شاداب عسگری، پژوهشگر و نویسنده تاریخ معاصر، در سی و نهمین سالروز عملیات ناکام طبس به «فرهیختگان» گفت

به مناسبت سی‌ونهمین سالگرد این حادثه سراغ شاداب عسگری رفتیم. او محقق و پژوهشگر تاریخ معاصر و دفاع مقدس است و تالیفات متعددی در این حوزه منتشر کرده است.

  • ۱۳۹۸-۰۲-۰۶ - ۰۲:۲۸
  • 00
شاداب عسگری، پژوهشگر و نویسنده تاریخ معاصر، در سی و نهمین سالروز عملیات ناکام طبس به «فرهیختگان» گفت

پنجه عقاب، عملیات براندازی بود

پنجه عقاب، عملیات براندازی بود
به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، «اواخر دیروز من یک عملیات به دقت طراحی شده را که در ایران در جریان بود لغو کردم... هیچ درگیری و نبردی وجود نداشته است، ولی متاسفم که اعلام کنم هشت نفر از خدمه پرواز دو هواپیمایی که به هم برخورد کردند کشته و چندین آمریکایی دیگر هم مجروح شدند...  .» اینها را جیمی کارتر، رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده در 26 آوریل 1980، یک روز پس از عملیات طبس به زبان آورد. این عبارات اوج ذلت کارتر بود. در طول تاریخ کمتر داشتیم که آمریکا تا این حد تحقیر شده باشد. عملیات طبس در حالی که تمام ایران در خواب بود شکست خورد و ننگی جاودان در تاریخ سیاست ایالات متحده بر جای گذاشت. با این وجود، پس از گذشت چهار دهه از این حادثه، هنوز هم بخشی از ابعاد آن نامعلوم است و اصل موضوع به‌درستی تبیین نشده است.

به مناسبت سی‌ونهمین سالگرد این حادثه سراغ شاداب عسگری رفتیم. او محقق و پژوهشگر تاریخ معاصر و دفاع مقدس است و تالیفات متعددی در این حوزه منتشر کرده است. آخرین کتاب او «بهائیان نظامی در حکومت پهلوی دوم» بود و این روزها هم قرار است جدیدترین اثر او در نمایشگاه بین‌المللی کتاب منتشر شود. او همچنین کتابی را با عنوان «طبس در زاویه‌ سوک» در دست تالیف دارد که در ماه‌های آینده منتشر خواهد شد. آنچه می‌خوانید متن گفت‌وگوی «فرهیختگان» با شاداب عسگری در رابطه با واقعه طبس است.

 

در ابتدا بفرمایید با چه ‌انگیزه‌ای تصمیم گرفتید کتابی با موضوع واقعه طبس تالیف کنید؟ چطور این ایده برای شما جدی شد؟

خیلی صادقانه بخواهم با شما صحبت کنم در ابتدا نظر خاصی در رابطه با این موضوع نداشتم. اما یک اتفاق بسیار ساده ذهنیت مرا کاملا تغییر داد. زمانی که بنده درباره «کودتای نقاب» کار می‌کردم، در یک سندی به اسم «قربانی‌فر» برخوردم. این قربانی‌فر کارمند اداره هشتم ساواک بود که در سوابق او نوشته‌اند در جریان حمله طبس دستگیر و سپس با زیرکی آزاد شده است.

به دنبال تحقیقاتی که درباره قربانی‌فر انجام دادم با یک‌سری اسناد انگلیسی مواجه شدم. در این اسناد انگلیسی به جست‌وجو پرداختم، به نقشه‌ها ورود کردم و به یک نقشه برخوردم که مشابه آن در تمام کتاب‌ها و سایت‌ها وجود داشت که این نقشه مسیر ورود و خروج نیروهای آمریکایی در ایران را نشان می‌داد، و تنها تفاوت آن با سایر نقشه‌ها این بود که به انگلیسی بزرگ در قسمت بالای تهران نوشته بود«explosion»  یعنی انفجار، زیر آن هم نوشته بود «kick off»، با رنگ قرمز هم نوشته بود که این کلمه هم معنای بزن و در رو می‌دهد و هم به معنی لگد زدن الاغ است.

آن سال دموکرات‌ها سر کار بودند و نماد آنها الاغ بود، آن هم الاغی که روی دو دست خود بلند شده و جفتک می‌زند. به همین خاطر کمی ذهنم تحریک شد. دو تا سه روز روی این موضوع کار ‌کردم، همه مطالبی را که در اینترنت یافته بودم ذخیره کردم. روز سوم یا چهارم بود که سراغ آن نقشه رفتم، آن نقشه وجود داشت اما دیگر آن دو عبارتی که بالا و پایین نقشه نوشته شده بود وجود نداشت و حذف شده بود.

من به طرق مختلف حتی در خارج از کشور از طریق دوستان و آشنایانی که داشتم سایت را دادم و گفتم بگردید و این را برای من پیدا کنید؛ اما دیگر چنین نقشه‌ای وجود نداشت. بنابراین متوجه شدم که سنسورهایی وجود داشته که متوجه شده یک نفر در ایران چند روز متوالی روی این موضوع و این نقشه متمرکز شده است. بنابراین نقشه را برداشتند. من آن نقشه را دارم و در کتاب هم چاپ خواهم کرد. آن مبنا و سندی شد که من این قضیه را دنبال کنم.

پس‌انگیزه شما برای پرداختن به این موضوع همان نقشه بود؟

یکی از عواملش همین نقشه بود. دومین مساله‌ای که ذهن مرا خیلی مشغول کرد و باعث شد به حمله طبس بپردازم این بود که ما در قضیه حمله نظامی آمریکا به طبس یک حالت انفعالی داشتیم. به این معنا که در جریان نبودیم. آمریکا آمد و حرکتی کرد و رفت، کارتر گفت و ما تازه متوجه شدیم.

بعد از آن هم هر آنچه ما می‌نویسیم قسمت اعظم بر مبنای آن چیزی است که آنها اعلام کردند. مابقی را ما می‌نویسیم. یک سوال خیلی ساده از شما و مخاطبان‌تان می‌پرسم. شما تمام این کتاب‌ها را بیاورید و بخوانید، چه کتاب‌هایی که در ایران و چه آنهایی که در خارج نوشته شده، چون من اینها را خوانده‌ام، حتی کتاب‌هایی که در خارج از کشور به زبان فارسی منتشرشده را خوانده‌ام. مثل کتاب «کودتای نقاب» که آقای بنی‌عامری نوشته است و یک اشاره جزئی به این امر کرده را هم خوانده‌ام.

همه می‌گویند هواپیما این‌طور شد و آن‌طور شد و وارد خاک ایران شدند و در صحرای طبس به هم خوردند و قضیه تمام شد. شکست خوردند. ما در این قضیه مانور پیروزی می‌دهیم و آنها هم از علل شکست خود می‌گویند. یک عده مغرض هم حاشیه ایجاد می‌کنند که این حرف‌ها نیست، خاک و باد کجا بود؛ میگ 25 روس‌ها آمد و هلی‌کوپتر‌ها را زد!

من برای اولین‌بار با این قضیه طور دیگری برخورد کردم. فرض کنیم هواپیما و هلی‌کوپتر به هم نخوردند و این عملیات قرار است ادامه یابد. اگر ادامه می‌یافت قرار بود چه اتفاقی بیفتد؟ من در کتاب خود نقشه را با این فرض پیش بردم که در ادامه عملیات برنامه آنان چه بود و کجا باید می‌آمدند و همان‌طور ذره ذره پیش رفتم. به این نتیجه قطعی و غیرقابل باور رسیدم که نجات گروگان‌های آمریکایی در ایران بهانه‌ای بیش نبود و آنچه داشت انجام می‌شد به‌طور رسمی براندازی نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران بود.

چطور به این نتیجه رسیدید؟ مطلب یا سند خاصی در این رابطه وجود دارد یا برداشت کلی شما اینچنین است؟

این نتیجه چهار سال تحقیقات مستمر من و بیش از چند ده هزار صفحه سند خواندن، سابقه خواندن و چند ده کتاب خواندن و بهره‌گیری از سایت‌های مختلف است. البته به همراه دوست عزیزم آقای مصطفی متانت که ایشان هم دستی بر قلم دارند،کار کردیم و به این نتیجه رسیدیم.

اولین موضوعی که خیلی مهم بود و برای من سوال ایجاد کرد این بود که آمریکایی‌ها معمولا این علاقه را دارند، که هر اتفاقی رخ می‌دهد، ولو این اتفاق به‌ضرر آنها هم تمام شده باشد، یک فیلم هالیوودی می‌سازند که در آن فیلم شکست خود را توجیه می‌کنند و درنهایت زمانی که فیلم تمام می‌شود و تماشاگران از سینما بیرون می‌آیند متاثر می‌شوند [و حس میهن‌دوستی‌شان برانگیخته می‌شود]. حتی اگر آمریکا جنایت کرده و در آنجا بازنده بوده باشد، یک نوع حس همگرایی نسبت به [سیاست های] ایالت متحده در مخاطب پیدا می‌شود.

نمونه آن فیلم «آرگو» که درباره بحث گروگان‌گیری درست کردند و جایزه اسکار هم به آن داده شد. اما چرا درباره صحرای طبس تاکنون فیلمی نساختند؟

شاید به خاطر اینکه شکست خوردند...

مگر در جنگ ویتنام شکست نخوردند؟ چقدر درباره جنگ ویتنام فیلم ساختند؟ درباره «واترگیت»؛ درباره ترور کندی فیلم می‌سازند و اقتداری از سازمان CIA نشان می‌دهند که اگر اراده کند حتی رئیس‌جمهور را هم حذف می‌کند و شما را در یک فضای مبهم رها می‌کنند.

راکی، رمبو، همیشه یک وجه خاصی از قدرت آمریکا را برای شما ترسیم می‌کنند. من در انتهای کتابم به این نتیجه رسیدم که اینقدر آمریکایی‌ها در این جریان تحقیر شدند که حتی شهامت این را که درباره آن فیلم بسازند، ندارند.

10 دی سال 1356 جیمی کارتر برای حدود 17 ساعت به ایران آمد و در میز شامی که برای او ترتیب دادند گیلاس مشروب خود را به افتخار شاه بلند کرد و از او به‌شدت تمجید و از ایران به‌عنوان جزیره ثبات یاد کرد. تا اینجا چیز مهمی نیست ولی یک نکته بسیار مهم وجود دارد که هیچ یک از روسای‌جمهور آمریکا در طول تاریخ ایالات متحده، جشن‌های کریسمس و شب سال نو را در خارج از خاک آمریکا به سر نبردند.

این اتفاق تنها برای جورج بوش افتاد که او هم این شب را میان نیروهای آمریکایی مستقر در عراق به سر برد و سال نو را با آنها جشن گرفت. بنابراین حضور کارتر در ایران آن هم در شب سال نو برای محمدرضا پهلوی بزرگ‌ترین دستاورد بود. خیلی مهم بود که کارتر میهمانی شب سال نو را در نزد شاه برگزار کرد و ایران را هم جزیره ثبات نامید. اما تنها 30 ماه پس از این نامگذاری دستور حمله نظامی به ایران را صادر کرد. به یکباره موضع آمریکا 180 درجه تغییر کرد. این تغییر برای چه بود؟ آیا صرف انقلاب اسلامی باعث این تغییرات شد؟ حکومت کشوری عوض شده بود و این غیر طبیعی نبود. این تغییرات در زمان جنگ سرد زیاد اتفاق افتاده بود. مثلا مصر در ابتدا شرقی بود اما به سمت غرب بازگشت. عراق مدتی شرقی بود و این اواخر دوباره به غرب بازگشت یا بالعکس، ویتنام و کره از دست آمریکایی‌ها رفتند و شرقی شدند.

از جمــله مــی‌توان به تئــوری دومینوی آمریکایی‌ها در این باره اشاره کرد که در 1947 مطرح شد. این را درباره کشورهای کمونیستی شرق آسیا مطرح کردند و گفتند اگر کشوری کمونیست بشود کشورهای دیگر هم در حرکت دومینووار یکی‌یکی کمونیست می‌شوند.

آمریکا احساس کرد که وقتی انقلاب اسلامی ایران پیروز شد کشورهای منطقه هم یکی‌یکی به سمت حکومت اسلامی حرکت خواهند کرد. جان اسپوزیتو در کتاب «انقلاب ایران و بازتاب‌های جهانی آن» از جاذبیت و شعارها و اهداف و تاثیرگذاری اسلام تعریف می‌کند. گراهام فولر می‌گوید تا قبل از انقلاب ایران، ایالات متحده هرگز از اسلام سیاسی چیزی نشنیده بود. بعد در فاصله‌ای‌ خیلی کوتاه و کمتر از یک‌سال بعد از انقلاب ایران کشور بحرین علائم حرکت‌های اسلامی را نشان داد؛ همینطور عراق، عربستان؛ 16 روز پس از اشغال سفارت آمریکا در ایران، عده‌ای اهل تسنن کعبه را تصرف می‌کنند، ابتدا 500 نفر بودند و حدود 500 نفر هم به آنها می‌پیوندند. نکته حائز اهمیت- که همه از آن غفلت کردیم ولی آمریکایی‌ها خوب به آن توجه کردند- این بود آن کسی که مسئول این کار بود برادرزن خود را به نام محمد عبدالله القحطانی، مهدی موعود معرفی می‌کند. در صورتی که اینها اهل سنت بودند.

البته جمهوری اسلامی ایران این حرکت را محکوم کرد. هم رفتار عربستان را محکوم کرد و هم رفتار آن افراد را، ولی نکته این است که آنها به این نتیجه رسیدند که وقتی می‌خواهند حرکت اسلامی موفقی داشته باشند، باید در قالب تشیع باشد.

پاکستان اولین کشوری بود که ایران را به رسمیت شناخت. 25 درصد شیعه بود و نکته جالب توجه این بود که 17 روز بعد از اشغال سفارت آمریکا در ایران که 30 آبان می‌شود، سفارت آمریکا در پاکستان هم اشغال شد و یک نفر نیز کشته شد. اما رئیس‌جمهور وقت پاکستان از آمریکا عذرخواهی کرد و گفت ما به‌شدت برخورد می‌کنیم.

در ترکیه نجم‌الدین اربکان مسلمان در انتخابات پیروز شد و قدرت را به دست گرفت. اما نظامیان تاب نیاوردند و با کودتایی او را برکنار کردند. بحرین، لبنان، غرب آسیا و... نیز این چنین بود. من یک آمار از اروپا به شما بدهم. 1984 ایتالیا 12 نمازخانه داشت، الان 350 نمازخانه و 300 مسجد هم تاسیس شده است. آلمان اکنون دوهزار مسجد دارد. انگلیس 700 مسجد دارد. فرانسه 1970، 33 مسجد داشته و الان 1600 مسجد دارد. در سال 2008، 25 هزار نفر از فرانسه فقط برای سفر حج رفتند.

همه اینها به آمریکا این پیام را داد که انقلاب اسلامی ایران دارد با سرعت بالایی در منطقه تاثیر گذاشته و دارد قطب جدیدی ایجاد می‌شود. همه این حرکت‌ها با ماجرای تسخیر سفارت آمریکا مصادف شد و این اوج شکستن ابهت آمریکایی‌ها بود که حضرت امام(ره) بحق اسم آن را انقلاب دوم گذاشتند.

بعد از آن آمریکا نمی‌توانست دست روی دست بگذارد. باید عکس‌العملی نشان می‌داد. اما آیا این تنها موضوع گروگانگیری در جهان بود که آمریکا اینقدر شدید عکس‌العمل نشان داد؟ تاریخ را بخوانید اتفاقا اولین قتل یک دیپلمات در کشور دیگر که در تاریخ جهان ثبت شده، مربوط به رابرت ایمبری است که در سال  1303 در ایران اتفاق افتاده است.

یکی دیگر از مصادیق این موضوع که خیلی جالب است در1946- که مائو داشت چین را می‌گرفت- شهر موکدم که آن زمان شهری بااهمیت بود و سفارتخانه در آنجا بوده به اشغال مائو و نیروهایش درآمد. سفارت آمریکا را گرفت و در این سفارت آنگوس بارت که اتفاقا قبلا در ایران کار کرده بود به اضافه همسر و 21 نفر دیگر یک‌سال در حبس خانگی بودند. آب و برق سفارت هم در این یک سال قطع بود.

محاصره کامل نظامی بودند و اجازه ارتباط با خارج از کشور را نداشتند و فقط هفته‌ای یک‌بار لیست خرید می‌دادند و مایحتاج آنها در حد ضرورت برایشان تهیه می‌شد و بعد از یک‌سال هم آنها را آزاد کردند. چرا آمریکا آنجا هیچ‌اقدامی نکرد؟ آمریکا در آن مقطعی که این سفارت تسخیر شد تنها کشور جهان بود که بمب اتم داشت.
چرا عکس‌العملی نشان نداد؟ چرا خویشتنداری کرد؟ چرا یک‌سال این شرایط اسفناک را برای نیروهای خود تحمل کرد؟ این یک فکت دیگر برای اینکه بگوییم ماجرا فقط آزادی گروگان‌ها نبود.

چرا برای آمریکا نفوذ در ایران آنقدر مهم بود که با به خطر افتادن این نفوذ تصمیم به دشمنی با حکومت جدید ایران گرفت؟

ما سه پیمان نظامی در جهان داشتیم. یک پیمان ناتو، یک سنتو و دیگری سیتو بود. سیتو مربوط به کشورهای شرق بود و تنها عضو غیرشرقی آن پاکستان بود. ناتو اروپا را دربرمی‌‌‌گرفت که تنها عضو غیراروپایی آن ترکیه بود. بین این دو منطقه یک فضای خالی وجود داشت. سنتو که درست شد ایران حلقه واسطی شد که با ترکیه و پاکستان این سه پیمان به هم وصل شوند و شوروی محاصره شود.

انقلاب اسلامی هم این پیمان را لغو کرد و هم این محاصره را شکست. الان ما داریم براساس شرایط سال 2018، 2019 و 2020 فکر می‌‌‌کنیم. باید با شرایط 1970، 1975، 1976 فکر کنیم که بلوک‌‌‌غرب و ‌‌‌شرق، آمریکا و شوروی می‌‌‌گفتند هرکسی با ما نیست علیه ماست. یعنی چیزی به غیر از این دو قدرت مطرح نبوده است. اما یک کشوری آمد و ادعای جدیدی را در مقابل این قدرت‌‌‌ها مطرح کرد. آنها هم تصمیم گرفتند آنچنان درس عبرتی به ایران بدهند که این موضوع برای همیشه تمام شود؛ این هم یک فکت دیگر برای اینکه بگوییم موضوع تنها آزادی گروگان‌‌‌ها نبود.

پیشنهاد حمله طبس که به نام «پنجه عقاب» نامگذاری شده بود از طرف چه کسی بود؟ چگونه طرف آمریکایی به این نتیجه رسید که باید به این صورت اقدام نظامی انجام دهد؟

 چهار روز بعد از گروگانگیری، جیمی کارتر دستور داد که سرهنگ «بکویت» و سپهبد «فیلیپ گست» و رئیس ستاد ارتش که آن زمان «ارتشبد ژنرال جونز» بود، وزیر امور خارجه و دو تا سه نفر از مشاوران امنیت ملی از جمله «برژینسکی» نزد او بروند. آنجا دستور عملیات را صادر کرد.

پس از اشغال سفارت تا زمان عملیات طبس، آمریکا مدام از محاصره نظامی و حمله نظامی صحبت کرد اما از حرکت‌‌‌های چریکی صحبت نکرد. یعنی طوری صحبت‌‌‌ کردند که ذهن ما بیشتر به طرف یک حمله گسترده نظامی رفت. دائما می‌‌‌گفتند ما بنادر ایران را محاصره می‌‌‌کنیم، بنادر ایران را بمباران می‌‌‌کنیم. حتی اگر لازم باشد بمب اتم در ایران می‌‌‌اندازیم. نمی‌‌‌توانستند این کار را انجام دهند، اصلا امکان این وجود نداشت. ما در حیاط خلوت شوروی بودیم. اگر این کار را می‌‌‌کرد شوروی هم موشک‌‌‌های اتمی خود را در کوبا مستقر می‌‌‌کرد.

از حمله نظامی حرف می‌زدند اما عملیات چریکی مد نظر آنها بود. ما چه وضعیتی داشتیم؟ هیچ. دولت موقت استعفا داده بود. شورای انقلاب یک دولت تشکیل داده بود. انتخابات ریاست‌‌‌جمهوری باید برگزار می‌‌‌شد. انتخابات قانون اساسی باید برگزار می‌‌‌شد. باید رئیس‌‌‌جمهور می‌آمد و نخست‌‌‌وزیر انتخاب می‌‌‌کرد و کابینه تشکیل می‌‌‌داد. کشور ما از نظر سیاسی ثبات نداشت. در داخل کشور هزار مشکل داشتیم.

درگیری کردستان، درگیری خوزستان، درگیری گنبد، ترور این مقام و آن مقام را داشتیم. اینها فکر کردند ایران ثباتی ندارد و این کار به‌راحتی انجام می‌‌‌شود. آموزش‌ها شروع شد. آقای «چارلی بکویت» 113 نفر را دور خود جمع کرد. این 113 نفری که دور خود جمع کرد در صحرای آریزونا در یک شرایط مشابه با طبس و تهران شروع به تمرین کردند. اطلاعات را هم مرتب آپدیت می‌‌‌کردند، چطور؟ از طریق نمایندگان سازمان ملل و کسانی که با اینها ملاقات می‌‌‌کردند.

مثلا برای سال نو   دو کشیش مسیحی آمدند که با اینها مراسم برگزار کردند. از اینها سوالاتی پرسیدند؛ اینکه شما را کجا بردند؟ اینها کجا بودند و چه می‌‌‌گفتند؟ این اطلاعات همواره به‌روز می‌‌‌شد تا اینکه چند روز قبل از انجام عملیات یک آشپز پاکستانی بود که از قبل انقلاب و بعد از تسخیر هم مدتی در سفارت آشپزی می‌‌‌کرد و بعدها کنار گذاشته شد، آمریکایی‌ها او را گرفتند و به‌روزترین و آخرین اطلاعات را از او دریافت کردند، ضمن اینکه دو تا سه نفر را به ایران فرستادند تا به جمع‌‌‌آوری اطلاعات بپردازند.

براساس این برنامه، آنچه آنها گفتند و آنچه من به آن رسیدم را بیان می‌‌‌کنم، قرار بر این بود که ۶ فروند  هواپیمای C-130، سه فروند حامل افراد و سه فروند سوخت‌‌‌رسان در صحرای طبس بنشینند. هشت فروند بالگرد «سیکورسکی» هم از روی ناو «نیمیتز» بلند شوند و در صحرای طبس بنشینند. چرا هشت فروند انتخاب کردند؟ زیرا 6 فروند برای عملیات ضروری بود و ناو لیمیتز هم بیش از ۶ فروند در مخازن خود نمی‌‌‌توانست نگه دارد، اگر بیشتراز این روی ناو می آوردند، ایجاد سوال می‌کرد. برای اینکه ایجاد حساسیت نکنند همان هشت فروند را انتخاب کردند.

قرار شد عملیات انجام شود. هشت فروند هلی‌کوپتر و ۱۱۳ نفر کماندو با ۶ فروند هواپیمای C-130 بودند. اولا هواپیماهای C-130 باید از مصر به عمان و از عمان به ایران می‌‌‌آمدند. زمانی که نیروهای آمریکایی در مصر پیاده شدند، فصل بهار بود. مگس‌های فصلی زیاد بودند و به‌‌‌شدت اینها را اذیت کردند و نظامیان آمریکایی‌‌‌ در آنجا خیلی خسته و فرسوده شدند. غروب هلی‌کوپترها بلند شدند. اینها قوی‌‌‌ترین نوع هلی‌‌‌کوپتر بودند که تا آن زمان ایالات متحده استفاده می‌‌‌کرد و توانایی هشت ساعت پرواز را بدون سوخت‌گیری داشتند. خلبان‌هایی که با این هلی‌کوپترها پرواز می‌‌‌کردند ۱۳ هزار ساعت در صحرای آریزونا در شرایط مشابه پرواز شبانه کرده بودند. اینها قرار نبود در ارتفاع ۵۰ متر به بالا پرواز کنند. تمام چراغ‌های هلی‌کوپترها خاموش بود و برای اینکه مسیر را ببینند تمام آن ۱۳ هزار ساعت با دوربین دید در شب پرواز کردند که خود آنها ببینند ولی کسی متوجه اینها نشود.

همینجا من نکته‌‌‌ای را اضافه کنم که عنوان می‌‌‌شود آمریکایی‌ها رادارها را از کار انداخته بودند، توپ‌ها را برده بودند، این‌طور نیست. حداقل به این صورت که می‌‌‌گویند نیست. در آن ایام دستور دادند توپ‌ها جابه‌جا شود به این خاطر که ما مسائلی در کردستان داشتیم، مسائل جدی شده بود. رژیم بعث عراق تحرکات و تعرضات خود را از فروردین سال ۵۹ افزایش داده بود، دستور دادند یک‌سری توپ پدافند هوایی برده شود به سمت غرب.

عرض کردم که یکی از آن پنج نفری که مسئولیت این کار را برعهده داشت، سپهبد فیلیپ گس بود. فیلیپ گس آخرین رئیس هیات مستشاری آمریکا در ایران بوده که تا مهرماه ۱۳۵۸ در ایران بود. دو هفته تا سه هفته قبل از تسخیر سفارت از ایران برای همیشه رفت و به‌روزترین اطلاعات ارتش ایران را داشت از جمله اطلاعاتی که داشت، می‌‌‌دانست کدام اطلاعات را فرماندهان ارتش وقت ندارند چون مثلا فلاحی وقتی فرمانده نیروی زمینی شد، آخرین پستی که داشت مسئولیتی در مرکز آموزش شیراز بود. ایشان از ستادکل کشور چه سررشته‌‌‌ای داشت؟ چقدر اطلاعات داشت؟ فکوری خلبان بود. مگر چقدر اطلاعات داشت؟ اطلاعات کشوری که نداشت.

درواقع فاقد اطلاعات و نگاه استراتژیک بودند...

بله، البته افراد بسیار متعهدی بودند که آن زمان برای ما تعهد خیلی مهم بود. آقای فیلیپ گس می‌‌‌دانست که تمرکز راداری ما به سمت شمال و غرب کشور است. شمال به‌خاطر شوروی، تهدیدی که خود آمریکا احساس می‌‌‌کرد. غرب هم به‌خاطر عراق، تهدیدی که محمد‌رضا پهلوی احساس می‌‌‌کرد. ما در سمت شرق راداری به آن صورت نداشتیم. رادارهایی که داشتیم مثلا در بندرعباس و در ارتفاع بودند. چون تمام سامانه‌‌‌های راداری ما آمریکایی بود و آنها نقاط کور را می‌‌‌دانستند و همچنین می‌‌‌دانستند در چه ارتفاعی پرواز کنند که رادار آنها را نگیرد.  تنها راداری که می‌‌‌توانست آنها را بگیرد رادار هاشم‌آباد اصفهان بود که آن را هم آمریکایی‌ها نیمه‌کاره رها کرده بودند. درنتیجه آنها با طیب خاطر وارد کشور شدند. کسی خیانت نکرد. اطلاعات قبلی به ‌درد آنها خورد. علت حضور فیلیپ گس در هیات تصمیم‌‌‌گیری این عملیات هم همین بود. تمام این اطلاعات را او داد.

تیم عملیات به عمان آمدند و از عمان پرواز کردند و به هلی‌کوپترها هم دستور دادند پرواز کنند. طوری برنامه‌‌‌ریزی شد که هواپیما و هلی‌‌‌کوپترها با یک فاصله زمانی 10 دقیقه تا ۱۵ دقیقه آنجا بنشینند.

چرا تیم عملیات، صحرای طبس را برای عملیات انتخاب کردند؟ این منطقه چه ویژگی‌‌‌ای داشت که باعث شد مد‌نظر آمریکایی‌ها قرار گیرد؟

آنجا یک باند اضطراری پرواز بود. در زمان شاه 10 باند اضطراری در کشور تعبیه شده بود که این 10 مورد مشخص است. دو مورد را چون همه می‌‌‌دانند و کاملا آشکار است من به زبان می‌‌‌آورم.

یکی در جاده اسلام‌‌‌آباد است. دیگری هم دزفول قبل از رسیدن به پل نادری. جاده دزفول به اهواز به سمت دهلران می‌‌‌روید قبل از رسیدن به رودخانه کرخه و پل نادری یک باند اضطراری وجود دارد که اگر هواپیمایی دچار مشکل شد یا فرودگاه‌ها را زدند از اینها استفاده شود. این باند از قبل تعبیه شده بود. در جریان زلزله طبس هم از این باند استفاده شد. شما عکس را مراجعه کنید. هواپیمای C-130 که در طبس نشسته‌‌‌اند در این باند هستند. آنها می‌‌‌دانستند این باند وجود دارد.

دو هفته قبل از اینکه عملیات انجام شود با یک فروند هواپیمای دو موتوره که نمونه آن را در ایران داریم، شبانه پرواز کردند و در این صحرا نشستند. دیدند که هیچ چیزی به هم نخورده و شرایط آماده است و هواپیما می‌‌‌تواند بنشیند ضمن اینکه نشستند و برگشتند و هیچ کسی هم متوجه نشد. پس همه‌چیز برای انجام عملیات آماده بود. بعد از این دستور دادند که هلی‌کوپترها پرواز کنند.

من می‌‌‌خواهم چند کلمه شعاری حرف بزنم. ممکن است یک عده به من بخندند ولی من در نتیجه تحقیقاتم به این ایمان آوردم. آن جمله را حضرت امام فرمودند و گفتند موقعی که آمریکا به طبس حمله کرد ما کجا بودیم؟ ما همه خواب بودیم. اما خدا بیدار بود.

خیلی‌‌‌ها فکر کردند که حالا امام یک شعاری می‌‌‌دهد. اما آنچه ایشان گفتند تمام حقیقت بود، اصلا چرا اینها نمی‌‌‌خواهند از این جریان فیلم بسازند؟ به‌خاطر اینکه واقعا قدرت خدا آنجا اثبات شد. هلی‌کوپترها آماده و همه‌چیز تمام؛ زمانی که ناو لیمیتز داشت از کنار بندر چابهار رد می‌شد اولین اشکال فنی پیدا شد؛ یکی از هلی‌کوپترهای آمریکایی که کاملا نو بود به‌دلایل نامعلوم دیگر نمی‌‌‌توانست پرواز کند و دستور برگشت به او دادند.

در کمال ناباوری یکی از هلی‌کوپترها قبل از شروع عملیات از کار افتاد و تعداد آنها به هفت رسید. اما براساس پیش‌‌‌بینی‌‌‌ها با ۶ هلی‌کوپتر هم می‌‌‌شد عملیات کرد. هفت هلی‌کوپتر حرکت کردند و به سمت ایران آمدند. این نکته هم قابل توجه است که در طول این دو تا سه ماه، ماهواره‌های آمریکایی‌‌‌ به اسم «کلید سوراخ» دائم روی منطقه تمرکز کرده بودند و وضعیت آب و هوا را زیر نظر داشتند، اما برخلاف پیش‌‌‌بینی‌‌‌ها و برنامه‌‌‌ریزی‌‌‌های قبلی، هلی‌کوپترها که آمدند توفان شن شروع شد. به‌قدری این توفان شدید بود که یک فروند هلی‌کوپتر دیگر را از کار انداخت که در کرمان نشست. هلی‌کوپترهای دیگر می‌‌‌نشینند و اجزای داخل این هلی‌کوپتر را قطع می‌‌‌کنند که غیرقابل استفاده شود و بعد بلند می‌‌‌شوند و می‌‌‌روند.  خود این عملیات به اندازه کافی استرس و فشار به‌همراه داشت و چنین اتفاقاتی باعث افزایش فشار شد و درنتیجه اینها با یک ساعت تاخیر به طبس رسیدند. در همین زمانی که اینها رسیدند ‌C-130‌‌‌ها نشستند. به‌یک‌باره دیدند از دور نوری پیداست. فهمیدند اتوبوسی با ۴۲ نفر سرنشین درحال تردد است. آنها را دستگیر کردند و در هواپیما نگه داشتند. این پیش‌‌‌بینی نشده بود چون اتوبوس زیارتی بود و به سمت مشهد می‌‌‌رفت.

اینها هم خبر نداشتند...

بله، اینها هم خبر نداشتند. هر شب جاده را زیرنظر داشتند و مسیرها را می‌دیدند که آیا از این جاده ماشین رد می‌شود یا خیر. پنج دقیقه نگذشت که ماشین دوم را دیدند. یک کامیون حامل سوخت بود که به طرفش شلیک کردند. کامیون منفجر شد و شعله‌ای با حجم زیاد تولید کرد. خیلی وحشتناک بود و اینها تصور کردند به‌ احتمال زیاد ایرانی‌ها دیده‌اند و متوجه شده‌اند. راننده کامیون زخمی شد، اما پایین پرید و به هر صورت خود را به پاسگاه ژاندارمری رساند، اما قبل از رسیدن او به پاسگاه غائله تمام شد.

یعنی اطلاع‌رسانی او زیاد موثر نبود. با همه این اتفاقات درنهایت ۶ هلی‌کوپتر در طبس نشستند. چون یک ساعت از زمان عقب افتادند و خلبان‌ها به‌شدت خسته شدند برخلاف تمام قوانینی که داشتند دستور دادند در حالی که هواپیما و هلی‌کوپتر هم روشن است سوختگیری کنند. قاعده می‌گوید باید هلی‌کوپتر خاموش باشد و هواپیمای سوخت هم همینطور و وقتی سوختگیری کرد، روشن کند و برود. برای صرفه‌جویی در وقت این دستور را دادند.

در حین سوختگیری فرمانده هلی‌کوپترها می‌گوید یکی دیگر از هلی‌کوپترها هم اشکال فنی پیدا کرده و نمی‌تواند عملیات انجام دهد. با ستاد هماهنگ می‌کنند. در ستاد مشترک آمریکا کارتر شخصا دستور می‌دهد که عملیات متوقف شود ولی ایرانی‌های دستگیرشده را بیاورند، به دو دلیل؛ اول اینکه اگر ایران متوجه نشد فرداشب همین عملیات را دوباره انجام ‌دهیم، دوم اینکه اگر ایران متوجه شد ما هم به ازای گروگان‌های آمریکایی که در اختیار ایران است، ۴۳ ایرانی را گروگان داشته باشیم.

در بررسی‌هایی که آمریکایی‌ها انجام دادند پشت این قضیه جیمی کارتر، برژینسکی، مشاور امنیت ملی آمریکا، ژنرال جونز، فرمانده ارتش بوده و این اولین تجربه آنها برای ایجاد یک نیروی ویژه است. فرماندهی را همان سرهنگ بکویت برعهده داشته است. سرهنگ بکویت کسی بود که در جنگ ویتنام کار نکرده نگذاشت و افرادی که انتخاب کرده بود همه مشابه خودش بودند. دو تا سه ایرانی هم همراه آنها بودند که از نظامیان فراری ایران در آمریکا بودند.

این‌طور که من به آن رسیدم دو تا سه نفر از اینها ژنرال بودند. اینها در آخرین جلسه‌ای که تشکیل دادند و در خاطرات جورج همیلتون که این مطالب را مکتوب می‌کرده هم دیده می‌شود، همه به اتفاق به این نتیجه قطعی رسیده بودند که این عملیات اگر اجرا شود حداقل 60 درصد گروگان‌ها در بهترین حالت کشته می‌شوند.

گروگان‌های آمریکایی؟

بله، مضاف بر اینکه دانشجویان پیرو خط امام چندین‌بار، حداقل هشت بار آن را پیدا کرده‌ام، رسما اعلام کرده بودند که اگر آمریکا تعرضی علیه ایران در هر نقطه کشور انجام دهد ما تمام گروگان‌ها را یکجا می‌کشیم. اینها خودشان گفته بودند اگر ایرانی‌ها متوجه نشوند و ما به سفارت برسیم و درگیری شروع شود 60 درصد گروگان‌ها کشته می‌شوند.

این نکته هم مؤید آن است که غرض آنها از عملیات طبس نجات دیپلمات‌های آمریکایی نبوده است... .

درود بر شما! برگردیم به صحنه عملیات با یک تفاوت، ما به صحنه تصادم و انفجار کاری نداریم. فرض می‌کنیم که عملیات ادامه پیدا می‌کرد. قرار بر این بود که این 6 هلی‌کوپتر بلند شوند و در محلی از پیش تعیین‌شده در نزدیکی ورامین فرود بیایند که 80 کیلومتری تهران بود. آن محلی که آنها انتخاب کرده بودند یک انبار متروکه‌ای بود که می‌توانستند آنجا پناه بگیرند و هلی‌کوپترها را جای دیگری ببرند. نفراتی که از قبل وارد ایران کردند و عوامل ایرانی مانند قربانی‌فر برای اینها 6 کامیون مشابه ریو و یک جیپ تهیه کردند که غروب جمعه پنجم اردیبهشت همه سوار آن شوند و به سمت تهران حرکت کنند و به سمت سفارت بروند.

چقدر فاصله داشتند؟ 80 کیلومتر.  قرار بود اینها به سمت سفارت بروند و وقتی کارهای خود را انجام دادند هلی‌کوپترها بلند شوند و در امجدیه بنشینند و اینها را سوار کنند و از آنجا با هم به قم بروند و بنشینند و آنجا دو هواپیمای آمریکایی دیگر به منظریه قم بروند و اینها را سوار کنند. هلی‌کوپترها را منفجر کنند و برگردند. کل عملیات این بود.  چند سوال از شما می‌پرسم و شما روی این فکر کنید. این طرح و برنامه قرار است 1359 انجام شود. جاده تهران-ورامین در این سال اتوبان نبوده است. یک جاده باریک دوطرفه بود. یکی می‌رفت و یکی برمی‌گشت. جمعه عصر بود و تازه انقلاب شده بود و ما مسائل خاص خود را داشتیم. هم مسائل اخلاقی در جامعه خود داشتیم و هم مسائل سیاسی. آیا امکان داشت جمعه عصر کمیته‌های ما ایست بازرسی نداشته باشند؟ از کدام جاده می‌خواستند بیایند؟ احتمالا جاده امام رضا یعنی جاده‌ای که بیشترین تردد در آن داشت. خیلی از کسانی که به مشهد رفتند جمعه عصر برمی‌گشتند. در یک جاده شلوغ هشت کامیون آمریکایی و مسلح می‌خواهند طرف تهران بروند؛ یعنی چه؟ تازه بی‌سروصدا به سفارت برسند و عملیات انجام دهند!

احتمالا به اینها فکر نکرده بودند؟

جالب است بدانید که این عملیات سه اسم داشت؛ معروف‌ترین آن عملیات پنجه عقاب بود. یک اسم دیگر عملیات «نور شب» و دیگری هم عملیات «کاسه برنج» بود. «نور شب» به خاطر آن تعداد از نظامیانی که در وزارت امور خارجه نگهداری می‌شدند، نام‌گذاری شد. اینها موقع تسخیر سفارت در وزارت امور خارجه بودند و آنها را همانجا نگه داشتند و همانجا هم تا آخر ماندند.

اسم دیگر  عملیات هم «کاسه برنج» بود. ما با آقای متانت درباره این اسم خیلی بحث کردیم و بررسی کردیم که یک عملیات برای چه سه اسم دارد؟ پس باید این عملیات‌ها مختلف باشد. این عملیات‌ها چه معانی‌ای می‌توانست داشته باشد. روی هوا اسم نمی‌گذارند. صدام هم عملیات کرد و اسم آن را شمشیر فلان نام گذاشت. ما هم عملیات می‌کردیم اسم می‌گذاشتیم. یک معنی دارد. معانی این عملیات چه بود؟ چرا ۵ اردیبهشت یا 25 آوریل را برای این کار انتخاب کردند؟ این روز برابر با روزی است که آخرین فرمانده اسلامی در آندلس شکست خورد و برای همیشه طومار مسلمانان در اروپا برچیده شد؛ یعنی تاریخ را همین‌طور انتخاب نکردند. این تاریخ صبغه مذهبی داشت.

«کاسه برنج» به آیه‌ای از انجیل اشاره دارد و در آن آیه مطرح می‌شود که حواریون و مسیحیان پیروز می‌شوند. «نور شب» اشاره‌ای به غروب و طلوع آفتاب دارد. یک کارتون آمریکایی پخش می‌شد با نام لوک خوش‌شانس. همیشه وقتی کارتون لوک‌ خوش‌شانس تمام می‌شد، او به سمت غروب آفتاب حرکت می‌کرد. باز این آیه‌ای از انجیل است که این غروب در پی خود طلوعی دارد که پیروزی و برکت می‌آورد؛ یعنی تمام این سه اسم‌ نشانه مذهبی دارد.

ما گفتیم اسناد در هلی‌کوپتر بود و از بین رفت. نوار بنی‌صدر در شبکه‌های مجازی وجود دارد. موقعی که فرار کرد و رفت، گفت: «این مساله‌ای که می‌گویند اسناد در هلی‌کوپتر بوده فقط به مغز آدم‌های کم‌عقل و جاهل مثل آخوندها می‌رسد. مگر آمریکایی‌ها اسناد خود را در هلی‌کوپتر می‌گذارند؟ چیزی نبوده است. یک نقشه نیمه‌سوخته بود، آوردند و من هم دیدم. جاهایی مثل منزل [آیت‌الله]خمینی، منزل من و چند مکان دیگر را مشخص کرده بودند. آن هم برای این بود که در مسیر با این جاها برخورد نکنند.»

اولا منزل حضرت امام(ره)  در جماران و سفارت آمریکا در میدان هفت‌تیر بود. اینها هم از ورامین وارد می‌شدند و اصلا برخوردی با منزل حضرت امام‌(ره) نداشتند. این برای ما مساله شد. واقعا این نقاط کجا و چه بود؟ من بعدا در تحقیقاتم به این نتیجه رسیدم تمام آن نقاطی که روی نقشه بود همان نقاطی بود که کودتاچی‌های نقاب می‌خواستند بمباران کنند که یکی از آنها بیت امام و دیگری هم خانه بنی‌صدر بود.

من به ضرس قاطع می‌گویم به این نتیجه نرسیدم که بنی‌صدر جاسوس آمریکا بود،  ولی به این نتیجه صددرصد رسیدم که آمریکا روی ایشان صددرصد حساب کرده بود. یعنی مطمئن بود اگر کار دست ایشان بیفتد همه‌چیز حل است و چالشی با جمهوری اسلامی نخواهد داشت. آقای بنی‌صدر در بهمن ماه به ریاست‌جمهوری انتخاب شده و در اردیبهشت اتفاقی که توضیح می‌دهم رخ داده است. شما جای ملت ایران چه فکری می‌کنید؟ فرض کنید این نقاط ازجمله منزل آقای بنی‌صدر و منزل حضرت امام و اماکن مربوط به سپاه بمباران می‌شد. بعد بنی‌صدر در خانه نبود و زنده می‌ماند چه فکری می‌کردیم؟ فکر می‌کردیم معجزه شده است.

خدا اگر امام را از ما گرفت حداقل بنی‌صدر ماند. چون وی تا آن موقع چهره واقعی خود را نشان نداده بود. تازه دو ماه بود که روی کار آمده بود. آقای بنی‌صدر پنجشنبه‌شب به اتفاق خانواده با یک هواپیمای جت‌استار برای بازدید از خوزستان به اهواز رفته بود و شب هم به منزل بازنگشت. اگر بمباران می‌شد ایشان کشته نمی‌شد. چقدر برنامه‌ها حساب‌شده بود!

اینجا بحث بمباران پیش می‌آید. من مسیر را به شما عرض کردم و گفتم 80 کیلومتر را اگر می‌آمدند بدون شک درگیر می‌شدند. یک جایی برخورد می‌کردند. بالاخره گیت هم نداشتیم ولی مردم وقتی می‌دیدند 6 کامیون می‌رود و عده‌ای خارجی در آن هستند و همه مسلحند اطلاع می‌دادند و یک جایی این برخورد انجام می‌شد.

50  فروند هواپیمای F4، F16، F17، که قوی‌ترین و بهترین هواپیماهای دوربرد آمریکایی بودند که بعد از B52 بالاترین راندمان موفقیت‌آمیز بمباران در ویتنام را داشتند و 6 مورد از آنها سقوط کرده بودند، اینها روی ناو نیمیتز آماده بودند و برای اینکه با هواپیماهای دیگر قاطی نشوند بال سمت راست اینها را نوار قرمز پیچیده بودند تا به محض اینکه این گروه درگیر شد آنها بلند شوند و همان اهداف را بزنند.  دوباره سوال می‌کنم اردیبهشت 1359 نصف شب بیت امام، محل سپاه و محل کمیته یکباره از هوا بمباران شود، اولین فکری که به ذهن 99 درصد مردم ایران می‌رسید چه می‌توانست باشد؟ اینکه کودتا شده است. غیر از این فکر می‌کردند؟ ناخودآگاه شبانه ارتش و سپاه به جان هم می‌افتند و تا مشخص شود ارتش اصلا هواپیمایی بلند نکرده و کاری نداشته زمان رفته است و این نیروها راحت می‌رسیدند و کار خود را انجام می‌دادند. اگر می‌رسیدند و همه گروگان‌ها کشته می‌شدند ولی آنها موفق به بمباران شده بودند و امام را شهید کرده بودند و بنی‌صدر زنده مانده بود، آیا کارتر سرشکسته بود؟ می‌گفت ما کلی شهید برای آمریکا دادیم ولی توانستیم نظام ایران را براندازی کنیم. غیر از این است؟ با توجه به اسامی‌ای که انتخاب کردند و با توجه به طرح‌هایی که داشتند.

یکی از صحبت‌ها این است که آمریکایی‌ها برای کمک به مجاهدین افغان آمده بودند و روس‌ها برای اینکه جلوی این کمک‌ها را بگیرند اینها را زدند و اینها هم ترسیدند و رفتند و جمهوری اسلامی هم به‌حساب باد و خدا گذاشت...

به صحرای طبس بازگردیم. اینها سومین هلی‌کوپتر را هم از دست دادند و پنج هلی‌کوپتر باقی ماند. دستور دادند برگردید. هلی‌کوپترها روشن سوخت‌گیری ‌کردند، گردوخاک بلند شد و فوق‌العاده هم خسته شده بودند و به قول آمریکایی‌ها دومینووار موج منفی آمده بود. پشت هم بدبیاری آورده بودند.

خطای انسانی کردند. این هلی‌کوپترها باید قدری تاکسی می‌کردند و روی زمین راه می‌رفتند و بعد بلند می‌شدند. اما آنها در تخمین مسافت اشتباه کردند. این شائبه هست که «میگ 25» روسیه اینها را زد و اینها را از بین برد. از محلی که هلی‌کوپترها و هواپیماهای آمریکایی مورد آسیب قرار گرفتند و به‌هم‌خوردند تا مرز افغانستان 450 کیلومتر فاصله است و دو رشته کوه بزرگ در مسیر است.

من می‌خواهم این را جواب بدهم. از آن محل تا مرز، 450 کیلومتر فاصله است و دو رشته کوه بزرگ هم هست. از سوی دیگر پاکستان با افغانستان 970 کیلومتر مرز مشترک دارد و آن روز پاکستان کاملا دراختیار آمریکا بود. کدام عقل سلیمی این را می‌پذیرد که آنها مرز پاکستان یعنی 970 کیلومتر را رها کردند و می‌خواستند در فاصله 450 کیلومتری مرز افغانستان مهمات پیاده کنند و از آنجا هم مجاهدین  را یواشکی به خاک افغانستان ببرند؟

نکته دیگر اینکه تمام اینهایی که می‌گویند با موشک زد و با لیزر زد، آیا زدن موشک و بمب باعث انفجار نمی‌شود؟ انفجار باعث پراکندگی نمی‌شود؟ شما عکس‌های هواپیما را نگاه کنید. چهار تا پروانه سر جای خود است. چهار ملخ سر جای خود است. ملخ هلی‌کوپتر‌ها و ملخ عقب هواپیما سر جایش هست. هیچ پراکندگی و آثار متلاشی‌شدن وجود ندارد، ولی کاملا فروریختگی دیده می‌شود. پس این هجو و حرف بیهوده است. فقط به‌خاطر مخدوش‌کردن آن جمله حضرت امام است. چه‌کسی این کار را کرد؟ ما نکردیم و همه ما خواب بودیم. خدا این کار را کرد.

آمریکایی‌ها این را فهمیدند و به همین دلیل فیلمی در این باره نساختند چون آنها هم به اسم خدا آمدند. کارتر جزء نومسیحیان بود، تعصبات مذهبی داشت. با تمام عقاید مذهبی وارد این عملیات شدند چراکه با کشور ایدئولوژیکی برخورد می‌کردند و می‌خواستند بهره لازم را ببرند. این جنگ صلیبی دوم بود که قرار بود یک روزه تمام شود و خدا بیدار بود.

شکست این عملیات چه تاثیری در سیاست‌های آمریکا داشت؟ بعد از این شکست چقدر سعی کردند استراتژی‌ خود در قبال جمهوری اسلامی را تغییر دهند و نگاه خود را با توجه به همه این مسائلی که بیان کردید، تغییر دهند؟

تاثیر داشت، منتها تاثیر معکوس داشت؛ یعنی به‌جای اینکه بازدارنده باشد سرعت‌دهنده شد. آنها متوجه عمق قضیه شدند و قدرت ایران را لمس کردند. از آن به بعد مواضع آنها علیه جمهوری اسلامی شدت گرفت.

در همه‌چیز جری‌تر شدند و در همه‌چیز آمدند که حرف آخر را بزنند. باز هم شعار می‌دهم؛ آمریکا در طول این 40 سال از هیچ کاری برای شکست جمهوری اسلامی دریغ نکرد. تمام مدت زور خود را زد. بدترین تحریم‌ها، عملیات‌ها و شقاوت‌ها را اجرایی کرد. تنها تاثیری که داشت این بود که آنها متوجه شدند باید با قوت و قدرت بیشتری وارد عمل شوند. ولی یک کار را خوب انجام دادند؛ آنها تلاش کردند و این تلاش تا امروز ادامه دارد که انرژی ما را کم کنند. یک مصداق آن جنگ تحمیلی بود، یک مصداق آن این جریاناتی است که در داخل کشور رخ می‌دهد. هر چند وقت یک‌بار ما یک تنش داخلی داریم.

اینها همه به‌خاطر جلوگیری از آن چیزی است که حضرت امام‌(ره) اسم آن را صدور انقلاب گذاشته بودند. انرژی درونی انقلاب ایران را می‌خواهند کم کنند و از هیچ کار و رویه‌ای هم مضایقه ندارند. این حجم اقداماتی که علیه ایران می‌شود هیچ وقت درباره هیچ کشوری حتی شوروی هم اجرایی نشده است، با توجه به ابزارها و امکانات موجود در آن زمان می‌گویم.  چراکه تاثیرات جمهوری اسلامی را در منطقه لمس و باور کردند و روزبه‌روز هم این دارد قوت پیدا می‌کند. بهترین شاهد و مدعای من برای این حرف ترامپ است. وقتی می‌گوید ما ده‌ها میلیارد در منطقه خرج کردیم، اما من باید چراغ خاموش به عراق بروم و رئیس‌جمهور ما در روز روشن از سه هفته قبل اعلام شده می‌رود و بازدید هم می‌کند و انگار نه انگار خطری هست.  آنها در آن دوره می‌خواستند یک‌بار برای همیشه غائله اسلام سیاسی را جمع کنند که نتوانستند.

اگر نکته پایانی مدنظر شما است بفرمایید.

اگر کارتر اعلام نمی‌کرد و مسافران هم نمی‌گفتند شاید ما باز هم متوجه عملیات نمی‌شدیم. خیلی صادقانه بیان می‌کنم. هیچ خیانتی در کار نبود. در داخل ایران تجهیزات نظامی براساس دکترین آمریکا چیده شده بود. تنها 16 ماه از انقلاب گذشته بود. دکترین آمریکا هم به ما می‌گفت شمال و غرب را زیر نظر داشته باشیم و به شرق هم کاری نداشتیم.

از طرف فرماندهان ایرانی دستور داده شد هواپیماها پرواز کنند. یک سوءتفاهم در اینجا ایجاد شده که می‌گویند با موشک هلی‌کوپترهای آمریکایی را که در صحرای طبس نشسته بودند، زدند. این‌طور نبوده است. هیچ‌کسی با موشک هلی‌کوپترها را نزد. سرلشکر شادمهر که رئیس ستاد ارتش وقت بود به بنی‌صدر اطلاع داد، اینها چندین پرواز روی محل واقعه انجام دادند و دیدند دو هلی‌کوپتر روشن است. آنها به‌شدت ترسیدند زیرا فکر می‌کردند این یک تله است و آمریکایی‌ها اطراف هلی‌کوپتر هستند و به‌محض ورود نیروهای ایرانی به آنها حمله خواهند کرد.

سرلشکر شادمهر در هواپیمایی با بنی‌صدر بود. بنی‌صدر گفت روی صحرای طبس بروید تا صحنه را ببینیم و سپس به تهران برگردیم. شادمهر همانجا گفت آقای رئیس‌جمهور اگر این هلی‌کوپترها را آمریکایی‌ها امروز بردارند و بروند همان یک ذره آبرویی که برای ارتش باقی‌مانده هم از بین می‌رود. بنی‌صدر گفت چه کنیم؟ شادمهر گفت برای اینکه اینها را از کار بیندازیم اجازه دهید فانتوم‌ها بیایند و رگبار مسلسل بزنند و ملخ‌ها را بزنند. ملخ‌ها را زدند و از کار انداختند ولی هلی‌کوپترها سالم ماندند.

دو فروند F4 از فرودگاه مهرآباد بلند شدند و این کار را انجام دادند. دو هلی‌کوپتر از صبح روشن بود و این شائبه را برای فرماندهان ایرانی ایجاد کرد که احتمالا اینها زنده هستند و می‌خواهند فرار کنند. این دو هلی‌کوپتر بعد از مدتی که روشن ماندند مخازن سوخت‌شان تمام شد و خاموش شدند. اما مخازن سوخت سه هلی‌کوپتر دیگر که خاموش بودند پر بود.

 موقعی که هواپیماهای ایرانی برای از کار انداختن ملخ‌ها به سمت اینها شلیک کردند، آن سه هلی‌کوپتری که مخازن آنها پر بود آتش گرفتند اما آن دو هلی‌کوپتر سالم ‌ماندند. در عکس‌ها هم این قابل مشاهده است که مخزن سوخت سوراخ است ولی هلی‌کوپتر سالم است.

آن چیزی که بنی‌صدر گفته که این فقط به مغز آخوندها می‌رسد که سند در هلی‌کوپتر باشد را باید اینچنین جواب داد که خود شما اگر نمی‌فهمید دیگران را مشابه خود فرض نکنید. نقشه مسیری که به تهران می‌آمدند از تهران باید بروند و کجا باید نگه می‌داشتند و همان اطلاعات پروازی که چقدر می‌توانست سند باشد در هلی‌کوپتر بود. چقدر اینها مهم بود؟ کل قضیه و ماهیت آن را مشخص می‌کرد. اطلاعات جانبی که در رابطه با تماس‌های داخل کشور داشتند. ما نگفتیم که سندهای CIA را در گونی کول کرده و آورده بودند.  آنها با نیت جنگ صلیبی آمده بودند و براندازی اسلام را قصد داشتند، نه جمهوری اسلامی! اسلام سیاسی را هدف داشتند و خدا شن‌ها را مامور کرد که این‌طور نشود. ان‌شاءالله موفق باشید.

 

* نویسنده : محمدحسین نظری روزنامه‌نگار

 

مطالب پیشنهادی
نظرات کاربران