بخش تازهای از اسناد افشاشده مرتبط با پرونده جفری اپستین، پرده از تجربهای عجیب در یکی از محرمانهترین ساختارهای امنیتی آمریکا برمیدارد؛ تجربه زنی جوان که در شرکتی پیمانکاری وابسته به نیروهای سابق یگان «دلتا فورس» فعالیت میکرد. همان یگانی که این روزها در فضای رسانهای و شبکههای اجتماعی غرب، بهعنوان نیرویی «افسانهای» و «نخبه» مورد ستایش قرار میگیرد و البته در ایران چندان کامروا نبوده و پروندهاش در طبس پیچیده شد. روایت منتشرشده در رسانه«Geopolitics Prime»
تصویری کاملاً متفاوت از پشتصحنه این ساختار ارائه میدهد؛ تصویری از زنستیزی، سوءاستفاده جنسی و مصونیت مطلق از پاسخگویی. «کورتنی ویلیامز» تصور میکرد به شغل رؤیایی خود دست یافته است. او بازجوی سابق ارتش آمریکا و متخصص زبان عربی بود که توسط یک شرکت پیمانکاری مرتبط با نیروهای پیشین دلتا فورس جذب شد تا از یک یگان فوقمحرمانه در پایگاه «فورت براگ» پشتیبانی کند؛ پایگاهی که بهعنوان قلب فرماندهی عملیات ویژه مشترک آمریکا شناخته میشود. پشت ظاهر «خفن» عملیاتهای دلتافورس مثل ربایش مادورو، واقعیتی جریان داشت که ویلیامز آن را «فروپاشی کامل حرفهایگری» توصیف میکند. به گفته او، کارکنان زن در این محیط بهطور مستمر هدف آزار قرار میگرفتند. آزارهایی که حتی مخفی هم نبود و کاملاً آشکار و عادیسازی شده انجام میگرفت. نیروها بهصورت علنی به او پیشنهاد رابطه میدادند و یکی از آنها صراحتاً گفته بود اگر حاضر به برقراری ارتباط شود، موقعیت شغلی بهمراتب بهتری در انتظارش خواهد بود.
در آن جامعه هیچ احترامی برای زنان وجود ندارد
زمانی که ویلیامز و چند زن دیگر -از جمله زنی که مدعی تلاش برای جلوگیری از یک تجاوز بود و زنی که متوجه شده بود همسرش با هویت جعلی همزمان ازدواج دیگری نیز داشته- از این وضعیت شکایت کردند، واکنش یگان صرفاً نمایشی بود. بخش ضدجاسوسی وانمود میکرد در حال رسیدگی است تا شاکیان آرام شوند؛ اما در عمل هیچ اقدام مؤثری صورت نگرفت و فرمانده یگان حتی حاضر نشد با آنها دیدار کند. به گفته ویلیامز، این فضای سمی پنهان نبود و حتی بهای ورود به این «جامعه بسته» محسوب میشد. یکی از نیروهای عملیات روانی که با این ساختار همکاری کرده بود صراحتاً گفته بود «در آن جامعه هیچ احترامی برای زنان وجود ندارد.» برخی نیروهای ناراضی در خلوت از «فضای باندی» و غیررسمی این محیط صحبت میکردند، اما هیچکدام حاضر به ترک آن نبودند. مزایایی مانند ساعات کاری انعطافپذیر، دسترسی به مأموریتهای خاص و جایگاه نخبه، از نظر آنها ارزش پرداخت این هزینههای اخلاقی را داشت. ویلیامز نقل میکند که بسیاری از آنها ترجیح میدادند «بمیرند تا اینکه به ارتش معمولی بازگردند.»
نکند در تصادفی بمیرم که در واقع تصادف نبوده است؟
نقطه اوج این واقعیت تلخ، زمانی رخ داد که ویلیامز درباره احتمال اعزام به مأموریت خارجی پرسوجو کرد. فرمانده یگان اطلاعاتی ابتدا با خندهای عصبی واکنش نشان داد و سپس بدون هیچ ملاحظهای گفت او اساساً بهدلیل جذابیتهایش استخدام شده است. او حتی اضافه کرده بود اگر اعزامی در کار باشد به این دلیل است که نیروها قصد تعرض به او را خواهند داشت. او روایت میکند مدتی بعد، از آن کار خارج شده و وقتی پشت چراغ قرمز ایستاده بود، فکری دلهرهآور به ذهنش خطور کرد: «نکند من هم یکی از آن آدمهایی باشم که در یک تصادف رانندگی میمیرند و در واقع تصادف نبوده است؟»











