
سید احمد موسوی صمدی، پژوهشگر رسانه و مدرس دانشگاه: اتفاقات، اعتراضات و اغتشاشات ۱۴۰۴ در ایران چیزی فراتر از واقعیت در خیابان بود.هرچند رخدادهای ۱۸ و ۱۹ دیماه عجیبترین تقابل میدانی سالهای اخیر را رقم زد، اما امتداد این ماجرا در فضای مجازی بار دیگر نشان داد که ما با «یک واقعیت واحد» مواجه نبودیم؛ بلکه با جهانهایی موازی از روایتها، برداشتها و احساسات متعارض روبهرو شدیم. در خیابان، صحنهها محدود بودند؛ جمعیتهای متراکم و پراکنده، زمانها کوتاه و نقاط درگیر قابل شمارش. اما در فضای مجازی، آنچه رخ داد یک جنگ تمامعیار روایت بود؛ جنگی که نه با گلوله و باتوم، بلکه با استوری، ویدیوهای چندثانیهای، کپشنهای احساسی و برشهای گزینشی از واقعیت پیش رفت.
هر گوشی موبایل به یک رسانه تبدیل شد و هر کاربر، ناخواسته یا آگاهانه، نقش یک خبرنگار، تحلیلگر و حتی قاضی را بازی کرد. اما مشکل از همینجا آغاز شد:
واقعیت، دیگر «آنچه اتفاق افتاده» نبود؛ بلکه «آنچه دیده، بریده، بازنشر و باور شده» بود. در این میان، استوریها نقشی کلیدی ایفا کردند. استوری نه فرصت راستیآزمایی میدهد، نه امکان زمینهسازی دارد و نه مجال توضیح میطلبد. ۱۵ ثانیه تصویر، چند کلمه احساسبرانگیز و یک موسیقی مناسب کافی بود تا ذهن مخاطب به سمتی خاص هل داده شود. استوریها، بهجای روایت حقیقت، اغلب حامل حس بودند؛ خشم، ترس، مظلومیت یا قهرمانسازی.
به این ترتیب، یک صحنه واحد میتوانست همزمان چند معنا داشته باشد: برای عدهای «اعتراض مدنی»، برای گروهی «اغتشاش سازمانیافته»، و برای برخی دیگر «فریاد نسلی که دیده نمیشود». هیچکدام لزوماً دروغ نبودند، اما هیچکدام هم تمام حقیقت را نمایندگی نمیکردند. الگوریتمها هم بیطرف نماندند.فضای مجازی، بهجای نزدیککردن روایتها، آنها را قطبیتر کرد. هرکس بیشتر همان چیزی را دید که قبلاً به آن گرایش داشت. نتیجه، شکلگیری اتاقهای پژواک بود؛ جایی که افراد فقط صدای خودشان را میشنوند و تصور میکنند «همه دنیا همین را میگوید». در چنین شرایطی، تقابل اصلی دیگر بین مردم و خیابان یا حکومت و معترض نبود؛ بلکه بین روایتها بود. روایتی که سریعتر، احساسیتر و تصویریتر بود، شانس بیشتری برای پیروزی داشت؛ نه لزوماً روایتی که دقیقتر یا کاملتر است. اتفاقات ۱۴۰۴ نشان داد که مدیریت بحران، دیگر فقط در سطح امنیتی و میدانی معنا ندارد. اگر روایت رها شود، خیابان اگر آرام شود جنگ باز هم در ذهنها ادامه پیدا میکند. زخمها نه در آسفالت ها ، بلکه در حافظه جمعی باقی میمانند.
شاید مهمترین درس این دوره این باشد: ما وارد عصری شدهایم که واقعیت بدون روایت زنده نمیماند و روایت بدون مسئولیت، میتواند از خود واقعیت خطرناکتر باشد. جنگ استوریها تمام نشده؛ فقط شکلش عوض میشود. و برنده نهایی آن، نه کسی است که بلندتر فریاد بزند، بلکه آنکه بتواند میان هیاهو، معنا تولید کند. آنچه در امتداد اتفاقات ۱۴۰۴ بیش از هر چیز آسیب دید، نه صرفاً امنیت خیابان، بلکه سپر دفاع روانی جامعه ایرانی بود. جامعهای که سالها زیر فشار اخبار متناقض، بحرانهای پیدرپی و روایتهای احساسی زیسته، امروز در برابر موج روایتهای ناقص، برشخورده و آمیخته به دروغ، تابآوری کمتری دارد. روایتهایی که نه الزاماً با هدف آگاهیبخشی، بلکه برای تکثیر یأس، القای بنبست و بیمعنایی آینده بازتولید شدند. این روایتها اغلب بر پایه تصاویر جداشده از زمینه، تعمیمهای شتابزده و احساسات خام بنا شدند و بهتدریج شبیه یک اپیدمی ملی روانی عمل کردند؛ اپیدمیای که بدون نیاز به اغتشاش میدانی، ذهنها را درگیر و امید اجتماعی را فرسوده میکند.
در چنین وضعیتی، دروغ دیگر بهصورت خبری جعلی ظاهر نمیشود؛ بلکه در قالب«نیمهحقیقت»، «تجربه شخصی تعمیمیافته» و «روایت احساسیِ بیسند» جریان پیدا میکند. این نوع روایت، چون قابل تکذیب صریح نیست، خطرناکتر و ماندگارتر است و بهمرور احساس ناتوانی جمعی را نهادینه میکند. تداوم این وضعیت، جامعه را از درون دچار خستگی، بیاعتمادی و انفعال میکند؛ حتی پیش از آنکه بحران تازهای شکل بگیرد. اگر سپر دفاع روانی مردم ترمیم نشود، هر موج خبری، هر شایعه و هر تصویر کوتاه میتواند بهتنهایی نقش یک بحران را بازی کند. بازسازی این سپر، نه با سانسور ممکن است و نه با انکار واقعیت؛ بلکه تنها از مسیر روایت مسئولانه، سواد رسانهای، شفافیت تدریجی و اعتمادسازی صبورانه میگذرد. در غیر این صورت، جنگ استوریها ادامه خواهد داشت و خسارت اصلی آن، نه در خیابان، که در امید جمعی و آینده ذهنی جامعه نمایان میشود.