مریم فضائلی - محمدحسین سلطانی ،گروه فرهنگ : روزگاری نه چندان دور در تلویزیون ایدهای مطرح شد که مردم سر در خانهها و از پنجرهها، پرچم سه رنگ مملکتشان را نصب کنند. این ایده به دل مردم نشست و وقتی به کوچهها و خیابانها میرفتی، میتوانستی پرچمهایی را ببینی که از گوشه و کنار خیابان آویزان شده است. پشت این ایده محمدرضا شهیدیفر بود. مجری چهل و چند ساله آن سالها که میتوانست مردم را حوالی یازده شب پای پارک ملت بنشاند. به قول خودش، «برنامه باید طوری باشد که اگر مخاطب آن را نبیند احساس کند زیان دیده». شهیدیفر در این سالها حضورش در تلویزیون کمرنگ بود؛ اما ردش را در برنامههایی همچون خنداونه، به افق فلسطین و هزارداستان میشد گرفت. او حالا و پس از چند سال سر قرارش با مردم در ساعت 11 شب حاضر میشود و «پریزاد» را اجرا میکند. برنامهای که درباره زندگی، تولد و بازگشت است؛ همان کاری که اکنون او در پنجاه و شش سالگی، هر شب ساعت 11 با آمدن روی آنتن انجام میدهد. شما تا چند خط دیگر روایت این بازگشت و کسی را میخوانید که شقیقههایش سفید شده اما همچنان میتواند فارغ از کلیشهها، آدمها را پای حرفهایش بنشاند.
گفتوگو را از همین بازگشت شروع کنیم؛ بازگشتی که برای خیلیها غیرمنتظره بود، آن هم با برنامهای متفاوت. شاید تصور عمومی این بود که شما با یک برنامه گفتوگومحور کلاسیک و در کنار یک چهره شناختهشده برگردید، اما «پریزاد» انتخاب شما شد. سؤال ساده و مستقیم من این است: چرا این برنامه؟
احتمالاً تصور میکنید همهچیز باید دلایل خیلی پیچیده و عجیبوغریبی داشته باشد، اما اینطور نیست. در برونداد کار ما -که احتمالاً دیگران از آن تصویری میسازند- اینطوری نیست. برای برگشت به این فکر کردم که برنامهسازان درجهیکی وجود دارند که کارهای خیلی خوبی در تلویزیون انجام دادند، مهمتر از آن شرایطی است که در آن هستیم. شرایطی که خیلی نیازمند گفتوگوست و باید این امکان را گسترش دهیم. هدف بیشتر این بود که واقعاً تلویزیون از راههای مختلف، با شیوههای مختلف و در قالبهای مختلف با مردم گفتوگو کند و مردم نیز با هم گفتوگو کنند. یعنی این امکان تعامل را فراهم کند. به همین سادگی.
درعینحال سراغ یک مضمون نمادین هم رفتید؛ فضایی با حالوهوای زایش و تولد. استودیویی شبیه زایشگاه و ایدهای که با مفهوم بازگشت شما همزمان شد. برداشت منِ مخاطب نسبت به چنین موضوع و مسئلهای میتواند خیلی متفاوت باشد. خودتان این تقارن را چطور میبینید؟ این همزمانی میان موضوع برنامه، شرایط گفتوگو و بازگشت شما چه معنایی برایتان داشت؟
فرد که اصلاً مهم نیست؛ لااقل برای من هیچ موضوعیتی ندارد. کشور در شرایط خاصی است و چهبسا که در معرض یک تولد و زایش دوباره است. کشور و همه مردم ایران برایمان مهم هستند و ما داریم راجع به آن حرف میزنیم. دوباره داریم توانمندیهای ملی و امکانات گستردهای را به خودمان یادآوری میکنیم که همیشه فعال بوده و عمل کرده و ایران را قدمبهقدم در حوزههای مختلف علمی، اجتماعی، سیاسی و... جلو برده است.
این برنامه بیشتر حوزههای علمی را مدنظر قرار داده. در دورانی هستیم که دیگران میخواهند این توانمندیها را انکار کنند. وقتی گروهی این دستاوردها را انکار میکند و سعی دارد این انکار را عمومیت بدهد و بپرسد که دستاوردهای این کشور چیست، میتوان در پاسخ به این سؤال هزاران جواب گفت؛ بهخصوص در حوزه علم. یکی از مهمترین زبانهایی که میشود با آن با مردم داخل ایران و مردم جهان حرف زد، زبان علم است و دست ما در اینگونه از حرفزدن و گفتوگو فوقالعاده باز است.
ما یکی از پیشرفتهترین کشورهای علمی جهان در حوزههای مختلف هستیم. متأسفانه جوانها و نوجوانهای ما نمیدانند؛ یعنی دیگران این دستاوردها را نهتنها پنهان کردهاند، بلکه انکار هم کردهاند. به نظرم آمد که نباید بگذاریم این اتفاق بیفتد. مثلاً سن امید به زندگی طی ۴7 سال گذشته از ۵۲ سال، به حدود ۷۸ سال رسیده است. یعنی کشور توانسته طی چهل و هفت سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی، میانگین عمر جامعه را بیش از بیست و پنج سال اضافه کند. این یعنی یک مجموعه بسیار بزرگی از فعالیتهای آموزشی، بهداشتی، علمی و اجتماعی در حوزههای گسترده و مختلف که ساده به دست نیامده است.
خب، اینها را همه انکار میکنند. باید راجع به اینها حرف بزنیم تا جوانها و نوجوانهای ما اینها را بدانند. با زبانهای مختلف هم باید این کار را بکنیم. یک راهش همین برنامه است. راههای دیگرش در برنامههای دیگر. شما در رسانهها و دیگران در جاهای دیگر باید این کار را بکنند. آدمهای علمی سرآمد در ایران و ایرانیهای سرآمدی که در جهان شناخته میشوند کم نیستند. کشور در تمامی این سالها با همه سختیها رشد کرده، بزرگتر و مؤثرتر شده و معنایش عوض شده است و نگذاشتهاند جوان و نوجوان ایرانی اینها را ببیند و بفهمد. این خیلی حیف است.
بعضیها دچار این مسئله شدهاند که آیا ایران اصلاً چیزی برای افتخارکردن دارد؟ یعنی تا این حد این سؤال برایشان پیش آمده. معلوم است که دارد؛ خیلی هم دارد، اینها بیشتر برای ما مهم بود. این برنامه بهمثابه یک امر ملی برای ماست. اینگونه تعریفش میکنیم. از طریق قصهگویی آدمهایی که میتوانیم روی دست بلندشان کنیم تا نمونهها و قهرمانان ملی ما بشوند. موضوع اصلی برنامه در این حوزه همین است.
هر وقت اسم «پارک ملت» میآید، خیلیها یاد ماجرای پرچم و آن موجی میافتند که حول اهمیتش شکل گرفت؛ اینکه چطور یکباره پرچم تبدیل شد به یک موضوع جدی و پررنگ.
آن دوره راحت این کار را میشد انجام داد. در «مردم ایران سلام» هم که قبلترش بود بیشتر این اتفاق افتاده بود.
انگار آن چیزی که آن زمان صریح و مستقیم گفته میشد، حالا در قالب و لایهای متفاوت مطرح میشود. مسئله پرچم بسط پیدا کرده و رسیده به این نقطه و یک موضوع و مضمون متفاوت. انگار خیلی از حرفها در لفافه قرار گرفته است. آن پرچمی که زمانی میتوانستیم خیلی واضح به مخاطب نشان دهیم، الان رفته در لفافه و در لایههای زیرینترِ قصه قرار گرفته است.
در لفافه نیست، بخشهای دیگری از همان حرف است. برخلاف کسانی که این روزها میگویند «گروهی از همراهان جمهوری اسلامی تازه یاد ایران افتادهاند»، اصلاً اینجوری نیست. این هم یک دروغ بزرگ است. همه رهبران جمهوری اسلامی بارها با شیوههای مختلف، راجع به امکانات ایران و مردم ایران، تاریخ و اقلیمشان حرف زدهاند. خود تلویزیون و رسانههای مختلف هم این کار را کردهاند. ما بارها راجع به این موضوعات فیلم و برنامه ساختهایم. حالا یکی دو تا برنامه که من امکان حضور در آنها را داشتم فقط یک نمونه است، ولی دهها و صدها نمونه وجود دارد. برنامههایی که موجب توجه به ریشههایمان شود، موجب افزایش علاقهمندی و دغدغهمندی نسبت به ایران شود، همیشه یک موضوع فعال بوده. کم نیست؛ در «خندوانه» هم این کار را کردیم. آقای صفاریانپور برنامههای متعددی ساخته که در آنها همه این معانی وجود داشته. دیگر رفقای من هم این کار را کردند. واقعاً شاید غفلت چندانی نشده. ایران آنقدر بزرگ و درخشان است و آنقدر چیزهایی دارد که بتوانی روی دست بگیری و بلند کنی و به جهان عرضه کنی که لایتناهی است. به آن دلیل ما فکر میکنیم که در نسبت با آن معنای بزرگ، کمکاری کردهایم. بله این درست است، ولی اینکه نبوده یا نشده است و تازه مال این سالهاست، اصلاً اینطور نیست.
اما رویدادهایی در فضای سیاسیاجتماعی کشور، مثل جنگ، غبارها را پس میزند. این معانی جلوههای تازهتری پیدا میکند. مثل همه جای جهان، اینجا هم این اتفاق افتاده. ما سرودها و ترانههایی را که در محلات و نواحی ایران در مورد ایران داریم، همیشه داشتهایم. جریان انقلاب نهتنها متوقفش نکرده، بلکه در جشنواره موسیقی فجر و هزار راه دیگر همیشه آن را گسترش داده. این همه ترانه و سرودی که راجع به ایران هست؛ در تمام این 47 سال از زمان انقلاب اسلامی تا پیروزی و بعدش تا همین الان، هزار ترانه داریم. چرا کسی یادش نمیآید؟ به نظرم خیلیها تعمد دارند که یادشان نیاید، وگرنه زیاد است.
تلویزیون همیشه به بخشهای مختلفی از تاریخ ایران پرداخته، راجع به آن حرف زده و با سردمداران و صاحبنامان گفتوگو داشته. یک زمان تلویزیون رویدادی داشت به اسم گرامیداشت چهره ماندگار. در چندین دوره متصل برگزار شد و چهرههای مهم در حوزههای مختلف را معرفی کرد. کاش دوباره برگزار شود و ادامه پیدا کند. همیشه هزار ایده و طرح وجود داشته که انجام شده. ایران آنقدر بزرگ است که هرچه بگویی انگار کم گفتهای. دیگران دارند سوءاستفاده میکنند و اینها حرفهای غلطی است که میگویند گفته نشده.
همیشه تلاش شده گفته شود و الان هم کار ما امتداد همان راه است. طبیعتاً هرکجا کار کردیم و برنامه ساختیم همیشه به این دست مفاهیم توجه داشتیم. یک جا فکر کردیم پرچم را برداریم دستمان بگیریم و راجع به آن حرف بزنیم. چون من یادم است در اواسط دهه هشتاد از اینکه به اندازه کافی پرچم در کوچه و خیابان و جادهها و مراکز عمومی نمیبینم، دلخور بودم. پرچم یک داشتهای است که فکر میکنیم بدیهی است و دیگر نیاز نیست که همیشه در اهتزاز ببینیاش. اما چرا، باید آن را ببینی! و ما آنجا متمرکز این قضیه شدیم. ولی همه آن برنامه جلوههای دیگری از تمدن ایرانی، تاریخ ایرانی، فرهنگ ایرانی، دیانت ایرانی و همه ویژگیهایی بود که بالاخره در این سالها همهاش داشت گفته میشد. تمرکزمان پرچم بود و ثمر داد. خدا را شکر. یعنی رفتهرفته دیدیم که پرچم به اهتزاز درآمده.
برویم سراغ برنامه «پریزاد». آیا شما در انتخاب موضوع، اینکه در حوزه تولد و سلامت باشد، تأثیری داشتید؟ خودتان نظر دادید برنامه به این سمت برود یا به شما پیشنهاد شد؟
ایده اولیه وجود داشت. من بعداً توسط آقای زارعان و آقای صفاریانپور به پروژه اضافه شدم. در جلساتی که مینشستیم تا ببینیم با ایده چهکار کنیم، موضوع شاید کمی محدودتر بود. اما وقتی میخواهیم ایدهای را به «برنامه» تبدیل کنیم و در واقع آن را برای تلویزیون بسازیم، طبیعتاً توسعه پیدا میکند. از جایی من وارد شدم و هر چه به نظرم میرسید گفتم؛ مثل دوستان محقق و سوژهپرداز ما، مثلاً آقای نجفی یا آقای ضرابی و خانمهایی که در تیم بودند. هر کدام که وارد شدیم، احتمالاً کلمهای به کار اضافه کردیم.
با آقای صفاریانپور درباره شکلگیری برنامه صحبت میکردیم، میگفتند «سفارش» همیشه بوده و اینکه کاری سفارش داده شود اتفاق عجیبی نیست. ولی اینکه چه سفارشی باشد و چطور به آن پرداخته شود، آن را خاص میکند.
همچنین این موضوع که درست از عهدهاش بربیاییم. ما زمان خیلی کمی داشتیم. این از آن حرفهای تکراری است. چنین برنامههایی پیشتولید زیادی نیاز دارد؛ 30 برنامه و 30 گفتوگو. متأسفانه زمان لازم را نداشتیم. به نزدیکی ماه رمضان رسیده بودیم و نمیخواستیم این فرصت را از دست بدهیم. بنابراین چند نفر را به گروهمان اضافه کردیم تا بتوانیم با شدت بیشتری کار کنیم. حتماً برنامه بهتر از این هم میشد، ولی زمان و تحقیق طولانیمدت میخواست. حالا شاید بعداً فرد دیگری این کار را ادامه دهد تا شکل کاملتری بگیرد.
درباره اسم برنامه از آقای صفاریانپور شنیدیم که شما «پریزاد» را پیشنهاد داده بودید.
من بیش از آنکه در تلویزیون حرف زده باشم، برنامه ساختهام. ویژگیهای برنامهسازی همیشه با من است. کلید ندارد که خاموشش کنم. وقتی با رفقا مینشینیم و قرار است هر کدام برنامهای بسازیم، طبیعتاً همین نحوه مداخله را نسبت به کار همدیگر داریم؛ از اسم و مکان گرفته تا تیم اجرایی. مثلاً داشتیم درباره اسم حرف میزدیم و پیشنهادهای مختلفی بود. یک لحظه این نام به ذهن من رسید: «پریزاد». در این نام هم نوعی قصهگویی وجود دارد، هم زایش و هم یکجور حالت افسانهای و اسطورهای.
خیلی اسم ملیحی است.
برای تلویزیون مهم است اسمی داشته باشید که خوشآهنگ باشد و راحت به خاطر سپرده شود. بیننده بتواند با این کلمه با دیگران حرف بزند. بهتر است کلمات مهجور نباشند؛ یعنی خیلی دشوار نباشد و درعینحال ساده و دوستداشتنی باشد. تاحدامکان به کلمات محاوره مردم اضافه کند یا بتواند تداعیگر یک وضعیت خوشایند باشد. تا حد ممکن در عرض چند ثانیه، تصویری ساده از آنچه قرار است در برنامه اتفاق بیفتد برای مخاطب ایجاد کند. «پریزاد» از نظر من این ویژگیها را داشت.
لابهلای صحبتهایتان گفتید میخواهید برنامه به مخاطب جوانتر برسد. به نظرتان این هدف محقق میشود؟
احتمالش زیاد است. جوانهای ما چندین دستهاند. وقتی میخواهیم راجع به هر گروهی از جامعه حرف بزنیم، نباید همه را در یک دسته قرار دهیم. گروهی از جوانان، زنان، مردان و آدمهای مسن و کمسنوسال پای تلویزیون هستند. گروهی هم هستند که پیر و جوان و میانسال میانشان هست و ممکن است قرابتشان با تلویزیون کمتر شده باشد یا مثلاً میزان اعتمادشان به تلویزیون کاهش یافته باشد. این تقسیمبندی و قطببندی بالاخره اتفاق افتاده. بنابراین نمیتوانیم بگوییم «جوانان» همهشان هستند یا همهشان نیستند. ما سعی میکنیم به گروهی که هستند، بیفزاییم. تلویزیون باید بتواند با همه گروههای مردم حرف بزند.
چطور میتواند این کار را انجام دهد؟
با انواع مختلف برنامهسازی. فهم درست از جامعه این کار را میکند. اصلاً تلویزیون باید جوری برنامه بسازد که هم کسی با کمترین سواد و هم کسی با بیشترین سواد آن را ببیند؛ از مرکز کشور تا دوردستترین شهرها و روستاها. تلویزیون باید با خلافکارها هم حرف بزند؛ باید جوری برنامه بسازد که دزدها هم تماشایش کنند! تلویزیون باید طوری کار کند که مخالفان نظام حاکم یا قطببندیهای سیاسی که در همه کشورها وجود دارد، جذب شوند. این یک چیز بدیهی است. شاید کمی پیچیده و سخت به نظر برسد که برنامهای بسازید که «همه» آن را ببینند، ولی واقعاً همه باید ببینند. به این دلیل که همه دارند بخشی از پولشان را از طریق نفت یا مالیات میدهند؛ پس حقشان است و وظیفه ماست که برای آنها برنامه بسازیم. برنامهسازی در تلویزیون باید بهگونهای باشد که همه آحاد ملت آن را ببینند و همه به یک نسبت از تفریح، شادمانی یا آگاهی در حوزههای مختلف برخوردار شوند. اگر این اتفاق نیفتد، قطببندی در کشور گسترش پیدا میکند. یعنی اگر من یک تلویزیون ببینم و گروه دیگری تلویزیون دیگری را، اثرش تشدید تنشهای اجتماعی و سیاسی گسترده است که همه از آن آسیب میبینند؛ چه آنهایی که تلویزیون میبینند و چه آنهایی که نمیبینند.
اگر کشوری آرام، مستقل و پیشرو میخواهیم، باید در تلویزیون جوری رفتار کنیم که هیچکس خودش را بینیاز از تماشای آن نبیند؛ بلکه اگر چیزی را ندید، احساس خسران کند. باید بتوانی با همه مردم حرف بزنی و همه مردم علایقشان را در تلویزیون ببینند. این شدنی است. بعضیها میگویند خب گروهی از مردم تمایلات غیردینی دارند یا گرایشهایشان با سیاستهای حاکم بر قانون اساسی متفاوت است. باشد! او هم باید بتواند خودش و تمایلاتش را در تلویزیون ببیند و این کار بدون عبور از چهارچوبهای اعتقادی، ملی و دینی ممکن است. حتماً اگر کسی به شما گفت «برای اینکه بتوانیم با همه حرف بزنیم باید خطقرمزها را پشت سر بگذاریم»، شک نکنید که اشتباه میکند. امکان ندارد! ما فصل مشترکهایی داریم که بر اساس آنها با هم حرف بزنیم. این اتفاق بارها در همین تلویزیون، در سالیان مختلف کموبیش افتاده است. اما در سالهای اخیر میفهمم که متأسفانه این موضوع کم شده است؛ یعنی میزان اقبال، اعتماد و رضایت از تلویزیون در گروهی از جامعه که فهم سیاسی و مذهبیشان با بقیه متفاوت بوده، دچار این مسئله شده است. نباید این اتفاق میافتاد و باید همین حالا جلویش را گرفت. باید تمهیداتی اندیشید که همه با هم خانوادگی پای تلویزیون بنشینند، لذت ببرند و چیزی یاد بگیرند. این کار بهراحتی شدنی است. همینالان هم میتوانم انواعی از برنامهها را نام ببرم که طیف متکثری از آدمها با سنین و گرایشهای مختلف تماشایش میکنند. خب، همین را گسترش دهیم. برنامهساز باید متوجه این باشد. فرض کنید شما اینجا نشستهاید و من بگویم: «آقای عزیز، خانم محترم». یکوقت ممکن است بگویم «آقای عزیز» و «خانم محترم» را یادم برود، یا بالعکس. همین که اسم یکی را نمیبرم، او را مکدر میکند. از همین چیزهای ساده شروع میشود تا معانی عمیقتر و اشکال مختلف برنامهسازی.
به نظرتان دیر نشده؟
هیچوقت دیر نیست؛ نه یکبار، نه چندبار. تا زمانی که جهان هست، همهکار میشود کرد. این حرف را هم خیلی باور نکنید؛ راجعبه هر چیزی، هر کسی گفت که دیگر دیر شده، باور نکنید. سؤال این است که «همینالان» چهکار کنم؟ فرصتهای ازدسترفته دوباره به دست میآید. سخت است و کار را دشوارتر میکند، اما غیرممکنش نمیکند.
میتوانیم بگوییم که بازگشت شما به تلویزیون میتواند شروعی بر این ماجرا باشد؟
ربطی به من ندارد. من فقط یکی از هزاران آدمی هستم که به این قاعده معتقدم. همین.
عمده مهمترین کمپینهایی که در تلویزیون اتفاق افتاده، یک سرش به شما میرسد. یعنی از کمپینهای فرهنگسازی «خندوانه» گرفته تا «پارک ملت» و «مردم ایران سلام». سؤالم این است که اگر بخواهیم کمپینی برای «گفتوگوکردن» بین مردم راه بیندازیم، به نظرتان مهمترین کاری که میتوانیم انجام دهیم چیست؟
نمیتوانم بدون فکرکردن به این سؤال جواب بدهم؛ اما من بهعنوان یک برنامهساز تلویزیونی، کسی هستم که سالها ملت ایران این امکان را به من دادهاند، وقت و عمر و پولشان را در اختیارم گذاشتهاند و گفتهاند که تو برای ما کاری بکن. دغدغهام همیشه همین بوده است: همه مردم، همه مطالباتشان و همه تمایلاتشان، همه اینها باید در برنامههایم وجود داشته باشد؛ مثل همان «خندوانه» که میگویید، یا «پارک ملت»، یا «مردم ایران سلام» یا «اینجا فرداست» و... وقتی مسئلهات این باشد، کلمات متناسب برای برقراری این نوع از گفتوگو را پیدا میکنی. اولین نکتهاش همین است؛ تو در فرض ذهنیات این باشد که «باید» این کار را بکنی و «میشود». اگر چنین فرضی نداشته باشی، من و کلمات هم همدیگر را پیدا نمیکنیم. یعنی اگر فرضم این باشد که «من که نمیتوانم با همه حرف بزنم، پس فقط با آقایان حرف میزنم»، همانجا محدود میمانم.
مسئله باید طرح شود تا برایش راهحل پیدا شود و آن چهارچوبی که در ذهنت میبندی، نباید محدود باشد.
این محدودیت برای زمانی است که تلویزیون را نمیشناسی؛ مردمت را نمیشناسی و تاریخ را نمیشناسی. اگر کسی تلویزیون را ذرهای شناخته باشد، میداند که این رسانه قابلیت دارد با طیفهای مختلف مردم، همزمان حرف بزند. مثل فوتبال؛ مگر فوتبال این کار را نمیکند؟ فوتبال با همه حرف میزند و همه تماشایش میکنند. چه مذهبی، چه غیرمذهبی، چه باسواد، چه بیسواد، زن یا مرد. نمایش، سریال و خود «قصهگویی» ذاتاً این قابلیت را دارد؛ به شرطی که تو آن را پنهان نکنی و از همه ویژگیهایش استفاده کنی. موسیقی هم همینطور؛ مگر موسیقی این ویژگی را ندارد؟ یا وقتی فعالیتی را طراحی میکنی که وجه سرگرمیاش غالب است، مثل یک بازی یا مسابقه، مگر راحتتر این کار را نمیکنی؟ اینها چیزهایی است که راحتتر به دست میآید. شاید جای سختش جایی مثل «اخبار» یا «تحلیلهای سیاسی» باشد. اما آنجا هم آدمهایی بودهاند که برنامههای سیاسی سخت را جوری طراحی کردهاند که همه مشتری و مخاطبش بودند. در همین تاریخ ۳۰ ساله بعد از انقلاب، روزنامهها و مجلههایی داشتیم که این امکان را داشتند. نمونههای زیادی وجود دارد. میشود؛ و باز تأکید میکنم که این کار نیازی به کنارگذاشتن اصول و اعتقادات ندارد. ابداً معنیاش این نیست. با حفظ اصول اعتقادی و ملی و باتوجهبه آرمانهای مردم، اصول قانون اساسی، این کار شدنی است.
شما خودتان بعد از سالها برنامهسازی، الان دوباره در جایگاه مجری قرار گرفتهاید. این تجربه بعد از چند سال چطور است؟
من معمولاً وقتی برنامهسازی میکنم، در واقع سه کار را همزمان انجام میدهم: تهیه، کارگردانی و اجرا. الان فقط یکی از این سه کار را انجام میدهم. اولین ماجرا این است که آسودهترم؛ چون وظیفه تهیه و کارگردانی بر عهده دیگران است؛ بنابراین امکان نشستن و استراحتکردن دارم.
کلاً خیلی انسان آرامی به نظر میآیید.
شاید در همان اندازهای که همه داریم؛ نمیدانم.
شاید ما در کار خیلی در محیط مضطربی هستیم. (با خنده)
خب در کار، پیچیدگی و اضطراب وجود دارد؛ لحظه به لحظهاش.
اگر «پریزاد» زنده بود، این استرس بیشتر میشد؟
اما الزاماً کار را سختتر یا آسانتر نمیکرد. زندهبودن ماجراهای دیگری ایجاد میکند. اتفاقاً این برنامه اگر زنده بود، حتماً اقبال مخاطب نسبت به آن بیشتر از الان میشد. گاهی برنامههایی که میتوانند زنده باشند هم ضبط میشوند. اولین تفاوتش این است که زندهبودن، امکان ارتباط مستقیم و گستردهتری را فراهم میکند.
چرا زنده پخش نشد؟
ساختش کمی پیچیدهتر است. همانطور که گفتم، مقدمات اولیه بیشتری لازم داشت. با این میزان از آمادگی، رفتن به پخش زنده خیلی عاقلانه نبود. اصلاً به زندهبودنش فکر نکردیم، چون احساس کردیم هنوز خیلی کار داریم. به این نتیجه رسیدیم که ضبطش کنیم و از امکانات برنامه تولیدی استفاده کنیم. مثلاً در برنامه زنده، در آن 60 دقیقه هر چه اتفاق افتاد، تمام است؛ حتماً بخشی از طراحی شما به دلیل ضیق وقت اجرا نمیشود و فرصت در گفتوگو از دست میرود. اما در برنامه ضبطی من میتوانم این خلأ را جبران کنم. غالب برنامه همینطور است؛ مثلاً بیش از یک ساعت و نیم یا دو ساعت ضبط میکنیم و بعد در مونتاژ، بخشهایی را که مهمتر، جذابتر و دلپذیرتر است انتخاب میکنیم. چون وقتی با کسی حرف میزنی، او که نمیداند؛ او دارد زندگیاش را توضیح میدهد بدون اینکه توجه کند کدام بخش مهمتر است. اینجا وظیفه من است که از مجموع حرفها، مهمترینها را انتخاب کنم. در کنار اصلاحات تدوین و بازسازی رنگ و صدا. ولی بااینحال، زندهبودن خیلی جذابتر است و هیجان بهتری برای برنامهساز و مخاطب دارد. مخاطب هم در این هیجان شریک است و لذت بیشتری میبرد، حتی اگر آگاهانه به این مشارکت فکر نکند.
اصولاً به هر کسی که بخواهد در شرایط فعلی کار کند، هجمههای منفی وارد میشود. مشخص است که شما به این هجمهها فکر کردهاید و تصمیمتان را گرفتهاید، اما چطور با آن کنار آمدید؟ چطور چرتکه انداختید و این مسیر را چیدید؟
اصلاً به آن فکر نمیکنم؛ هیچ اهمیتی نمیدهم.
چه قاطع!
واقعاً اهمیتی ندارد. مهم این است که باید کار کرد و داری کار میکنی. طبیعی است که بدخواهان این سرزمین چیزهایی بخواهند، اما نباید بگذاری محقق شود. این نیاز به فکرکردن دارد؟ وظیفه هر کدام از ماست. آنها میخواهند همه شئون حیاتی شما را متوقف کنند. او توجیههای دروغین میآورد که هدفهای دیگری دارد؛ اما هدف اصلیاش این است که تو را از «حیات» ساقط کند. مهمترین موهبتی که دارم «حیات» است، چرا باید بگذارم آن را از من بگیرند؟ اصلاً به او اجازه نمیدهم. سعی میکنم با او حرف بزنم که متوجه شود انتخاب غلطی کرده است. قطعاً آنهایی که این حرفها را میزنند، دیر یا زود متوجه خواهند شد که انتخابشان غلط بوده است.
خیلی متمدنانه رفتار میکنید؛ درحالیکه طرف مقابل اصلاً اهل گفتوگو نیست.
الان شاید اینطور نباشد، اما همیشه اینجوری نمیماند. بله، شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی درسهایی به آدم میدهند؛ سن که بالا میرود، رفتار آدم تغییر میکند و تجربه یعنی همین. به نظرم این فضا تغییر خواهد کرد و کسانی که چنین نگاهی را منتشر میکنند، خیلی طول نخواهد کشید که متوجه شوند این کار برای خودشان هم حتی هیچ دستاوردی نداشته و اصلاً روش غلطی برای رسیدن به هر هدفی است. باید بدانیم که همه جلوههای زندگی و حیات اجتماعی باید ادامه پیدا کند؛ در هر شرایطی، چه جنگ باشد چه نباشد، چه انقلاب باشد چه نباشد. مگر در جریان آغاز انقلاب اسلامی ایران و یک سال و چند ماه اول، چیزی از زندگی مردم تعطیل شد؟ یا در کجای جهان چنین اتفاقی افتاده است که تعطیلی زندگی ثمربخش باشد؟ یک اقلیتی وجود دارند که متأسفانه توهم اکثریت دارند و مطالبهای دارند که محقق نمیشود. به همدیگر هم مدام وعده «یک روز و دو روز بعد» میدهند و دچار شرایط روحی پریشانی شدهاند. اینها نشانه پریشانی ذهن و روح و ناشی از شرایط نابهنجار است. دقیقاً کجا نمونه موفقی از این رفتار را داریم؟ من در کشورهایی که درگیر جنگ بودند حضور داشتهام؛ میدیدم که مردم آنجا یقه همدیگر را نمیگرفتند که «زندگی نکن!». اصلاً چنین چیزی عملی نیست. چیزی را میخواهی که محقق نمیشود و بهانههایت هم دروغین است. اگر کسی هم باورت کند، چند روز بعد میفهمد که سرش کلاه رفته و گول خورده است. زندگی باید در همه سطوح و جلوههایش جریان داشته باشد.
آیا به فکر ساخت برنامه جدید هستید؟
همیشه. این کارِ همیشگی ما بوده است. حالا گاهی مثل یک فیلمنامهنویس که طرحی مینویسد و دیگری میسازد، ممکن است اتفاق بیفتد؛ گاهی با افراد دیگری مشارکت میکنم و گاهی هم ممکن است خودم بسازم. محاسبه عجیبوغریبی ندارد؛ متناسب با حالوهوا و موقعیت پیش میروم. هر آنچه اقتضای زندگی و حوصله شخصیام باشد انجام میدهم و همیشه هم همینطور بوده است.
یعنی احتمالش هست که بهزودی برنامهای از شما ببینیم؟
سعی میکنم؛ امیدوارم. نمیدانم چه زمانی. ایدهها همیشه بین شرایط اجتماعی و اقتضائات تلویزیون در رفتوآمدند. یک محصول مناسب، در همین رفتوبرگشت بین رسانه و جامعه ساخته میشود. چیزی که امروز به آن فکر میکنیم، ممکن است فردا دیگر به کار نیاید. البته فرمهایی وجود دارند که سالهای سال میتوانند کار کنند و اشکالی هم ندارد؛ فرمهای ثابتی در همه تلویزیونهای دنیا داریم که همچنان مؤثرند. اما چیزهایی هم هستند که نیازمند شکلهای بدیع هستند. بخشی از کارکردن در تلویزیون، خلق شکلهایی است که قبلاً ندیدهایم. البته این فقط بخشی از کار است، نه همه آن؛ قرار نیست همه تلویزیون فرمهایی باشد که قبلاً دیده نشده است. اگر شکلی مؤثر است و دارد کارش را انجام میدهد، باید گذاشت کارش را انجام دهد. اصلاً ما همین را در تلویزیون میخواهیم. اگر میگویم فرمی را «تازه» کنیم، برای این است که آن شکل کهنه دیگر کار نمیکند. اما اگر شکلی قدمت دارد و هنوز مؤثر واقع میشود و مردم با آن ارتباط برقرار میکنند، چرا باید از دستش داد؟!
خندوانه همچنان کارکرد داشت؟
بله خیلی کارکرد داشت. کاش ادامه پیدا میکرد. خیلی چیزهای دیگر را هم میتوانم اسم ببرم؛ مثلاً «عصر جدید» هم میتوانست ادامه پیدا کند و کاش این اتفاق میافتاد. اتفاقاً بعضی از برنامههای تلویزیونی در بیست سال گذشته، اگر بهصورت مستمر ادامه مییافتند، با اطمینان به شما میگویم که شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ما امروز چیز دیگری بود؛ حتماً بهتر بود. احتمالاً غفلت کردیم و انتخابهایمان دقیق و درست نبوده، وگرنه این برنامهها باید باقی میماندند. تلویزیون باید همیشه با همه آحاد جامعه حرف بزند و باید حرف او را بشنود؛ این یک اصل ثابت است. هر کجا از این اصل غفلت کردهایم، همه آسیب دیدهایم.













