فلسفه و سینماامروز مشخص شده است که پنجره عقبی الهامبخش بسیاری از دیگر فیلمسازان بوده و ازجمله، فیلمسازانی که مساله اصلی آنها خود «سینما» است.
پنجرهای برای آینده
فهم آنچه در پنجره عقبی میگذرد، معمولا بدون اتکا به روانکاوی، شدنی نیست. با این حال بهرغم همه ادبیات فخیم روانکاوان در نقد این اثر، دلیلی وجود ندارد تا صرفا از دریچه روانکاوی دیده شود. فیلم صدالبته به احوال و مواجید شخصی انسان مربوط است و بیارتباط به مسائل جنسی هم نیست (بنابراین شاید هم بیجا نباشد بگوییم این روانکاوانهترین فیلم هیچکاک است) اما اینها مانع از این هم نیست که دیگر گرایشهای فکری به «پنجره عقبی» توجه کنند و آن را دوباره بفهمند.
هیچکاک در این فیلم توانایی تکنیکی خود را برای سرگرمسازی مخاطب با امکاناتی محدود به رخ میکشد. او با ترفندهایی که بهکار میبرد موفق میشود تماموقت، مخاطب را همراه با قهرمان داستان در یک اتاق محبوس کند و به تماشای عالم از طریق یک پنجره مشغول سازد. برای مثال، ما نمیتوانیم دیالوگهای همسایهها را بشنویم، ولی میتوانیم از طریق روایت جفریز درباره آنها اطلاعاتی بهدست آوریم یا از حرکات دست و بدن آنها یا گفتوگویی که جفریز مثلا با نامزدش یا پرستارش درباره آنها دارد، اطلاعات لازم را به دست آوریم. این ویژگی را هیچکاک خیلی خوب بهکار میگیرد تا وجه واقعگرایانه اثر خدشهدار نشود. ابتدا فاصله جفریز از همسایهها زیاد است و ما نماهای نزدیک نداریم. با جدی شدن ماجرا و ایجاد گرههای داستان، فاصله ما از طریق دوربین جفریز نزدیک میشود و هیچکاک به این بهانه، ما را از جزئیات بیشتر و درگیری جدیتر با شخصیتها برخوردار میکند.
درست از دل همین موفقیت -یعنی محبوس کردن ما- حدود دو ساعت به مدد تکنیک سینما برای مشاهده بیوقفه وقایعی از خلال یک قاب است که ما مخاطب عام باشیم یا یک منتقد، بلافاصله با این پرسش مواجه میشویم که مگر خود سینما غیر از این است؟ مگر غیر از این است که در سینما نیز – بهعنوان مخاطب- حدود دو ساعت محبوس در صندلی خود، از طریق یک قاب، وقایع را مشاهده میکنیم؟ تقریبا همه منتقدان بنام گفتهاند که «پنجره عقبی»، فیلمی است درباره سینما.
نهتنها چنین است بلکه کسانی که به اخلاقیات علاقه خاص دارند، اعتراض میکنند که چنین فیلمی غیراخلاقی است، زیرا به نحوی توجیهکننده چشمچرانی و کنجکاوی است. از دیدگاه این افراد، ما نیز همراه با قهرمان داستان از چشمچرانی لذت میبریم.
نکته اینجاست که فرض کنیم چنین نتیجهای از فیلم میگیریم -که البته جای تردید دارد زیرا نتیجه این چشمچرانی با هراسی همراه است که وضع خود ما را هم تغییر میدهد- اما مگر خود سینما غیر از همین چشمچرانی ساختارمند است؟ مگر همه ارکان سینما تشکیل و تالیف نشده است تا بتوانیم یک چشمچرانی دقیق داشته باشیم؟ آیا قهرمان فیلم مردی نیست که از همه مسئولیتهای زندگی گریزان است؟ مردی که از «شغل درست» و «حضور اجتماعی قوی» و «تشکیل خانواده» فرار میکند؟ بسیاری از ما چنین نیستیم؟ مردی که از نگاه کردنهای او، بوی فتنه و دردسر میآید: زیرا نگاه است که آینده را میسازد. همه پنجرهها حتی توروالد، بخشی از آینده ممکن او هستند. مبارزه او با توروالد نیز چالشی است برای متعین کردن همین امکانات.
جفریز با دوربین میکوشد فاصلهاش را با این هیولای از دل ناخودآگاه حفظ کند ولی نمیتواند. او واقعی شده است و اکنون جفری را تهدید میکند و جفریز در مبارزه با او دوباره متولد میشود. مبارزه جفری با زن، تبدیل به تعامل میشود. جفریز در سرتاسر فیلم سعی میکرد بر نامزدش لیزا غلبه کند. حتی توروالد همین خود غلبهکننده اوست. اما چه چیزی او را متحول میکند؟ آینهای که رودرروی اوست (پنجرهها) تا در آن انواع خودهای محتمل خود را ببیند و ازجمله خود همسر-کش خویش را. همین ترس، او را در نقطهای با «خودممکن خویش» روبهرو میسازد و بهنوعی از یکی از ابعاد وجودی خودش تطهیر میشود.
بنابراین «پنجره عقبی»، فیلمی است درباره ارتباط «دیدن» با «سینما» و ارتباط آن دو با امکانات وجودی انسان و آینده او. انسان با دیدن، امکاناتی را تفسیر میکند و این امکانات، چیزی جدای از او نیستند بلکه بخشی از زندگی او میشوند یا حتی بگوییم، او، امکاناتش میشود. سینما، یکی از مهمترین انحای دیدن است و بنابراین یکی از مهمترین انحای تفسیر است؛ تفسیری که سویهای ندارد جز «خود انسان» و «جهان او» و بنابراین، «خود وجود».
* نویسنده : سیدمهدی ناظمیقرهباغ پژوهشگر فلسفه
مطالب پیشنهادی








