

سازمان رادیو و تلویزیون رژیم صهیونیستی اعلام کرد که ارتش این رژیم حمدان بلال، کارگردان فیلم برنده اسکار «بدون سرزمین دیگر» را بازداشت کرده است. پیش از این در وقایعاسرائیلیه به این مستند نگاهی داشتهایم:
محمد وحیدی، خبرنگار نوشت: «برو مقالهات را بنویس احمق. برو خانه مقاله بنویس کثافت» این جملهای است که یکی از شهرکنشینان به باسل آدرا میگوید. دستهای از شهرکنشینان به روستای محل زندگی باسل حمله کردهاند. باسل درحال فیلمبرداری از تخریب روستا توسط شهرکنشینان است که یکی از مهاجرها او را شناخته و به او میگوید از اینجا برود و مقالهاش را بنویسد. شاید بتوان گفت یکی از نقاط عطف و مهم مستند «بدون سرزمین دیگر» همین لحظه باشد.
اینکه تو بهعنوان یک فلسطینی هرچه میخواهی فیلم بگیر، مقاله بنویس، به انجمنهای حقوق بشری نامه بزن، شکایت کن و در رسانهها فریاد بزن؛ کسی به فریادت نخواهد رسید. رژیم اسرائیل با فعالیتهای حقوق بشری و رسانهای مسالمتآمیز اهالی کرانه باختری کاری ندارد. چون میدانند که اولاً گوش شنوایی برایش در دنیا نیست، ثانیاً از لحاظ حقوقی، این رسانهها و سازمانها، برای رژیم اسرائیل محلی از اعراب ندارند. برای همین وقتی شهرکنشینان مهاجر میبینند که باسل دارد از اقداماتشان فیلم میگیرد با طعنه و توهین به او میگویند برو همان کاری را بکن که میدانیم نمیتواند جلوی ما را بگیرد.
آغاز؛ رفاقت قطبهای دفعکننده
همه چیز از دوستی میان باسل آدرا (العدرا)ی فلسطینی و یووال آبراهام اسرائیلی شروع میشود و در طول مستند نیز ما از زاویه دید این دو دوست وقایع رخداده برای خانواده و هممحلیهای باسل را میبینیم. باسل آدرا در دانشگاه حقوق خوانده و فعال حقوق بشر است. خود او در لابهلای تصاویر آرشیوی خانوادگیاش توضیح میدهد که از کودکی خانهشان محل رفتوآمد سیاسیون و انجمنهای حقوق بشری خارجی بوده است. انگار که راهی جز فعال حقوق بشری شدن و خبرنگاری نداشته. همین رفتوآمدها و فعالیتهای دانشجوییاش پای او را به B`Tselem کشاند.
یک سازمان چپگرای اسرائیلی در حوزه حقوق بشر، که یکی از اعضای کنست و وزیر دولت اسرائیل (هایم اورون) از بنیانگذاران آن بوده. باسل بهعنوان عکاس برای B›Tselem داوطلب میشود. بعدها بهعنوان روزنامهنگار برای سایتهای رسانه آنلاین «مجله +972» (یک مجله آنلاین انگلیسیزبان که به اقدامات دولت اسرائیل و تشکیلات خودگردان میپردازد) و «مکالمه محلی» (یک وبسایت خبری-عقیدتی اسرائیلی که توسط چپهای اسرائیلی راهاندازی شده) خبر و مقاله مینویسد که در همین دو جا با یووال آشنا میشود. یووال کمکم به محل زندگی باسل و داستان زندگی او نزدیک میشود.
داستان مَسافِر یطا. منطقهای در جنوب کرانه باختری، استان هبرون. آنسوی شهرِ الخلیل. جایی که ما بین دو دیوار شهرکی صهیونیستی قرار گرفته. زمینهایی که 10، 20 سال است به بهانه ساختوساز در منطقه نظامی، تصرف و خانهها و آغلها خراب میشوند. در جایی از مستند باسل فیلمهای قدیمی خانوادگیاش را که مرور میکند به این اشاره میکند که داستان مسافر یطا و تخریبهای بیاساسش اینقدر معروف میشود که حتی به گوش تونی بلر، وزیر وقت انگلیس، در آن سالها هم میرسد. اتفاقی که تنها برای چند ماه آرامش را برای فلسطینیها و بعد ساخت یک مدرسه را به همراه دارد. مدرسهای که نقطه عطف مهمی در داستان باسل و فعالیتهایش است.
میانه؛ انسان زرد و انسان سبز
تصور کنید که خانه شما در میدان فردوسی قرار دارد و محل کارتان میدان انقلاب. چهار راه ولیعصر و حومهاش پر از ایستبازرسی است. شما هر بار که میخواهید وارد محدوده چهار راه شوید باید کنترل شوید. آنسوی خیابان هم که میخواهید از چهار راه خارج شوید دوباره باید کنترل شوید و این اتفاق موقع برگشت از محل کار به خانه هم اتفاق میافتد. نگرانی و استرس عدم اجازه ورود یا حتی بدتر، عدم اجازه خروج از محدوده و دستگیری هم هر روز با شماست.
این شرح سادهای از اتفاقی است که هر روز دارد در کرانه باختری میافتد. محلهها همینقدر کوچک و تعداد ایستبازرسیها همینقدر زیاد است. این یکی از پایههای درامی است که باسل در این مستند میخواهد شرح دهد. اینکه اهالی کرانه باختری، هر روز، با چه مسائلی باید سر و کله بزنند. از چه بدیهیترین حقوقی، مثل رفتوآمد راحت برای رفتن به مدرسه یا محل کار یا تأمین مایحتاج محرومند و با چه نگرانیها و دغدغههایی باید روزگار را سپری کنند. تازه اگر ترس از خرابی خانه و دستگیریهای بیدلیل شبانه را درنظر نگیریم. یووال که بین خانواده و هممحلیهای باسل چند سالی است رفتوآمد دارد، بارها به باسل میگوید که میخواهد به خانه برود. میشود حسرت را در چشمان و لحن باسل دید. تا جایی که دست به مقایسه میزند. باسل توضیح میدهد که پلاک ماشینهای فلسطینی سبز و پلاک ماشینهای اسرائیلی مثل یووال زرد است. هیچ فلسطینیای حق رانندگی با پلاک زرد را ندارد. پلاکهای سبز، یعنی فلسطینیها، تنها تا محدوده مشخصی میتوانند بروند و حق خروج از ایستهایبازرسی را ندارند.
باسل در مستند میگوید که انسانها در اینجا به دو دسته تقسیم شدهاند؛ انسانهای زرد و انسانهای سبز. باسل به همراه پدرش همواره درحال تلاش برای یکی کردن این مفهوم انسان زرد و سبز بوده. تلاشی برای حفظ خانه و کاشانه. انسان سبز باید جایی برای سبز شدن داشته باشد. مثل جایی از مستند که باسل گفت عدهای از اینجا به الخلیل میروند و در آپارتمانی خانهای کوچک اجاره میکنند. اما بیشتر افراد در زمینهای خود میمانند. هرچند سخت اما مسئله مهم، مسئله زمین است. زمین را نباید از دست داد. با تمام خستگیها و ناامیدیها که بارها خود باسل آن را به یووال اعتراف کرده است.
پایان؛ نبرد تمدن علیه بربریت
در سینمای کلاسیک، مخصوصاً وسترن، خانه بهعنوان محل اسکان و خانواده نشانه نوعی زیستن متمدنانه قلمداد شدهاند. بهویژه فیلمهایی که به تقابل بربریت و مدرنیت پرداختهاند. مثل فیلم «جویندگان» ساخته جان فورد که اساسش بر همین تقابل و مواجهه قرار دارد. چند نمای آشنای ورودی مستند «بدون سرزمین دیگر» در آغاز، میانه و نمای پایانی با حرکت دوربین روی دست از درون خانه به دنبال کاراکترهای اصلی و قرار گرفتن در برابر بیابان و ساکنان آن بهعنوان بربریت، تأکید بر همین تقابل دارد.
باسل و یووال در سراسر این مستند، ما را به چنین مواجهه بیپایانی میبرند. نظامیان و عوامل رژیمصهیونیستی همراه بولدوزرها و بیلهای مکانیکی درحال تخریب خانههای مسکونی، مدارس، مرغداریها، مخازن آب و برق فلسطینیها هستند و ما شاهد برخورد خشونتبار با مردمی میشویم که زندگیشان درحال نابودی است. به بهانه اینکه ساختوساز بیمجوز دارند و خانههایشان در محل تمرین تانکهای ارتش قرار دارد. اهالی چندباری دادگاه رفتهاند اما مشخص است که راه به جایی نبردهاند. ارتش به آنها مجوز نمیدهد. این درحالی است که هر تابستان به تابستان که در مستند به جلو میرویم، شهرکهای صهیونیستی اطراف درحال بزرگتر شدنند. در جایی از مستند یکی از اهالی به سربازان اسرائیلی میگوید که خانوادهاش از 1803 اینجا ساکن بودهاند و نسلاندرنسل در همین مسافر یطا بزرگ شدهاند، اما حالا به آنها میگویند که ساختوسازهای شما غیرقانونی بوده و باید از اینجا بروید.
زیست فلسطینیها به خصوص پدر باسل در همین تقابل خلاصه شده. پدری که به قول باسل همسن الان او بوده و خانهاش محل رفتوآمد سیاسیون و مبارزین مختلف. پدری که الان برای گذران زندگی در خرابهای بنزین میفروشد تا گذران زندگی کند. ترسی که باسل دارد و در جایجای مستند به آن اشاره میکند. اینکه میترسد شبیه پدرش شود و به سرنوشتی مثل او دچار شود (اواسط مستند دستگیری پدر باسل را میبینیم) اما در عین حال به حال او غبطه میخورد و خودش را با او مقایسه میکند؛ با امیدش و با تلاشش. حالا باسل به جای او باید پمپ بنزین را بچرخاند تا گذران زندگی کند.
یکی از صحنههایی که بهخوبی این تقابل بربریت و مدرنیت را نشان داده، لحظه تخریب مدرسه است.
لحظهای دراماتیک که بولدوزرها و نظامیها درحال یورش به مدرسهاند و بچهها در مدرسه گیر افتاده و مجبور به فرار از راه پنجرهاند. این صحنه بسیار به همان سکانس معروف فیلم «جویندگان» شباهت دارد. همان صحنه آغازین که دوربین پشت سر کاراکتر از آستانه در به بیابانی برهوت متوجه میگردد، در اینجا نیز دوربین درون کلاس و پشت سر بچهها قرار گرفته واز همان قاب پنجره، نظامیان اسرائیلی را در کادر خود قرار میدهد که از بیابان برهوت و بربریت به مدرسه یعنی همان سمبل مدرنیت و تمدن حملهور شدهاند. بچهها هم مانند همان کاراکتر فیلم «جویندگان» به دلیل درهای بسته مدرسه از پنجره بیرون رفته و رویاروی بربریت مدرن قرار میگیرند.
مشروح اخبار بازداشت کارگردان این مستند را اینجا بخوانید
