گفت‌وگو اختصاصی «فرهیختگان» با زهرا قبیسی
زهرا قبیسی در صحنه‌ای تماشایی، در مقابل تانک‌های ارتش اشغالگر صهیونیستی ایستاده و این تصویر از او به سرعت در شبکه‌های اجتماعی پربازدید شد. در گفت‌وگویی که با زهرا قبیسی انجام شد، او از تلاش‌های خود برای نجات خانواده‌ها از بمباران‌ها صحبت کرد.
  • ۱۴۰۳-۱۱-۱۲ - ۱۴:۱۹
  • 00
گفت‌وگو اختصاصی «فرهیختگان» با زهرا قبیسی
بانوی موزیسینی که جلوی تانک صهیونیست‌ها ایستاد
بانوی موزیسینی که جلوی تانک صهیونیست‌ها ایستاد

فرهیختگان: زهرا قبیسی که در جنگ چندین ساله لبنان  قدم به قدم کار داوطلبانه کرد. یکی از صحنه‌های عجیبی که امروز از مردمِ درحال بازگشت به خانه‌هایشان در جنوب پربازدید شد  روبه‌روی تانک ارتش اشغالگر صهیونیستی ایستادن زهرا قبیستی در جنوب لبنان بود. این گفت‌وگو درحالی ضبط شده که زهرا قبیسی نیمه‌شب گذشته، با ماشینش یک خانواده را از بمباران نجات داده بود، روز را با کار‌های داوطلبانه دیگر مشغول بود و هنگام ملاقاتمان، بعد از ۳۶ ساعت بیداری، سخت خسته بود. با انرژی و ‌انگیزه‌‌ی حیرت‌انگیزی حرف می‌زد و خستگی در صدایش شنیده نمی‌شد. متن این گفت‌و‌گو را در ادامه از نظر می‌گذرانید.

قبل از ۷ اکتبر چه کار می‌کردی، تحصیلاتت چیست، کجا زندگی می‌کردی؟ زندگی‌ات قبل از ۷ اکتبر چگونه بود؟
ما از سال ۲۰۱۹ درگیر جنگ و محاصره بودیم و قبل از آن فعالیت‌های زیادی داشتم، اما از اینجا شروع می‌کنم چون ساده‌تر است. داستانم طولانی است، اما از سال ۲۰۱۹ در لبنان تحت محاصره بودیم و من از سال ۲۰۱۱ کار‌های داوطلبانه‌ای برای خدمت به مردم انجام می‌دادم، نه فقط در لبنان، بلکه در سوریه، یمن، حتی در بحرین و فلسطین. اما به یمن نرفتم، کار‌های داوطلبانه‌ای که برای یمن، بحرین و فلسطین انجام می‌دادم به صورت مجازی بود. اما به سوریه چندین بار رفته‌ام.
اما از سال ۲۰۱۹ در لبنان محاصره‌ای وجود داشت و من در همان دوره در لبنان در جنبش‌های اعتراضی شرکت کردم و در خیابان بودم و از سی حسن نصرالله در تلویزیون حمایت کردم و شعار «ما تسلیم نمی‌شویم» را گفتم که در آن زمان ترند شد. پس از آن مورد حمله قرار گرفتم، اما از این موضوع به‌عنوان یک فرصت استفاده کردم. از آنجا که بیشتر در فضای لبنان شناخته شدم، این را به فرصتی برای کارم تبدیل کردم و فعالیت‌های داوطلبانه‌ام را بسیار گسترش دادم، زیرا این راهی را برای من باز کرد تا مردم مرا بشناسند و به من و کارم اعتماد کنند. در اوایل سال ۲۰۲۰، پس از شهادت حاج قاسم سلیمانی، تصمیم گرفتم فعالیت‌های داوطلبانه‌ام را تحت عنوان «موکب شهید قاسم سلیمانی» نام‌گذاری کنم.

تیم داشتی یا به‌تنهایی کار می‌کردی؟
بله، تیم داشتم اما ثابت نبود، چون افراد داوطلب بودند. کسانی که در جنوب لبنان می‌توانستند کمک کنند یا در بیروت، بقاع و مناطق دیگر، اما تیم هیچ‌وقت دائمی نبود. من نام «موکب شهید قاسم سلیمانی» را انتخاب کردم، چون این موکب فقط به مردم لبنان خدمت نمی‌کند، بلکه به تمام محور مقاومت کمک می‌کند. شهید قاسم سلیمانی همه محور را در بر می‌گیرد. شعار موکب جمله‌ای از وصیتنامه شهید قاسم سلیمانی بود که بر روی سربند و پرچم موکب نوشته شده بود: «شهدا محور عزت ما هستند.»
این موکب برای حمایت از ولی ما شکل گرفت. در لبنان، ولی ما سیدحسن نصرالله است و در آن زمان لبنان تحت محاصره اقتصادی بود. ما در مقاومت اقتصادی همراه او بودیم. همچنین لبنان درگیر جنگ نرم بود و ما در جنگ نرم نیز از او حمایت کردیم. وقتی بحران نان پیش آمد، در حد توانمان کمک کردیم. وقتی دارو نایاب شد، کمپین‌هایی برای تأمین دارو برگزار کردیم. در دوران کرونا، من داوطلب کمیته کرونای حزب‌الله بودم. در جریان آتش‌سوزی‌های لبنان، من عضو دفاع مدنی بودم و در خاموش کردن آتش کمک کردم. در انفجار بندر بیروت نیز حاضر بودم و قطعات اجساد شهدا را از زیر آوار بیرون می‌آوردم.

موسیقی و فعالیت‌های داوطلبانه چه ارتباطی با هم دارند؟
من در اصل یک مجسمه‌سازم. با خاک رس و ترکیبات دیگر کار می‌کنم. همچنین نقاشی می‌کنم، اما نقاش حرفه‌ای نیستم، فقط به آن علاقه دارم. من یک مجسمه‌سازم و در رشته‌ تربیت موسیقی تحصیل کرده‌ام. علاوه بر آن، در هنر درمانی (آرت‌تراپی) نیز تخصص دارم، یعنی درمان از طریق هنر برای کودکان. من از این هنر‌ها در کار‌های داوطلبانه‌ام استفاده می‌کردم، مثلاً برای کودکانی که از جنگ جان سالم به‌در برده‌اند، کودکانی که پدرشان شهید شده یا یتیم هستند، در مراکز نگهداری کودکان بی‌سرپرست و همچنین در مراکز درمان اعتیاد. این هنر‌ها در تمامی این زمینه‌ها به من کمک زیادی کردند. بله، این‌ها همیشه در کنار هم بودند. مثلاً اگر بخواهم یک برنامه‌ حمایت روانی در مراکز کودکان یتیم برگزار کنم، نمی‌توانم فقط با آن‌ها صحبت کنم و نصیحتشان کنم. نه، نه! من برایشان وسایل رنگ‌آمیزی، مجسمه‌سازی و موسیقی می‌آورم تا بتوانند احساسات خود را تخلیه کنند، واقعیت را بازسازی کنند، درحالی‌که بازی می‌کنند و از این روند لذت می‌برند. این تخصص من را در این مسیر یاری می‌کرد.

از چه زمانی متوجه شدی که می‌خواهی کار داوطلبانه را به‌عنوان یک پروژه‌ زندگی انجام دهی؟
قبل از سال ۲۰۱۱، من در زمینه‌ مقاومت فعالیت‌هایی داشتم، اما در آن زمان به این فکر نمی‌کردم که قرار است داوطلب باشم یا یک فعال اجتماعی. فقط فکر می‌کردم باید به مقاومت خدمت کنم. من در خانواده‌ای بزرگ شدم که روحیه‌ مقاومت در آن نهادینه شده بود و والدینم من را برای این مسیر به دنیا آوردند. من حتی پیش از تولدم یک داستان خاص دارم. مادرم پیش از من چندین بار باردار شده بود، اما جنین‌ها قبل از تولد از بین می‌رفتند. پدرم نذر کرد که اگر این فرزند زنده بماند، او را در مسیر جهاد، رهبری و شهادت در راه امت تربیت کند. در همان دوران، شیخ راغب حرب به شهادت رسید و دوستش، شهید سمیر نیز کشته شد. پدرم به خداوند گفت: «ای پروردگار، اگر این جنین را حفظ کنی، او مجاهد، رهبر و شهید در راه امت خواهد شد.» و سپس من به دنیا آمدم. وقتی متولد شدم، پدرم مرا در آغوش گرفت و همان آیه‌ای را تلاوت کرد که مادر حضرت مریم(س) هنگام نذر فرزندش گفت: رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مَا فِی بَطْنِی...
بگذار دقیقاً بگویم که پدرم چه آیه‌ای را خواند، لحظه‌ای صبر کن... او قبلاً این را برایم گفته بود. متوجه داستان شدی؟

آه، بله، کاملاً فهمیدم، کاملاً متوجه شدم!
چه داشتم می‌گفتم، آهان… شروع کردم از ۲۰۱۱ وارد یک مرکز یتیمان شدم و بعد از آن در مکان‌های بسیاری در لبنان به کار‌های داوطلبانه پرداختم. چندین بار هم در جریان قتل عام فوعه و کفریا به سوریه رفتم.

رفتی فوعه؟
نه، من به مکانی نزدیک رفتم. درست است. از آنجا فرار کرده بودند. یعنی قربانیان قتل‌عام زخمی بودند و من نزد آن‌ها رفتم، با آن‌ها ماندم، وسایل زیادی برایشان بردم و همچنین از نظر روانی از آن‌ها حمایت کردم. فعالیت‌های روانی حمایتی انجام دادم و به کار داوطلبانه خود ادامه دادم. همچنین در موکب شهید قاسم سلیمانی، ما کارگاه‌های داوطلبانه‌ای درباره حضرت زینب، جنگ نرم، جنگ فرهنگی و بسیاری از مسائل دیگر برگزار می‌کردیم.

اما بعد از ۷ اکتبر چه شد؟ زندگی‌ات چگونه تغییر کرد؟
بعد از ۷ اکتبر، من همچنان در یک رادیوی یمنی بودم و همچنان از یتیمان، فقرا و مجاهدین حمایت می‌کردم. اما بعد از ۷ اکتبر مسئولیت‌های جدیدی بر عهده گرفتم که شامل خدمت به مجاهدین می‌شد. الان می‌توانم این را بگویم چون دیگر در میدان نبرد نیستم، اما زمانی که در آشپزخانه بودم، نمی‌توانم بیشتر درباره آن صحبت کنم. من غذا می‌پختم و لباس‌های مجاهدین را می‌شستم. بله، لباس‌های مجاهدین را می‌شستم. بگذار برایت یک عکس بفرستم. من لباس یکی از مجاهدین را شستم و او به شهادت رسید، اما نمی‌توانم نامش را بگویم تا مکانش فاش نشود. فهمیدی؟ در هنگام شستن لباس‌ها، به‌طور اتفاقی دیدم که پلاکش در میان لباس‌ها افتاده است. متوجه شدم پلاکش درون آب است. همچنین وظایف دیگری داشتم. بله، آنجا مثلا لباس‌های سفید را در آب و صابون می‌جوشاندم. و این وظیفه من بود. وظیفه دیگری که بر عهده داشتم این بود که وضعیت کسانی که از خط مقدم آواره شده بودند بسیار دشوار شده بود. باید برای آن‌ها مکان فراهم می‌کردیم. چادرها، وسایل ضروری، و نیازهایشان را تأمین می‌کردیم. تقریباً هر روز یک خانواده جدید می‌آمد.

متن کامل این گفت‌وگو را در روزنامه فرهیختگان بخوانید.

نظرات کاربران
تعداد نظرات کاربران : ۰