

شعرهایش را که میخوانید، اگر از عاشقان صائب باشید مطمئنا پیش خودتان خواهید گفت چقدر شعرهایش شبیه به صائب است. حسین دهلوی یک دهه هفتادی است؛ متولد فروردین 72. دیپلمش ریاضی بوده است اما به خاطر علاقه به ادبیات تغییر رشته میدهد و پیشدانشگاهی، رشته علوم انسانی میخواند. در نهایت به دنبال علاقهاش یعنی همان ادبیات میرود و در دانشگاه علامه طباطبایی قبول میشود. او حالا یکی از شاعرانی است که برخلاف خیلی از همنسلانش به دنبال سبک هندی رفته است و علاقه وافری به این سبک دارد. بعد از چاپ کتاب جدیدش «آشفتگی» به سراغ حسین دهلوی رفتهایم تا برایمان از دغدغهها و حرفهایش بگوید.
بهعنوان اولین سوال بگویید چطور به ادبیات علاقهمند شدید و به سمت شعر سرودن رفتید؟
اوایل دبیرستان بودم و اصلا علاقهای به ادبیات نداشتم و حتی شاید در ذهنم میگفتم چه حوصلهای دارند که شعر میگویند، ما را گیر آوردهاند. همان سال معلمی داشتیم که جلسه اول برایمان شعر «کوچه» فریدون مشیری را خواند. من آن شعر را بعد از کلاس خواندم و بعدتر هم کتاب مشیری را گرفتم و کامل خواندم.
به سراغ شاعران معاصر دیگر رفتم. کتابهای سهراب سپهری را خواندم. فروغ فرخزاد و احمد شاملو شاعران بعدی بودند. همینطور ادامه پیدا کرد و به شعر علاقهمند شدم. اولین شعرهایم را همان زمان نوشتم. البته این را هم بگویم که در دوران راهنمایی هم دست به قلم بودم. شعر کودک مینوشتم. یک نشریه در همان زمان در مدرسه داشتیم و شعرهای کودکانهمان را در همان نشریه چاپ میکردیم.
شما میگویید با شاعران معاصر، شعر را شروع کردید، اما شعرهایتان مثل شعر شاعران معاصر نیست و به شعر شاعران قدیمیتر نزدیک است؟
وقتی دانشگاه رفتم و رشته ادبیات را انتخاب کردم، در این رشته همیشه متون کهن را میخواندیم. ترم یک و دو خیلی ناراضی بودم که چرا ما از شاعران معاصر چیزی نمیخوانیم. یک روز در کتابخانه دانشگاه، یک بخشی را پیدا کردم که بسیار خاکآلود بود و مشخص بود که خیلی وقت است کسی سراغی از این بخش نگرفته است.
یک کتاب آنجا پیدا کردم از سیدحسن حسینی به اسم «بیدل، سپهری، سبک هندی». دیدم این کتاب تلاقی آن سبک معاصری است که قبلا میخواندم و سبک هندی که یکسری از شاعرانش را میشناختم؛ چون هم فامیلی خودم بودند. این کتاب را گرفتم. همین امر باعث شد به ادبیات و سبک هندی علاقهمند شوم. بعد همینطور همه کتابهای آن بخش خاکآلود را خواندم و رفتم سراغ دیوانهای آن شاعرانی که اسمهایشان را خوانده بودم و با گشتن بسیار توانستم آنها را پیدا کنم چون بسیار مهجور هستند. اما باز توانستم پیدا کنم و بخوانم. آن وقت پنجره دیگری از ادبیات به رویم باز شد؛ پنجرهای که ادبیات کلاسیک روی من باز کرد جور دیگری بود، به نظرم نسبت به ادبیات معاصر خیلی سرتر بود.
چرا سراغ سبک هندی رفتید؟
خیلی این سبک را دوست داشتم و فکر کردم اوج شعر اصیل در سبک هندی است. یعنی تلاقی عاطفه، احساس، اطراف و نگاه شاعر؛ همه چیز در همین سبک اتفاق میافتد. یعنی از در و دیوار هم میتوانند شعر بگویند.
کدام شاعر در این سبک بیشتر توجه شما را برانگیخت؟
صائبتبریزی. فکر میکنم روی دست صائب شاعری نباشد.
از شاعران معاصر کدام شاعر را دوست دارید؟
فاضلنظری به نظرم بهترین غزلسرای معاصر است. البته خیلی از شعرهای محمد سهرابی را هم دوست دارم؛ شاگرد خلف صائب است. سجاد رشیدیپور و سجاد سامانی هم که دوستانم هستند و از جمله شاعرانی هستند که صفر تا ۱۰۰ شعرهایشان را میخوانم.
فکر میکنید چقدر کلاس رفتن و آموزش دیدن برای شاعر شدن یک نفر موثر است یا اینکه چقدر میتواند قریحه شعر را به یک نفر بدهد؟
اگر آن قریحه باشد که حتما باید باشد، هر چیزی که آن فرد را بیدار کند موثر خواهد بود؛ حالا یا کلاس رفتن است یا کتاب خواندن. ولی اگر قریحه نباشد فکر نمیکنم جواب بدهد.
حسین دهلوی در این مدت کلاس خاصی رفته است؟
نه، نرفتهام. فقط کتاب و کتاب خواندهام. همان دیوانهای شاعران قدیمی خیلی به من کمک کرد تا بتوانم شعرهایم را تقویت کنم.
استادی داشتید که در این مدت شعرهایتان را بخواند و نظر بدهد؟
چون رشته دانشگاهیام ادبیات بود، سر کلاس شعرها را میخواندم و همانجا اساتید و دوستانم نظر میدادند و از همان نظرات برای بهتر شدن شعرهایم استفاده میکردم.
کمی وارد فضای شعر آیینی بشویم که شما هم از این شعرها کم ندارید. چه شد که سراغ سرایش اشعار آیینی رفتید؟
شعرهای آیینیام خیلی دلیتر از شعرهای دیگرم است. همیشه دوست داشتم که من هم جزء شعرای آیینی باشم؛ حتی شده با یک یا دو بیت شعر، اما به خاطر رفقایی که داشتم در جریانی افتادم که برای هیأت شعر مینوشتم و آن توانی را که باید برای شعر آیینی بگذارم برای شعر هیأت گذاشتم.
به نظر شما الان نقطه قوت و ضعف شعر آیینی چیست؟
نقطه قوت شعر آیینی عاطفه این نوع شعر است و نقطه ضعفش هم زبان آن است. منظورم از زبان همان تکنیک است؛ چون حسی است بین شعرای آیینی که مثلا باید بنشینند و خود جبرئیل بیاید و شعر را به آنها املا کند. برای همین احساس میکنم خیلی برای این موضوع وقت نمیگذارند؛ نه به لفظ و نه به فن شعرشان کار دارند و همین آفت بزرگی برای شعر آیینی است. حتی گاهی میبینیم در شعر شاعران بزرگ آیینی هم ایراد وزنی وجود دارد. یا اینکه در جایی به قافیه اهمیت نداده و فقط به عاطفه شعر تکیه کردهاند. شعر آیینی که در هیأت خوانده میشود دو شاخه دارد. شعری است که قالب کلاسیک دارد و غزل است. یک مدل شعر دیگر است که به آن سبک شعر میگویند؛ موسیقی دارد و روی آن شعر میگویند. این سبک سختتر است. باید خیلی از مسائل را برای گفتن شعر آیینی در نظر گرفت. شأن معصوم، شأن هیأت، فهم مستمع، شأن مداح، شأن کلمه و هزاران چیز دیگر. اگر خودشان عنایت نکنند اصلا نمیشود این نوع شعر را گفت.
شما وارد سبکی از سرودن شعر شدهاید که شاید خیلی در مورد آن اطلاعات و استاد وجود ندارد. بالاخره باید کسی باشد که نکتههای مغفول مانده را برای شما بگوید؛ این نیاز را هیچوقت احساس نکردهاید؟
نکته اینجاست که این سبک استادی ندارد که بتواند در مورد آن توضیح بدهد؛ حتی در دانشگاه هم استاد متخصصی در مورد این سبک وجود ندارد.
کمی در مورد کتاب «مجنون در تهران» صحبت کنیم. چه زمانی چاپ شد؟
«مجنون در تهران»، شعرهای 18 تا 19 سالگی من است. اما در انتشارات سپیدهباوران ماند و در سال 94 منتشر شد.
چرا این ناشر را انتخاب کردهاید؟ خیلی از ناشران همنسل شما برای کتاب اول ناشر معروفتری را انتخاب میکنند؟
انتخاب «سپیدهباوران» ماجرا داشت. معلم بودم و بچههای مدرسه را به نمایشگاه کتاب بردم. این ناشر یکسری کتابهای شعر در قالب رباعی چاپ میکرد. بچهها را به غرفهشان بردم تا این کتابها را بخرند. خانمی آنجا مرا میشناخت و پرسید که نمیخواهید شعرهایتان را چاپ کنید؟ من هم قبول کردم و شعرها را جمع کردم و در نهایت کتاب منتشر شد.
کتاب دومتان را در نشر «نزدیکتر» چاپ کردهاید؛ یک نشر نوپا؟
اول به خاطر اینکه نشر نوپایی است. دلیل دومم این بود که انگیزه بالایی برای تبلیغ داشتند. دلیل سومم هم این بود که وقتی عناوین یک ناشر کم باشد کتاب به چشم مخاطب میآید. مثلا شما وقتی کتابتان را در انتشارات «فصل پنجم» منتشر کنید، کتاب دیده نمیشود.
از فروش کتاب تا الان راضی بودهاید؟
بله، تا الان که خوب بوده است. فکر میکنم کتاب سوم جزء پرفروشهای حوزه شعر بود.
جشن امضا برای کتابتان برگزار کردهاید؟
نه، این کار را نکردهام. به نظرم جشن امضا برگزار کردن یک چیزی در درون آدمی میخواهد و من هنوز آن را ندارم که بنشینم در مقابل عدهای و کتابم را امضا کنم و به دستشان بدهم. به نظرم جشن امضا برای آدمهایی است که خیلی معروف هستند؛ یا خیلی باید شاعر باشی یا خیلی معروف باشی. من هنوز به هیچکدام از اینها نرسیدهام.
این مسالهای که میگویید به خاطر این است که خودتان را شاعر نمیدانید یا چیز دیگری است؟
نه، به این دلیل است که هنوز خودم را شاعر نمیدانم. وقتی که صائب شاعر است، من دیگر شاعر نیستم.
ما شاعران زیادی داریم؛ مخصوصا در همین دهه 70 و جوان که شما هم جزء آنها به حساب میآیید. شاعران خوبی داریم. اگر بخواهیم در مورد ضعف این نسل صحبت کنیم شما به چه چیزهایی اشاره میکنید؟
فکر میکنم کمبود مطالعه بزرگترین آفت این نسل از شاعران است. منظورم از مطالعه فقط این نیست که دیوان بخوانند. کسی که شعر کلاسیک میگوید گریزی ندارد جز اینکه دیوانها را بخواند. بخواهد و نخواهد باید این دیوانها را بخواند. اما در کل مطالعه کمی داریم. ضعف زبانی هم ایراد دیگری است که شاعران جوان نسل من به آن دچارند. این دو مساله بسیار مهم هستند. مطالعه وقتی زیاد شود، ضعف زبانی را میتواند برطرف کند.
مثلا اگر فاضلنظری که شما هم او را از بهترین شاعران معاصر میدانید، بخواهد کلاسی برگزار کند، آیا تاثیرگذار است برای شاعری مثل حسین دهلوی یا نه؟
حتما تاثیرگذار است. فاضل کلاس هم دارد. همان جلسات شعر معناگرا و من هم در آن شرکت میکنم. حتی ممکن است در این جلسات فاضل یک کلمه بگوید و همان کلمه برای خیلیها راهگشا باشد. اما این را قبول ندارم که یک نفر صفر تا ۱۰۰ فقط به خاطر حضور در این جلسات شاعر شود و میگویم این اتفاق نمیافتد. خود شاعر باید به نقطهای برسد که مثلا اگر این کلمه را در بافت شعرم بیاورم خوب است یا نه. اگر به آن نرسد نمیتواند این کار را انجام دهد. این را هم فکر نکنید که به خاطر کلاس میگویم. یعنی یکی بیاید یک شعر بگوید و فاضل به او بگوید، نه این شعر این کلمهاش خوب نیست. این فرد برای شعرهای بعدی چهکاری باید انجام بدهد؟ قرار است هر شعرش را یک نفر نظر بدهد؟ پس هر کسی خودش باید به آن نقطه دید برسد و برای رسیدن باید خودش برود، نه اینکه کسی در قله بایستد و راه را به او نشان دهد.
به سمت ترانه گفتن نرفتهاید؟
نه. اصلا دوست ندارم.
این دوست نداشتن از کجا میآید؟
اصلا وقتی فکر میکنم که با آن زبان شعر بگویم حالم خیلی بد میشود.
با این حرف شما میتوانم بگویم با زبان عامیانه در شعر موافق نیستید؟
نه، این هم درست نیست. خودم دوست ندارم به این سبک شعر بگویم.
فکر نمیکنید شعر عامیانه گفتن باعث شود به سرعت بین مردم پخش شود. تا به حالی این مساله وسوسهتان نکرده است که به سمت این سبک شعر بروید؟
شاید قبلا که سنم کمتر بود به آن فکر میکردم، ولی الان نه؛ چون میدانم اگر الان شعری را بگویم و بعد پخش بشود باید سالها به دنبال این باشم که آن را پاک کنم. اعتقاد دارم باید شعری بگویم که چند سال بعد هم با اشتیاق برگردم و بگویم این شعر من است.
خیلیها هستند که این نوع شعر را میگویند و پشیمان هم نمیشوند و همین امر باعث میشود سبک جدیدی وارد حوزه شعر شود که در این چند سال هم در فضای مجازی بسیار فعال شده است. کم نداریم از این نوع شعرها. از طرف دیگر مردم فکر میکنند این نوع شعر گفتن خیلی راحت است و همه میخواهند شاعر شوند. یعنی با عوض کردن دو بیت از یک شاعر دیگر، شعر جدید میگویم و شاعر میشوم.
مطمئنا این اتفاق، خیلی بد است. به نظرم باید شأنی را برای یک قالب خاص شعر در نظر بگیریم. مثلا همانطور که با یک لباس خاص به میهمانی یا عروسی میرویم و لباس راحت نمیپوشیم باید غزل هم نوعی شستهرفتگی خاصی داشته باشد و با بقیه قالبهای شعری فرق کند.
نکته بعدی در مورد سبکهای تازهای است که گفتید ساخته شدهاند. این سبکها خیلی عمر نمیکنند. شاید یک سال نهایت زنده بودن این نوع شعرها باشد. من فکر میکنم شعر موجود زندهای است که چیزهایی را نگه میدارد و چیزهایی را از خودش میراند. غزلی منسوب به شهریار است که خیلیها نشنیدهاند. در یک بیت این غزل میگوید:
«گذشته من و جانان به سینما ماند خدا ستاره آن سینما نگه دارد»
یا مثلا
«دامن مکش به ناز که هجران کشیدهام نازم بکش که ناز رقیبان کشیدهام»
چند بیت پایینتر دوباره میگوید:
«ای تا سحر به علت دندان نخفته شب با من بگو قصه دندان کشیدهام»
اینها به نظرم همان جو و همان دورهای است که ملکالشعرای بهار، قطار و تلویزیون و اینها را به داخل قصیده میآورد و شهریار هم به تبع او اینها را وارد غزل میکند. اما همانجور که الان داریم میبینیم اصلا در حافظهها نمانده است. اینها خودشان حذف میشوند. وقتی جریانی 14 قرن امتحانش را پس داده است دیگر باید به سلیقه همان 14 قرن احترام بگذاریم.
الان همه شعرهایتان را منتشر کردهاید؟ تصمیم دارید کتاب سومی هم داشته باشید؟
«آشفتگی» که کتاب دوم است را از بین 80 غزل منتشر کردهام. الان که اینجا نشستهام همه شعرهایی را که در این کتاب چاپ کردهام، دوست دارم اما خب از دو سال بعدم خبر ندارم. در مورد کتاب سوم هنوز تصمیمی نگرفتهام و معمولا هم دیر به تصمیم چاپ کتاب میرسم.
کمی هم در مورد شاعران معناگرا که «سوره مهر» این کار را انجام داده صحبت کنید. به نظر شما این کار خوب است؟
حتما خوب است. برای اینکه مخاطب میداند با چه کتابهایی طرف است. اگر همه شاعران در یک سبک باشند کار خوبی است و کار مخاطب راحت میشود.
حالا سوالم را کلیتر میپرسم؛ حسین دهلوی به تقسیمبندی در حوزه شعر معتقد است؟
بله، تقسیمبندی را قبول دارم و به شدت به آن معتقد هستم.
در جایی از صحبتهایتان گفتهاید که با دوستانتان مینشینید و برای هیأت شعر میگویید. چند سال است که این کار در هیأتها رونق گرفته و باعث شده است چیزهایی که سندیت ندارند از هیأتها دور شوند و با شعرهای امثال محمد سهرابی، جوانهایی که به سمت هیأت میروند، آشنا شوند که اصیل هستند.حالا در حوزه موسیقی هم این است. ما با محسن چاوشی مواجه میشویم که شعر نظامی و مولوی را میخواند. به این فکر میکنید که اشعار شما را خواننده یا مداحی بخواند.
این اتفاق که خیلی خوب است. این مساله با ترانهگویی فرق دارد. این کار یعنی ما اصالت را به شعر بدهیم. نه اینکه ملودیای باشد و حالا ترانهای دمدستی برای آن به کار ببریم. این اتفاق که ما از شعر اصیل استفاده کنیم در موسیقی یعنی از منظر خواننده، شعر مهم است و اتفاق بسیار خوبی است.
اگر الان صائب زنده بود و میتوانستید با او صحبت کنید، چه چیزی میگفتید؟
چیزی نمیگفتم و فقط نگاهش میکردم. نمیدانم چرا علاقهام به صائب آنقدر آتشین شده است و وقتی یک بیت از او میخوانم میخواهم گریبان بدرم. بعضیها میگویند که شعرهایت شبیه صائب است درحالیکه خودم میگویم شعرهای من کجا و شعرهای صائب کجا.
در ذهنتان این است که چند کتاب منتشر کنید؟
چیزی که الان در ذهنم است این است که دیگر کتاب چاپ نکنم، چون انسان خودش را در دردسری میاندازد که باعث ترمز گرفتن در راهی که میروی میشود و او را نگه میدارد.
کتاب نوشتن ترمز است؟ پس چطور میخواهی حرفت یا شعرت را به گوش مخاطب برسانی؟
باورتان میشود که خودم هنوز این را نفهمیدهام. یکسری هستند که بسیار انسانهای بیکاریاند و میخواهند فقط حال یک نفر را بگیرند و تو خودت را با یک کتاب سیبل میکنی تا آنها بیایند و تو را بزنند.
این هم یک نقد است دیگر. کتاب نوشتهاید و مخاطبی شما را نقد میکند.
نقد صاحبنظر خوب است؛ کسی که میداند چه اتفاقی افتاده است. اما کسی که نه صاحبنظر است، نه میفهمد، نه میخواهد بفهمد، برای او کاری نمیشود کرد و فقط اعصاب آدم خرد میشود. ببینید یکسری نقطههای تاریک در ذهن من هست که هنوز برایشان جوابی پیدا نکردهام. هنوز نمیدانم این دردسر را به جان بخرم یا بروم در گوشهای بنشینم و به کسی هم کاری نداشته باشم. فعلا هیچ قصدی برای چاپ کردن کتاب دیگری ندارم.
به نظر شما چقدر جلسههای شعر میتواند به یک شاعر کمک کند؛ هم برای نقد شعر، هم برای دیده شدن شعر؟
به دیده شدن شعرش که خیلی کمک میکند. اگر نقد هم باشد باز خوب است اما نقدی که بهدردبخور باشد. به نظر من کسی که دارد نقد میکند باید این شاعر را کامل بشناسد و عقبه و علایقش را بداند. با چیزهایی که خودش دوست دارد او را نقد نکند؛ بلکه در همان حوزهای که این شاعر هست باید نقد کند. مثلا یک فوتبالیست نمیتواند یک تیرانداز را نقد کند. باید هم حوزه خودش باشد. این نکته در نقد مهم است؛ یعنی با دانستن همه چیز باید نقد کند.
حسین دهلوی انگار در پیلهای مانده است؟ این را از حرفهایتان میگویم که میگویید نمیدانید الان باید چهکاری انجام بدهید؟ یا حتی در مورد چاپ نکردن کتابهای بعدیتان؟
اینها نظر الان من است. ممکن است دو سال دیگر این حس مرا قلقلک بدهد که بروم و آن را چاپ کنم. کتاب «آشفتگی» خیلی سال بود که آماده شده بود؛ اما چاپ نمیکردم. خیلی هم با وسواس کار کردم، که اول خودم غزل را دوست داشته باشم. اما الان نمیتوانم بگویم یک سال بعد این شور را دارم که بروم و کتاب دیگری منتشر کنم.
به عنوان آخرین سوال شعر آیینی مورد علاقهتان برای چه کسی بوده و غزل مورد علاقهتان کدام است؟
یک غزل دارم که در کتاب «آشفتگی» منتشر شده است و آن را خیلی دوست دارم.
«خویش را در جادهای بیانتها گم کردهام/ بعد تو صدبار راه خانه را گم کردهام
من غریب افتادهای بیتکیهگاه سالهاست/ کوه خود را بین پژواک صدا گم کردهام
از عبادتهای حاجتمند خود شرمندهام/ گاه میبینم تو را بین دعا گم کردهام
شیشه عطرم، که حیران در هوایت مدتی است/ تسبیح خود را نمیدانم کجا گم کردهام
زیر بار عشق از قلبم چه باقی مانده است /گندمی زیر سنگ آسیا گم کردهام»
در مورد شعر آیینی باید بگویم که هنوز در شعر آیینی به آنجایی نرسیدهام که بگویم کدام را دوست دارم چون میترسم شأن آنها حفظ نشود، برای همین خیلی کمتر شعرهای آیینیام را منتشر میکنم.
* نویسنده : زهرا جعفری روزنامهنگار
