علی چاهخوزاده، خبرنگار: کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ فقط نه یک رویداد سیاسی، بلکه زخم عمیقی بر تاریخ معاصر ایران است. سقوط دولت ملی دکتر مصدق، بازگشت سلطه بیگانگان بر نفت و سرکوب نیروهای ملی، همه از پیامدهای آن روز شوم بود. اما در دل این تراژدی نامهایی وجود دارد که کمتر شنیدهایم. چهرههایی که بهرغم نقشآفرینی در مقاومت در برابر کودتا، در حافظه عمومی کمرنگ ماندهاند. یکی از برجستهترین این نامها سیدمحمود سخایی است؛ افسری که در راه دفاع از نهضت ملی به شهادت رسید و به نخستین قربانی نظامی کودتا بدل شد.
سخایی در سال ۱۲۹۲ در شهر کاشان به دنیا آمد. او از همان جوانی راه نظامی را برگزید و با پشتکار و انضباطی مثالزدنی در ردههای ژاندارمری و شهربانی رشد کرد. همکارانش او را افسری باهوش، میهندوست و جدی در کار میدانستند. در دوران اوجگیری نهضت ملی شدن نفت ایران، سخایی به ریاست شهربانی کرمان منصوب شد. این مأموریت برای او یک فرصت معمولی شغلی نبود، بلکه تبدیل به میدانی برای نشان دادن تعهد ملی و سیاسیاش شد.
کرمان در آن سالها یکی از مراکز حساس سیاسی بود. شبکههای وابسته به دربار و بیگانگان در این شهر فعال بودند و از هر فرصتی برای ضربه زدن به دولت مصدق استفاده میکردند. در چنین فضایی، سخایی در مقام رئیس شهربانی با قاطعیت در برابر مخالفان نهضت ایستادگی میکرد. او نه تنها نظم شهری را حفظ میکرد، بلکه تلاش داشت مانع نفوذ عوامل کودتاچیان شود. همین سرسختی، دشمنی جریانهای مخالف را نسبت به او دوچندان کرد.
وقتی طرح کودتا علیه دولت مصدق در تهران به اجرا گذاشته شد، دامنه آن به شهرها هم کشیده شد. مظفر بقایی، از فعالان سیاسی معروف آن دوران و از چهرههای مخالف مصدق، اهل کرمان بود و به همین دلیل کرمان روز ناآرامی را در هنگامه کودتا گذراند. در کرمان، سخایی تنها تکیهگاه نیروهای ملی بود. درواقع او به کرمان فرستاده شده بود تا توطئههای سیاسی بقایی را خنثی کند. کودتاچیان خوب میدانستند تا زمانی که او در رأس شهربانی است، کارشان پیش نخواهد رفت. به همین دلیل در 28 مرداد ۱۳۳۲ و در آشوب کودتا، حامیان مظفر بقایی به سراغ او رفتند و سخایی را دستگیر کردند و با خشونت و در برابر دیدگان مردم، طناب به گردنش انداختند و در میدان مشتاق به پشت ماشین جیپ کشیدند. این اعدام صحرایی نه یک حرکت خودجوش مردمی، بلکه طرحی حسابشده برای شکستن روحیه مقاومت در کرمان بود. قبل از این اتفاق، راننده سرگرد هراسان به خانه وی رفته، خطر را خبر میدهد و میگوید: «باک جیپ را پر کردهام، سوار شوید و از کرمان بروید»، اما سرگرد نمیخواست فرار کند. لذا راننده را مرخص کرده و پای پیاده به شهربانی میرود و با حمله حامیان کودتا مواجه میشود.
شهادت سیدمحمود سخایی نقطهای تاریک و در عین حال روشن در تاریخ است. تاریک از آن جهت که نشان میدهد چگونه شبکه وابسته به بیگانگان برای تثبیت کودتا حاضر شد دست به ترور علنی یک افسر ملی بزند، و روشن، چون گواهی است بر ایستادگی فردی که حاضر شد جانش را فدای استقلال ایران کند. او میتوانست مانند بسیاری از همقطارانش سکوت کند یا کنار بکشد، اما انتخاب کرد که بماند و هزینه مقاومت را بپردازد. با این همه، نام سخایی در روایت رسمی از کودتا چندان پررنگ نیست. از سیاستمداران آن روزگار بسیار نوشتهاند، از اختلافات درون جبهه ملی، از بازیهای پشت پرده آمریکا و انگلیس، اما از سرنوشت افسری که در کرمان به دار کشیده شد، کمتر سخن گفتهاند. شاید به همین دلیل است که او در حافظه جمعی ما ناشناخته مانده است.
امروز بازخوانی زندگی و شهادت سیدمحمود سخایی ضرورتی بیش از گذشته دارد. کودتای ۲۸ مرداد تنها در خیابانهای تهران رقم نخورد؛ در شهرهایی چون کرمان هم خون ریخته شد و ایستادگی شکل گرفت. سخایی نماد همین حقیقت است؛ حقیقتی که میگوید تاریخ را فقط در پایتخت ننویسیم، بلکه صدای آنانی را هم بشنویم که در شهرهای دیگر جان دادند تا ایران مستقل بماند. یاد او، نه بهعنوان یک افسر عادی شهربانی، بلکه بهعنوان شهید راه نفت ملی باید در حافظه تاریخی ما زنده بماند.
شماره ۴۴۸۷ |
صفحه ۷ |
سیاست
دانلود این صفحه
شهید کودتا












