تکمیل نقد فهم سیدجوادطباطبایی از هگل و نقد فهم او از پست‌مدرنیسم

توهم نژاد خالص و برتر و تحقیر اعراب در پروژه‌های ایران باستان‌گرا، از مصادیق یکدست‌سازی غیردموکراتیک و غیرانسانی است؛ اگرنه احترام به ملت و ملیت و نیز تمام اقوام به کرات مورد تاکید پست‌مدرن‌ها و چندفرهنگ‌گرایی قرار گرفته است.

  • ۱۳۹۶-۱۱-۱۸ - ۱۲:۳۸
  • 00
تکمیل نقد فهم سیدجوادطباطبایی از هگل و نقد فهم او از پست‌مدرنیسم

این، آن پست‌مدرنیسم نیست

این، آن پست‌مدرنیسم نیست
به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، در ادامه نقد نخستم بر فهم طباطبایی از هگل و به‌عنوان تمهید برای نقد برداشت او از پست‌مدرنیسم، باید پاره‌ای اشارات را اضافه کنم.

 «این یک پیپ نیست» اثر رنه ماگریت و تصویری را به یاد آورید که زیر آن نوشته شده است: «این یک پیپ نیست». چنانکه گفته شده، در ابتدا به نظر می‌رسد این تصویر و نوشته با یکدیگر همخوانی ندارند و متناقض هستند ولی در واقع تصویر یک پیپ، پیپ نیست و اگر نوشته می‌شد این یک پیپ است، دروغ بود.

این پیپ، متناظر با بحث هگل درخصوص تحریف‌گر بودن زبان است.

باید از این تحریف‌گری زبان و معنای خودآگاهی نزد هگل به بحث دیگری و ربطی بودن هویت رفته و شایبه خودآگاهی توپر نزد هگل را نفی کرد. خودآگاهی نزد هگل، به دیگری وابسته است و امری خوبسنده یا منفصل نیست. در خودآگاهی، همواره حفره وجود دارد و در عین حال، همین حفره عامل وجودی آن است.

یکی از اتهامات یکدست‌ساز و تن‌آسا به پست‌مدرنیسم آن است که پست‌مدرنیسم ضدسوژه و اراده انسانی است. حال آنکه دراین خصوص، قدر مشترک پست‌مدرن‌ها آن است که ضداراده و سوژه توپر و بدون حفره هستند.

دراین مورد، پست‌مدرنیسم وامدار هگل درخصوص حفره‌داربودن هستی و وابستگی هستی به نیستی است. همچنان‌که لکان در بحث فقدان از همین بحث هگل متاثر است.

 بحث subjefication نشان می‌دهد که از مرگ انسان و بحث سوژه در پست‌مدرن‌هایی چون فوکو چه سوءبرداشت‌هایی صورت گرفته است.

براین اساس، سوژه نزد پست‌مدرن‌ها وجود دارد اما این سوژه، متاثر از هگل دیگر سوژه توپر نیست بلکه سوژه‌ای است که همزمان گرفتار است اما همزمان همین گرفتاری، علت وجودی آن است.

با تسامح، معادل‌هایی نظیر گفتمان، گشتل، ایدئولوژی، آپاراتوس، اپیستمه، ناخودآگاه فرویدی و متن دریدایی را می‌توان برشمرد که سوژه در اینهاست. این سوژه دیگر سوژه استعلایی و منفصل نیست.

هگل را نقطه‌عطف این مباحث و آبشخور آنها می‌دانم؛ آنجایی که بحث حفره و من بازتابی را طرح می‌کند؛ من بازتابی که من دکارتی و منفصل نیست بلکه من متصل است. این من، بی‌اراده و مضمحل نیست، بلکه ربطی و متصل و متواضع شده است

در پست‌مدرنیسم، رگه‌های قوی اراده وجود دارد که سوژه را تسلیم مطلق نشان نمی‌دهد. برای نمونه، فوکو در کنار گفتمان، استراتژی قدرت و استراتژی مقاومت را هم طرح می‌کند. برداشت اخته و آکادمیک این است که در چارچوب استراتژی قدرت، استراتژی مقاومت ممکن می‌شود. اما برداشت رادیکال می‌گوید که استراتژی مقاومت فوکو مانند مینی‌مال دیفرنس و کنش نزد نیچه می‌خواهد نظم نمادین یا استراتژی قدرت را فروبپاشد.

همچنین، سوژه‌فرافکنی و اگزیستنسیل دارد. فوکو دانش تحت‌انقیاد و دیوانگان را طرح می‌کند و این بدان‌معناست که او استراتژی قدرت و مقاومت را همزمان نمی‌داند بلکه مقاومت، خدشه‌ای و ضربه‌ای تروماتیک به نظم نمادین و مرسوم یا استراتژی قدرت است.

نظم واقعی استخوانی در گلوی نظم نمادین است. خروج کامل از نظم نمادین را ممکن نمی‌دانم اما مینی‌مال دیفرنس یا کنش نیچه‌ای را می‌پذیرم که نقد درون ماندگار است و مانند دینامیت در نظم نمادین عمل می‌کند. می‌توان نظمی نمادین را فروپاشید اما نظم نمادینی دیگر سوژه را احاطه خواهد کرد. به این معنای دوم خروج از نظم نمادین را ممکن نمی‌دانم. برای مثال، ما از نظم نمادین شاهانه به نظم نمادین انقلابی رفتیم و حتی دیدیم برخی مناسبات شاهانه بازگشتند.  در عین حال همچنان‌که گفتم، سوژه، فرافکنی و اگزیستنسیل دارد.

فرارفتن از نظم نمادین ممکن است اما بدون آن بودن ممکن نیست، مگر در یک صورت و آن هم جنون کامل سوژه است که در این حالت دیگر او ادیپ و فقدان ذکر و اسم پدر را نمی‌پذیرد.

با توضیح این برداشت پست‌مدرن از هگل_که درکی آگاهی‌محور همچون درک طباطبایی نیست_علاوه‌بر تکمیل نقد خود بر فهم او از هگل، به سراغ نقد برداشتش از پست‌مدرنیسم می‌رویم.

پست‌مدرنیسم، مشابه همین برداشت مورداشاره از هگل، تضادی جدی با پروژه‌های این‌همانی و همسان‌ساز ناسیونالیستی دارد. برخلاف ادعای طباطبایی، میان پست‌مدرنیسم و فروپاشی ملیت و ملت هیچ تلازمی وجود ندارد. این مدعایم را توضیح خواهم داد.  پست‌مدرنیسم، چنانکه دیدیم نافی و ضدفهم توپر و مطلق از فرد یا سوژه است، اما ضدسوژه، فرد و اراده فردی نیست.  به طریقی مشابه، پست‌مدرنیسم در عین مخالفت با ملت و ملیت به‌عنوان مقولاتی خالص، یکپارچه، توپر و مطلق، با اصل این مقولات ستیز ندارد. به‌طور واضح، آن چیزی که پست‌مدرنیسم با آن ستیز دارد، ملیت‌گرایی و ملت‌گرایی است نه ملت و ملیت. ملت‌گرایی رادیکال را می‌توان در پروژه نازیسم مورد توجه قرار داد یا در پروژه فاشیسم در ایتالیا. البته در یکی نژاد مهم‌تر بود و در دیگری، ملت اهمیت بیشتری داشت.

نازیسم در پی نژاد خالص بود؛ هدفی که به تعبیر ژرژ سورل، یک افسانه بوده است؛ افسانه‌ای که تفاوت را به این‌همانی تقلیل داده و در پی همگون‌سازی و یکدست‌سازی بود. این یکدست‌سازی یا آسیمیلاسیون آن چیزی است که لزوما مورد مخالفت پست‌مدرنیسم است. این همان سیاست رمه‌سازی یا گله‌سازی است که با خشونت همراه است.

برای ایضاح دقیق‌تر این مطلب باید گفت توهم نژاد خالص و برتر و تحقیر اعراب در پروژه‌های ایران باستان‌گرا، از مصادیق یکدست‌سازی غیردموکراتیک و غیرانسانی است؛ اگرنه احترام به ملت و ملیت و نیز تمام اقوام به کرات مورد تاکید پست‌مدرن‌ها و چندفرهنگ‌گرایی قرار گرفته است.

 

* نویسنده : محسن سلگی پژوهشگر

مطالب پیشنهادی
نظرات کاربران