
روزگاری نه چندان دور در تلویزیون ایدهای مطرح شد که مردم سر در خانهها و از پنجرهها، پرچم سه رنگ مملکتشان را نصب کنند. این ایده به دل مردم نشست و وقتی به کوچهها و خیابانها میرفتی، میتوانستی پرچمهایی را ببینی که از گوشه و کنار خیابان آویزان شده است. پشت این ایده محمدرضا شهیدیفر بود. مجری چهل و چند ساله آن سالها که میتوانست مردم را حوالی یازده شب پای پارک ملت بنشاند. به قول خودش، «برنامه باید طوری باشد که اگر مخاطب آن را نبیند احساس کند زیان دیده». شهیدیفر در این سالها حضورش در تلویزیون کمرنگ بود؛ اما ردش را در برنامههایی همچون خنداونه، به افق فلسطین و هزارداستان میشد گرفت. او حالا و پس از چند سال سر قرارش با مردم در ساعت 11 شب حاضر میشود و «پریزاد» را اجرا میکند. برنامهای که درباره زندگی، تولد و بازگشت است؛ همان کاری که اکنون او در پنجاه و شش سالگی، هر شب ساعت 11 با آمدن روی آنتن انجام میدهد. شما تا چند خط دیگر روایت این بازگشت و کسی را میخوانید که شقیقههایش سفید شده اما همچنان میتواند فارغ از کلیشهها، آدمها را پای حرفهایش بنشاند.
گفتوگو را از همین بازگشت شروع کنیم؛ بازگشتی که برای خیلیها غیرمنتظره بود، آن هم با برنامهای متفاوت. شاید تصور عمومی این بود که شما با یک برنامه گفتوگومحور کلاسیک و در کنار یک چهره شناختهشده برگردید، اما «پریزاد» انتخاب شما شد. سؤال ساده و مستقیم من این است: چرا این برنامه؟
احتمالاً تصور میکنید همهچیز باید دلایل خیلی پیچیده و عجیبوغریبی داشته باشد، اما اینطور نیست. در برونداد کار ما -که احتمالاً دیگران از آن تصویری میسازند- اینطوری نیست. برای برگشت به این فکر کردم که برنامهسازان درجهیکی وجود دارند که کارهای خیلی خوبی در تلویزیون انجام دادند، مهمتر از آن شرایطی است که در آن هستیم. شرایطی که خیلی نیازمند گفتوگوست و باید این امکان را گسترش دهیم. هدف بیشتر این بود که واقعاً تلویزیون از راههای مختلف، با شیوههای مختلف و در قالبهای مختلف با مردم گفتوگو کند و مردم نیز با هم گفتوگو کنند. یعنی این امکان تعامل را فراهم کند. به همین سادگی.
درعینحال سراغ یک مضمون نمادین هم رفتید؛ فضایی با حالوهوای زایش و تولد. استودیویی شبیه زایشگاه و ایدهای که با مفهوم بازگشت شما همزمان شد. برداشت منِ مخاطب نسبت به چنین موضوع و مسئلهای میتواند خیلی متفاوت باشد. خودتان این تقارن را چطور میبینید؟ این همزمانی میان موضوع برنامه، شرایط گفتوگو و بازگشت شما چه معنایی برایتان داشت؟
فرد که اصلاً مهم نیست؛ لااقل برای من هیچ موضوعیتی ندارد. کشور در شرایط خاصی است و چهبسا که در معرض یک تولد و زایش دوباره است. کشور و همه مردم ایران برایمان مهم هستند و ما داریم راجع به آن حرف میزنیم. دوباره داریم توانمندیهای ملی و امکانات گستردهای را به خودمان یادآوری میکنیم که همیشه فعال بوده و عمل کرده و ایران را قدمبهقدم در حوزههای مختلف علمی، اجتماعی، سیاسی و... جلو برده است.
این برنامه بیشتر حوزههای علمی را مدنظر قرار داده. در دورانی هستیم که دیگران میخواهند این توانمندیها را انکار کنند. وقتی گروهی این دستاوردها را انکار میکند و سعی دارد این انکار را عمومیت بدهد و بپرسد که دستاوردهای این کشور چیست، میتوان در پاسخ به این سؤال هزاران جواب گفت؛ بهخصوص در حوزه علم. یکی از مهمترین زبانهایی که میشود با آن با مردم داخل ایران و مردم جهان حرف زد، زبان علم است و دست ما در اینگونه از حرفزدن و گفتوگو فوقالعاده باز است.
ما یکی از پیشرفتهترین کشورهای علمی جهان در حوزههای مختلف هستیم. متأسفانه جوانها و نوجوانهای ما نمیدانند؛ یعنی دیگران این دستاوردها را نهتنها پنهان کردهاند، بلکه انکار هم کردهاند. به نظرم آمد که نباید بگذاریم این اتفاق بیفتد. مثلاً سن امید به زندگی طی ۴7 سال گذشته از ۵۲ سال، به حدود ۷۸ سال رسیده است. یعنی کشور توانسته طی چهل و هفت سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی، میانگین عمر جامعه را بیش از بیست و پنج سال اضافه کند. این یعنی یک مجموعه بسیار بزرگی از فعالیتهای آموزشی، بهداشتی، علمی و اجتماعی در حوزههای گسترده و مختلف که ساده به دست نیامده است.
خب، اینها را همه انکار میکنند. باید راجع به اینها حرف بزنیم تا جوانها و نوجوانهای ما اینها را بدانند. با زبانهای مختلف هم باید این کار را بکنیم. یک راهش همین برنامه است. راههای دیگرش در برنامههای دیگر. شما در رسانهها و دیگران در جاهای دیگر باید این کار را بکنند. آدمهای علمی سرآمد در ایران و ایرانیهای سرآمدی که در جهان شناخته میشوند کم نیستند. کشور در تمامی این سالها با همه سختیها رشد کرده، بزرگتر و مؤثرتر شده و معنایش عوض شده است و نگذاشتهاند جوان و نوجوان ایرانی اینها را ببیند و بفهمد. این خیلی حیف است.
بعضیها دچار این مسئله شدهاند که آیا ایران اصلاً چیزی برای افتخارکردن دارد؟ یعنی تا این حد این سؤال برایشان پیش آمده. معلوم است که دارد؛ خیلی هم دارد، اینها بیشتر برای ما مهم بود. این برنامه بهمثابه یک امر ملی برای ماست. اینگونه تعریفش میکنیم. از طریق قصهگویی آدمهایی که میتوانیم روی دست بلندشان کنیم تا نمونهها و قهرمانان ملی ما بشوند. موضوع اصلی برنامه در این حوزه همین است.
هر وقت اسم «پارک ملت» میآید، خیلیها یاد ماجرای پرچم و آن موجی میافتند که حول اهمیتش شکل گرفت؛ اینکه چطور یکباره پرچم تبدیل شد به یک موضوع جدی و پررنگ.
آن دوره راحت این کار را میشد انجام داد. در «مردم ایران سلام» هم که قبلترش بود بیشتر این اتفاق افتاده بود.
انگار آن چیزی که آن زمان صریح و مستقیم گفته میشد، حالا در قالب و لایهای متفاوت مطرح میشود. مسئله پرچم بسط پیدا کرده و رسیده به این نقطه و یک موضوع و مضمون متفاوت. انگار خیلی از حرفها در لفافه قرار گرفته است. آن پرچمی که زمانی میتوانستیم خیلی واضح به مخاطب نشان دهیم، الان رفته در لفافه و در لایههای زیرینترِ قصه قرار گرفته است.
در لفافه نیست، بخشهای دیگری از همان حرف است. برخلاف کسانی که این روزها میگویند «گروهی از همراهان جمهوری اسلامی تازه یاد ایران افتادهاند»، اصلاً اینجوری نیست. این هم یک دروغ بزرگ است. همه رهبران جمهوری اسلامی بارها با شیوههای مختلف، راجع به امکانات ایران و مردم ایران، تاریخ و اقلیمشان حرف زدهاند. خود تلویزیون و رسانههای مختلف هم این کار را کردهاند. ما بارها راجع به این موضوعات فیلم و برنامه ساختهایم. حالا یکی دو تا برنامه که من امکان حضور در آنها را داشتم فقط یک نمونه است، ولی دهها و صدها نمونه وجود دارد. برنامههایی که موجب توجه به ریشههایمان شود، موجب افزایش علاقهمندی و دغدغهمندی نسبت به ایران شود، همیشه یک موضوع فعال بوده. کم نیست؛ در «خندوانه» هم این کار را کردیم. آقای صفاریانپور برنامههای متعددی ساخته که در آنها همه این معانی وجود داشته. دیگر رفقای من هم این کار را کردند. واقعاً شاید غفلت چندانی نشده. ایران آنقدر بزرگ و درخشان است و آنقدر چیزهایی دارد که بتوانی روی دست بگیری و بلند کنی و به جهان عرضه کنی که لایتناهی است. به آن دلیل ما فکر میکنیم که در نسبت با آن معنای بزرگ، کمکاری کردهایم. بله این درست است، ولی اینکه نبوده یا نشده است و تازه مال این سالهاست، اصلاً اینطور نیست.
اما رویدادهایی در فضای سیاسیاجتماعی کشور، مثل جنگ، غبارها را پس میزند. این معانی جلوههای تازهتری پیدا میکند. مثل همه جای جهان، اینجا هم این اتفاق افتاده. ما سرودها و ترانههایی را که در محلات و نواحی ایران در مورد ایران داریم، همیشه داشتهایم. جریان انقلاب نهتنها متوقفش نکرده، بلکه در جشنواره موسیقی فجر و هزار راه دیگر همیشه آن را گسترش داده. این همه ترانه و سرودی که راجع به ایران هست؛ در تمام این 47 سال از زمان انقلاب اسلامی تا پیروزی و بعدش تا همین الان، هزار ترانه داریم. چرا کسی یادش نمیآید؟ به نظرم خیلیها تعمد دارند که یادشان نیاید، وگرنه زیاد است.
تلویزیون همیشه به بخشهای مختلفی از تاریخ ایران پرداخته، راجع به آن حرف زده و با سردمداران و صاحبنامان گفتوگو داشته. یک زمان تلویزیون رویدادی داشت به اسم گرامیداشت چهره ماندگار. در چندین دوره متصل برگزار شد و چهرههای مهم در حوزههای مختلف را معرفی کرد. کاش دوباره برگزار شود و ادامه پیدا کند. همیشه هزار ایده و طرح وجود داشته که انجام شده. ایران آنقدر بزرگ است که هرچه بگویی انگار کم گفتهای. دیگران دارند سوءاستفاده میکنند و اینها حرفهای غلطی است که میگویند گفته نشده.
همیشه تلاش شده گفته شود و الان هم کار ما امتداد همان راه است. طبیعتاً هرکجا کار کردیم و برنامه ساختیم همیشه به این دست مفاهیم توجه داشتیم. یک جا فکر کردیم پرچم را برداریم دستمان بگیریم و راجع به آن حرف بزنیم. چون من یادم است در اواسط دهه هشتاد از اینکه به اندازه کافی پرچم در کوچه و خیابان و جادهها و مراکز عمومی نمیبینم، دلخور بودم. پرچم یک داشتهای است که فکر میکنیم بدیهی است و دیگر نیاز نیست که همیشه در اهتزاز ببینیاش. اما چرا، باید آن را ببینی! و ما آنجا متمرکز این قضیه شدیم. ولی همه آن برنامه جلوههای دیگری از تمدن ایرانی، تاریخ ایرانی، فرهنگ ایرانی، دیانت ایرانی و همه ویژگیهایی بود که بالاخره در این سالها همهاش داشت گفته میشد. تمرکزمان پرچم بود و ثمر داد. خدا را شکر. یعنی رفتهرفته دیدیم که پرچم به اهتزاز درآمده.
برویم سراغ برنامه «پریزاد». آیا شما در انتخاب موضوع، اینکه در حوزه تولد و سلامت باشد، تأثیری داشتید؟ خودتان نظر دادید برنامه به این سمت برود یا به شما پیشنهاد شد؟
ایده اولیه وجود داشت. من بعداً توسط آقای زارعان و آقای صفاریانپور به پروژه اضافه شدم. در جلساتی که مینشستیم تا ببینیم با ایده چهکار کنیم، موضوع شاید کمی محدودتر بود. اما وقتی میخواهیم ایدهای را به «برنامه» تبدیل کنیم و در واقع آن را برای تلویزیون بسازیم، طبیعتاً توسعه پیدا میکند. از جایی من وارد شدم و هر چه به نظرم میرسید گفتم؛ مثل دوستان محقق و سوژهپرداز ما، مثلاً آقای نجفی یا آقای ضرابی و خانمهایی که در تیم بودند. هر کدام که وارد شدیم، احتمالاً کلمهای به کار اضافه کردیم.
متن کامل این گفت و گو را در روزنامه فرهیختگان بخوانید.