مریم فضائلی- محمدحسین سلطانی، گروه فرهنگ: 26 دی، روزی است که در تقویم بهعنوان سالگرد خروج محمدرضا شاه از ایران ثبت شده؛ اما برای نسلی که دهه هشتاد و نود را زندگی کرده، این تاریخ بیشتر شبیه یک تیتر خشک تاریخی است تا یک تجربه زیسته. برای خیلی از جوانها و نوجوانهای امروز، «روزهای آخر حکومت پهلوی» مجموعهای از روایتهای پراکنده است؛ روایتهایی که معمولاً یا خیلی نوستالژیک هستند یا خیلی خشمگین، یا آنقدر کلیاند که نمیشود با آنها ارتباط برقرار کرد. اگر پدر و مادر شما متولد دهه ۴۰ یا اوایل ۵۰ باشند، احتمالاً یکبار یا چندبار از آنها درباره آن روزها پرسیدهاید. از صفها، از شلوغی خیابانها، از ترس و هیجان، از امید یا بلاتکلیفی. اگر هم نپرسیده باشید، حتماً از اطراف شنیدهاید: «آن موقع اینجوری نبود!»، «دوران شاه همه چیز بهتر بود!»، «مردم اینقدر تحتفشار نبودند!». جملههایی که شبیه جوابند، اما در واقع سؤالهای بیشتری پشتشان خوابیده. مسئله اینجاست که هیچکدام از ما ماشین زمان نداریم. نمیتوانیم به دیماه ۵۷ برگردیم، در خیابانها قدم بزنیم، با مردم حرف بزنیم، ترسها و امیدهایشان را لمس کنیم و بعد با خیال راحت بگوییم «واقعیت این بود». اما یک چیز را داریم: روایت. روایتهایی که اگر درست انتخاب شوند، میتوانند ما را به حالوهوای آن روزها نزدیک کنند؛ نه برای صدور حکم، بلکه برای فهمیدن.
این گزارش به مناسبت ۲۶ دی، سراغ کتابها و مستندهایی رفته که تلاش کردهاند آن ماههای آخر حکومت پهلوی را روایت کنند؛ آثاری که زاویه دیدشان فقط از بالا یا فقط از پایین نیست، فقط شعار نمیدهند و فقط حسرت آن روزگار را نمیخورند. آثاری که میشود با آنها همراه شد، سؤال پرسید، مکث کرد و حتی مخالفت داشت. قرار نیست اینجا به شما بگوییم «باید چه فکری بکنید.» قرار است با هم ببینیم چه دوربینی، با چه فاصلهای و کدام زاویه میتواند تصویری منصفانهتر از آن روزها بسازد. اگر نوجوانید یا جوان، این متن دعوتی است برای دیدن و خواندن؛ برای اینکه قبل از قبول یا رد هر روایت، خودتان هم یکبار به آن زمان نزدیک شوید. شاید نه با ماشین زمان، اما با روایتهایی که خواندنشان حتماً بهدوراز ضرر است و هنوز میشود به آنها اعتماد کرد.
و بشنویم از زبان دوست
اگر یک دوستِ خیلی نزدیک، سالها بعد از یک ماجرای مهم، شروع کند به حرفزدن، چقدر حرفش را جدی میگیریم؟ دوستی برای ما فقط همصحبتی نیست؛ دوست یعنی کسی که رازها را میداند، پشت پردهها را دیده و چیزهایی شنیده که بقیه نه. حالا تصور کنید این «دوست»، نزدیکترین آدم به شاه یک کشور باشد. کسی که نهفقط در لحظههای رسمی که در خلوت، پشت میز غذا و در تصمیمهای محرمانه حضور داشته است.
کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» نوشته حسین فردوست، دقیقاً از همین زاویه روایت میکند: از زبان دوست شاه. فردوست از کودکی کنار محمدرضا پهلوی بوده؛ دوستیای که به انتخاب رضاخان شکل گرفت و با همدرس شدن در کالج «لهروزه» سوئیس جدیتر شد و تا آخرین روزهای حکومت پهلوی ادامه پیدا کرد. او فقط یک رفیق قدیمی نبود؛ فردوست به «چشم و گوش» شاه تبدیل شد و در رأس «دفتر ویژه اطلاعات»، مهمترین نهاد اطلاعاتی شخصی شاه، بر ساختار امنیتی و سیاسی کشور نظارت داشت.
اهمیت این کتاب برای نسل امروز، نه در حجم اطلاعاتش، بلکه در زاویه دیدش است. اینجا نه با شعار طرفیم، نه با حسرت روزهای گذشته. فردوست نه از بیرون حکومت که از دل آن حرف میزند؛ از مناسبات قدرت، از ترسها، از دخالتها و از تصمیمهایی که گاهی سرنوشت یک کشور را تغییر میدادند. او تصویری میدهد که برای نوجوان و جوان امروز قابللمستر است، چون بهجای آنکه زاویه دیدش روی مسائل و مفاهیم غیرقابللمس باشد، از آدمها حرف میزند.
یکی از بخشهای مهم کتاب، روایت روزهای پایانی حکومت پهلوی و سردرگمی در رأس قدرت است. فردوست در جایی از کتاب، درباره حضور ژنرال هایزر، نماینده آمریکا در ایران، مینویسد؛ حضوری که حتی شاه هم از جزئیاتش بیخبر بوده است: «من از ورود هایزر اطلاع نداشتم و محمدرضا نیز اطلاعی نداشت. بعدها از طریق گارد شنیدم که بدرهای به محمدرضا اطلاع داده که هایزر بیست روز است در تهران است...» همین چند خط، حالوهوای آن روزها را منتقل میکند؛ روزهایی که حتی پادشاه کشور هم در بیخبری و تردید بهسر میبرد و تصمیمها جای دیگری گرفته میشد.
البته خاطرات فردوست فقط درباره شاه نیست. او از سازوکار ساواک، از نحوه گزارشنویسی مطابق میل شاه، از نقش آمریکا و انگلیس در انتخاب نخستوزیران و حتی از چهرههایی میگوید که اسمشان هنوز هم در بحثهای تاریخی شنیده میشود. روایت او گاهی انتقادی است، گاهی توجیهگر و همین دوگانگی است که کتاب را خواندنی میکند.
ممکن است بپرسیم: آیا میشود به حرفهای دوست شاه اعتماد کرد؟ پاسخ ساده نیست. اما دقیقاً به همین دلیل خواندن این کتاب مهم است؛ چون یک روایت مطلق ارائه نمیدهد، بلکه تکهای از پازل آن روزهاست. تکهای که اگر کنار روایتهای دیگر قرار بگیرد، به ما کمک میکند بدون شعار و بدون اجبار، به آن روزها نزدیکتر شویم و خودمان قضاوت کنیم.
شاهی که مجبور شود ملیتش را انکار کند شاه نیست!
«شاه که باطناً اطرافیان فرح را دوست نداشت، متوجه شده بود رفتار و کردار من طور دیگری است و زیاد با فرح و دوستانش جوشش ندارم، این بود که به من توجه مخصوص داشت. در گردشهای خصوصی وقتی تنها در دریا قدم میزد، مرا با خود میبرد.» این جملات احمدعلی مسعودانصاری پسرخاله فرح پهلوی است در کتاب خاطراتش. البته این قدمزدنهای هرازچندگاهی با محمدرضا تنها مراودات نزدیکش با خاندان پهلوی نیست. احمدعلی در دهه پنجاه حشر و نشرش با محمدرضا و همسر و فرزندانش بیشتر میشود و این مراوده تا جایی پیش میرود که تا چندین سال پس از خروج شاه از کشور، میشود امینِ محمدرضا و رضای جوان و اسناد مالی خانواده پهلوی میافتد در دستش، کار حتی تا جایی پیش میرود که پسرخاله مادر میشود مسئول دفتر بازمانده خاندان پهلوی و مدعی پادشاهی. شاه که در مصر تمام کرد، مسعود انصاری یک وعده به شاهزاده داد: «اگر نمیتوانی امپراتوری سیاسی داشته باشی، من به تو یک امپراتوری اقتصادی میدهم.» مسعودانصاری تا سال 68 خانهزاد پهلویها میشود و بهخاطر تحصیلاتش در رشته اقتصاد چرتکهانداز پولهایی میشود که به قول او چمدان چمدان از ایران بیرون رفت و املاکی که متر به متر خارج از کشور خریداری شده و میشد. مسعود انصاری برای رضا، بانکی تأسیس کرد و بسیاری از اعضای دربار که از کشور خارج شده بودند در این بانک سرمایهگذاری کردند. در کنار اینها مسعود انصاری چند شرکت را به نام رضای جوان میزند. همه چیز برای جامعه خارجنشین عالی پیش میرود. رضا سرمایهگذاریهای مالی را که از ایران خارج کرده به لطف مسعودانصاری چندبرابر میکند؛ اما ناگهان یک اتفاق همه چیز را بر هم میزند. پولهای مردم بین اعضای خاندان پهلوی جنگی به راه میاندازد و کار به دادگاه فدرال کشیده میشود. ماجرا ازاینقرار است که بنا بر گفتههای انصاری قرار میشود شرکتهای خریداریشده با پول مردم به نام انصاری بخورد تا برخی از قواعد مالیاتی کنار برود و حساسیتها روی رضا کاهش پیدا کند، از طرفی بهتر بود اختیارات تفویض به رضای بیتجربه نشود. در کتاب «من و خاندان پهلوی» ماجرای این درگیری مالی بر سر پولهای مردم ایران اینطور روایت میشود، روایتی که در نهایت در آن رضا پهلوی مجبور به انکار ملیت ایرانی خود میشود: «رضا پهلوی ادعا کرده بود که تمامی شرکتهای سرمایهگذاری و تجاری (که با پول ملت به راه افتاده بودند) متعلق به انصاری است و پولهای ایشان طی چند سال گذشته به حساب این شرکتها واریز شده، پس تا روشنشدن وضعیت، کلیه حسابهای این شرکتها و حسابهای انصاری توقیف شود. دامنه این اختلافات بهاندازهای بالا گرفت که در مطبوعات و خبرگزاریهای غرب نیز بازتاب پیدا کرد؛ شدت این درگیری تا بدان حد بود که رضا پهلوی برای پیشبرد دعاوی خود در دادگاه فدرال آمریکا مجبور به انکار ملیت ایرانی خود شود.»
دژاوو 28 مرداد
در کنار این کتاب، چند ده کیلومتر آنطرفتر از محل زندگی مسعودانصاری، ماروین زونیس در شیکاگو کتابی را با نام «شکست شاهانه» مینویسد. زونیس با آنکه اقتصاد خوانده بود؛ اما تمرکزش را روی روانکاوی گذاشت و تجمیع دو علاقهاش شد، کتابی که دلایل روانکاوانه سقوط پهلوی و رفتن شاه را بررسی میکرد. شکست شاهانه تمرکزش را روی شخصیت محمدرضا پهلوی میگذارد و افسردگی محمدرضا را در ماههای پایانی حکومتداری شرح میدهد. زونیس میگوید عواملی همچون سرطان گرفتن او، قطع حمایتهای خارجی در ماههای پایانی، فاصله از تصویری که درباره ابهت شاهانهاش ساخته بودند با چیزی که در ذهن مردم بود و البته بیاعتمادی به اطرافیان را از دلایل شکست محمدرضا پهلوی میداند. زونیس برای شرح منطق فرضیه خود به ماجرای خروج شاه در 28 مرداد اشاره میکند و میگوید شخصیت محمدرضا به شکلی بود که گمان میکرد با خروجش از کشور میتواند بهواسطه قدرتهای خارجی قدرت را بازگرداند و بر همین اساس خود را دائماً از درون معادلات سیاسی کنار میگذاشت، هرچند که در نهایت تاریخ او را از میان صفحاتش کنار زد.
وقتی دوربین به لحظه رفتن نزدیک میشود
اگر قرار باشد حالوهوای روزهای آخر حکومت پهلوی را بدون اغراق و شعار لمس کنیم، مستند یکی از بهترین انتخابهاست؛ مخصوصاً وقتی پای تصویر وسط باشد. «فرار با پرواز شماره ۲۶» از آن مستندهایی است که وقت زیادی از شما نمیگیرد، اما میتواند شما را دقیقاً به همان لحظهای ببرد که همهچیز در حال فروپاشی است. این مستند ۳۰ دقیقهای، به کارگردانی محمدحسین آئینی، روی یکی از مهمترین و البته پرحاشیهترین لحظههای تاریخ معاصر ایران دست میگذارد؛ فرار محمدرضا پهلوی از ایران. نه با روایتهای تکراری و توضیحهای طولانی، بلکه با تکیه بر تصاویر آرشیوی؛ تصاویری که بخش قابلتوجهی از آنها برای نخستینبار دیده میشوند و همین، «فرار با پرواز شماره ۲۶» را از بسیاری روایتهای مشابه متمایز میکند.
مستند تلاش میکند بهجای قضاوت، فضا بسازد. دوربین به روزهای آخر نزدیک میشود؛ به اضطراب، بلاتکلیفی و تقلاهای نهایی یک حکومت برای حفظ قدرتی که بخش بزرگی از جامعه دیگر آن را نمیخواست. اینجا شاه نه در مقام یک تیتر تاریخی، بلکه در قابهایی دیده میشود که تردید، شتاب و پایان را همزمان در خود دارند. برای نوجوانها و جوانهایی که تصویر روشنی از آن روزها ندارند، مستند «فرار با پرواز شماره ۲۶» میتواند یک نقطه شروع مناسب باشد. مستندی کوتاه، قابلفهم و کمادعا که بدون تحمیل نتیجه، اجازه میدهد مخاطب خودش فضا را ببیند و حس کند. گاهی برای نزدیکشدن به تاریخ، لازم نیست همهچیز را توضیح داد؛ کافی است دوربین را در جای درست قرار داد.
وقتی دوربین فقط تماشاگر است
اگر بخواهیم به روزهای انقلاب ۵۷ نزدیک شویم، نه از زاویه تحلیلهای بعدی، بلکه درست از دل خیابان، مستند «برای آزادی» یکی از مهمترین انتخابهاست. این فیلم ۱۱۱ دقیقهای به کارگردانی حسین ترابی، تنها یک روایت تاریخی نیست؛ ثبت زنده لحظههایی است که هنوز معنایشان کامل نشده بود و کسی نمیدانست پایانشان دقیقاً کجاست. «برای آزادی» فاصله آتشسوزی سینما رکس آبادان در مرداد ۵۷ تا برگزاری انتخابات فروردین ۵۸ را دنبال میکند؛ مسیری پرتنش، شلوغ و پر از تغییر. دوربینی که ترابی در اختیار دارد، نه دنبال قهرمانسازی است و نه میزانسنهای ازپیشطراحیشده. اینجا دوربین بیش از هر چیز شاهد است؛ شکارچی لحظههایی که خودشان اتفاق میافتند، بدون دخالت و هدایت فیلمساز.
ارزش این مستند فقط به آرشیوش محدود نمیشود. «برای آزادی» ساختار دارد و روایتش را بهصورت زمانی پیش میبرد، اما درعینحال تلاش میکند نگاهش را منسجم و تا حد ممکن بیطرف نگه دارد. مهمتر از همه، این فیلم آگاهانه درباره مردم است. مردمی که بار اصلی انقلابها را به دوش میکشیدند. سیاستمداران، چهرههای رسمی و تصمیمگیران در حاشیهاند و خیابان، تظاهرات و جمعیت در مرکز قاب قرار دارند. همین انتخاب، فاصله عمیق میان حاکمیت و مردم را بیواسطه نشان میدهد.
شاید به همین دلیل است که سالها بعد، «مارک کازینز» این مستند را در فهرست 10 فیلمی قرار داد که دنیا را تکان دادند. «برای آزادی» توضیح نمیدهد، نتیجهگیری نمیکند و حکم صادر نمیکند؛ فقط نشان میدهد و گاهی برای فهم یک دوره تاریخی، همین کافی است.
وقتی روایت میخواهد همهچیز را بگوید
در میان مستندهایی که سراغ تاریخ معاصر میروند، «ارثیه پدری» ساخته محمدحسین نقویان ایده وسوسهبرانگیزی دارد. پیوند زدن تاریخ پهلوی با سینمای ایران؛ استفاده از تیزرها و گفتار متن فیلمهای موج نو و آثار فیلمفارسی و قرار دادن آنها کنار وقایع سیاسی، در نگاه اول ایدهای خلاقانه و جذاب است. انگار فیلم میخواهد بگوید تاریخ فقط در کاخها و خیابانها نگذشته، روی پرده سینما هم جریان داشته است. اما مشکل دقیقاً از جایی شروع میشود که فیلم میخواهد همهچیز را با هم بگوید. «ارثیه پدری» حدود ۱۲۰ دقیقه زمان دارد و این زمان، بهجای تمرکز روی یک ایده مرکزی، صرف عبور شتابزده از انبوهی از وقایع میشود؛ از کودتای ۲۸ مرداد و کاپیتولاسیون گرفته تا جشنهای هنر شیراز، حادثه فیضیه، تبعید امام، خروج شاه و بازگشت امام خمینی. هر کدام از اینها میتوانست موضوع یک مستند مستقل باشد، اما اینجا فقط از کنارشان رد میشویم. بااینحال، چون به شاخههای زیادی چنگ میزند، میتواند در یک نگاه کلی اطلاعات زیادی بدهد.
فیلم بیشتر روایت میکند و ما میفهمیم چه اتفاقی افتاده و کمتر به سراغ چرایی اتفاقات میرود. اصرار بر خط سیر تاریخی و استفاده گسترده از آرشیو، حتی تصاویر و صداهایی که کمتر دیده و شنیده شدهاند، باعث شده فیلم نفس بکشد، اما عمیق نشود. در این میان، استفاده درست از تیزرهای سینمایی و صدای آشنای ناصر طهماسب، تنها عناصریاند که مخاطب را تا پایان همراه نگه میدارند؛ هرچند تکرار همین صدا هم بهتدریج خستهکننده میشود. مهمتر از همه، مسئله نگاه است.











