فاطمه قدیری ، خبرنگار گروه جامعه : در روزهای گذشته اقلیتی از دانشجویان، به پرچم ایران در محوطه دانشگاه اهانت کردند. انتشار این خبر در کنار تصاویر منتشر شده از چند دانشجویی که در میان تجمعات اعتراضی سعی در هتک حرمت پرچم کشور داشتند، موجی از واکنشهای متفاوت را در فضای رسانهای و افکار عمومی به دنبال داشت. بیحرمتی تعدادی از دانشجویان به تصاویر شهدای جنگ 12 روزه و تصاویر تلاش برای اهانت به پرچم کشورمان، بیش از یک اکت سیاسی_دانشجویی در جریان ناآرامیهای جامعه، میتواند یک پروژه مطالعاتی برای جامعهشناسان بهمنظور ریشهیابی این تصاویر دردناک باشد.
البته در تحلیل و واکاوی اتفاقات اخیر دانشگاه، باید توجه داشت که اغلب خطای راهبردی عموم جامعه در مواجهه با چنین رخدادهایی، تعمیم دادن صورتمسئله به یک رخداد همهگیر از طریق تعمیم جزء به کل است. با توجه به برقرار بودن کلاسهای درس و جامعهای بالغ بر ده هزار نفر در هر دانشگاه، آنچه که اتفاق افتاد در نهایت محصول حضور هستههای چند ده نفره است. به عبارت دیگر هسته میدانی درگیر در این اقدام وندالیستی و اهانت به نماد ملی، کمتر از ۱۰۰ نفر بودهاند. این نسبت آماری بهروشنی ثابت میکند که بدنه اصلی نسل جدید، حتی در اوج نقدهای اعتراضی به وضع موجود، مرز بنیادین میان نقد حکمرانی و نفی موجودیت ملی را به رسمیت میشناسد، اما همین تعداد کم نیز میتواند زنگ خطری برای نظام آموزش عمومی و آموزش عالی کشور باشد.
در این میان ناگفته نماند که چشمپوشی از رفتار همین اقلیت محدود نیز میتواند نوعی خودفریبی سیستماتیک باشد. عبور یک جوان از خط قرمز هویتی به نام پرچم، به صورت یکشبه و در راستای هیجانات ایجاد شده در صحن دانشگاه اتفاق نمیافتد؛ نباید فراموش کنیم که دانشگاه ویترین و ایستگاه رونمایی از خروجی سیستمی است که نقطه آغاز آن سالها پیش در نهاد آموزش و پرورش رقم خورده است. مسئله اصلی در جریان رخدادها و التهابات درون دانشگاه این است که ما در دهههای اخیر با آموزش و پرورشی روبهرو بودیم که «پرورش» دانشآموز در راستای هویتملی را به فراموشی سپرده است.
خلع سلاح آموزش و پرورش
این فقدان پرورش، صرفاً یک ادعای انتزاعی نیست. بلکه خروجی مشهود یک ناکارآمدی ساختاری است که از قضا اعداد اعلامی از سوی خود آموزش و پرورش نیز بهخوبی آن را روایت میکنند. وقتی نظام آموزشی کشور با کمبود مطلق ۵۸ هزار معلم و مربی پرورشی روبهرو است و سرانه بودجه پرورشی برای هر دانشآموز در طول یک سال تحصیلی کامل، رقم ناچیز ۳۰ هزار تومان برآورد میشود، اساساً یکی از نهادهای تربیتی حاکمیت، یعنی آموزش و پرورش خلع سلاح شده است. محتوای سطحی و ناکارآمد کتب درسی در کنار این بضاعت مدیریتی و مالی، نشان میدهد که ساختار شکل گرفته نهتنها توانایی ایمنسازی ذهنی در برابر تهاجم شناختی را ندارد، بلکه از انتقال ابتداییترین مفاهیم تعلق ملی نیز عاجز است.
البته ریشه بحران فقط در کسری بودجه متوقف نمیماند؛ مسئله اصلی به انحطاط کارکردی در فلسفه مدرسه و در مفهوم کلی تحصیل بازمیگردد. اتفاقات اخیر نشان میدهد که نهاد آموزش عمومی ما همچنان در هدفگذاری دچار ابهام است. سیستمی که در اسناد بالادستی پشت مفاهیم آرمانگرایانه پنهان میشود؛ اما در کف حیاط مدرسه، هیچ ایده و زبانی برای ارتباط با زیست واقعی نوجوان امروز ندارد. مدرسه در ایران از واقعیتهای انضمامی جامعه موقعیتزدایی شده و هیچ درک ملموسی از مختصات امروز کشور در جهان به محصل نمیدهد.
مهمتر از همه، نهادی که وظیفه ذاتیاش جامعهپذیری و تبدیل کردن «من»های متکثر به یک «ما»ی منسجم و ملی بود، امروز عملاً به یک آموزشگاه تستزنی و درگاه صرف برای عبور از سد کنکور تقلیل یافته است. در این زیستبوم بهشدت رقابتی و فردگرایانه، هیچ هویت جمعیای مجال تولد پیدا نمیکند که بخواهد در سالهای بعد، برای خاک و پرچم (بهعنوان نماد غایی همان «ما») تعصب و احترام قائل باشد.
بیبرنامهگی برای اتصال دانشآموز به مفهوم «وطن»
اگر از فقر محتوایی، ساختاری و مالی در آموزش و پرورش عبور میکنیم، به لایه عمیقتری از بحران میرسیم که به نرمافزار و فلسفه وجودی مدرسه در ایران امروز برمیگردد. چرا نهادی که وظیفهاش جامعهپذیری و انتقال مفاهیم هویتی است، خروجیاش در دانشگاه به بیگانگی با نماد ملی یا سکوت در برابر اهانت به آن ختم میشود؟ برای فهم این گسست شناختی، نیازمند یک چهارچوب تحلیلی دقیق هستیم که بتواند فاصله میان ایدهآلهای روی کاغذ و واقعیت کف حیاط مدرسه را توضیح دهد.
حبیب رحیمپور ازغدی، مشاور رئیس و دبیر کارگروه تحول فرهنگ و اندیشه مجلس شورای اسلامی و پژوهشگر فلسفه تعلیم و تربیت، در تحلیلهای آسیبشناسانه خود از نظام آموزشی در «تلویزیون اینترنتی فرهیختگان» و برنامه «ایده»، دست روی نقاطی میگذارد که دقیقاً همین حفرههای هویتی را تفسیر کرده است.
نظام آموزشی ما روی کوهی از اسناد بالادستی و بخشنامههای پرطمطراق نشسته است. متولیان امر مدام از تربیت انسان تراز و رسیدن به حیات طیبه سخن میگویند؛ اما در عمل، وقتی با یک نوجوان غرق در فضای دیجیتال روبهرو میشوند، هیچ برنامه ملموس و قابل اجرایی برای اتصال او به مفهوم «وطن» ندارند. دانشآموز در میان شعارهای بزرگ و توخالی مدرسه سرگردان است و مفاهیمی مثل پرچم و سرود ملی برایش به مناسک تقلیل یافته است، بدون اینکه فلسفه و لزوم این مناسک را بداند. این سیستم، همهچیز میخواهد اما در واقعیت، هیچچیز برای امروز دانشآموز ندارد.
رحیمپور ازغدی این سرگردانی ساختاری را با مفهوم «هدفپریشی» صورتبندی میکند و معتقد است آموزش و پرورش ما در آسمان انتزاعات پرواز میکند و پایش روی زمین نیست. او در تبیین این وضعیت میگوید: «مدرسه در ایران دچار یک هدفپریشی مزمن شده است. ما با انبوهی از آرمانهای انتزاعی، لازمان و لامکان در اسناد بالادستی مواجهیم که نمیتوانند یک «کارویژه ضروری» برای انسان امروز تعریف کنند. وقتی نظام آموزشی نداند دقیقاً در این برهه زمانی چه مأموریت مشخصی دارد، همهچیز به یک سری مفاهیم کلیشهای تقلیل مییابد. در چنین ساختاری که هدف انضمامی و متناسب با زمانه غایب است، تربیت هویتی و ملی اصلاً شکل نمیگیرد که بخواهد درونی شود؛ بلکه همهچیز در سطح باقی میماند.»
همچنین دانشآموز امروز در ایرانی زندگی میکند که درگیر یک جنگ تمامعیار اقتصادی، تحریمهای فلجکننده و پیچیدهترین چالشهای ژئوپلیتیک و امنیتی در منطقه است. او هر روز اخبار التهابات را در شبکههای اجتماعی میبیند؛ اما وقتی پای در مدرسه میگذارد، گویی وارد یک جزیره ایزوله در کره مریخ شده است. مدرسه در ایران هیچ حرفی درباره واقعیت اکنون کشور ندارد. محتوای کتب درسی تاریخ و جغرافیا، بیروح و عقیماند و نمیتوانند به دانشآموز بگویند این پرچمی که صبحها افراشته میشود، در دل چه طوفانهایی سرپا مانده است. وقتی دانشآموز از واقعیتهای سخت کشورش بیخبر باشد، چطور میتواند به نماد آن کشور تعصب بورزد؟
رحیمپور ازغدی این انقطاع نهاد آموزش از واقعیتهای جامعه را تحت عنوان «موقعیتزدایی» نقد میکند و معتقد است مدرسهای که درد جامعه را نفهمد، نمیتواند هویتساز باشد. وی در این باره تأکید میکند: «ما با پدیده «موقعیتزدایی» از نهاد مدرسه روبهرو هستیم. دانشآموز در میانه سختترین درگیریهای تاریخی، تحریم و جنگ شناختی زیست میکند، اما مدرسه طوری رفتار میکند که گویی در خلأ بنا شده است و هیچ نسبتی با مسائل انضمامی جامعه ندارد. وقتی مدرسه دانشآموز را نسبت به «موقعیت تاریخی و جغرافیایی» که در آن قرار دارد آگاه نمیکند و مختصات دقیق و واقعی ایران امروز در جهان را به او نمیشناساند، طبیعی است که دانشآموز هیچ درک ملموسی از موجودیتی به نام «دولت – ملت» پیدا نمیکند. در نتیجه، نمادهای ملی برای او فاقد معنای تاریخی و هویتی میشوند.»
در کنار موارد گفته شده باید در نظر داشت که مفهوم «پرچم» در ذات خود یک مفهوم جمعی است؛ پرچم یعنی «ما». اما آیا مدرسه در ایران، ساختن «ما» را تمرین میکند؟ پاسخ مطلقاً منفی است. از روز اولی که دانشآموز وارد مدرسه میشود، در یک سیستم به شدت رقابتی، تستی و فردگرایانه قرار میگیرد. دانشآموز یاد میگیرد که بغلدستیاش، نه یک هموطن و برادر، بلکه رقیبی است که برای رسیدن به صندلی دانشگاه باید او را کنار بزند. نهاد مدرسه که باید محلی برای «جامعهپذیری» و ایجاد همبستگی ملی باشد، به یک آموزشگاه بزرگ تستزنی تبدیل شده است. در سیستمی که فقط «من» را پرورش میدهد، انتظار فداکاری برای یک نماد جمعی (مثل پرچم) انتظاری عبث است.
رحیمپور ازغدی نابودی کارکرد اجتماعی مدرسه زیر سایه سنگین کنکور را عامل اصلی اتمیزه شدن و فردگرایی نسل جدید میداند و این انحراف کارکردی را اینگونه تحلیل میکند: «مدرسه از جایگاهی برای زندگی کردن، جامعهپذیری و تبدیل کردن «من»های متکثر به یک «ما»ی واحد، تقلیل پیدا کرده است به یک دالان تکنیکال و صرفاً یک درگاه برای عبور از سد کنکور. این زیستبوم به شدت رقابتی، یک «فردگرایی افراطی» را در دانشآموز پمپاژ میکند که در آن هرگونه امر جمعی، ملی و هویتی ذبح میشود. وقتی مدرسه توانایی تولید «ما» را از دست میدهد، جوانی که در این فضای گلخانهای و به شدت فردگرایانه رشد کرده، بدون هیچ تعلق خاطر جمعی به دانشگاه پرتاب میشود و در مواجهه با تضادهای سیاسی، به راحتی میتواند از نماد همان «ما»یی که هرگز در وجودش شکل نگرفته، عبور کند.»
در همین راستا، سیدجواد میری، جامعهشناس، سیدامیرحسین میردامادی، عضو سازمان ملی تعلیم و تربیت کودک و میلاد لطیفی، کارشناس حوزه آموزش در گفتوگو با «فرهیختگان» به بررسی ابعاد مختلف این مسئله پرداختند.
حق اعتراض را بشناسید و مرز ملی خود را حفظ کنید
میری با بیان اینکه اعتراض دانشجویی یا حتی به معنای وسیع کلمه، اعتراضات شهروندی، حق مسلم هر شهروند است، اظهار داشت: «یعنی هر شهروند ایرانی، هر کسی که در ایران به عنوان شهروند شناخته میشود، این حق مسلمش است که مطالبهگری کند و اعتراض کند؛ چه در دانشگاه باشد، چه در پژوهشگاه باشد، چه در خیابان باشد، چه مقابل مجلس باشد، در هر فضایی. اما کسانی که اعتراض دارند، حواسشان باشد که مرز خودشان را با تلاقی عبری- آمریکایی-پهلوی مشخص کنند. آیا ملی بودن به این معناست که ناسیونالیست باشیم و اعتقاد مثلاً به برتری قومی و نژادی و زبانی داشته باشیم؟ ملی بودن در بستر ایران و مشخصاً بعد از انقلاب مشروطه و در دوران نهضت ملی نفت و نهضت ۱۵ خرداد و در انقلاب ۵۷ به معنی این بود که عاملیت ملی برای مدیریت حکومت را نظر داشته باشید، یعنی قائل به این باشیم که ملت فاعلیت دارد اراده ملی شاغول هر تصمیمی و هر حرکتی است و این عاملیت و اراده ملی و فاعلیت ملی و ملی بودن دو پایه دارد که یکی در بستر تاریخ ایران و دیگری بحث استقلال سیاسی است، یعنی مرز خودمان را با اجنبی و کسانی که به دامن اجنبی پناه بردهاند مشخص کنید.»
مدرسه در 2 دهۀ اخیر تجاری شده است
وی درخصوص کاستیهای نظام آموزشوپرورش افزود: «یکی از کاستیهای بزرگ آموزش در ایران این است که اساساً در ۲۰ سال اخیر، یعنی از اواسط دهه ۷۰ یا اوایل دهه ۸۰ به اینسو، آموزشوپرورش را سپردیم دست تجار. نه کسانی که در بازار کار فعالیت داشتند یا بازاری بودند، بلکه تفکرشان این بود که آموزش باید تجاریسازی شود. تجاریسازی هم شد؛ مقالهها تجاری شدند، دروس تجاری شدند، کنکور تجاری شد، تستزنی جزو لاینفک آموزش شد. اساساً قدرت تحلیل از دانشآموزان و دانشجویان گرفته شد. اساتید نیز به سمت مقالهسازی سوق داده شدند؛ چراکه درآمد و هزینههایشان با هم همخوانی نداشت و مجبور بودند با این مافیاهای بزرگ، آموزشگاههای معروف مثل گاج و قلمچی و کتابهای تستزنی همکاری کنند. مجموعهای از این عوامل باعث شد که کیفیت آموزش آسیب ببیند.» «خود مدارس نیز برونسپاری شد و در اختیار کسانی قرار گرفت که تفکر تجاری داشتند و هیچ ارزشی برای این مسئله قائل نبودند که دانشآموزی که وارد مدرسه یا دانشگاه میشود، نونهال و آیندهساز کشور است. آموزش باید یک ساختار ارزشمند میداشت؛ ارزش نه به این معنا که تنها یکسری از ارزشها بدون فهم محتوای آن آموزش داده شود، بلکه ارزش واقعی یعنی فهم این نکته که آینده کشور بدون این دانشآموزان و نسل نوجوان و جوان قابل ساختن نیست.»
تفاوت آموزش را ببینید و پیامدهای آن را بسنجید
این جامعهشناس با اشاره به این موضوع که مدارس طبقاتی شدند، اذعان داشت: «در دو دهه اخیر هر که پول بیشتری داشت یا منزلت بالاتری در جامعه، دسترسی به آموزش بهتر داشت. المپیادها راهاندازی شد و ایرانیها در المپیادهای جهانی بهترین مدالها را کسب کردند، اما این موفقیتها برای جامعه عمومی چه نتیجهای داشت؟ تأثیر عمومی آن بسیار ناچیز بود در مقایسه با سرمایهای که صرف شده بود. بسیاری از این دانشآموزان و دانشجویان آرزو داشتند ایران را ترک کنند و به آمریکا یا اروپا بروند، و این مسئله موردتوجه قرار نگرفت.» «در این زمان و موقعیت باید به این نکته توجه کنیم، تشخیص مرزها. ممکن است از حاکمیت رنجیده باشیم، ممکن است از حاکمیت دلخوش نداشته باشیم، یا حتی بخواهیم بگوییم این حاکمیت را نمیخواهیم، اما به چه قیمتی؟ آیا میخواهیم کشور را به وضعیتی مانند بالکان، سوریه، یا لیبی تبدیل کنیم که بعد از ۱۵ تا ۲۰ سال هنوز نتواند خود را بازیابی کند، تمرکز و حکومت مرکزی واحد نداشته باشد و اموالش به سرقت رفته باشد؟ یا مانند سودان که بین شمال و جنوب تقسیم شده، مردم تحت قحطی و آوارگی قرار بگیرند؟ باید توجه داشته باشیم که در کدام فضای جهانی قرار داریم.»
ریشههای مسئله تنها به مدرسه و دانشگاه بازنمیگردد
میردامادی با تأکید بر اینکه بخشی از مسائل امروز، حاصل کاستیهای انباشتهشده در نظام تربیتی است، گفت: «قطعاً این مسئله ریشههایی دارد که بخشی از آن به مدرسه و دانشگاه بازمیگردد. این موضوع هم در آموزش تاریخ و مطالعات اجتماعی مطرح است، هم در ساعات تربیت اعتقادی و دینی و هم در حوزه پرورشی و فعالیتهای تبیینی. اینها نشاندهنده نقاط ضعفی در نظام تربیتی ماست. آنچه امروز با آن مواجهیم، تا حدی جنبه درمانی دارد؛ چراکه پیشگیری لازم در گذشته بهدرستی انجام نشده است. اگر اقدامات ایجابی و مثبت بهموقع صورت میگرفت، امروز مسیر هموارتر و هزینهها کمتر بود. بااینحال، حتی در شرایط فعلی نیز میتوان اقداماتی انجام داد تا از التهاب فضا کاسته شود و روشنگری صورت گیرد.» این پژوهشگر حوزه تعلیموتربیت تأکید کرد که نباید همه بار مسئله را بر دوش مدرسه گذاشت و گفت: «البته مسئله فقط به مدرسه محدود نمیشود. خانوادهها و سایر عوامل تربیتی نیز نقش دارند. مدرسه یکی از مؤلفههاست، اما مجموعهای از ضعفها و کاستیها در کنار هم باعث میشود که در بخشی از خروجی نظام آموزشی، چنین نتایجی دیده شود. هرچند این وضعیت عمومیت ندارد، اما همان میزان موجود نیز ناراحتکننده و در شأن نظام جمهوری اسلامی نیست.»
نقش تربیتی معلم در عرف مدرسه به رسمیت شناخته نشده است
میردامادی نخستین محور آسیبشناسی را کمبود نیروی انسانی دانست و اظهار داشت: «در حال حاضر، در حوزه پرورشی با ضعف کمّی و کیفی نیرو (حدود نیمی از نیروی پیشبینیشده در برنامه هفتم توسعه در اختیار است) مواجهیم. طبیعی است وقتی نیرویی که باید در میدان کنشگری تربیتی فعال باشد، حضور کافی ندارد، بروز آسیبها اجتنابناپذیر میشود. در گذشته ساعتی تحت عنوان «درس پرورشی» وجود داشت که با همه قوت و ضعفهایش، بستری برای ارتباط مستقیم مربی و دانشآموز فراهم میکرد. امروز چنین فرصتی عملاً وجود ندارد. استفاده از زنگتفریح یا خارجکردن دانشآموز از کلاس درس، راهکار مؤثر و پایداری نیست. حوزه پرورشی نیازمند زمان اختصاصی است.»
«حتی اگر مربی پرورشی کم باشد، معلمان زمان بسیار زیادی با دانشآموزان دارند. اما در جذب، آموزش و توانمندسازی معلمان نیز با چالش روبهرو هستیم. مهمتر از آن، نقش تربیتی معلم در عرف مدرسه به رسمیت شناخته نشده و انتظار غالب از او صرفاً تدریس آموزشی است، نه کنش تربیتی. این در حالی است که معلم میتواند اثرگذارترین عنصر تربیتی باشد.»
«محتوای کتابهای درسی، هم از نظر جذابیت و هم از نظر تناسب با ذائقه دانشآموز امروز، با چالش جدی مواجه است. از نظر تصویرسازی، قالب ارائه و نوع پرداخت، نسبت به محتوایی که نوجوان امروز در فضای رسانهای مصرف میکند، عقب هستیم. این شکاف، اثربخشی تربیتی را بهشدت کاهش میدهد.»
انتظار تحول بدون عملکرد منسجم واقعبینانه نیست
میردامادی با تأکید بر ضرورت تغییر رویکرد مربیان پرورشی گفت: «اگر مربی پرورشی فرصت تعامل مستقیم و مستمر با دانشآموز داشته باشد، میتواند علاوه بر اجرای برنامههای ایجابی و طراحیشده، در برابر رخدادها و شبهات نوپدید نیز بهموقع واکنش نشان دهد. در چنین شرایطی، اصلاح یک باور نادرست پیش از تثبیت، امکانپذیر میشود و از تبدیل آن به رفتار منفی جلوگیری خواهد شد.»
«در مجموع، مسئله چندبعدی است؛ ساختار، محتوا، نیروی انسانی، فرصت تعامل و هماهنگی میان نهادهای تربیتی. تا زمانی که این اجزا بهصورت منسجم و مکمل یکدیگر عمل نکنند، انتظار تحول جدی در خروجی نظام آموزش عمومی، واقعبینانه نخواهد بود.»
تقابل هویت دینی و تاریخ ایران تصوری نادرست است
میلاد لطیفی، بهعنوان یک معلمی که با دانشآموزان پایههای مختلف ابتدایی در تعامل است، بر این عقیده است که محدودیت زمانی یکی از مشکلات آموزش مباحث مختلف برای معلمان است. او همچنین چالش اصلی را سلب اختیار از آموزگاران میداند، چرا که به نظرش با محتوای آموزشی ثابت و غیرمنعطف، معلم دیگر نمیتواند در ارائه مطالب مختلف دخلوتصرف و ابتکار به خرج دهد. لطیفی با تأکید بر ضرورت وجود کتاب مستقل تاریخ در دوره ابتدایی اظهار داشت: «چرا نباید کتابی مجزا برای تاریخ در دوره ابتدایی داشته باشیم؟ تاریخی که ایران باستان، ایران پس از اسلام و ایران معاصر را بهصورت متوازن و با زبانی کودکانه معرفی کند تا دانشآموزان کشور خود را بشناسند. اکنون حجم مطالب مربوط به تاریخ پیش از اسلام بسیار اندک است؛ بهگونهای که میتوان آن را در یک صفحه خلاصه کرد، درحالیکه تاریخ پس از اسلام با جزئیات بیشتری تدریس میشود. به نظر میرسد در آموزش، این تصور نادرست شکل گرفته که پرداختن به تاریخ ایران ممکن است با هویت دینی تعارض داشته باشد؛ درحالیکه این دو از هم جدا نیستند، بلکه همچون دو حلقه زنجیر به هم پیوستهاند. ایران در دورههای مختلف تاریخی با اقوام گوناگون پیوند خورده، اما هویت تاریخی خود را حفظ کرده است. پیشینه تمدنی ما به چند هزار سال پیش بازمیگردد و این عمق تاریخی باید برای دانشآموزان تبیین شود.»
«دانشآموزان باید بدانند چرا حکومتهایی مانند اشکانیان یا هخامنشیان افول کردند؛ مسائلی مانند فاصله طبقاتی، ضعف مدیریتی یا اختلافات داخلی چه نقشی داشته است. صرف نامبردن از پادشاهان کافی نیست. وقایع تاریخی باید درست روایت شوند و از آنها الگو استخراج شود. برای نمونه، در درس مربوط به آریوبرزن، شجاعت و ایستادگی او در برابر اسکندر مقدونی بیان میشود، اما درباره زمینههای شکست و مسئله خیانت کمتر سخن گفته میشود. تاریخ زمانی آموزنده است که هم نقاط افتخار و هم خطاها را نشان دهد. محتوای تاریخ در دوره ابتدایی میتواند فراتر از حکومتها باشد؛ شامل ادبیات، شعر، هنر و سبک زندگی نیز باشد. دانشآموزان باید با میراثفرهنگی خود آشنا شوند. معرفی شخصیتهایی مانند کوروش، داریوش و خشایارشا در کنار دیگر چهرههای تاریخی، اگر با روایت دقیق و متوازن همراه باشد، میتواند حس مسئولیتپذیری و تعلق را تقویت کند.»
جامعه برای ماندگاری به ریشه نیاز دارد
لطیفی در ادامه با بیان اینکه هدف از آموزش تاریخ صرفاً انتقال اطلاعات نیست، گفت: «دانشآموز باید بفهمد که پیشرفت یا افول هر جامعهای به رفتار شهروندان آن وابسته است؛ بیتفاوتی، سهلانگاری یا خیانت به منافع عمومی میتواند دستاوردهای بزرگ را از میان ببرد، و در مقابل، صداقت، شرافت و مسئولیتپذیری میتواند زمینهساز ماندگاری و پیشرفت شود. من همیشه در بحث مشاغل به بچهها میگویم نخستین اصلی که باید در هر شغلی رعایت کنیم، شرافت است. اگر شرافتمان کامل باشد، بسیاری از مشکلات به وجود نمیآید. وقتی تاریخ و هویت ملی را وارد آموزش میکنیم، باید نشان دهیم در تاریخ ما هم برگهای روشن وجود دارد و هم برگهای تیره. نمونههایی از فداکاری و ایستادگی داریم و در مقابل، نمونههایی از خیانت و سستی. دانشآموز باید بتواند میان این دو مسیر انتخاب کند. باید بداند که هر جامعهای برای ماندگاری به «ریشه» نیاز دارد و این ریشه را باید بهتدریج، با زبانی کودکانه و از طریق تلفیق باهنر، نمایش و فعالیتهای خلاقانه، در ذهن او تثبیت کرد.»
«مسیر آموزش، مسیری ساده نیست و فقط به کودکان و نوجوانان محدود نمیشود. به نظر میرسد بازنگری در نگرشها برای خود ما، یعنی معلمان و استادان دانشگاه، نیز ضروری است. گاهی در فضای دانشگاهی، درباره کشورهای دیگر با تحسین سخن گفته میشود، اما ظرفیتها و داشتههای کشور خودمان کمتر دیده میشود. این نگاه باید متعادل شود؛ نه به معنای نادیدهگرفتن مسائل، بلکه به معنای شناخت واقعبینانه توانمندیها در کنار نقدها. به نظر میرسد اصلاحات باید همزمان از پایینبهبالا و از بالابهپایین دنبال شود. در یک سطح، دانشآموزان و دانشجویان قرار دارند؛ در سطح دیگر، مدرسان و استادان؛ و در سطح سوم، خانوادهها. اگر این سهلایه در کنار سیاستگذاری کلان هماهنگ شوند، میتوان امیدوار بود که آموزش نقش مؤثرتری در تقویت هویت، مسئولیتپذیری و همبستگی اجتماعی ایفا کند.»












