امروز چهلم شهدای ماستفراموشی بزرگترین لطف خداست، یک موهبت الهی که بدون آن معلوم نبود چقدر دوام میآوردیم. ما حتی طاقت بهخاطر سپردن شمارهتلفنهایی را که میشنویم یا حتی حفظ میکنیم هم نداریم. آدرسها، چهرهها و حتی صداها، مثل دادههای مهاجمی هستند که به ما حمله میکنند و اگر نتوانیم آنها را پالایش و پاکسازی کنیم خیلیزود توی اطلاعات بهدردنخور غرق میشویم.
یک خانوادۀ داغدار

چهره فروشندههای خیابان، متن کتابهای درسی ابتدایی، قیمت اجناس در سالهای مختلف و حتی تاریخ اتفاقاتی که تاریخشان اهمیتی ندارد، مثل عکسهای توی تلفن همراه هستند که اگر بهاندازه ذخیره نکنیم مجبور میشویم یک روز فلهای پاک کنیم. اصلاً وظیفه مغز فراموشی است و این برخلاف تصور ماست، درواقع مغز آدمها بعد از مدتی خاطراتی را که کد، اهمیت و ارزش کمتری دارند از روی میز برمیدارند، توی کشو میگذارند و کمی بعد آنها سر از بایگانی درمیآورند. ما مثل آبخوردن فراموش میکنیم، اما آن چیزی که دیرتر از یاد ما میرود خاطراتی است که با غم، شکست یا سقوطی کدگذاری شده باشد.
نعمت یادآوری
برادرم را وسط آنهمه جنازه توی سردخانه پیدا کردم، خط سرخ باریکی از گوش چپش مسیر گوش راستش را از روی گردن نشان میداد و پیراهنش مثلاینکه تازه از توی خم رنگرزی بیرونآمده باشد خیس خون بود. طوری خیس بود که میخواستم بغلش کنم، فکر میکردم توی سرمای دی چرا با لباس خیس خوابیده است؟ غافل از اینکه آدمها وقتی میمیرند اولین چیزی که از دست میدهند گرماست، بعد مثل یکتکه یخ میشوند که از صفر کلوین هم سردتر است، به همین خاطر تکاندادن آنها سختتر است. فرق سرش طوری شکاف خورده بود که انگار یکی تمام عقدههای تاریخ را توی سر یک نفر کوبیده باشد و خون لختهشده موهاش را به هم چسبانده و روی پیشانیاش پیچ دلبرانهای داده بود، یکطوری که انگار بهترین آرایشگر تمام اعصار آن پیچ محشر را درست کرده باشد.
چشمهاش بسته بود، مثل کتابی که خواننده بدون اینکه به نویسنده زمان بدهد تا اصل داستان را بگوید آن را در صفحات میانی بسته و کنار گذاشته باشد. لبهای کبودش دو بریدگی داشت، مثل نگین انگشتری که رگههای سیاه داشته باشد و صورتش... آخ از صورتش... زیپ کاور را بالا کشیدم و چهرهاش را پوشاندم، بس بود، برای خداحافظی خیلی هم بیش از اندازه به جزئیات دقت کرده بودم. میخواستم از این به بعد هرچه از او بهخاطر میآورم آن چشمهای مشتاق، آن گردن برافراشته، آن موهای صاف و مرتب و آن لبهای همیشه خندان باشد. میخواهم یادم نرود که چه دستهگلی را توی خاک گذاشتم، یادم نرود که چه آفتابی را پنهان کردم، میخواهم وقتی روضه علقمه شنیدم برادرم را فراموش نکرده باشم. بهیادآوردن نعمت است، برای همین دیوار خانهام پر از پدرم است، پر از اخم و لبخند ابراهیم!
آن چه فراموش میشود / نمیشود
امروز چهلم شهدای ماست. شهدای ما که ایرانیم. شهدای ما که خانوادهایم. شهدای ما که همه مردم ایران هستیم. بدونشک بخشی از جزئیات این روزهای خاکستری را فراموش میکنیم، فردا دوباره با همسایههای مخالف نظرمان دست میدهیم و به هم کمک میکنیم. فردا دوباره پشت هم میایستیم و از ایران دفاع میکنیم و این خاصیت فراموشی است. قاسم سلیمانی در یکی از سخنرانیها جملهای میگوید که مانیفست خانواده ماست. یکی از آن سخنرانیها که هیچوقت فراموش نمیکنم. نگران به نظر میرسد و بهصورت مشهودی با هیجان و ریتم بالا صحبت میکند. انگار از دست کسی ناراحت است و یک بند طلایی میگوید. یک پاراگراف که باید همه ما روزی یکبار آن را مرور کنیم؛ پاراگرافی که همه آن را گوش دادیم: «همان دختر کمحجاب، دختر منه، دختر ما و شماست؛ نه دختر خاص من و شما اما جامعه ماست. فقط رابطه حزباللهی با حزباللهی معنا نداره. رابطه حزباللهی با کسی که دینش ضعیفتره موضوعیت داره. جامعه ما خانواده ماست، اینها مردم ما هستند.»
بله، بهجز تروریستهای مسلح، تمام آن خانوادههای داغدار خانواده ما هستند. ما که مردمیم. ما که داغ تمام آدمها را واقعاً به دوش کشیدیم و بااعتبار گریههای عمومی در محافل خصوصی کاسبی نکردیم. ما که هرکس را که ایرانی فکر میکند از خودمان میدانیم. یک روزی جزئیات را از خاطر خواهیم برد و این نعمت است. اما نعمت یادآوری به ما اجازه نخواهد داد که فراموش کنیم اسلحه را چه کسی در خیابان پخش کرد. اجازه نخواهیم داد کسی در چهلم عزیزان ما پیراهن مشکی بپوشد که هنوز کفشهایش از رقصیدن روی خون خواهران و برادرانمان خیس است. اجازه نمیدهیم خون هموطنان ما را در کیسههای کوچک و بزرگ حراج کنند. ما حواسمان هست که چه چیزی را فراموش میکنیم و چه چیزهایی را بهخاطر میسپاریم.
مطالب پیشنهادی










