تاریخ : ۱۰:۰۸ - ۱۴۰۴/۱۱/۱۱
کد خبر : 223355
سرویس خبری : فرهنگ و هنر

خودمان را نقد کردیم بدون فداکردن قصه

سعید دشتی، کارگردان فیلم سینمایی «بیلبورد» در گفت‌وگو با «فرهیختگان»:

خودمان را نقد کردیم بدون فداکردن قصه

سعید دشتی، کارگردان فیلم «بیلبورد» با تأکید بر اینکه فیلمش «نقد درون‌گفتمانی» به وضعیت سینما و چالش‌های صنفی است، می‌گوید دغدغه اصلی او برقراری توازن بین عشق به سینما و مفهوم زندگی است. سعید دشتی در نخستین تجربه سینمایی خود، هم از نابسامانی‌های پخش و اکران انتقاد کرده و هم پرسش «تا کجا می‌توان عاشق کار بود؟» را در مرکز یک درام شخصی قرار داده است.

سعید دشتی به‌عنوان یکی از موفق‌ترین کارگردانان تئاتر در سال‌های اخیر مطرح شده است. او «تهران پاریس تهران» و «نیوجرسی» را روی صحنه برد که از پرفروش‌ترین تئاتر‌های کشور در سال‌های گذشته شد. دشتی پس از آن تجربه و البته بازی در سریال «پوست شیر» و فیلم‌های نظیر «مصلحت» و «دیدن این فیلم جرم است» تجربه‌هایی خارج از تئاتر را نیز در کارنامه کاری خود ثبت کرد. حالا دشتی به‌عنوان یکی از فیلم‌اولی‌های فجر با «بیلبورد» به جشنواره 44 آمده است. فیلمی که درون متنش لایه‌های متعددی از نقد جریان سینمای تجاری و هنری نهفته است. سعید دشتی مقابل میکروفون «فرهیختگان» قرار گرفته و به سؤالات ما پاسخ می‌دهد. 

اگر مایل باشید از همین نقطه شروع کنیم که در چند سال اخیر، گزاره‌ای در فضای رسانه‌ای و هنری ما خیلی تکرار شده به اسم «نقد درون‌گفتمانی». به این معنا که یک ارگان یا صنف، خودش را موضوع نقد قرار می‌دهد. فیلم شما هم در وهله اول، نوعی نقد درون‌گفتمانی به نظر می‌رسد؛ نقدی به تغییرات سینما در سال‌های اخیر، بحث سینمای گیشه، سینمای هنری و تغییر ذائقه سینما. «بیلبورد» با زبانی متفاوت این قصه را جلو می‌برد. می‌خواهم بدانم آیا از ابتدا نگاه شما این بود که یک «نقد» نسبت به جامعه سینما داشته باشید؟ 
ببینید، طبیعتاً هر فیلمی که ساخته و تولید می‌شود، محصول جهان‌بینی یک تیمی است که از نویسنده شروع می‌شود تا کارگردان، تهیه‌کننده و تک‌تک عوامل. این فیلم حاصل نگاه یک تیم ۵۰ نفره است. وقتی ما از دغدغه صحبت می‌کنیم، معتقدیم سینمای واقعی سینمایی است که در آن یک حرف جدی و یک دغدغه وجود داشته باشد. پس وقتی یک فیلم‌نامه محصول گفتمان این گروه است، نتیجه دغدغه جمعی است که به آن ماجرا معتقد بوده‌اند.  من احساس می‌کنم از لحظه‌ای که نویسنده فیلم‌نامه را نوشته، تا کارگردانی من و کاتِ آخر تدوینگر و مراحل صداگذاری و اصلاح رنگ، همه با هم دغدغه‌مند حرف این فیلم بوده‌اند. وقتی جزء کوچکی از خانواده سینما فیلمی تولید می‌کند، می‌توان این دغدغه را به کل صنف تسری داد؛ یعنی در این صنف دوستانی هستند که اگر فیلم را ببینند، کاملاً متوجه این دغدغه می‌شوند.  حالا این دغدغه، بخشی‌اش نقد است؛ نقد به اینکه چرا اوضاع سینما به اینجا رسیده و چرا شرایط این‌گونه شده است. اما بخش دیگرش، درام خود فیلم‌نامه و روندی است که روایت کاراکتر اصلی زندگی‌مان طی می‌کند. ما با این کاراکتر جلو می‌رویم و او را در موقعیت‌های مختلف می‌بینیم. نمی‌توانیم بگوییم قطعه اصلی این پازل «فقط» نقد سینماست، اما قطعاً یکی از مواردی است که به آن می‌پردازد و شرایط حال حاضر را نقد می‌کند؛ بدون اینکه قصه اصلی خودش را فدای نقد کند. به نظر من اندازه‌اش هم درست رعایت شده است؛ یعنی وقتی فیلمی درباره کاراکتری می‌سازیم که بخشی از زندگی‌اش مرتبط با سینماست، به‌اندازه‌ای که قصه می‌طلبد، وظیفه داریم نقد درون‌گفتمانی انجام دهیم. متأسفانه بنا به تفکری که مدیران این صنعت در کشورمان دارند، به شرایط نابسامانی رسیده‌ایم که فکر می‌کنم همه به آن واقفیم؛ علی‌الخصوص در بحث پخش و اکران. ما هر سال محصول تهیه می‌کنیم و در جشنواره حاضر می‌شویم، اما در ارائه محصولمان خیلی کاربلد نیستیم. 
ما اصولاً سابقه خوبی از فیلم‌سازانی داریم که ابتدا کارگردانی تئاتر را تجربه کرده و بعد سراغ سینما آمده‌اند. شما هم از این قاعده مستثنی نیستید. مثلاً امید شمس را به‌ خاطر داریم که با «ملاقات خصوصی» اتفاق مثبتی را رقم زد. برای شما این گذار چه تفاوتی داشت؟ کدام مدیوم سخت‌تر است و تئاتر چه تجربه متفاوتی به کار سینمایی شما اضافه کرد؟ 
ببینید، وقتی شما به مرحله ساخت فیلم بلند می‌رسید، هر چه آموخته‌اید متبلور می‌شود. مسیر درست و منطقی برای ورود به سینما، ساخت فیلم کوتاه است که بسیار کمک‌کننده است. من چند فیلم کوتاه و چندین مستند ساختم که در جشنواره‌های مختلف دیده شدند و تجربه فضای فیلم کوتاه تجربی را داشتم. کسانی که تئاتر‌های مرا دیده‌اند می‌دانند که کار‌های من در عین داشتن عناصر نمایشی، گاهی به سینما نزدیک می‌شد؛ چه در جنس نورپردازی ژانری و چه در بازی‌های رئالیستی. همیشه تلاش داشتم ردی از این تجربیات را در یک «نخ تسبیح» حفظ کنم تا در سینما به کارم بیاید. 

در فیلم شما، ما با یک کار متمرکز بر بازیگر روبه‌روییم. با خانم آناهیتا درگاهی درگیری جدی در داستان وجود دارد و به نظرم یکی از متفاوت‌ترین نقش‌آفرینی‌های ایشان است. چطور به این تیم بازیگری رسیدید؟ 
درخصوص خانم درگاهی واقعاً باعث افتخار من بود که در کنارشان بودم. ایشان به‌خاطر پیشینه تئاتری که داشتند، انتخاب بسیار درستی برای این نقش بودند. به نظر من بازی ایشان یکی از حضور‌های متفاوت امسال است که برای مخاطب جذاب خواهد بود. لایه‌ها و ابعاد روانی کاراکتر بسیار پیچیده بود و ایشان توانستند مثل یک آینه، این درونیات را منعکس و متبلور کنند.  ایشان بسیار بااخلاق و همراه بودند. ما سکانس‌های بسیار سختی داشتیم؛ هم از نظر فیزیکی و هم روانی. شرایط تولید سخت بود، سرمای هوا در ارتفاعات و لوکیشن‌های مختلف در بافت‌های متفاوت شهر، فشار زیادی به تیم می‌آورد؛ اما ایشان کاملاً همراه بودند. 

البته کاراکترشان در فیلم (خانم شمس) شخصیت متفاوتی دارد. (با خنده)
بله، در واقعیت بسیار حرفه‌ای بودند. تقریباً پلانی نیست که ایشان را در آن نبینیم. ثانیه‌به‌ثانیه و لحظه‌به‌لحظه فیلم، سکانس‌هایی است که مستقیماً با «اندیشه» کاراکتر گره خورده است. ما مدام با ابعاد روانی، درونی و ذهن این شخصیت سروکار داریم؛ دریچه‌هایی در ذهن او وجود دارد که ما به‌عنوان مخاطب باید برویم و آن‌ها را کشف کنیم. فکر می‌کنم رویکرد خانم درگاهی هم برای رسیدن به این نقش، یک رویکرد کاملاً همسان با نگاه من بود و خداراشکر نتیجه‌اش به نظرم بسیار راضی‌کننده است. 
در مورد آقای حیایی هم باید بگویم، برخلاف تصور برخی، ایشان هم مسیرشان را از تئاتر شروع کرده‌اند. آقای حیایی ۳۰ سال است که در رده اول سینمای ایران کار می‌کند و ماندگارشدن در چنین شرایطی کار بسیار سختی است. من همیشه دوست داشتم با ایشان کار کنم و حضورشان رنگ منحصر‌به‌فردی به فیلم بخشید. از ایشان و همچنین از تهیه‌کنندگان فیلم، آقای مصباح، آقای فتاحی و آقای غفاری که در این شرایط سخت با بودجه اندک پای یک کار مستقل ایستادند، صمیمانه تشکر می‌کنم. فیلم ما جزء معدود فیلم‌های واقعاً مستقل است که به هیچ ارگانی وصل نیست و در این اوضاع اقتصادی، ورود به چنین فضایی واقعاً «دل شیر» می‌خواهد. 

نکته‌ای باقی مانده که بخواهید درباره فیلم یا فرایند ساختش بگویید؟ 
چیزی که در دلم هست این است که دوست داشتم در احوال بهتری کنار هم در سالن‌های سینما فیلم ببینیم. امیدوارم خیلی زودتر حال همه‌مان بهتر شود. سینما آینه جامعه است؛ زمانی حال سینما خوب است که حال جامعه و حال آدم‌ها خوب باشد، چون اصلاً قصه زندگی همین آدم‌هاست که روی پرده می‌آید. امیدوارم این توازن برقرار شود و با حال خوب و با عشق برویم سینما. 

باوجوداین شرایط، اما شما کنار نکشیدید و فیلم را آوردید. 
ببینید، آن یک بحث دیگری است که می‌شود ساعت‌ها درباره‌اش صحبت کرد. اینکه کسی نسبت به شرایط نگاهی دارد، به معنای شانه خالی‌کردن نیست. من اصلاً با آن فضا‌ها و کار‌هایی که بوی شانه خالی‌کردن بدهد موافق نیستم؛ عقیده‌ام چیز دیگری است. این بحث مفصلی می‌طلبد. 

انتخاب این سوژه برای اولین فیلم بلند، کار شجاعانه‌ای است؛ چون هم به لحاظ فرمی و هم محتوایی، سراغ یک روایت شخصی با امضای خودتان رفتید. از طرفی همان بحث نقد درون‌گفتمانی هم هست که انگار دارید یک سوزن به خودتان و صنفتان می‌زنید. چه شد که به این سوژه و این روایت رسیدید؟ 
ببینید، من در تمام این سال‌هایی که کار می‌کردم، یکی از دغدغه‌های اصلی‌ام این بود که ما چقدر کارمان را دوست داریم. وقتی هنر می‌شود مسیری که برای ادامه راهت انتخاب می‌کنی، در قدم اول همه چیز «عشق» است. اساس ذات هنر از روح سرچشمه می‌گیرد و شما نیازمند یک روح بی‌آلایش هستید تا با آن مواجهه پیدا کنید. پس این وسط، دوست‌داشتن و علاقه به کار، انگیزه اصلی ماجراست و موفقیت، پول و شهرت در لایه‌های بعدی به این مسیر اضافه می‌شوند. 
من همیشه به این فکر می‌کردم که یک آدم تا چه حد می‌تواند عاشق کارش باشد؟ تا کجا مجاز است پیش برود که از آن ورِ بوم نیفتد؟ یعنی تا جایی که زندگی‌کردن را فراموش نکند. در اطرافم آدم‌های زیادی را می‌دیدم که آن‌قدر عاشق فضای سینما و این مسیر بودند که احساس می‌کردم یک جا‌هایی از خانواده غافل شده‌اند. عشق به کار مقدس و ارزشمند است، اما احساس می‌کنم گاهی برقرارکردن توازن بین این عشق و «زندگی» خیلی سخت می‌شود. شما در قدم اول باید عاشق «زندگی» باشید. نباید حواستان پرت شود که نعمت نفس‌کشیدن و هدیه‌ای که خداوند به ما داده، در وهله اول خودِ زندگی‌کردن است. پس اول زندگی و خانواده، بعد کار. 
متأسفانه، در مسیر پیشرفت، فضا‌هایی که اینستاگرام و سوشال‌مدیا ترویج می‌کنند، مدام این را به جامعه تزریق می‌کند که تو «باید» موفق باشی، تو «باید» همیشه پیروز باشی. این فضا روزانه تک‌تک آدم‌ها را در مقام قیاس با دیگران قرار می‌دهد و یک نوع افسردگی پنهان را به احوالات روحی ما سرایت می‌دهد، بدون اینکه خودمان حواسمان باشد. یک شکلی از روان‌شناسی زرد است. 
حالا این موضوع در شغل ما هم تسری پیدا می‌کند. ما دائم در حال دویدنیم. فارغ از مشکلات اقتصادی که همه باید برای چرخاندن زندگی تلاش کنند، اما از یک جایی به بعد احساس می‌کنم یک «طمع» می‌آید وسط؛ میلی به شهرت و موفقیت که جایگزین «اسب زندگی» شده و باعث می‌شود از خانواده دور شویم، آدم‌ها را کمتر ببینیم و تنها و تنهاتر شویم. من اساساً فکر می‌کنم بین موفقیت کاری (که اینجا برای من سینماست) با خود مفهوم زندگی و خانواده، یک فاصله‌ای وجود دارد که هر روز ممکن است برای هر کسی اتفاق بیفتد. 

خودتان هم تابه‌حال دچار این وضعیت شده‌اید؟ مثلاً وقتی یک سال تمام یک تئاتر را روی صحنه می‌برید، قاعدتاً باید از همه چیز ‌زده شده باشید. 
بله اصلاً شک نکنید که همین‌طور است. من معتقدم تا خودم دچار چیزی نباشم، نمی‌توانم آن را خوب ارائه بدهم. کسی می‌تواند درباره یک موضوع حرف بزند که خودش آن را تجربه کرده باشد، وگرنه تبدیل می‌شود به یک «پیامبر دروغین» که فقط حرف‌های شعاری می‌زند. برای همین است که گاهی وقتی فیلمی را می‌بینیم، می‌گوییم چقدر شعاری یا مصنوعی است؛ چون سازندگانش هیچ نسبتی با موضوع فیلم ندارند و صرفاً سفارشی را انجام داده‌اند تا چرخ زندگی‌شان بچرخد. ولی وقتی شما دچار یک اتفاق باشید و ذهنتان مدتی طولانی درگیرش باشد، درست‌ترین آدم برای ارائه آن هستید. آن وقت مخاطب هم حرف تو را می‌فهمد، دغدغه‌ات به او منتقل می‌شود و با تو هم‌ذات‌پنداری (سمپات) می‌کند.