عاطفه جعفری ، دبیر گروه فرهنگ : سریال «برتا» تا اینجای کار به ایستگاه پخش قسمت هفدهم رسیده و حالا میتوان با فاصلهای نسبی، تصویری روشنتر از نقاط قوت و ضعف آن ارائه داد. مجموعهای که در قسمتهای ابتدایی، شروعی قابلقبول و حتی امیدوارکننده داشت و توانست مخاطب را با یک فضای پلیسی و معمایی درگیر کند، اما هرچه جلوتر رفت، بهویژه در نیمه دوم، با چالشهای روایی و ساختاری بیشتری روبهرو شد؛ چالشهایی که حالا در آستانه قسمتهای پایانی، بیشتر به چشم میآیند. در پنج تا شش قسمت نخست، «برتا» موفق شد ریتمی مناسب و تعلیقی نسبتاً مؤثر ایجاد کند. معرفی شخصیتها بهتدریج انجام شد و گره اصلی داستان به شکلی طراحی شده بود که کنجکاوی مخاطب را برانگیزد. فضای پلیسی اثر، با استفاده از لوکیشنهای شهری و فضاسازی نسبتاً تیره، حس یک پرونده پیچیده و چندلایه را منتقل میکرد. همین موضوع باعث شد بسیاری از مخاطبان در همان هفتههای اول، سریال را جدی بگیرند و آن را دنبال کنند. به بیان دیگر، سریال در شروع، وعده یک درام جنایی پرکشش را میداد؛ وعدهای که تا حدی در قسمتهای ابتدایی محقق شد. اما از میانه راه، نشانههایی از ضعف در انسجام فیلمنامه آشکار شد. گرههای فرعی که قرار بود به تقویت خط اصلی داستان کمک کنند، بعضاً بدون پرداخت کافی رها شدند یا کارکرد مشخصی در پیشبرد روایت نداشتند. برخی شخصیتها که در ابتدا با ابهام و جذابیت معرفی شده بودند، بهمرور به تیپهایی کمعمق تبدیل شدند و انگیزههایشان آنطور که باید، روشن و باورپذیر باقی نماند. این مسئله بهویژه در یک اثر پلیسی که در آن منطق درونی و جزئیات روایی اهمیت زیادی دارد، آسیبزننده است.
یکی از مهمترین باگهای روایی «برتا» را میتوان در نحوه طراحی روابط علت و معلولی میان اتفاقات دانست. در یک درام جنایی، هر کنش باید پیامدی دقیق و منطقی داشته باشد و هر کشف تازه، نتیجه مسیری باشد که پیشتر طی شده است. اما در این سریال، گاهی شاهد پرشهایی هستیم که بدون زمینهچینی کافی رخ میدهند؛ اتفاقاتی که بیشتر از آنکه محصول یک روند طبیعی باشند، شبیه تصمیمهای لحظهای برای جلو بردن داستان به نظر میرسند. این موضوع باعث میشود مخاطب احساس کند برخی گرهها نه از دل روایت، بلکه با دخالت مستقیم نویسنده باز یا ایجاد شدهاند. داستان تا قسمت هفدهم به نقطهای رسیده که عامل اصلی اتفاقات مشخص شده، اما گرههای اصلی روایت همچنان بهطور کامل باز نشده و ابهامها پابرجاست.
با نزدیک شدن به قسمتهای پایانی و باز شدن تدریجی گرهها، این ضعفها بیشتر به چشم میآید، زیرا در پایانبندی هر اثر معمایی، مخاطب انتظار دارد پاسخها دقیق، منسجم و قانعکننده باشند. اگر در طول مسیر، نشانهها بهدرستی کاشته نشده باشند یا برخی خطوط داستانی نیمهکاره رها شده باشند، جمعبندی نهایی نمیتواند رضایت کامل ایجاد کند. در «برتا» نیز با وجود آنکه تلاش شده بسیاری از ابهامها توضیح داده شود، اما به دلیل همان باگهای پیشین، برخی پاسخها دیرهنگام یا ناکافی به نظر میرسند. در حوزه کارگردانی نیز میتوان گفت سریال ظرفیت بیشتری برای پرداخت بصری و هدایت بازیها داشته است. فضای پلیسی، امکان خلق میزانسنهای خلاقانه و استفاده از قاببندیهای معنادار را فراهم میکند؛ اما در بسیاری از سکانسها، اجرا محافظهکارانه و تلویزیونی باقی مانده است. برخی موقعیتهای دراماتیک که میتوانستند با ضرباهنگ و طراحی دقیقتر، تأثیر عاطفی بیشتری بگذارند، به شکلی خنثی از کنارشان عبور شده. این موضوع بهویژه در سکانسهای بازجویی یا لحظات اوج داستان محسوستر است؛ جایی که انتظار میرود تنش به بالاترین حد برسد. از سوی دیگر، بازی بازیگران در مجموع قابل قبول است، اما شخصیتپردازی نابرابر باعث شده برخی نقشها فرصت درخشش بیشتری داشته باشند و برخی دیگر صرفاً در خدمت پیشبرد روایت باقی بمانند. در یک سریال معمایی موفق، حتی کاراکترهای فرعی نیز باید هویت مستقل و تأثیرگذار داشته باشند، زیرا هرکدام میتوانند قطعهای از پازل نهایی باشند. در «برتا» اما گاهی احساس میشود بعضی شخصیتها تنها برای پر کردن خلأهای مقطعی وارد داستان شدهاند. با این حال، نمیتوان منکر نقاط قوت سریال شد. «برتا» در مقایسه با بسیاری از تولیدات همژانر، جسارت ورود به یک روایت پلیسی نسبتاً پیچیده را داشته و تلاش کرده از کلیشههای ساده فاصله بگیرد. همین تلاش قابلتقدیر است، همچنین شروع قدرتمند آن نشان داد ایده اولیه ظرفیت بالایی داشته است. اگر این ایده با فیلمنامهای منسجمتر و بازنویسی دقیقتر همراه میشد، میتوانست به یکی از آثار شاخص این ژانر تبدیل شود. در کنار اینها، باید به فضاسازی سریال هم اشاره کرد؛ فضایی که در بسیاری از سکانسها توانسته حس تعلیق و ناامنی را منتقل کند. انتخاب لوکیشنها، استفاده از فضاهای شهری کمتر دیدهشده و پرهیز از رنگبندیهای شاد و خنثی، به شکلگیری اتمسفری کمک کرده که با حالوهوای یک درام پلیسی همخوان است. این هماهنگی میان فضا و ژانر، یکی از امتیازاتی است که باعث میشود «برتا» همچنان قابل دفاع باقی بماند. از سوی دیگر، تلاش برای چندلایه کردن روایت و پنهان نگهداشتن برخی اطلاعات تا قسمتهای پایانی، نشان میدهد سازندگان به هوش مخاطب احترام گذاشتهاند و قصد نداشتهاند داستانی کاملاً خطی و قابل پیشبینی ارائه دهند. همین پیچیدگی نسبی، اگرچه در جاهایی به باگهای روایی همراه شده، اما در اصل نشاندهنده جاهطلبی اثر است. «برتا» نمیخواهد صرفاً یک پرونده ساده با مجرم مشخص باشد؛ میکوشد شبکهای از روابط، انگیزهها و رازهای درهمتنیده را ترسیم کند. همچنین نمیتوان از نقش موسیقی و طراحی صدا چشمپوشی کرد؛ عناصری که در برخی سکانسها بهدرستی در خدمت ایجاد تعلیق قرار گرفتهاند. سکوتهای بهموقع، ضرباهنگ کنترلشده در لحظات حساس و استفاده حداقلی اما مؤثر از موسیقی، نشان میدهد تیم سازنده در این بخشها دقت داشته است. اگر این دقت در تمام لایههای فیلمنامه نیز جاری میشد، نتیجه نهایی یکدستتر و تأثیرگذارتر بود.
در مجموع، این سریال را میتوان تجربهای قابل اعتنا در ژانر پلیسی دانست؛ اثری که با وجود کاستیها، نشان میدهد هنوز امکان تولید سریالهایی با ایدههای بلندپروازانه در این فضا وجود دارد. شاید مهمترین دستاورد آن، همین جسارت در انتخاب مسیر باشد. مسیری که اگر در آثار بعدی با فیلمنامهای محکمتر، بازنویسیهای جدیتر و کارگردانی دقیقتر همراه شود، میتواند به شکلگیری نمونههایی ماندگارتر در این ژانر منتهی شود. در نهایت، «برتا» نمونهای است از سریالی که با شروعی خوب توانست انتظارات را بالا ببرد، اما در مسیر، به دلیل باگهای روایی و ضعف در انسجام ساختاری، بخشی از آن ظرفیت را از دست داد. حالا که به قسمتهای پایانی نزدیک شده و گرهها در حال باز شدن هستند، بیش از هر زمان دیگری اهمیت یک پایانبندی دقیق و قانعکننده احساس میشود. اگر جمعبندی نهایی بتواند تا حدی کاستیهای مسیر را جبران کند، شاید تصویر کلی اثر در ذهن مخاطب تعدیل شود؛ اما در هر صورت، این تجربه نشان میدهد که در آثار معمایی و پلیسی، بیش از هر چیز، استحکام فیلمنامه و دقت در جزئیات تعیینکننده است. کارگردانی خلاق و هدایت دقیق بازیگران نیز میتواند این استحکام را تقویت کند؛ عناصری که اگر در کنار هم قرار بگیرند، نتیجه نهایی بسیار متفاوت و ماندگارتر خواهد بود.












