکزی اسلحهای که گذشته و حال را به هم وصل میکند و چه در امکان پرداختن به زندگی شخصی یک پلیس آسیبدیده. اگر این ظرفیتها در خدمت یک خط داستانی متمرکزتر قرار میگرفتند، شاید نتیجه اثری منسجمتر و تأثیرگذارتر میشد. «برتا» نمونهای است از سریالی که خوب شروع میشود، جهان پرامکانی میسازد، اما در مدیریت این جهان دچار اشتباه میشود.
شماره ۴۶۵۸ |
صفحه ۵ |
فرهنگ و هنر
دانلود این صفحه
میان باروت و بلاتکلیفی












