گفتوگو با سیدجلال کتابچی؛ صاحب قدیمیترین و معروفترین کتابفروشی تهرانزمان رضاخان اعلام کردند بروید و نامخانوادگی برای خودتان بگیرید. پروسه خاصی هم نداشت و برای هرکسی به نسبت شغلش، ویژگی خاصی که داشت، شهرتش یا صفتش فامیلی میدادند. پدربزرگ ما هم چون از همان موقع کتابفروشی و انتشارات داشته و کتاب به دست مردم میداده، فامیلیاش کتابچی میشود.
ما کتابچیهای تهرانیم
همین هم باعث شد تا پای صحبتهای آقای کتابچی بنشینیم و سر از ماجراهای این کتابفروشی دلنشین دربیاوریم.
او 80 سالش تمام شده است اما با چنان حوصلهای مینشیند و از گذشته این مغازه و کتابها و آدمهایی که به اینجا آمدهاند و رفتهاند، برایمان تعریف میکند که این روزها کمتر کسی را شبیه به او دیدهایم. اینطور که آقای کتابچی تعریف میکند، اولین مغازه خاندان کتابچی در خیابان ناصرخسرو بوده اما وقتی در زمان رضاخان، آنجا را تخریب میکنند، خانه خرابهای در خیابان پانزده خرداد فعلی را به جای آن مغازه میگیرند و برای کتابفروشی، دوباره سرپایش میکنند. حالا آن کتابفروشی، همچنان همانجا پابرجاست و نسل به نسل به دست برادران و فرزندان کتابچی رسیده است. با سیدجلال کتابچی از همه سالهایی که کتابچی و کتابفروش بوده است، حرف زدیم.
80 سال؟ برو بالاتر
فکر میکردیم قدمت این مغازه به همه این سالهایی است که آقای کتابچی در آن مشغول بوده است ولی سیدجلال کتابچی، پسر کوچک خاندان کتابچی، برایمان گفت قدمتش خیلی بیشتر از این حرفهاست و ادامه داد: «راستش را بخواهید، قدمت این مغازه خیلی بیشتر از سن 80 ساله من است. مغازه کتابچی در خیابان پانزده خرداد فعلی، نزدیک به 130 سال است که پابرجاست و نسلهای مختلفی را به خودش دیده است. این مغازه را در روزهای اول پدربزرگ و بعد هم پدرم اداره میکردند. بعد از آنها هم دست برادران بزرگتر از خودم افتاد و حالا هم دست من است که با کمک برادرزادهام، اینجا را اداره میکنیم و میگردانیم. اینکه میگویند نسل به نسل به طرف رسیده، مصداق واقعی مغازه کتابفروشی کتابچیهاست.»
ما کتابچیهای ایرانیم
فامیلیشان از آن نوع فامیلیهاست که داد میزند آبا و اجدادشان چهکاره بودهاند. اینکه ماجرای این فامیلیهای بامسمای قدیم چه بوده است را از زبان خود آقای کتابچی میشنویم: «زمان رضاخان اعلام کردند بروید و نامخانوادگی برای خودتان بگیرید. پروسه خاصی هم نداشت و برای هرکسی به نسبت شغلش، ویژگی خاصی که داشت، شهرتش یا صفتش فامیلی میدادند. پدربزرگ ما هم چون از همان موقع کتابفروشی و انتشارات داشته و کتاب به دست مردم میداده، فامیلیاش کتابچی میشود. البته سه، چهار خانواده کتابچی دیگر هم میشناسم که نسبتی با ما ندارند. یکی از آنها در خوانسار و دیگری در تبریز هستند. اما ما اصالتا و جد اندر جد متولد و ساکن تهران هستیم.»
ذاتا کتابچی هستیم
او میگوید که وقتی از کودکی با چیزی خو بگیری، کمکم به آن علاقهمند میشوی. ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم و از سه، چهار سالگی به این مغازه و به چاپخانه پدر و پدربزرگم رفت و آمد داشتیم. در دوران مدرسه هم سه ماه تابستانمان را اینجا و لابهلای کتابها میگذراندیم و برادرهای بزرگتر، به کوچکترها کار یاد میدادند. برای من که این روال ادامه داشت تا فوقدیپلمم را گرفتم و از سال 37 رسما کتابفروش شدم و مغازه را دست گرفتم.
آقای کتابچی چهار دختر دارد که خانهدارند و هرکدام گرفتاریهای شخصی خودشان را دارند و هیچوقت وسوسه نشدهاند که به سراغ شغل آبا و اجدادیشان بروند. البته پدرشان می گوید که حق هم دارند؛ کتابفروشی از آن شغلهای پردرآمد و هوسانگیز نیست که جوانهای امروزی وسوسه شوند تا آن را امتحان کنند.
دیروز بهتر از امروز
اینطور که معلوم است، انگار کتابخواندن یا نخواندن مردم ایران معضل جدیدی نیست. آقای کتابچی هم سالهاست از این موضوع شکایت دارد. او میگوید: «کتاب نه آن موقع طرفدار داشت، نه حالا؛ درواقع همیشه کالای متروکی بین مردم ایران بوده و طرفداران کمی هم داشت. البته اینطور که به نظر میرسد، وضعیت امروز کتاب بین جوانان، به مراتب بدتر از 30،40 سال پیش است؛ آن موقع تنها رسانه در دسترس مردم، کتاب و روزنامه بود اما حالا آنقدر تنوع زیاد شده و صنعت کامپیوتر گسترش پیدا کرده است که دیگر باید بپذیریم طرفداران کتاب تحلیل رفتهاند. آن موقع کسانی که اهل رسانه و فرهنگ بودند، به کتاب مراجعه میکردند اما حالا، همان عده کم هم انتخابهای دیگری جز کتاب دارند اما این دلیل نمیشود که ما از کارمان دست بکشیم.»
کتابفروش بودیم، هستیم و خواهیم ماند
از او میپرسم که هیچوقت به فکر راهانداختن یک شغل پرطرفدارتر و پردرآمدتر نیفتادید و او پاسخ میدهد که واقعیت این است که کتابفروشی یک ماجرایی است که سود چندانی ندارد. از یک طرف، آنقدر درآمدها کم است که مردم دیگر هزینهای بابت کتاب نمیدهند. از طرف دیگر هم ما در گذشته، کاغذ را کیلویی دوتومان یعنی 20ریال میخریدیم و حالا همان کاغذ را کیلویی 250 تومان میخریم اما قیمت کتابها هیچ تغییری نکرده و در حد صفر مانده است. طبیعت کار این است که قیمت کتاب در برابر گرانی کاغذ، چاپ و بستهبندی و... که سال به سال اضافه میشود، تغییر کند اما قیمت کتاب بالا نمیرود تا مردم توان خرید آن را داشته باشند اما باز هم چنین اتفاقی نمیافتد و مردم کتاب را جزء نیازهای ضروری زندگیشان نمیدانند و نمیخرند. با این وجود، هیچوقت چه من و چه برادرانم دلمان نخواست که آن را ادامه ندهیم. آقای کتابچی ادامه میدهد: «چاپ کتاب و فروش آن به مردم، چیزی است که از آبا و اجدادمان به ما رسیده، آن را بلد هستیم و تمام تلاشمان را کردیم که حفظش کنیم و به درآمد بخور و نمیر آن هم راضی بودهایم.»
اصالت را از دست نمیدهم
از او میپرسم بعد از این همه سال آقای کتابچی هیچوقت دلش نخواسته مغازهاش را به سبک امروزی دربیاورد تا شاید مشتریهای بیشتری جذب کند که او در جواب میگوید: «چرا این کار را کنم؟ من اینجا را با همین شکل و شمایل، دوست دارم. همین قفسههای چوبی، همین سبک قدیمی، همین چیدمان مخصوص به دههها و سدههای گذشته برای خیلیها جذاب است و به صدتا از قفسههای فلزی امروزی میارزد. به نظر من که در ارزشمندشدن چیزی، قدمت آن کالا یا محل، حرف اول را میزند.»
مذهبی و دیگر هیچ
خانواده کتابچی از همان روزهای اول، تنها کتابهایی که چاپ میکردند و در مغازهشان میفروختند، کتابهای مذهبی و علوم سیاسی و دینی بوده که چاپ انتشارات شخصی خودشان به نام اسلامی است؛ روالی که تا امروز ادامه داشته است و کتابی غیر از این حوزهها، در این مغازه فروخته نشده است. او در این باره میگوید: «اینطور که من میدانم و شنیدهام، از روز اول، بنای تاسیس این مغازه و این چاپخانه بر مذهبیبودن کتابها بوده و برای همین هم نام انتشارات را اسلامی میگذارند. بعد از آن هم تا 80درصد کتابها، چاپ شخصی انتشارات خودمان است و شاید کتابهای کمی از انتشارات همکارانمان را بفروشیم. انواع کتابهای مذهبی مانند قرآن، مفاتیح، تفاسیر مختلف قرآن، اصول کافی، بحارالانوار 120جلدی و حتی بعضی از کتابهای دانشگاهی مثل حقوق مدنی را میتوانید در مغازه ما پیدا کنید. خیلی از دانشجوهای حقوق و علوم سیاسی و دینی هنوز که هنوز است، بعضی از کتابهایشان را فقط اینجا پیدا میکنند.»
* نویسنده : نرگس خانعلیزاده روزنامهنگار
مطالب پیشنهادی







