سجده آخرگفتم: «مواظب خودت باش مادر، میگن امشب شلوغ میشه!» خندید، بغلم کرد و گفت: «نترس! خیلی جدی نیست، تهش دوتا سنگ میخوریم!» گفتم: «حیف جوون به این خوبی نیست سنگ بخوره؟!» گفت فدای سر امام حسین علیهالسلام و رفت.
شهدای همۀ ایران

افتاده بودم کنار خیابان. خون، پیراهنم را خیس کرده بود. تنم سرد میشد و نمیفهمیدم که از ترکیب پیراهن خیس و هوای سرد است یا اینقدر خون از تنم رفته که لرز کردهام. برعکس تنم که از سرما میسوخت سرم داغ بود، یکطوری که احساس میکردم سنگها و چوبهایی را که به سر و صورتم زدهاند، از توی تنور بیرون آوردهاند. دو سه بار تلاش کردم که بلند شوم، هر بار اما ضربهای جدید به تنم میخورد و دوباره به زمین میافتادم. تمام زورم را توی بازوهایم جمع کردم تا با یکدست سرم را و با دست دیگر محل اصابت گلوله را بپوشانم که خون بیشتری از دست ندهم.
شلوغ بود و هرکسی که از راه میرسید ضربه جدیدی میزد. سنگ، چوب، مشت و لگدی که سرم را نیممتری جابهجا کرد و دوتای آخری که تیزی چاقو بود و ران و پهلویم را سوراخ کرد. گوش تیز کرده بودم که صدای آشنایی بیاید و دستش را دراز کند و از زیر پای آنها بلندم کند، ولی زنی که صورتش را پوشانده بود اینقدر فریاد میزد که صدا به صدا نمیرسید: «آتیشش بزنید، بنزین اینجاست، آتیشش بزنید...!» و من اینقدر خسته، سرد و بینا بودم که دوست داشتم همینجا تمام شود.
شعله بلندی کنارم به هوا رفت، داشتم مجید و پیکر بیجانش را میدیدم که توی آتش میسوزد و پیراهنش توی تنش مچاله میشود. خوشحال بودم که شهید شده ولی دست چپش تکان میخورد. از گوشه چشمم بلوک سیمانی را دیدم که به سمت سرم میآید، این آخرین تصویری بود که دیدم.
گلولههای بیدقت
گلولهها توی شلوغی خیلی بیدقت عمل میکنند، طبیعی است، دست آدم میلرزد، استرس دارد، گاز اشکآور زدهاند و هزار ماجرای دیگر. قرار بود به قلبش بخورد، پایینتر خورد. اولی که افتاد دومی را شلیک کردم، دومی درست به راننده خورد و موتور به پهلو روی زمین کشیده شد.
ریختیم روی سرشان، راننده خیلی زود مرد. دومی را باحوصله کشتیم. تا آمدم گلوله دوم را توی سرش بزنم یکی با لگد زد توی صورتش و سرش جابهجا شد. من نگفتم آتش بزنند، ولی زنی که از لیدرها بود میخواست یکجوری کار را تمام کند که صدایش در تمام تهران بپیچد، میگفت: «آتیشش بزنید، بنزین اینجاست، آتیشش بزنید...!» زیادی بود، ولی به ما گفته بودند هرچه لیدرها گفتند انجام بدهید.
یک بلوک سیمانی برداشتم که قبل از اینکه آتش بگیرد کار را تمام کنم. تا برگردم دو سه تا چاقو هم خورده بود. اولی را که آتش زدند، کمی عقب رفتم، دوباره برگشتم و بلوک سیمانی را بلند کردم و توی سرش کوبیدم. کارش تمام بود، عقب رفتم تا کارشان را بکنند.
سجده آخر
گفتم: «مواظب خودت باش مادر، میگن امشب شلوغ میشه!» خندید، بغلم کرد و گفت: «نترس! خیلی جدی نیست، تهش دوتا سنگ میخوریم!» گفتم: «حیف جوون به این خوبی نیست سنگ بخوره؟!» گفت فدای سر امام حسین علیهالسلام و رفت.
توی دلم رخت میشستند، هی خبر میآمد که تروریست توی خیابان است و هی یاد جوانم میافتادم، هی آیتالکرسی میخواندم و هی ذکر میگفتم. خبرهای خوبی نمیآمد. یاد شبهایی افتادم که توی سوریه بود و دلم هزار بار شور میافتاد. نشستم سر سجاده و دو رکعت نماز خواندم. توی سجده آخر سرم انگار روی مهر کربلا نبود، انگار تمام کربلا توی سرم بود، سرم از سجده جدا نمیشد! بهزور خودم را بلند کردم و به تلفنش زنگ زدم، جواب نداد که نداد که نداد. هنوز هم گاهی بیاختیار شمارهاش را میگیرم، جواب نمیدهد.
کابوس تکراری
افتاده بودند کنار خیابان، گلوله خورده بودند. معلوم نبود از کجا ولی وقتی رسیدم، داشتند اولی را آتش میزدند و دومی زیر مشت و لگد و چوب و سنگ داشت نگاه میکرد. باورم نمیشد که چنین کاری میکنیم، ترسیده بودم. جلو رفتم که جلویشان را بگیرم، اما برق چاقوهای توی دستشان چشمم را زد. ترسیدم!
یکی دوید و با لگد به صورتش کوبید، اینقدر محکم زد که سرش جابهجا شد! یکی دیگر رفته بود و بلوک سیمانی را بلند کرده بود که توی سرش بکوبد. همان چندقدمی که عقبرفته بودم را به سمتش دویدم که جلویش را بگیرم که بگویم زیادهروی میکند که بگویم قرارمان این نبود، اما دیر رسیدم. بلوک سیمانی درست روی سرش فرود آمد.
شب، هر بار که چشمهایم را بستم خواب دیدم بهجای آن بسیجی، مهرداد روی زمین افتاده و من میخواهم جلوی آن روانی را بگیرم، ولی او هر بار بلوک را توی سر برادرم میکوبد!
یک اولشخص همهگیر
این متن را بخوانید، اما برای دیگران نخوانید، بدهید خودشان بخوانند، بدهید خودشان با صدای خودشان و با نقش اولشخص بخوانند، بگذارید بهاندازه چند ثانیه هم که شده این صحنه را جای آدمهای مختلف زندگی کنند، جای قاتل، جای مقتول، اصلاً جای خودشان! بپرسید اگر خودت بودی چهکار میکردی؟! کجا میایستادی؟!
تمام اینها تمام ما بودیم، تمام مایی که دیروز پیکرهای زخمیمان را تشییع کردند، تمام مایی که پیکرهای عزیزانمان را تشییع کردیم، تمام مایی که توی صف دادگاه نشستهایم و تمام مایی که عذاب وجدان رهامان نمیکند.
آنچه امروز به خاک سپردیم آدم خاکی بود، تکههایی از خاک ایران که برای حفظ آن جنگیدند و مظلومانه شهید شدند. همان خاکی که در دوازده روز جنگ تحمیلی همه پشتهم ایستادیم تا یک وجب از آن به یغما نرود. آدم خیلی باید به خودش بیشتر برسد، بیشتر فکر کند، بیشتر مواظب باشد. رستگاری تا پشیمانی و شهادت تا خیانت دویست کلمه فاصله دارند.
مطالب پیشنهادی








.jpg?v=)
.jpg?v=)
