من نمی‌گویم فرار، شما ببین کتاب‌ها و مستندها چه می‌گویند؟

به مناسبت ۲۶ دی، به سراغ کتاب‌ها و مستند‌هایی رفتیم که تلاش کرده‌اند آن ماه‌های آخر حکومت پهلوی را روایت کنند. روز‌هایی که حتی پادشاه کشور هم در بی‌خبری و تردید به‌سر می‌برد و تصمیم‌ها جای دیگری گرفته می‌شد. 

  • ۱۷ ساعت قبل
  • 00
من نمی‌گویم فرار، شما ببین کتاب‌ها و مستندها چه می‌گویند؟

روایت شاهنشاه روی پله!

روایت شاهنشاه روی پله!

فرهیختگان: 26دی، روزی است که در تقویم به‌عنوان سالگرد خروج محمدرضا شاه از ایران ثبت شده؛ اما برای نسلی که دهه هشتاد و نود را زندگی کرده، این تاریخ بیشتر شبیه یک تیتر خشک تاریخی است تا یک تجربه‌ زیسته. برای خیلی از جوان‌ها و نوجوان‌های امروز، «روز‌های آخر حکومت پهلوی» مجموعه‌ای از روایت‌های پراکنده است؛ روایت‌هایی که معمولاً یا خیلی نوستالژیک‌ هستند یا خیلی خشمگین، یا آن‌قدر کلی‌اند که نمی‌شود با آن‌ها ارتباط برقرار کرد. اگر پدر و مادر شما متولد دهه‌ ۴۰ یا اوایل ۵۰ باشند، احتمالاً یک‌بار یا چندبار از آن‌ها درباره‌ آن روز‌ها پرسیده‌اید. از صف‌ها، از شلوغی خیابان‌ها، از ترس و هیجان، از امید یا بلاتکلیفی. اگر هم نپرسیده باشید، حتماً از اطراف شنیده‌اید: «آن موقع این‌جوری نبود!»، «دوران شاه همه چیز بهتر بود!»، «مردم این‌قدر تحت‌فشار نبودند!». جمله‌هایی که شبیه جوابند، اما در واقع سؤال‌های بیشتری پشتشان خوابیده. مسئله اینجاست که هیچ‌کدام از ما ماشین زمان نداریم. نمی‌توانیم به دی‌ماه ۵۷ برگردیم، در خیابان‌ها قدم بزنیم، با مردم حرف بزنیم، ترس‌ها و امید‌هایشان را لمس کنیم و بعد با خیال راحت بگوییم «واقعیت این بود». اما یک چیز را داریم: روایت. روایت‌هایی که اگر درست انتخاب شوند، می‌توانند ما را به حال‌وهوای آن روز‌ها نزدیک کنند؛ نه برای صدور حکم، بلکه برای فهمیدن. 
این گزارش به مناسبت ۲۶ دی، سراغ کتاب‌ها و مستند‌هایی رفته که تلاش کرده‌اند آن ماه‌های آخر حکومت پهلوی را روایت کنند؛ آثاری که زاویه دیدشان فقط از بالا یا فقط از پایین نیست، فقط شعار نمی‌دهند و فقط حسرت آن روزگار را نمی‌خورند. آثاری که می‌شود با آن‌ها همراه شد، سؤال پرسید، مکث کرد و حتی مخالفت داشت. قرار نیست اینجا به شما بگوییم «باید چه فکری بکنید.» قرار است با هم ببینیم چه دوربینی، با چه فاصله‌ای و کدام زاویه می‌تواند تصویری منصفانه‌تر از آن روز‌ها بسازد. اگر نوجوانید یا جوان، این متن دعوتی است برای دیدن و خواندن؛ برای اینکه قبل از قبول یا رد هر روایت، خودتان هم یک‌بار به آن زمان نزدیک شوید. شاید نه با ماشین زمان، اما با روایت‌هایی که خواندنشان حتماً به‌دوراز ضرر است و هنوز می‌شود به آن‌ها اعتماد کرد. 

و بشنویم از زبان دوست

اگر یک دوستِ خیلی نزدیک، سال‌ها بعد از یک ماجرای مهم، شروع کند به حرف‌زدن، چقدر حرفش را جدی می‌گیریم؟ دوستی برای ما فقط هم‌صحبتی نیست؛ دوست یعنی کسی که راز‌ها را می‌داند، پشت پرده‌ها را دیده و چیز‌هایی شنیده که بقیه نه. حالا تصور کنید این «دوست»، نزدیک‌ترین آدم به شاه یک کشور باشد. کسی که نه‌فقط در لحظه‌های رسمی که در خلوت، پشت میز غذا و در تصمیم‌های محرمانه حضور داشته است. 
کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» نوشته‌ حسین فردوست، دقیقاً از همین زاویه روایت می‌کند: از زبان دوست شاه. فردوست از کودکی کنار محمدرضا پهلوی بوده؛ دوستی‌ای که به انتخاب رضاخان شکل گرفت و با هم‌درس شدن در کالج «له‌روزه» سوئیس جدی‌تر شد و تا آخرین روز‌های حکومت پهلوی ادامه پیدا کرد. او فقط یک رفیق قدیمی نبود؛ فردوست به «چشم و گوش» شاه تبدیل شد و در رأس «دفتر ویژه اطلاعات»، مهم‌ترین نهاد اطلاعاتی شخصی شاه، بر ساختار امنیتی و سیاسی کشور نظارت داشت. 
اهمیت این کتاب برای نسل امروز، نه در حجم اطلاعاتش، بلکه در زاویه دیدش است. اینجا نه با شعار طرفیم، نه با حسرت روز‌های گذشته. فردوست نه از بیرون حکومت که از دل آن حرف می‌زند؛ از مناسبات قدرت، از ترس‌ها، از دخالت‌ها و از تصمیم‌هایی که گاهی سرنوشت یک کشور را تغییر می‌دادند. او تصویری می‌دهد که برای نوجوان و جوان امروز قابل‌لمس‌تر است، چون به‌جای آنکه زاویه‌ دیدش روی مسائل و مفاهیم غیرقابل‌لمس باشد، از آدم‌ها حرف می‌زند. 
یکی از بخش‌های مهم کتاب، روایت روز‌های پایانی حکومت پهلوی و سردرگمی در رأس قدرت است. فردوست در جایی از کتاب، درباره‌ حضور ژنرال هایزر، نماینده‌ آمریکا در ایران، می‌نویسد؛ حضوری که حتی شاه هم از جزئیاتش بی‌خبر بوده است: «من از ورود هایزر اطلاع نداشتم و محمدرضا نیز اطلاعی نداشت. بعد‌ها از طریق گارد شنیدم که بدره‌ای به محمدرضا اطلاع داده که هایزر بیست روز است در تهران است...» همین چند خط، حال‌وهوای آن روز‌ها را منتقل می‌کند؛ روز‌هایی که حتی پادشاه کشور هم در بی‌خبری و تردید به‌سر می‌برد و تصمیم‌ها جای دیگری گرفته می‌شد. 
البته خاطرات فردوست فقط درباره‌ شاه نیست. او از سازوکار ساواک، از نحوه‌ گزارش‌نویسی مطابق میل شاه، از نقش آمریکا و انگلیس در انتخاب نخست‌وزیران و حتی از چهره‌هایی می‌گوید که اسمشان هنوز هم در بحث‌های تاریخی شنیده می‌شود. روایت او گاهی انتقادی است، گاهی توجیه‌گر و همین دوگانگی است که کتاب را خواندنی می‌کند. 
ممکن است بپرسیم: آیا می‌شود به حرف‌های دوست شاه اعتماد کرد؟ پاسخ ساده نیست. اما دقیقاً به همین دلیل خواندن این کتاب مهم است؛ چون یک روایت مطلق ارائه نمی‌دهد، بلکه تکه‌ای از پازل آن روزهاست. تکه‌ای که اگر کنار روایت‌های دیگر قرار بگیرد، به ما کمک می‌کند بدون شعار و بدون اجبار، به آن روز‌ها نزدیک‌تر شویم و خودمان قضاوت کنیم. 

شاهی که مجبور شود ملیتش را انکار کند شاه نیست! 

«شاه که باطناً اطرافیان فرح را دوست نداشت، متوجه شده بود رفتار و کردار من طور دیگری است و زیاد با فرح و دوستانش جوشش ندارم، این بود که به من توجه مخصوص داشت. در گردش‌های خصوصی وقتی تنها در دریا قدم می‌زد، مرا با خود می‌برد.» این جملات احمدعلی مسعودانصاری پسرخاله فرح پهلوی ا‌ست در کتاب خاطراتش. البته این قدم‌زدن‌های هرازچندگاهی با محمدرضا تنها مراودات نزدیکش با خاندان پهلوی نیست. احمدعلی در دهه پنجاه حشر و نشرش با محمدرضا و همسر و فرزندانش بیشتر می‌شود و این مراوده تا جایی پیش می‌رود که تا چندین سال پس از خروج شاه از کشور، می‌شود امینِ محمدرضا و رضای جوان و اسناد مالی خانواده پهلوی می‌افتد در دستش، کار حتی تا جایی پیش می‌رود که پسرخاله‌ مادر می‌شود مسئول دفتر بازمانده خاندان پهلوی و مدعی پادشاهی. شاه که در مصر تمام کرد، مسعود انصاری یک وعده به شاهزاده داد: «اگر نمی‌توانی امپراتوری سیاسی داشته باشی، من به تو یک امپراتوری اقتصادی می‌دهم.» مسعودانصاری تا سال 68 خانه‌زاد پهلوی‌ها می‌شود و به‌خاطر تحصیلاتش در رشته اقتصاد چرتکه‌انداز پول‌هایی می‌شود که به قول او چمدان چمدان از ایران بیرون رفت و املاکی که متر به متر خارج از کشور خریداری شده و می‌شد. مسعود انصاری برای رضا، بانکی تأسیس کرد و بسیاری از اعضای دربار که از کشور خارج شده بودند در این بانک سرمایه‌گذاری کردند. در کنار این‌ها مسعود انصاری چند شرکت را به نام رضای جوان می‌زند. همه چیز برای جامعه خارج‌نشین عالی پیش می‌رود. رضا سرمایه‌گذاری‌های مالی را که از ایران خارج کرده به لطف مسعودانصاری چندبرابر می‌کند؛ اما ناگهان یک اتفاق همه چیز را بر هم می‌زند. پول‌های مردم بین اعضای خاندان پهلوی جنگی به راه می‌اندازد و کار به دادگاه فدرال کشیده می‌شود. ماجرا ازاین‌قرار است که بنا بر گفته‌های انصاری قرار می‌شود شرکت‌های خریداری‌شده با پول مردم به نام انصاری بخورد تا برخی از قواعد مالیاتی کنار برود و حساسیت‌ها روی رضا کاهش پیدا کند، از طرفی بهتر بود اختیارات تفویض به رضای بی‌تجربه نشود. در کتاب «من و خاندان پهلوی» ماجرای این درگیری مالی بر سر پول‌های مردم ایران این‌طور روایت می‌شود، روایتی که در نهایت در آن رضا پهلوی مجبور به انکار ملیت ایرانی خود می‌شود: «رضا پهلوی ادعا کرده بود که تمامی شرکت‌های سرمایه‌گذاری و تجاری (که با پول ملت به راه افتاده بودند) متعلق به انصاری است و پول‌های ایشان طی چند سال گذشته به حساب این شرکت‌ها واریز شده، پس تا روشن‌شدن وضعیت، کلیه حساب‌های این شرکت‌ها و حساب‌های انصاری توقیف شود. دامنه این اختلافات به‌اندازه‌ای بالا گرفت که در مطبوعات و خبرگزاری‌های غرب نیز بازتاب پیدا کرد؛ شدت این درگیری تا بدان حد بود که رضا پهلوی برای پیشبرد دعاوی خود در دادگاه فدرال آمریکا مجبور به انکار ملیت ایرانی خود شود.» 

ادامه متن این گزارش را در روزنامه فرهیختگان بخوانید.

نظرات کاربران
capcha