روایت میدانی «فرهیختگان»پنجشنبه، روز و یا به عبارت بهتر، شب بسیار عجیبی بود. انگار دست ایران را در ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴ گرفته و به یکباره انداختهاند وسط روزهای پرالتهاب تابستان۱۳۶۰. یکبار دیگر منافقین در کف خیابان جولان میدادند. سلاحها، کاترها، پیچگوشتیها و کوکتلمولوتفها همه و همه را از دهه ۶۰ آورده بودند.
تکرار تابستان ۶۰ در ایرانِ ۱۴۰۴

در کف خیابانهای تهران چه گذشت؟ این پرسشی بود که بعد از چند روز، پنجشنبه هفته گذشته مرا به کف خیابانهای تهران کشاند. واقعیت این است که تا پنجشنبه شب تصور این بود آنچه در حال رخ دادن است، ترکیبی از اعتراض به نوسانهای اقتصادی ناشی از رشد نرخ ارز و آشوبهای خیابانی است که با مماشات، رأفت و گفتوگو میتوان آن را مدیریت کرد؛ اما ماجرا بسیار گستردهتر از آن چیزی بود که تصور میشد. نشانههای آن نه در کف میدان که در شبکههای اجتماعی مشهود بود. در همان روزهای ابتدایی چندین کانال تلگرامی و پیج اینستاگرامی با عناوین معمولی - که احتمالاً شناسایی آنها برای دستگاههای امنیتی زمانبر باشد - مشغول آموزش چگونگی تجمع و تبدیل آن به شورش و در نهایت شیوه از پا در آوردن نیروهای نظامی و امنیتی بودند.
شاید کمی دیر ولی همه بامداد جمعه این را فهمیدند.
هنوز معلوم نیست پنجشنبه شب چند نیروی انتظامی، مدافع امنیت و مردم عادی به شهادت رسیدهاند، اما واضح است که بسیاری از آنها به بدترین شیوه ممکن شهید شدهاند. این بخشی از آموزشی بود که در شبکههای اجتماعی به مخاطبان داده میشد. در این شبکهها محتواهایی از این دست «با هر وسیلهای دارید مجهز برید اینارو بزنید هرکاری دلتون خواست باهاشون بکنید»، «مردم رحم نکنید بهشون»، «هرکی میگه خشونت به خرج ندین اونو هم بزنید»، «انقدر بزنیدشون تا بمیرن» دیده میشد.
سرشبکهها و تروریستهای کف خیابان، با این فضاسازی، اذهان بسیاری را برای زدن و کشتار نیروهای نظامی همراه کردند، از این رو در ویدئوهای منتشر شده، تقریباً هیچ فردی در برابر تروریستهایی که به بدترین شیوه با سنگ و چاقو و مشت و لگد به جان نیروهای حافظ امنیت افتادهاند، ایستادگی نمیکند.
تروریستها برخی از این شهدا را سر بریدهاند و برخی دیگر را مثله و ارباً ارباً کردهاند. برخی نیز زنده زنده سوزانده شدند. بسیاری از مردم، بخشی از این جنایات را با برچسب داعش میشناسند، اما داعش نیز در نمایندگی از این حجم جنایت عریان، ناکام است. زنده زنده در آتش سوزاندن دادستان اسفراین و دو نفر دیگر و همچنین به آتش کشیدن مسجد با علم به حضور انسان در آن و زدن شاهرگ با تیغ موکتبری، نسخه ترکیبی از جنایات داعش و گروهک تروریستی منافقین است.
18 دی 1404 یا تابستان1360
پنجشنبه، روز و یا به عبارت بهتر، شب بسیار عجیبی بود. انگار دست ایران را در 18 دی ماه 1404 گرفته و به یکباره انداختهاند وسط روزهای پرالتهاب تابستان1360. یکبار دیگر منافقین در کف خیابان جولان میدادند. سلاحها، کاترها، پیچگوشتیها و کوکتلمولوتفها همه و همه را از دهه 60 آورده بودند... «مسعود رجوی»شان هم نه در ایران که در آمریکا نشسته بود تا زخمی عمیقتر از آنچه که منافقین در دهه 60 زدند را نه در یک سال و یک دهه که در چند روز بر پیکر ایرانیها بزنند و میدان را به دست بگیرند. آنها نسخه بهروزرسانی شده سازمان منافقین بودند؛ نسخهای ارتقایافته با جنایات داعش. از همین رو در دی 1404، از تجربه «الفتح بالرعب» داعش هم الگوبرداری کرده بودند. بستن خیابانها، پرتاب نبشیهای تیز و سنگهای در اندازه پارهآجر، به آتش کشیدن بانکها، مغازهها، ماشینهای آتشنشانی، آمبولانسها، خودروهای مردم عادی و حتی خود مردم و مأموران انتظامی و مدافعان امنیت، قرار بود تصویر وحشتناکی بسازد تا 19 دی کسی جرئت نکند برای مقابله با این «داعشیهای منافق» به خیابان بیاید.
پنجشنبه همه سور و ساطشان را آورده بودند. قرار نبود وقت را تلف کنند. انگار بمبی را آماده کرده بودند که رأس ساعت باید منفجر میشد و همه چیز را به نابودی میکشید. رأس ساعت 8 همه چیز آغاز شد. ترس و نگرانی از این صحنهها، تنها چند ده دقیقهای توانست مرا در خیابان نگاه دارد. خبر میرسد ریختهاند کلانتری افسریه را تسخیر کنند. حمله به کلانتری حداقل در افسریه بیسابقه بود. در ناآرامیهای ادامهدار سال 1401 حتی یکبار هم چنین اتفاقی نیفتاده بود، اما این بار در اولین روز نسبتاً شلوغ، تصرف کلانتری هدف اولیه شده است. این نشان میدهد که آنها شدیداً تشنه سلاح بودند. اگر دست اغتشاشگران به کلانتری و سلاحهایش میرسید، تهران را شبیه سوریه دوران داعش میکردند.
ظهر جمعه اخبار بخشی از آنچه رخ داده بود، به تلویزیون کشیده شد. به جز جانهایی که در این شب گرفته شدند، اغتشاشگرها بر سر شهر هر آنچه میتوانستند آورده بودند. دیدن این صحنههای دردناک باعث شد تا جمعه شب، ساعاتی در خیابانها، چگونگی تجمع و اقدام تخریبگران را از نزدیک ببینم و با چند نفر از نیروهای حافظ امنیت گفتوگو کنم.
کار لیدرها متفاوته
«حمید. ا» جوانی است حدوداً 24 ساله با قامتی بلند و ترکهای. از جمعه شب میگوید: «تقریباً اکثر کسایی که اومده بودن، مردم عادی بودن ولی لای این مردم، کسایی بودن که اصطلاحاً به مردم دنده میدادن. مردم رو تهییج و تحریک میکردن. خودشون اما جلو نمیاومدن و بیشتر عقبتر وامیستادن و شعار میدادن تا بقیه تکرار کنن. جمعیت که زیاد شد، شروع کردن به پرت کردن کوکتل مولوتف. یکیشون اومد کوکتل رو پرت کنه به من بخوره، زاویه دستش بد بود، یه کم بنزین ریخت روی خودش و کمی آتیش گرفت. خاموشش کردن.»
«محمد. خ»۳۰ ساله، روایت کمی پیچیدهتری دارد. او میگوید: «اصلاً فکر نکن که اینها یه جا تجمع میکنن و تمام. شاید یه عده باشن فقط همون نقطه بمونن ولی آدمای اصلی یا لیدرها کارشون خیلی متفاوته. اونها صبر میکنند تا جمعیت شکل بگیره. وقتی جمعیت زیاد شد و شعارها پرحجم شد، کاری که میخوان رو انجام میدن و از جمعیت جدا میشن. حالا این وظیفه میتونه آتیش زدن درمانگاه و بیمارستان باشه یا بانک و خونه مردم. این وسط اگر بتونن یه مأمور یا بسیجی رو با چاقو بزنن و یا بکشن تو جمعیت که دیگه گل رو زدن. وقتی کار توی اون نقطه انجام میشه، میرن یه نقطه دیگه برای تکرار همین کار. یعنی یه جا وانمیستن و تو مناطق میچرخن.»
روز جمعه شهرداری آمار صدماتی که اغتشاشگران به پیکره شهر زده بودند را چیزی در حدود 3 هزار میلیارد تومان برآورد کرده بود. این جدا از آسیب به اموال عمومی، شخصی و جانهایی است که در آن چند ساعت گرفته شد.
روایت جانباز سوریه و تهران
«حمیدرضا. م» ۳۵ ساله، دی ماه سال 1394 در خانطومان جانباز شد و 10 سال بعد در دی ماه 1404 در تهران. پنجشنبه شب او در غرب تهران مستقر بوده است. «اولش توی سعادتآباد بودیم. تجهیزات خاصی نداشتیم. جمعیت خیلی زیاد بود توی خیابون. میدون کاج کاملاً در تسخیر اونا بود. یعنی دور میدون رو هم داشتن. چند سری رفتیم که بتونیم میدون رو بگیریم ولی نتونستیم. برخلاف ما که باید مراقب مردم میبودیم، اونا هیچ ملاحظه و رحمی نداشتن. هر چی دم دستشون میاومد، میزدن... یه جور جنگ شهری بود... ماشینهای یگان ویژه، کانکس کلانتری، کانکس راهنمایی و رانندگی و ماشینهای شخصی و موتور آتیش میزدن. آخرش هم ختم شد به آتش کشیدن مسجد الرسول.»
قبل از اینکه باقی وقایع را تعریف کند، رو به من میکند. «باور میکنی تو سعادت آباد و شهرکغرب برای وضعیت معیشتی اعتراض کنند؟» منتظر پاسخ نمیماند. «وقتی دلار گرون میشه، به ما که بچه پایینیم فشار میاد ولی به اونا نه تنها فشار نمیاد که ارزش داراییهاشون بیشتر میشه. ماشینی که تو نمایشگاهش گذاشته برای فروش، چند صد میلیون میره روش. ساعت برند دستش، کلی گرونتر میشه. اصلاً اون داراییش ریالی که نیست... همه رو طلا و دلار کرده. به کجای زندگیش فشار میاد؟» تعریف میکند. بعد از سعادتآباد به سمت میدان پونک میرود. «یه ساختمون 7 یا 8 طبقه رو کامل آتیش زده بودن. نمیدونم پایینش چی بود که آتیش زده بودن و طبقات بالاش هم آتیش گرفته بود. دور میدون آریاشهر شهید زیاد دادیم. اونجا تمام ماشینهای یگان ویژه رو آتیش زده بودن. یعنی اومده بودن آریاشهر اول ستارخان ماشینهای یگان رو آتیش زده بودن. اونجا هم شهید دادیم.»
«منظورت از شهید دادن چیه؟ یعنی چطور شهید شدند؟» این را من میپرسم. توضیح میدهد. «با سنگ میزدن اما خیلیها تیر خورده بودن. از بین جمعیت... مسلح بودند. یکی از دوستام که تو مسیر اونا قرار گرفته بود و باهاشون اومده بود، تعریف میکرد که 3 نفر رو دیده که 3 تا کلاش دستشون بود. تیراندازی میکردن. هم کلت داشتن و هم کلاش. آقا! بعضیها از پشت تیر خورده تو سرشون. این رو کی زده؟ خودشون زدن دیگه. میزنن تا پروژه کشتهسازی رو پیش ببرن. ماشینهای مردم عادی رو نگه داشته بودن تا به عنوان سپر ازش استفاده کنند.»
میگوید از هر چیزی هم استفاده میکردند. میخواهم توضیح بیشتری بدهد. «از سنگ و کوکتل مولوتف و هر چی که دستشون میاومد... اصلاً هر چی دستشان میاومد رو اول تخریب میکردن. تمام نردههای خیابون رو کنده بودن. هر چی سنگ و گلدون بود و جدول و نیمکتهای سنگی کنار خیابون رو کنده بودند و آورده بودن وسط خیابون که نیروهای انتظامی نتونن برن سمتشون یا حداقل فرصت داشته باشن. درخت و تیر و تابلو کف خیابون بود. در بلوار اشرفی اصفهانی و محمدعلی جناح همه چی رو کنده بودن. توی سعادتآباد و شهرک غرب و میدون صنعت هم همین وضع بود. شرایط کاملاً جنگی بود. فقط دود بود و آتیش. یعنی هر جا دستشون میرسید رو آتیش میزدن و هر کی گیرشون میافتاد، میکشتن... به «قتل صبر» هم میکشتن.» «قتل صبر» بدترین شیوه کشتن یک انسان است. تعاریف برایش مختلف است، اما جان همه آن تعاریف، این است که جانداری را در حال حیات به نحوی حبس کنند و سپس اشیایی را آنقدر به او بزنند تا کشته شود. بهعبارتدیگر، قتل صبر نوعی زجرکشی است. پنجشنبه خیلی از نیروهای حافظ امنیت را زجرکش کردند. «یکی از دوستامون تو پیروزی لای جمعیت گیر میکنه. اول کلی با مشت و لگد و چاقو بهش میزنن. بعد، گلوش رو با کاتر میبرن... آخر سر هم پیکرش رو میندازن تو کانال آبی که از بلوار ابوذر رد میشه. فردا صبحش شهرداری پیکرش رو پیدا کرده بود. 8 تا از بچههای بسیج رو همین پنجشنبه تو نارمک شهید کردن. با چاقو و سنگ شهید کردن. بعضیهاشون هم توی جمعیت گیر کرده بودن. اصلاً رحمی ندارن.»
به نظامیها رحم نکنید
در کانالهای آموزش تروریستی، کلمه «رحم» بسیار تکرار شده است: «رحم نکنید»، « یادمون باشه به هیچ کس از نیروهای نظامی رحم نکنیم»، «توی خیابون شهدای همدان، مردم معترض یک نیروی نظامی رو دوره کردن و تا حد مرگ کتکش زدن... درود به شرفتون. هیچ رحمی نکنید بهشون»، «نباید به این نیروهای سرکوب رحم کنید، حتی وقتی میان کنارتون. فکر نکنید دوستتون هستن، اینا دشمن مردمن»، «امشب توی ساری مردم نیروهای سرکوبگر رو له کردن زیر دست و پاشون. درود به شرفتون. ذرهای بهشون رحم نکنید».
همین تأکید بر بیرحمی باعث شده تا برخی از آشوبگران، در اولین فرصت، چاقو را مستقیم در قلب نیروهای حافظ امنیت فرو کنند. «مصطفی ابوفاضلی» در بلوار اندرزگو دقیقاً به همین شیوه به شهادت رسید. آن تخریبگر، اغتشاشگر، تروریست و یا هر اسم دیگری که رویش بگذاریم، چاقو را در قلب مصطفی فرو کرد و باعث شهادتش شد.
حمیدرضا پنجشنبه شب مجروح شد و تحت عمل جراحی قرار گرفت. حالا در اولین روز پس از ترخیص با یک دست بسته، روبهرویم نشسته است. برایم جالب است بدانم اغتشاشگرها چطور او را گیر انداختهاند. «از بالای ساختمون نمیدونم چی بود ولی یه جسم سنگین و برنده پرت کردن پایین. خورد تو دست من... دستم پاره شد و تاندوناش آسیب دید. ناچار شدم عمل کنم. شانس آوردم. اگر میخورد توی سرم، معلوم نبود چه بلایی سرم میاومد.»
در برخی محلات، اغتشاشگرها بسیار حرفهای عمل میکردند. اولویت اصلی آنها، مسدودسازی خیابانهای اصلی بود. اگر در بستن خیابان اصلی ناکام میماندند، وارد خیابانهای فرعی میشدند و خیابانهای فرعی را مسدود میکردند. با ورود نیروهای یگان ویژه و یا بسیج برای بازگشایی معابر، تیم دوم که در پشتبامها مستقر بودند، اقدام به پرت کردن سنگ، آجر، شیشه و اجسام برنده به سمت حافظان امنیت میکردند. این شیوه عملیات، بدون آموزش امکانپذیر نیست.
نارنجک توی صورت میزدند
«محمد. خ» از آموزشهای ویژهتر هم میگوید. آموزشهایی که در آن سعی شده با حداقل امکانات، بیشترین آسیب به مأمورین انتظامی زده شود. «تا دلت بخواد نارنجک داشتند. الکی هم پرت نمیکردن. سعی میکردن نزدیک بیان و یهطوری بندازن که توی صورت منفجر شه. امکان نداره اینها برای این کار آموزش ندیده باشن. لیدرها اینا رو به بقیه هم یاد میدادن. با چشای خودم دیدم چند تا لیدر جو میدادن و این بچهها رو میفرستادن جلو و خودشون پشت سرشون هر کاری میخواستن میکردن. یهطوری از این بچهها مثل سپر انسانی استفاده میکردن.» ادامه میدهد. «خیلی بیرحم و قسیالقلب بودن. شاید باور نکنی ولی خودزنی هم میکردن. حالا دلیلش رو نمیدونم چی بود ولی تو یکی از کانالای آموزشیشون نوشته بود «هرکی توی اعتراضات ناامیدتون کرد یا اعتراضات مردمو کماهمیت جلوه داد، ذرهای بهش رحم نکنید.» داداش! از این اتفاقات هم میافته. طرف رو میکشن که بندازن گردن نیروی نظامی. حالا چطور ما این رو میفهمیم؟ اینکه از پشت سر به طرف شلیک شده یا اینکه از فاصله نزدیک بهش اصابت کرده. نیروی نظامی که وانمیسته اغتشاشگر بیاد تو فاصه 5 متری و بهش شلیک کنه.»
جمعه 19 دی؛ افسریه
وقایع پنجشنبه شب، این توهم را به تخریبگران داده بود که 22 بهمنشان، جمعه است و تقریباً کار تمام است. بخشی از این رؤیا را اخبار و ویدئوهایی که صداوسیما در روز جمعه از جنایت و قساوت اغتشاشگران پخش کرد، بر باد داد. واقعیت هم این است که مردمی که حتی پنجشنبه به خیابان آمده بودند، از این حجم جنایت وحشتزده شده بودند. دیدن آن صحنهها و گزارشهای صداوسیما، ریزش سنگینی در جمعیت ایجاد و کار آشوبطلبان را بسیار سخت کرد، چون تحرکات آنها در میان سیل جمعیت پنهان میماند و در تجمع کوچک، به سادگی لو میرفتند.
جمعه19 دی، خودم را به بیستمتری افسریه، مهمترین خیابان تجاری آن محدوده میرسانم. از حوالی ساعت 7:20 کمکم جمعیت در نزدیک این خیابان بیشتر میشود. در دقایق ابتدایی، بسیاری از افراد حاضر، نه ماسکی دارند و نه رفتار عجیب و غیرمنتظرهای. آنها طول خیابان را بالا و پایین میکنند تا زمان مناسب. این هم بخشی از آموزشهایی بود که در فضای مجازی داده میشد. «کسایی که تهرانین الان وقت خبر خوندن نیست... پیادهروی رو شروع کنید.»، «بچههای تهران فردا همه از صبح حتی شده پیادهروی، هرچی بیاید بیرون.»، «پیادهروی رو شروع کنید برای سلامتی عالیه. البته با تجهیزات»، «بچههای قزوین و بقیه شهرهایی که جمعیت معترضا نسبت به نیروها خیلی کمتره. لطفاً شده فقط توی خیابون پیادهروی کنید، این کارو انجام بدید.»
با حضور جمعیت در خیابان، لیدرها توانایی تهییج آنها و به میدان کشیدنشان را دارند. با افزایش جمعیت، ماسکها از جیب درمیآید و روی صورتها مینشیند. کمکم شعارها شروع میشود. از پانزده متری سوم به سمت پانزده متری اول حرکت میکنم. شعارها که قویتر میشود، نوبت به بستن خیابان میرسد. برای کسبه بستن خیابان، یعنی وقت کار تمام است و یا باید مغازهها را ببندند یا منتظر کوکتلمولوتفهایی باشند که نثارشان میشود. ترجیحشان بستن است. اولین سطل آشغال در پانزده متری اول به وسط خیابان کشیده میشود. آشغالها را بیرون میریزند و محلولی که از سرعت اشتعال و از ماندگاری آتش آن میتوان فهمید ترکیب بنزین و گازوئیل است، روی آشغالها میریزند. خیابانهای اطراف منتهی به بیست متری هم تقریباً در اختیارشان است. بعد از بستن خیابان، به سراغ بانکها میروند. یک بانک اولین قربانی است. بانک با کوکتلمولوتف به آتش کشیده میشود. زیرزمین ملک کنار بانک، مغازه پارچهفروشی است. آن هم به آتش کشیده میشود و در کنار آن هم آبمیوهفروشی «پدر سالار»دود میشود و به هوا میرود.
با شروع ناآرامیها نیروی انتظامی و بسیج وارد میشوند. از میان جمعیت یک جوان لاغراندام، نقش محوری دارد. دیگران را با شعارها تهییج میکند؛ گاهی لباسش را هم حتی درمیآورد و فحاشیهای رکیک به نیروهای بسیج میکند. نکته جالب این است که از جلو آمدن هم پرهیز میکند. اینطور به نظر میرسد که اصلیترین کارکرد او، دادن قوت قلب به تخریبگران است. گاهی با صدای بلند فریاد میزند، «کوکتل بندازید... کوکتل بندازید.... سنگ بزنید» وقتی هم جمعیت، قصد عقبنشینی دارد بلند بلند شعار میدهد «نترسید نترسید، ما همه با هم هستیم.» باران سنگ و کوکتلمولوتف است که به سمت نیروهای بسیج پرتاب میشود. البته فقط سنگ نیست و کاشی و سرامیک نوکتیز هم پرتاب میکنند. پیشانی جمعیت به جای افراد باتجربه، بیشتر نوجوانان و جوانان به خط شدهاند. به نظر میرسد این کار عامدانه انجام شده است. پیشتر شهردار تهران و سخنگوی شهرداری گفته بودند که اغتشاشگران از نوجوانان به عنوان سپر انسانی استفاده میکردند.
نیروهای بسیج، سلاح گرم ندارند. با پینتبال و لانچر گاز اشکآور با اغتشاشگران مقابله میکنند. با این تجهیزات نمیتوان این جماعت را متوقف کرد. از این رو ناچار به عقبنشینی میشوند. اولویت در چنین شرایطی، دستگیری لیدر اصلی است. اما لیدر سعی میکند خیلی جلو نایستد و از عقب مدیریت کند. بعد از حدود نیم ساعت، بسیج مجدداً وارد میدان میشود و تخریبگران را از بیست متری افسریه به سمت پانزده متری سوم به عقب میراند. حوالی خیابان 25 (شهید جابری) لیدر اصلی به شیوهای عجیب دستگیر میشود. با دستگیری او، دیگر بعید است تخریبگران بتوانند کاری از پیش ببرند.
طرشت و به آتش کشیدن خودروی مردم
از افسریه به سمت غرب تهران و حوالی طرشت میروم. نمیتوان گفت که شدت ناآرامیها در کدام منطقه بیشتر یا کمتر است. اینجاست که متوجه میشوم آن سنگهای درشت از کجا میآیند. چند نفر با پتک به جان جدولها افتادهاند تا تکه سنگ بزرگ برای پرتاب آماده کنند. عدهای هم موزائیک دارند. هر تکه از این سیمانها به یک نفر بخورد، بعید است بتواند به سادگی از جایش بلند شود. درگیری نسبتاً شدید است. با ورود بسیج و نیروی انتظامی، جمعیت کمی عقب میکشد.
تخریبگران در خیابانی که مسدود کردهاند، با سنگهایی به اندازه پارهآجر، به خودروهایی که سرنشینانش چهرهای مذهبی دارند، حمله و خودروها را تخریب میکنند. به این بسنده نمیکنند. سرنشینان را وادار میکنند از ماشین پیاده شوند. بعد از پیاده شدن، یک یا دو کوکتلمولوتف داخل خودرو میاندازند و آن را به آتش میکشند. 3 یا 4 خودرو اینگونه به آتش کشیده میشود. حجم تخریب نسبت کاملاً واضحی با جمعیت دارد. اگر جمعیت بالا باشد، عناصر اصلی وارد میدان میشوند، عملیات تخریب را انجام میدهند و اگر جمعیت کم باشد، کاری نمیکنند.
با حافظان امنیت در شنبه 20 دی
با وجود امیدهای واهی به تکرار جنایات پنجشنبه، جمعه شب تخریبگران حداقل در تهران نتوانستند آنچه را که میخواستند انجام دهند و ناچار شدند خیابان را ترک کنند. صبح شنبه یکی از دوستانم زنگ میزند. «دیشب رفتیم، یکی از بچهها رو گم کردیم. وسط جمعیت مونده بود. طوری لتوپارش کرده بودن که صورتش قابل شناسایی نبود. صبح عملش کردن.» به «احمد. ک» زنگ میزنم. میگوید: «اگر میای ساعت 4:30 بیا دفتر. فقط موتور داری؟» ساعت 4 با موتور راه میافتم. شهرداری تهران برای حفظ اتوبوسها، از ساعتی قبل همه اتوبوسهای بیآرتی را جمعآوری کرده تا اغتشاشگران نتوانند آنها را به آتش بکشند. این وضعیت تردد مردم را خیلی سخت کرده است.
فراخوان پهلوی برای ساعت 6 است. امروز فراخوان را 2 ساعتی عقب کشیده. اگر بتوانند کاری از پیش ببرند، احتمالاً همین 2 ساعت 2 ساعت عقب میکشند تا زندگی در شهر را مختل کنند و کسب و کار را زمین بزنند. حوالی ساعت 5 به دفتر میرسم. بین جمعیت چشم میگردانم ببینم کدامیک از بچهها، سلاح جنگی دارد. هیچکدامشان ندارند. از «محمدرضا. ع» که مشغول بستن جلیقهاش است، میپرسم: «ما با دست خالی میخوایم بریم سراغ این آشوبگرا؟» با سر پاسخ تأیید میدهد. در هر گروه، به چند نفر پینت بال و لانچر میدهند اما سلاح گرم، نه.
سوار موتور میشویم. من راکب و «مهدی. م» ترک موتورم مینشیند. راهی همان منطقهای میشویم که چند شب قبل حمیدرضا آنجا مجروح شد. از ستارخان تا صادقیه. گردان موتوری ما حوالی ساعت 6:30 به ستارخان میرسد. بوی دود از چند ده متری به مشامم میرسد اما نه شعاری میشنوم و نه جمعیتی قابل دیدن است. ترافیک عجیبی جلویمان شکل گرفته است. با موتورها جلو میرویم. خیابان را بستهاند باز هم با سطل آشغال و آتش. میخواستند جلوی عبور و مرور مردم عادی را بگیرند. تا بسیج میرسد، فرار میکنند. چندتاییشان خیلی بدشانس هستند که به سمتی فرار میکنند که ما ایستادهایم. بچهها سریع دستگیرشان میکنند. اغتشاشگرانی که تعدادشان به اندازه دو دست هم نمیرسد، حداقل 300 خودرو را مجبور به توقف کرده بودند. شاید اگر بسیج نمیرسید، چند ساعتی باید در همین وضعیت گرفتار میماندند. اولین چهارراه که باز میشود، انگار خبر به بقیه هم میرسد و پیش از رسیدن نیروهای حافظ امنیت، سطلهای آشغال را رها کرده و فرار کرده بودند. برخی حتی ریسک حضور در خیابانهای اصلی را هم به خودشان نمیدادند و در وسط کوچهشان آتش به پا میکردند. چیزی شبیه چهارشنبهسوری در محلههای پایین شهر. تقریباً در 4 ساعتی که در خیابانها گشت میزدیم، حدود 20 معبر را برای تردد مردم باز کردیم. در این چند ساعت خبری از تجمع نیست چه برسد به درگیری. به همین دلیل در حوالی میدان صادقیه نیم ساعتی استراحت میکنیم. فرصت میشود سری به اطراف بچرخانم. بالای سر ما در آسمان یک پهپاد در حال چرخش و جمعآوری اطلاعات است. در همین 4 ساعت، 3 پیامک برایم میآید. «شهروند گرامی، حضور شما در تجمع غیرقانونی محدوده ستارخان رصد و رؤیت گردید. ضروریست سریعاً نسبت به ترک تجمع موردنظر اقدام نمایید. در غیر این صورت تحت پیگرد قانونی قرار خواهید گرفت.» برخلاف شبهای دیگر که گشتزنی نیروهای حافظ امنیت تا ساعت 1 بامداد ادامه داشت، شنبه شب، ساعت 23 به مقر اصلی بازمیگردیم.
مطالب پیشنهادی










