از «قاتل محبوب» تا نظم استعماری برونسپاری خشونتاسرائیل در نظم استعماری معاصر، نقش همان قاتل اخلاقگرای برونسپاریشده را ایفا میکند: موجودیتی که با اتکا به ترومای تاریخی هولوکاست، ضمن تعریف خود بهعنوان «اخلاقیترین ارتش جهان»، برای خود «کد اخلاقی استثنایی» تعریف کرده و خشونت پیشدستانه را حق طبیعی بقا میداند.
دکستریسم سیاسی

سریال دکستر که نخستینبار در سال ۲۰۰۶ پخش شد، بیتردید یکی از پیچیدهترین و بحثبرانگیزترین روایتهای تلویزیونی در ژانر جنایی - روانشناختی است. این مجموعه، داستان دکستر مورگان را روایت میکند: کارشناس آزمایشگاه جنایی پلیس میامی که در زندگی روزمره چهرهای آرام، مفید و دوستداشتنی دارد، اما در خلوت، قاتلی زنجیرهای است که بر اساس «کدی اخلاقی» دست به قتل میزند؛ کدی که تنها مجرمان و قاتلان را هدف میگیرد. سریال با تلفیق خشونت، روانکاوی و درام به پدیدهای فرهنگی بدل شد و با کسب امتیازهای بالا در پایگاههایی چون IMDb، جایگاه خود را در حافظه جمعی مخاطبان تثبیت کرد. پخش فصل جدید این مجموعه با عنوان «دکستر: رستاخیز» فرصتی است برای بازخوانی انتقادی ایدئولوژی پنهان در پس این روایت جذاب.
در مرکز جهانِ دکستر، ترومای عمیق کودکی قرار دارد. دکستر در سهسالگی شاهد قتل فجیع مادرش در یک کانتینر خونآلود است و دو روز تمام در میان اجساد خونآلود محبوس میماند. این تجربه، زخمی روانی بر جای میگذارد که در آینده زندگی دکستر به «الگوی کنش اجتماعی» تبدیل میشود. میل به کشتن در دکستر تلاشی وسواسگونه برای بازسازی صحنه ترومایی و تسلط نمادین بر آن است.
پدرخواندهاش، هری مورگان بهجای مواجههدرمانی یا مهار اخلاقی این میل، دست به مهندسی آن میزند. «کُد هری» تلاشی است برای تبدیل خشونت افسارگسیخته به خشونتی هدفمند؛ نوعی برونسپاری عدالت به فردی که خود بیرون از قانون میایستد. دکستر همزمان مأمور قانون و ناقض آن است؛ قربانی دیروز و جلاد امروز. اینجاست که پرسش بنیادین اخلاقی سر برمیآورد: آیا رنج تاریخی میتواند مجوز تولید رنج جدید باشد؟ جهان دکستر، به این پرسش پاسخ مثبت میدهد. یکی از خطرناکترین دستاوردهای روایی سریال دکستر، موفقیت آن در ایجاد حس همذاتپنداری عمیق بیننده با شخصیت اصلی خود بهعنوان یک قاتل زنجیرهای است. این موفقیت مرهون استفاده از نوعی «زیباییشناسی خشونت» است. در این فرم هنری، قتل دیگر یک جنایت کریه نیست، قتل بهعنوان یک آیین منظم، دقیق و حتی بصری چشمنواز نمایش داده میشود.
زیباییشناسی خشونت در خدمت فریب وجدان مخاطب قرار میگیرد تا او بهجای انزجار، از تماشای حذفِ «آدم بدها» لذت ببرد. منتقدان بسیاری در تحلیلهای خود به این نکته اشاره کردهاند که سریال دکستر با قراردادن مخاطب در «منطقه خاکستری» اخلاقی، او را وادار میکند تا با اعمال خشونتبار شخصیت اصلی همراه شده و گاه در دل برای موفقیت او در انجام قتلهای بعدی «دعا» کند. سریال با تکرار مداوم این گزاره که «کسانی باید باشند که خلأها و ناتوانیهای قانون را جبران کنند»، در حال «تئوریزهکردن» یک نوع نظم اجتماعی و سیاسی است. در این نظم، قانون نهادی ناکارآمد و ناکافی و گاهی فاسد تصویر میشود که تنها از طریق مداخله یک «قهرمان تاریک» که خود بیرون و فراتر از قانون عمل میکند میتواند به هدف غایی خود، یعنی مجازات مجرمان برسد.
این منطقِ نیاز به «قهرمان فراقانونی خشن» نه پدیدهای تازه است و نه منحصر به دکستر؛ بلکه یکی از الگوهای تکرارشونده در تخیل سینمایی معاصر غرب به شمار میآید. بخش مهمی از سینمای ابرقهرمانی بر این پیشفرض بنا شده است که قانون کند، ناکارآمد یا فاسد است و تنها کنش قاطع و خشونتبارِ یک فرد استثنایی میتواند نظم را بازگرداند. درست در همین نقطه است که قیاس میان دکستر و بازیگرانِ واقعی قدرت بینالملل، ما را به فهم فلسفه سیاسی «دکستریسم» رهنمون میسازد؛ منطقی که در آن «جنایت»، اگر در راستای منافع کلان ساختار باشد، مذموم نبوده و حتی تئوریزه میشود. تجلی عریان این منطق را میتوان در تطبیق شخصیت دکستر با موجودیت سیاسی اسرائیل مشاهده کرد. این قیاس با اظهارنظر صدراعظم آلمان در حاشیه نشست «گروه هفت» در خلال جنگ ۱۲ روزه تحمیلی اسرائیل علیه ایران، رنگ واقعیت به خود میگیرد آنجا که «فردریش مرتس» ضمن اشاره به نقش مخرب رژیم صهیونیستی در خاورمیانه گفت: «این کار کثیفی است که اسرائیل برای همه ما انجام میدهد.» این اعتراف، دقیقاً همان منطقِ «هری مورگان» (پدرخوانده دکستر) است؛ اسرائیل در این منظومه، همان «قاتل برگزیده» است که مأموریت دارد به نیابت از «نظمِ جهانی متمدن»، دستان خود را به خونی آلوده کند که غرب برای حفظ پرستیژ حقوق بشریاش، از ریختن مستقیم آن ابا دارد. این جمله بهوضوح منطق «دکستری» را بازتاب میدهد؛ اسرائیل «پیمانکار خشونت مشروع» برای نظم استعماری غرب است؛ موجودیتی که وظیفه دارد با بمباران، ترور و بیقانونی بینالمللی، کارهای کثیف لیبرالدموکراسیهای غربی را انجام دهد تا آنها بتوانند دستان خود را پاک نگه دارند. اسرائیل در نظم استعماری معاصر، نقش همان قاتل اخلاقگرای برونسپاریشده را ایفا میکند: موجودیتی که با اتکا به ترومای تاریخی هولوکاست، ضمن تعریف خود بهعنوان «اخلاقیترین ارتش جهان»، برای خود «کد اخلاقی استثنایی» تعریف کرده و خشونت پیشدستانه را حق طبیعی بقا میداند.
اگر ترومای هولوکاست آنچنان که صهیونیسم جهانی ادعا و روایت میکند صحیح باشد، این تروما، میتوانست به بنیان اخلاقی «هرگز دوباره برای هیچکس» بدل شود، اما تبدیل به سرمایهای نمادین برای تعلیق دائمی قانون شده است. همانگونه که دکستر خود را محق میداند برای پرکردن خلأ قانون دست به قتل بزند، اسرائیل نیز با ارجاع مداوم به ناامنی وجودی، هر مقاومتی را «تروریسم» و هر جنایتی را «دفاع از خود» نامگذاری میکند. این همان نیهیلیسم اخلاقی است؛ جایی که کارآمدی در حذف دشمن، جای عدالت را میگیرد. اسرائیل خود را محق میداند تا برای تضمین امنیت خود، آن هم با تعریفی گسترده و سیال، هر اقدام خشونتآمیزی را انجام دهد، زیرا معتقد است قربانی تاریخی بوده و سیستم بینالملل (قانون) در نهایت ناتوان یا بیانصاف است. این همان «کد اخلاقی» ویژه و خودمحورانه است: ما قربانی بودیم، پس امروز هر کاری برای عدم تکرار آن وضعیت مجاز است، حتی اگر به معنی ایجاد ترومای مشابه برای ملتی دیگر (فلسطینیان) باشد. اسرائیل، دکستر دنیای سیاست است که بهجای میز قتل، سرزمینهای اشغالی را با سیمخاردار محصور کرده و در یک «کد اخلاقی خودساخته»، هر مقاومتی را «تروریسم» تعریف میکند.
فلسفه سیاسی مدرن با ترویج این نوع «نیهیلیسم اخلاقی»، عملاً نسخه فروپاشی وجدان بشری را میپیچد؛ این نظم استعماری، اسرائیل را بهعنوان یک «منطقه خاکستری دائمی» میخواهد؛ جایی که بتوان قوانین بینالمللی را به تعلیق درآورد و با ابزار «زیباییشناسی قدرت»، جنایت علیه بشریت را بهعنوان «دفاع از خود» به خورد افکار عمومی داد. در نهایت، نباید در تحلیلِ این پدیده دچار خطای محاسباتی شد و پیمانکار را با کارفرما اشتباه گرفت. اگرچه اسرائیل در نقش «دکسترِ» این درام خونین، مجری جنایت و ویترین خشونت است، اما نباید فراموش کرد که او یک مهره و پیمانکار در شطرنج خونبار استعمار نو است. شناخت دشمن اصلی، یعنی ایالات متحده آمریکا و شیطان بزرگ، کلید فهم این نظم وحشیانه و پیشاتمدنی است. این آمریکاست که این هیولای دستآموز را هدایت، حمایت و تغذیه میکند تا اهداف سلطهجویانهاش را در منطقه محقق سازد. اسرائیل ابزاری برای اعمال استثنا بر قانون است؛ اما ریشۀ این «نیهیلیسم سازمانیافته» را باید در واشنگتن جستوجو کرد. مواجهه با این نظم، پیش از هر چیز مستلزم دریدن نقاب از چهرۀ آن شیطان بزرگی است که با یک دست شعار دموکراسی سر میدهد و با دست دیگر، تیغ جراحی دکستریسم را بر گلوی ملتهای مظلوم میفشارد. تا زمانی که این کانون اصلی شرارت و هدایتگر این نظم استعماری شناخته و افشا نشود، دکسترهای جدیدی از بطن این فلسفه سیاسی منحط، زاده خواهند شد.
مطالب پیشنهادی










