فرگاه افشار، خبرنگار: ساعت از 10 شب پنجشنبه، هجدهم دیماه گذشته بود که صدای خرد شدن شیشه، سکوت محله پارکلاله بندرعباس را شکست. دو موتورسوار پس از اطلاع از خالی بودن ساختمان کانون پرورش فکری، با پرتاب یک شیء مشتعل به داخل پنجره، سالن نمایش کودکان را به آتش کشیدند. در آن دقایق که شهر در التهاب بود و مسیرها برای رسیدن آتشنشانی بسته، تقدیرِ ساختمان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به هشیاری همسایهای گره خورد که با یک شیلنگ آب خانگی از پشت دیوار به جنگ شعلهها رفت. این اما تنها پرده اول از یک تراژدی دوپردهای بود؛ ۲۴ ساعت بعد، شعلهها به قلب «باغ ملی» نیشابور رسیدند. جایی که آن وقت شب دیگر نه کسی صدایی شنید و نه فرصتی برای نجات مانده بود. مرکز شماره یک کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نیشابور با نیمقرن سابقه و ۱۷ هزار جلد کتاب، در شب نوزدهم دیماه خاکستر شد تا آمارهای رسمی از خسارت ۲۰ میلیاردی سخن بگویند؛ خسارتی که در واقع نه سقف و ستون، بلکه حافظه جمعی سه نسل از کودکان این شهر را نشانه رفته بود.
بندرعباس واقعیت سوختهای که از تصورات ما سادهتر بود
وقتی برای اطلاع از میزان آسیبهای واردشده به کانون پرورش فکری، با خانم بلالیپور، مسئول مرکز پارک لاله هرمزگان تماس میگیرم و او میگوید جایی که بیشترین آسیب را «سالن آمفیتئاتر» دیده است، ناخودآگاه ذهنم به سمت سالنی مجهز، با ردیف صندلیهای مخمل قرمز و سیستمهای صوتی پیشرفته میرود. اما وقتی عکسها را برایم ارسال میکند، همه آن تصویرسازیهای ذهنی فرومیریزد. کانون، سالن نمایشی بسیار سادهتر و بیپیرایهتر از آن دارد که واژه «آمفیتئاتر» در ذهن من ساخته بود. در بهترین حالت، کل فضا بهاندازه یک کلاس درس است با صندلیهای پلاستیکی و چوبی ساده و یک پرده نمایش فیلم معمولی. جایی که تمامِ ثروتش نه در تجهیزات گرانقیمت که در همان سادگی پناهگاهگونهاش برای بچههای یک منطقه کمبرخوردار بود. اما همین فضای ساده، برای بچههای محله، حکم خیلی چیزها را داشت. خانم بلالیپور در روایتش بر کاربردیبودن این فضا تأکید میکند؛ اینکه این سالن فقط جایی برای نشستن نبوده و «قلب تپنده» مرکز بود. او توضیح میدهد بچهها در این سالن نهتنها به تماشای انیمیشن و فیلمهای کانون مینشستند، بلکه تمامِ تمرینهای سرود، اجراهای کوچک تئاتر و جشنهای محلیشان در همین چهاردیواری برگزار میشد. در منطقهای که گزینههای تفریحی و فرهنگی برای کودکان محدود است، این سالنِ چندمنظوره، شاید از معدود جاهایی بود که آنها میتوانستند استعدادهایشان را روی همان صندلیهای چوبی رنگی کشف کنند. ماجرا حوالی ساعت 10:30 شب هجدهم دیماه شروع میشود. خانواده بهزادی که خانهشان درست دیواربهدیوار کانون است، آن شب شاهد ماجرا هستند و البته نقشی مهم در مهار آتش دارند. خانم بهزادی به «فرهیختگان» میگوید: «ما داخل خانه بودیم که متوجه توقف دو دستگاه موتورسیکلت مقابل ساختمان کانون شدیم. آنها ابتدا از خالی بودن ساختمان اطلاع پیدا کردند و سپس شیشه را شکستند.» لحظاتی بعد، شیئی مشتعل به داخل پرتاب میشود. آتش در همان سالنی که حالا میدانستم چقدر برای بچهها حیاتی است، زبانه میکشد. دوده سیاه، خیلی زود از لای درز پنجرهها بیرون میزند و بوی تند پلاستیک سوخته کوچه را پر میکند. او ادامه میدهد: «کابلهای اصلی برق و تلفن محله درست از بالای سقف کانون عبور میکرد. اگر شعلهها به سقف میرسید و سیمها آتش میگرفتند، تمام خانههای اطراف در خطر آتشسوزی وسیع قرار میگرفتند.»
در آن شب که خیابانهای اصلی بندرعباس در التهاب بود و خودروهای آتشنشانی در گرههای ترافیکی مانده بودند، سرنوشت این ساختمان به یک شیلنگ آب خانگی گره خورد. همسر خانم بهزادی، شیلنگ آب حیاطخلوت خانهشان را برمیدارد بالای دیوار میرود و آب را از پنجره شکسته به داخل سالن هدایت میکند. آن شب آقای بهزادی و دیگر همسایهها نمیگذارند شعلهها به سقف و آن سیمهای خطرناکِ بالاسری برسند و نمای اصلی ساختمان کانون پرورش فکری نیز از پیشروی آتش در امان میماند. پروین پشتکوهی، مدیر کانون پرورش فکری هرمزگان در تشریح جزئیات خسارت به «فرهیختگان» میگوید که اگرچه بدنه اصلی ساختمان حفظ شد؛ اما آسیبها جدی است. طبق گفتههای او، صندلی آمفیتئاتر به طور کامل در آتش ذوب شدهاند، در ورودی سالن سوخته، سیستم سرمایشی مرکز ازکارافتاده و سقف کاذب سالن به دلیل حرارت و دوده بهکلی تخریب شده است. او برآورد خسارت اولیه را حدود ۸۰۰ میلیون تومان اعلام میکند؛ مبلغی که برای نوسازی تجهیزات و بازگرداندنِ رنگ به دیوارهای دوده گرفته لازم است. خانم بلالیپور، مسئول مرکز حالا با غمی که در صدایش هویداست، از روزهای بعد از حادثه میگوید: «ما به بچهها چیزی نگفتیم؛ به آنها گفتیم فعلاً برق سالن قطع شده است. نمیخواستیم تصویر آن صندلیهای مچاله شده و دیوارهای سیاه را ببینند.» این روایتِ ساختمانی بود که در اوج سادگی، هدف قرار گرفت؛ اما تراژدی اصلی، ۲۴ ساعت بعد در نیشابور در انتظار بود؛ جایی که نه شیلنگ همسایهای بیدار بود و نه آتش به چند صندلی قناعت کرد.
نیشابور مرثیهای برای ۱۷ هزار جلد رفیق کاغذی
اگر در بندرعباس هوشیاری یک همسایه مانع از سوختن کامل ساختمان شد، در نیشابور ماجرا به شکل دیگری پیش رفت. جمعه نوزدهم دیماه، مرکز شماره یک کانون پرورش فکری نیشابور که با ۵۰ سال قدمت، قدیمیترین پناهگاه فرهنگی این شهر محسوب میشد، در سکوت «باغ ملی» آتش گرفت. این باغ که یکی از تفرجگاههای قدیمی شهر شناخته میشود، دو دهه پیش در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. حالا کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نیشابور، جایی که از سال ۱۳۵۳ محل پرورش نسلهای مختلف بود، در عرض چند ساعت کاملاً سوخت و به تلی از خاکستر بدل شد.
خانم اکبرآبادی، مربی کانون پرورش فکری نیشابور روایتش را از یک تماسِ غیرمنتظره در صبح جمعه آغاز میکند؛ تماسی که خبر میداد خانه دومشان دیگر وجود ندارد. او به «فرهیختگان» میگوید: «با تماس مسئول مرکز از خواب بیدار شدم. وقتی به محل رسیدیم، بوی تند کاغذ سوخته تمام فضای باغ ملی را پر کرده بود. ساختمانی که ما آن را نه محل کار، بلکه خانه امن خودمان میدیدیم، دیگر نه در داشت، نه پنجره و نه قفسهای. همهچیز از بین رفته بود.» ضربه اصلی اما به «واحد پستی» کانون وارد شد؛ شریانی که کتاب را به دورترین نقاط محروم در استان میرساند. خانم اکبرآبادی با صدایی که هنوز پر از ناباوری است، توضیح میدهد: «واحد پستی ما سال گذشته ۱۲ هزار جلد کتاب برای کودکان مناطق محروم و روستاها فرستاده بود. ما بالاترین آمار امانت کتاب پستی را در کشور داشتیم. تمام آن کتابها و تجهیزات ارسال ما خاکستر شده است.» مربی کانون در ادامه از تماسهای بچههای عضو کانون و والدینشان میگوید: «بچهها با گریه زنگ میزدند و میپرسیدند چرا کتابخانه ما را آتش زدند؟» یکی از بچهها با همان معصومیتِ کودکیاش میپرسد خانم! حالا کتابهایی را که دستمان است کجا ببریم؟» انگار نگران بودند که در این ویرانی، کتابها بیسرپناه بمانند.» اکبرآبادی همچنین از مادری میگوید که دختر کوچکش را به اصرارِ خودِ کودک به مقابل ساختمان سوخته برده بود تا واقعیت را با چشم ببیند: «دخترک روبهروی آن نمای سیاه و دیوارهای دوده گرفته، فقط سکوت کرده بود. مبهوت نگاه میکرد و هیچ نمیگفت. شوکِ دیدنِ جایی که تا هفته قبل در آن قصه میخواند و سفالگری میکرد به این شکل، زبانش را بند آورده بود.» این مرکز که روزگاری محل آمدوشد ۳ هزار عضو فعال بود و چهرههای بزرگی را در خود پرورده بود، حالا به ویرانهای تبدیل شده که بازسازیاش طبق وعده مسئولان از دهه فجر آغاز خواهد شد؛ اما بازسازی اطمینانِ آن کودکانی که شاهدِ سوختنِ کتابهایشان بودند، قصهای بسیار طولانیتر خواهد داشت. تخریب در کانون نیشابور برخلاف بندرعباس، کامل بود. محمدمهدی حسینپور، مدیرکل کانون استان خراسان رضوی ابعاد فاجعه جمعهشب را با اعدادی بازگو میکند که پشت هر کدامشان برگی از حافظه تاریخی شهر نیشابور نهفته است. او میگوید: «طبق آمار دقیق سامانه، ۱۷ هزار جلد کتاب در این مرکز ثبت شده بود. در میان این کتابها، نسخههای نفیس، گنجینهای و تکنسخههایی وجود داشت که دیگر در هیچ چاپخانهای در جهان پیدا نمیشوند و جایگزینی ندارند.» او خسارت وارده برای بازسازی کالبد ساختمان، سیستمهای رسانهای و زیرساختهای آموزشی را بیش از ۲۰ میلیارد تومان برآورد میکند.
میراثی که در آتش نمیسوزد
برای درک عمق فاجعهای که در نیشابور و بندرعباس رخ داد، نباید کانون را صرفاً یک نهاد دولتی دید. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که سنگبنای آن در سال ۱۳۴۴ گذاشته شد، بخشی از شناسنامه فرهنگی و هنری ایران است. اینجا همان جایی است که سینمای نوین ایران جان گرفت؛ جایی که چهرههایی چون عباس کیارستمی با ساخت فیلم «خانه دوست کجاست»، بهرام بیضایی با «عمو سبیلو» و «باشو، غریبه کوچک» و امیر نادری با فیلم ماندگار «ساز دهنی» الفبای تصویر را به کودکان آموختند.
بسیاری از بزرگان ادبیات و هنر ایران، از مرتضی ممیز در گرافیک تا احمدرضا احمدی در شعر و نورالدین زرینکلک در انیمیشن، هویت حرفهای خود را لابهلای همین قفسههای مرغکنشان ساختهاند. وقتی مرکز شماره یک نیشابور با قدمت ۵۰ساله میسوزد، در واقع بخشی از حافظه جمعی نسلی خاکستر میشود که با کتابهای «ماهی سیاه کوچولو» یا «مهمانهای ناخوانده» بزرگ شدهاند. کانون، تنها جایی بود که سیاست از پشت درهایش به داخل نمیآمد و اولویت، تنها «دنیای پاک کودکی» بود.
بااینحال، مدیران کانون معتقدند که روح این نهاد، فراتر از دیوارهای آجری است. محمدمهدی حسینپور، مدیرکل کانون خراسان رضوی، با وجود تلخی خسارت ۲۰ میلیاردی، از ایستادن در میان ویرانهها برای ساختن دوباره میگوید. او به «فرهیختگان» خبر میدهد که برنامهریزیها برای بازسازی مرکز نیشابور نهایی شده و قرار است عملیات اجرایی آن از دهه فجر با قدرت آغاز شود. او تأکید میکند: «ما اجازه نمیدهیم چراغ کانون خاموش بماند. هدف ما این است که ظرف مدت ۶ ماه، ساختمانی مجهزتر و امنتر را به ۳۰۰۰ عضو این مرکز بازگردانیم تا دوباره صدای قصه در باغ ملی بپیچد.»
در بندرعباس نیز تداوم فعالیتها قطع نشده است. پروین پشتکوهی، مدیر کانون هرمزگان توضیح میدهد که علیرغم آسیب به سالن نمایش، مربیان اجازه ندادند حضور بچهها کمرنگ شود. او میگوید با وجود محدودیتها، کلاسهای فرهنگی و هنری در بخشهای آسیبندیده ساختمان ادامه دارد. مربیان مرکز پارک لاله حالا با صبوری بیشتری به سؤالات بچهها پاسخ میدهند و سعی میکنند با اجرای برنامههای محیطی و فضای باز، جای خالی آن سالنِ نیمسوخته را پر کنند.
این پافشاری بر ادامه کار، پیامی روشن دارد؛ کانون اگرچه زخمی شده، اما بهعنوان بخشی از هویتِ نسلهای متمادی، ریشه در خاک دارد. مدیران کانون بر این باورند که بهترین پاسخ به تخریب، «آبادانی سریع» است؛ تا آن مادری که دخترش را برای دیدن ویرانهها آورده بود، بهزودی او را برای جشن بازگشایی به همان خیابان بیاورد.
هویت نسل آینده را هدف گرفتند
دکتر داود فتحی، کارشناس و تحلیلگر حوزه روانشناسی کودکونوجوان، در گفتوگویی به واکاوی ابعاد روانی تخریب فضاهای آموزشی و فرهنگی مختص به کودکان و نوجوانان در جریان وقایع اخیر پرداخته است. در این گفتوگو، موضوع ازبینرفتن «پایگاه امن» دانشآموزان و پیامدهای بالینی آن نظیر اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) مورد بررسی قرار گرفت. فتحی معتقد است این مراکز تنها ساختمان نیستند، بلکه نماد هویت و تعلق خاطر کودکاند که آسیب به آنها، حس قابلاعتماد بودن جهان را در ذهن او ویران میکند. او با نگاهی آسیبشناسانه میگوید: «مهمترین پیامد این اتفاق، ازبینرفتن امنیت پایهای است؛ وقتی این پایگاه آسیب میبیند، دانشآموز در مواجهه با مرکز تخریبشده دچار فروپاشی پیوند عاطفی میشود و حس مالکیت خود را از دست میدهد.»
فتحی با هشدار نسبت به عوارض طولانیمدت این حوادث، بر این باور است که واکنشهای تروماتیک نباید نادیده گرفته شوند. وی افزود: «این حوادث میتواند منجر به بروز اختلالاتی شود که علائمی نظیر کابوسهای شبانه، شبادراری، اجتناب از مکانهای مشابه و رفتارهای وحشتزدگی را به دنبال دارد.» او تأکید میکند که بازسازی فیزیکی این مکانها بهتنهایی کافی نیست و باید برای ترمیم روان آسیبدیده دانشآموزان تدابیر جدی اندیشید.
داود فتحی در بخش دیگری از این گفتوگو، به تفاوت ادراک کودکان میان بلایای طبیعی و خشونتهای انسانی میپردازد. او معتقد است در حوادثی مانند زلزله، جامعه با موجی از همدلی به کمک حادثهدیدگان میآید، اما در تخریبهای عامدانه، کودک با نوعی بلاتکلیفی و وحشت مواجه میشود که ریشه در درون جامعه دارد. او در این باره میگوید: «در زلزله، کودک با قدرت طبیعت روبهروست، اما در تخریب انسانی او حس میکند تهدید از درون خود جامعه برآمده است؛ این موضوع اعتماد اجتماعی را در وی از بین میبرد.»
به اعتقاد این کارشناس، واکنش کودک در این شرایط از «پذیرش حادثه» به سمت «جستوجوی مقصر» و خشم عمیق تغییر پیدا میکند. فتحی همچنین به موضوع «سوگ اشیا» اشاره کرده و ازدستدادن کتابها و کاردستیها را نمادی از فروپاشی امنیت روانی میداند: «ازدستدادن این اشیا برای کودک تداعیگر واکنش سوگ است. توصیه من به مربیان این است که اجازه برونریزی احساسات را به دانشآموزان بدهند و در حضور آنها از فاجعهسازی پرهیز کنند.»
بخش پایانی تحلیل داود فتحی به وضعیت حساس نوجوانان و تأثیر وقایع اخیر بر جهانبینی آنها اختصاص دارد. او با اشاره به ویژگی تفکر انتزاعی در این سن، تخریب مراکز آموزشی را ضربهای به آیندهنگری و هویت اجتماعی نوجوان میداند. فتحی معتقد است نوجوان در میان بمباران رسانهای، دچار نوعی ناامیدی عمیق نسبت به جایگاه علم و ارزش شخصی خود میشود. وی تشریح میکند: «وقتی فضای آموزشی تخریب میشود، نوجوان از خود میپرسد آیا اصلاً برای علم و آینده من ارزشی قائلند؟»
وی درباره کودکان نیز معتقد است بهترین کار پرهیز از مواجهه و رویارویی آنها با محل حادثه و اطلاع از جزئیات آن است؛ اما درباره نوجوانان که همزمان مصرفکنندگان جدی محتواهای رسانهایاند ماجرا کمی متفاوت است.
او نقش والدین را در این برهه، فراتر از اختلافنظرهای سیاسی میداند و تأکید میکند که باید هیجانات نوجوان را به رسمیت شناخت: «والدین باید حتی اگر با نظر نوجوانشان مخالفند، در کنار او قرار بگیرند تا او به یک تنظیم هیجانی برسد.» فتحی در نهایت هشدار میدهد که فضای دوقطبی و خشونتبار نباید مرزهای امنیت روانی نسل آینده را بهکلی نابود کند و وظیفه همگانی است که در این مقطع حساس، مرهمی بر زخمهای روانی کودکان باشند.












