روایت‌هایی از روزهای اخیر که نباید فراموشش کنیم

برای هر اتفاقی که در این مملکت می‌افتد انگار یک نمادی ساخته می‌شود، بعضی وقت‌ها نام یک کودک می‌شود نماد مظلومیت عده‌ای از آدم‌ها. ملینا هم نماد این اتفاقات است. انگار تمام مظلومیت شهدای ۱۴۰۴ جمع شده‌ است در ملینا.

  • ۱۴۰۴-۱۰-۲۸ - ۱۰:۱۷
  • 00
روایت‌هایی از روزهای اخیر که نباید فراموشش کنیم

این قصه‌ها پاک نمی‌شود

این قصه‌ها پاک نمی‌شود

فرهیختگان: جنگ که شد حرفمان را خیلی مشخص زدیم؛ روایت‌ها را نباید گم کنیم. نباید یادمان برود که آن دختر ورزشکار، آن پسر کوهنورد و آن دختر زیر ساختمان مانده آدم‌های همین مملکت هستند. همان‌هایی که خونشان گردن صهیونیست‌هاست. نمی‌خواهیم خودمان را نقد کنیم که چقدر از آن قصه‌ها روایت و بدل به رمان و فیلم شده. این گله‌ها بماند برای بعد اما دوباره می‌خواهیم همان حرف را بزنیم. نه برای شهدای جنگ دوازده روزه، نه! برای شهدایی که در این چند روز پرپر شدند، سوزانده شدند. ما می‌خواهیم در این شماره از روزنامه «فرهیختگان» 10 قصه در میان این روایت‌ها را بگوییم، قصه‌هایی که می‌شود ساعت‌ها درباره‌شان نوشت. آدم‌هایی که مظلومانه و متعهدانه شهید شدند؛ از ملینا و دختر پرستار تا معلم و سرهنگ. این روایت را یک عرض ارادت بدانید و یک یادآوری. یادآوری از آن‌هایی که قصه‌هایشان باید گفته شود تا ما فراموش نشویم.

روضه سه ساله

روضه سه‌ساله‌ حسین را بالای چندبار در ختم ملینا خواندند. هر بار که مداح می‌گفت رقیه، جمعیت به مانند بار اول می‌زد زیر گریه. مداح هر کاری می‌کرد که از جای دیگری بخواند باز کلماتش ختم می‌شد به سه‌ساله حسین. ملینا که شهید شد همه می‌دانستند مداح قرار است از چه بخواند. ملینا تازه افتاده بود به شیرین زبانی. او که دهان باز می‌کرد، دل همه غنج می‌رفت. ملینا خیلی زود شده بود عزیز خانه. ملینا که روی زمین افتاد انگار ستون‌های خانه را انداختند روی زمین. وقتی خبرنگار‌ها آمدند که حال و احوال پدر را بپرسند، دیدند آنچه پدر می‌گوید همان روضه سه‌ساله حسین است.
برای هر اتفاقی که در این مملکت می‌افتد انگار یک نمادی ساخته می‌شود، بعضی وقت‌ها نام یک کودک می‌شود نماد مظلومیت عده‌ای از آدم‌ها. ملینا هم نماد این اتفاقات است. انگار تمام مظلومیت شهدای 1404 جمع شده‌ است در ملینا. دختر سه‌ساله‌ای که خانواده‌اش او را در لباس پزشک، معلم و ورزشکار ترسیم می‌کردند؛ اما ملینا هیچ‌کدام از این‌ها نشد، او شهید شد. چیزی بالاتر از یک پزشک، معلم و ورزشکار.
ملینا حالا در ذهن یک خانواده می‌ماند. خانواده‌ای که تا سال‌ها اگر روضه سه‌ساله حسین را بشنوند، قطعاً برایشان چیزی بیش از چند کلمه و قصه خواهد بود.

معلم مدرسه

خبر دادند که مدارس مرودشت تعطیل شده، تقریباً تمام بچه مدرسه‌ای‌های مرودشت دلشان غنج رفت به جز بچه‌های کلاس معلم بابری. معلم بابری سنی نداشت. در دفتر معلم‌ها از همه کوچک‌تر بود. آن‌هایی که سابقه‌شان بیشتر بود همیشه فکر می‌کردند چطور ممکن است، این جوان لاغراندام اینطور کلاسش را جمع کند. معلم بابری که از مدرسه بیرون می‌آمد بچه‌ها می‌توانستند در مسجد محله پیدایش کنند. او آنجا هم برایشان معلم بود. همانطور که آن شب برای همه معلمی کرد. صدای تیر که در سرتاسر شهر بلند شد، معلم بابری آمد در مسجد شهر و لباس رزم پوشید. رفت در میدان شهر و آن جایی که تیر‌ها صدایشان پر شده بود. شاید معلم بابری هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد همان داستان‌هایی که از حضرت زهرا(س) تعریف می‌کند به چشم خود ببیند. چند دقیقه‌ای از رفتن معلم بابری در میدان شهر نگذشت که تیر به پهلویش خورد و تمام روضه‌ها پیش چشمش آمد. بچه‌ها بردنش عقب و در مسجد شهر. چهره‌اش شبیه آن زمان‌هایی شد که بچه‌ها سر کلاس شلوغ می‌کردند. سکوت می‌کند. چشمانش را می‌اندازد پایین. ذکر می‌گوید. حسین بابری هم‌سن و سال‌های شاگردانش بود که شد مکبر مسجد محله. همان مسجدی که حوالی آخر‌های شب، چشمانش را در آن بست و برای آخرین‌بار روضه حضرت زهرا را با خودش مرور کرد. دوباره چشمانش را باز کرد و به چفیه‌هایی که دور پهلویش پیچیده بودند نگاه کرد؛ به رد خون. به بچه‌های مدرسه فکر کرد که اگر بشنوند که شهید شده چه کار می‌کنند. احتمالاً علی و حسین که نیمکت آخر کلاس می‌نشینند گریه کنند ولی رضا گریه نمی‌کند. احتمالاً دوباره شروع می‌کند به جویدن ناخن‌هایش. معلم بابری دوباره نگاه کرد به زخم‌هایش. این بار چشم‌هایش را بست. شبیه عباسِ «آژانس شیشه‌ای» شده بود. مثل عباس هم تمام کرد.

حکم تیر

دستش را گذاشته بود روی سلاحش. حکم تیر نداشت. اسلحه را از غلاف بیرون نکشید. اسلحه که فریاد نکشد صدای خودت می‌رود بالاتر. صبح که از خانه بیرون زد نمی‌دانست فقط چند ساعت کافی ا‌ست تا به انتخاب بیفتد. انتخاب بین اینکه تمرد از دستور کند و تیرش از سلاح بیرون برود یا اینکه بماند منتظر حکم تیر. گاهی تمرد نکردن از یک دستور به قیمت جان آدم تمام می‌شود. شاهین دهقانی‌کاکاوند وقتی صبح روز 18 دی‌ماه از خانه بیرون می‌آمد، نمی‌دانست که این آخرین بار است 2 فرزند، پیراهنش را بدون لکه‌های خون می‌بینند.
حوالی ساعت هشت، صدا‌هایی از چهارراه‌های اصلی ملارد به گوش رسید. سرهنگ هم در معرکه بود و مشغول آرام کردن فضا. وقتی دید جمعیت حدوداً سی نفره به نیرو‌های نظامی هجوم می‌آورند همچنان دستش روی اسلحه مانده بود. صدای تیر شنید. به همکارانش نگاه کرد. کسی اسلحه به دست نداشت. تیر دوم شلیک شد. آن طرف معرکه هم تعجب کرد. صدا از کجا می‌آمد؟ جمعیت نمی‌دانست که این تیر‌ها در هیچ پاسگاهی ثبت نشده‌اند. مهاجمان که تعدادشان به 50 نفر هم نمی‌رسد نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند. درگیری تن به تن می‌شود. صدای تیر می‌آید اما معلوم نیست از کجا. سرهنگ چاقویی را می‌بیند که از غلاف بیرون می‌آید. مهاجم 55 ساله است و با کارد به‌سمت سرهنگ حمله می‌کند. دست سرهنگ روی سلاح می‌ماند. تیغ می‌سابد روی شاهرگ سرهنگ. تمام روضه‌های قتلگاه زنده می‌شود. چاقو ندای فذبحت می‌دهد. سرهنگ یاد فرزندانش می‌افتد. یاد خانه‌ای که حالا دیگر پدر ندارد و تفنگی که گلوله‌هایش همچنان سرجایش مانده. کارگردان‌ها همیشه دوست دارند که اسلحه‌ها شلیک شوند؛ اما در قصه‌ سرهنگ دهقانی سلاح شلیک نمی‌کند و اسلحه خالی می‌ماند تا تصویر و روایت حرف بزند. تصویر سرهنگی که تمرد نکرد تا تفنگش برای پسر و پسر‌هایش پر بماند.

متن کامل گزارش را در روزنامه فرهیختگان بخوانید.

نظرات کاربران
capcha