
لیگ امسال ایران یک ویژگی کمسابقه دارد: هر چهار تیمی که معمولاً ستونهای رقابت قهرمانی هستند—استقلال، پرسپولیس، سپاهان و تراکتور—بهطور همزمان در بحرانی عمیق دستوپا میزنند. این فقط یک افت مقطعی نیست؛ یک فروپاشی ساختاری است که در نتایج، در رختکن، در مدیریت و حتی در سکوها دیده میشود. در سالهایی که یکی از این تیمها بحران داشت، معمولاً دیگری اوج میگرفت و تعادل لیگ حفظ میشد، اما این فصل همه چیز برعکس شده: چهار تیم بزرگ، چهار پروژه نیمهکاره، چهار مربی تحت فشار، و چهار باشگاهی که هیچکدام نمیدانند مسیر درست کدام است. این وضعیت نشان میدهد بحران فوتبال ایران دیگر فردی نیست؛ سیستمی است. سیستمی که در آن مدیران عمر کوتاه دارند، پروژهها نیمهکاره رها میشوند، مربیان قربانی میشوند، و هیچکس مسئولیت ساختن را برعهده نمیگیرد. نتیجهاش همین فصل است: فصلی که در آن نه استقلال استقلال است، نه پرسپولیس پرسپولیس، نه سپاهان سپاهان و نه تراکتور تراکتور.
تراکتور فصل را با ادعای قهرمانی شروع کرد. تیمی پرستاره، با بودجهای سنگین و هوادارانی که همیشه بیشترین فشار و بیشترین انرژی را به تیم تزریق میکنند. اما مشکل تراکتور از همان روز اول مشخص بود: باشگاهی با چند مرکز تصمیمگیری. مدیرعامل یک چیز میخواست، هیئتمدیره چیز دیگر و رختکن هم مسیر خودش را میرفت. این چندصدایی باعث شد مربی عملاً هیچوقت کنترل کامل تیم را در اختیار نداشته باشد. در چنین فضایی، بازیکنان احساس قدرت میکنند. وقتی بازیکن بداند یک تماس با مدیر میتواند تصمیم مربی را تغییر دهد، دیگر نظم و انضباط معنایی ندارد. همین شد که تراکتور وارد یک بحران داخلی شد؛ بحرانی که در نهایت به یک زلزله تمامعیار ختم شد. بازیکنان علیه مربی موضع گرفتند، مدیریت نتوانست بحران را جمع کند و مربی قربانی شد. تراکتور از نظر فنی مشکل نداشت. تیم کیفیت داشت، بازیکن داشت، فوتبال خوبی هم بازی میکرد و در آسیا هم خوب نتیجه گرفت. اما قدرت در این باشگاه اشتباه توزیع شده بود. وقتی بازیکن بالاتر از مربی قرار بگیرد، پایان کار از قبل نوشته شده. تراکتور قربانی ساختاری شد که سالهاست اصلاح نشده و هر فصل یک مربی جدید را میبلعد.
پرسپولیس فصل را با هاشمیان شروع کرد؛ مربیای که قرار بود یک مسیر تازه بسازد، تیم را جوانتر کند و ساختار دفاعی را بازسازی کند. اما باشگاه صبر نکرد. چند نتیجه ضعیف کافی بود تا پروژه را نیمهکاره رها کنند و دوباره سراغ اوسمار بروند؛ مربیای که یکی از موفقترین نیمفصلهای پرسپولیس در سالهای اخیر را ساخت. اوسمار در دوره اولش تیم را از بحران بیرون کشید، ساختار دفاعی را محکم کرد، ریتم بازی را بالا برد و در نهایت قهرمانی لیگ را به دست آورد. او بعد از قهرمانی از ایران رفت و در تایلند هم نتایج بسیار خوبی گرفت؛ همین عملکرد باعث شد مدیریت پرسپولیس با امید تکرار همان مسیر، دوباره او را برگرداند. اما مشکل اینجاست: شرایط امروز پرسپولیس هیچ شباهتی به آن دوره ندارد. تیم پیرتر شده، رختکن تغییر کرده، کیفیت بازیکنان افت کرده، و فشار هواداران چند برابر شده. اوسمار همان مربی است، اما تیم دیگر آن تیم نیست. نتیجه؟ پرسپولیس نه هویت دارد، نه ریتم، نه اعتمادبهنفس. بازیکنان سردرگماند، ترکیبها مدام تغییر میکند و تیم از نظر ذهنی کاملاً فروپاشیده. پس بحران پرسپولیس نه از «اوسمار بد» میآید و نه از «هاشمیان خوب». بحران از تصمیمگیری اشتباه میآید: بازگشت به پروژهای که شرایطش دیگر وجود ندارد.
سپاهان با نویدکیا همیشه تیمی بوده که فوتبال زیبا و مالکانه ارائه میدهد. تیمش پاسکاری میکند، موقعیت میسازد، بازی را کنترل میکند، اما مشکل بزرگ اینجاست: این فوتبال زیبا مقابل تیمهای بزرگ نتیجه نمیدهد. سپاهان در بازیهای حساس یا گل نمیزند، یا گلهای ساده میخورد، یا در لحظات کلیدی تمرکز از دست میدهد. نویدکیا مربی باهوش و محبوبی است، اما تیمش ثبات ندارد. سپاهان ساختار دارد، امکانات دارد، اما «برنده بودن» یک چیز دیگر است. این تیم در بازیهای بزرگ نمیتواند ضربه آخر را بزند و همین باعث شده همیشه یک قدم عقب بماند. سپاهان در بازیهای کوچک عالی است، اما در بازیهای بزرگ کمجرأت، کمریسک و کماثر میشود. بحران سپاهان بحران کیفیت نیست؛ بحران شخصیت است. تیمی که میخواهد قهرمان شود، باید در بازیهای بزرگ شخصیت نشان دهد. چیزی که سپاهان نویدکیا هنوز ندارد. سپاهان و امتیازات به حراج رفتهاش مقابل بزرگان، یکی از علامت سوالهای بزرگ لیگ ایران است!
استقلال این فصل را با ساپینتو و با پرهزینهترین ترکیب تاریخ باشگاه آغاز کرد؛ تیمی که روی کاغذ باید مدعی اول قهرمانی میبود. اما چیزی که در زمین دیده شد، فاصلهای عجیب با سرمایهگذاری باشگاه داشت. استقلال نهتنها ثبات تاکتیکی پیدا نکرد، بلکه در مهمترین بازیهای فصل شکستهایی خورد که برای هواداران غیرقابلقبول بود. با وجود داشتن یکی از گرانترین خطوط حمله و پرستارهترین ترکیب لیگ، تیم در خلق موقعیت، انسجام دفاعی و مدیریت بازیهای بزرگ ضعفهای جدی نشان داد.
ساپینتو که با انرژی و هیجانش تیم را سرپا نگه میداشت، امسال درگیر حاشیهها، تنشهای داخلی و تصمیمهای عجیب شد. استقلال در بازیهای بزرگ یا شکست خورد یا نمایشهایی ارائه داد که هیچ شباهتی به یک تیم مدعی نداشت. از نظر ذهنی هم تیم کاملاً شکننده بود؛ گلهای ساده میخورد، در لحظات کلیدی تمرکز از دست میرفت و هیچوقت نشانهای از یک تیم «قهرمانساز» دیده نمیشد.
مشکل فقط نتایج نیست؛ سطح نمایش استقلال با هزینهای که شده هیچ تناسبی ندارد. تیمی که باید برای قهرمانی بجنگد، درگیر بحرانهای مدیریتی، بیثباتی فنی و افت شدید بازیکنان کلیدی شده. ساپینتو نه توانست ساختار دفاعی بسازد، نه هویت هجومی مشخصی ایجاد کند و نه از ستارههایی که در اختیار داشت بهترین استفاده را ببرد. همین شد که استقلال با وجود داشتن گرانترین تیم تاریخش، یکی از ضعیفترین فصلهای چند سال اخیر را تجربه کرده و ساپینتو تا مرز اخراج پیش رفته است.
استقلال این فصل بیش از هر چیز قربانی تناقض بین هزینه و کیفیت شد؛ تیمی که پول خرج کرد، اما فوتبال نساخت. مربیای که انرژی داشت، اما برنامه نداشت. و باشگاهی که میخواست قهرمان شود، اما هیچکدام از ابزارهای لازم برای رسیدن به قهرمانی را فراهم نکرد.
باشگاههای بزرگ ایران معمولاً قبل از انتخاب مربی، یک «پروژه» تعریف میکنند، اما مشکل اینجاست که این پروژهها اغلب با واقعیتهای تیم، امکانات باشگاه و زمانبندی منطقی همخوانی ندارند. استقلال با ساپینتو پروژهای تعریف کرد که نیاز به آرامش، ثبات مدیریتی و ساختار داشت، اما باشگاه از همان روز اول هیچکدام از اینها را فراهم نکرد. نتیجه این شد که گرانترین تیم تاریخ باشگاه، یکی از ضعیفترین فصلهای چند سال اخیر را تجربه کرد و ساپینتو با وجود هزینه سنگین، در آستانه اخراج قرار گرفت.
سپاهان با نویدکیا پروژهای بلندمدت طراحی کرد؛ پروژهای که روی کاغذ درست بود، اما توقعات باشگاه و هواداران کوتاهمدت بود. نویدکیا باید تیمی میساخت که در بازیهای بزرگ شخصیت قهرمانی داشته باشد، اما فشار نتیجهگیری باعث شد هر لغزش کوچک تبدیل به بحران شود و پروژهای که نیاز به زمان داشت، زیر بار توقعات لحظهای آسیب ببیند.
پرسپولیس با هاشمیان مسیر جدیدی را شروع کرد، اما چند نتیجه ضعیف کافی بود تا پروژه نیمهکاره رها شود. بازگشت به اوسمار نه بهخاطر شکست پروژه قبلی، بلکه بهخاطر موفقیتش بود؛ اوسمار نیمفصل قبل تیم را قهرمان کرد و در تایلند هم نتایج خوبی گرفت. اما مشکل اینجا بود که شرایط امروز پرسپولیس هیچ شباهتی به آن دوره نداشت. تیم پیرتر شده، کیفیت بازیکنان افت کرده و فشار هواداران چند برابر شده بود. بنابراین بازگشت به اوسمار یک تصمیم احساسی بود، نه یک پروژه جدید.
تراکتور هم برخلاف تصور اولیه «بدون پروژه» نبود. آنها فصل قبل با یک مسیر مشخص به موفقیت رسیدند و این فصل هم همان مسیر را ادامه دادند. اما مشکل تراکتور نه در پروژه، بلکه در قدرتهای چندگانه داخل باشگاه بود. رختکن بیش از حد قدرتمند شد، مدیریت نتوانست کنترل را حفظ کند و در نهایت یک کودتای داخلی اسکوچیچ را کنار زد. یعنی پروژه وجود داشت، اما ساختار باشگاه اجازه نداد ادامه پیدا کند.
باشگاههای بزرگ ایران توسط مدیرانی اداره میشوند که نه ثبات دارند، نه اختیار کامل، نه برنامهریزی بلندمدت، و نه تخصص فوتبالی. مدیری که خودش یک سال بیشتر در باشگاه نمیماند، چطور میتواند مربیای انتخاب کند که نیاز به سه سال زمان دارد؟ نتیجهاش میشود انتخابهای عجولانه، تصمیمهای احساسی و تغییرات پیاپی. پرسپولیس نمونه واضح است: یک روز هاشمیان، چند هفته بعد اوسمار. استقلال هم همینطور: ساپینتو را آوردند، اما هیچوقت شرایطی که او نیاز داشت فراهم نشد. تراکتور هم با مدیریت چندقطبی عملاً مربی را در اختیار بازیکنان گذاشت. سپاهان هم با اینکه ساختار دارد، اما فشار نتیجهگیری باعث شده نویدکیا هر هفته زیر سؤال برود.
در ایران مربی بزرگترین قربانی است. هوادار نتیجه میخواهد، رسانه بحران میسازد، مدیر میترسد و اولین راهحل همیشه «اخراج مربی» است. در اروپا مربی با سه باخت اخراج نمیشود، اما در ایران سه تساوی هم کافی است تا همه علیه او شوند. ساپینتو، نویدکیا، اوسمار، اسکوچیچ… همه زیر فشار روانیای هستند که هیچ مربی نمیتواند در آن رشد کند.
باشگاههای بزرگ ایران «کمیته فنی» دارند، اما فقط روی کاغذ. نه تحلیل داده وجود دارد، نه برنامهریزی بلندمدت، نه مسیر مشخص برای سبک بازی. وقتی ساختار فنی نباشد، مربی هر روز باید از صفر شروع کند. پرسپولیس و استقلال سالهاست بدون یک مدیر فنی واقعی کار میکنند. سپاهان ساختار دارد، اما فشار نتیجهگیری آن را بیاثر کرده. تراکتور هم اصلاً ساختار ندارد.
ساپینتو خارجی است، اما پشتوانه ندارد. نویدکیا داخلی است، اما اختیار ندارد. اوسمار خارجی است، اما تجربه مدیریت بحران در ایران را ندارد. اسکوچیچ هم قربانی بیثباتی شد. در ایران یا مربی خارجی میآورند و تنها رهایش میکنند، یا مربی داخلی میآورند و اختیار نمیدهند. هیچکدام جواب نمیدهد.
وقتی چهار تیم بزرگ ایران همزمان در بحران فرو میروند، نمیشود آن را به بدشانسی، اشتباهات فردی یا یک فصل ناموفق ربط داد. این حجم از فروپاشی، آن هم در چهار باشگاه با چهار مدل مدیریت و چهار نوع مربی، فقط یک معنا دارد: مشکل در ریشههاست، نه در شاخهها.
استقلال با گرانترین تیم تاریخش زمینگیر شد، چون ساختار نداشت. پرسپولیس با مربی موفقش هم به مشکل خورد، چون شرایط امروز تیم با گذشته همخوان نبود. سپاهان با فوتبال زیبا نتیجه نگرفت، چون شخصیت قهرمانی نداشت. تراکتور با پروژه درست هم سقوط کرد، چون رختکن از مربی قویتر بود.
اینها چهار داستان جدا نیستند؛ چهار روایت از یک حقیقت مشترکاند: باشگاههای بزرگ ایران هنوز یاد نگرفتهاند چطور پروژه بسازند، چطور از مربی حمایت کنند، چطور ساختار پایدار ایجاد کنند و چطور فشار را مدیریت کنند.
تا زمانی که این چرخه اصلاح نشود، مربیان میآیند و میروند، ستارهها میآیند و میروند، اما نتیجه همان است: شروع با امید، ادامه با بحران، پایان با اخراج.