سفرنامه سرپل‌ذهاب/۶

از صدایی که شنیده بودند پرسیدم و گفتم شبیه چه بود. حدسم این بود مثلا از زمین صدایی بلند شده باشد که به جابه‌جایی صفحات زمین و حرکت گسل و اینها مربوط باشد یا چیزی شبیه این. اما همه‌شان گفتند که صدا شبیه باد و توفان شدیدی بوده که در هوا می‌پیچد و آنها اول حتی فکر کرده‌اند توفان و گردباد است.

  • ۱۳۹۶-۱۰-۱۲ - ۱۶:۴۰
  • 00
سفرنامه سرپل‌ذهاب/۶

صدای هولناک شب زلزله

صدای هولناک شب زلزله
به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، آن طرف روستا کنار یکی از بولدوزرهایی که داشت خرابه‌ها را زیر‌و‌رو می‌کرد و بچه‌های سپاه که یک بند و بی‌هیچ توقف و استراحتی کار می‌کردند، چند نیمکت گذاشته بودند. بچه‌ها دوباره آنجا جمع شدند تا بسته وسایل نقاشی را بین‌شان توزیع کنیم.

بچه‌های جهادی هم به کمک‌مان آمدند. معلوم بود آن نیمکت‌ها را برای کلاس‌ها و کارهای فرهنگی‌شان آنجا آورده‌اند. احتمالا از داخل مدرسه‌ای که هرچه چشم گرداندم، اثری از آن ندیدم. نیمکت‌ها را درست مثل کلاس درس در دو ردیف پشت سر هم چیده بودند. اما باز هم بچه‌ها طاقت نیاوردند و از پشت نیمکت‌ها به سمت جعبه هدایا هجوم بردند.

دور از هیاهو و شلوغی بچه‌ها کنار نیمکت‌ها ایستاده بودم و به چنگک بولدوزری نگاه می‌کردم که هرچه می‌کند و بلند می‌کرد و پشت کامیون‌ها می‌ریخت، انگار آوارها تمامی نداشت. برایم سوال بود با این حجم از خرابی، چطور آمار کشته‌شدگان روستا اینقدر کم بود؟ هم جای خوشحالی داشت، هم سوال... و هم دوباره فکر ژینا آزارم داد. چه اقبال و سرنوشتی داشته طفلک! پدر 9 فرزند قد و نیم قد، در میان 23 کشته این روستا...

اثری از ژینا نبود. نه در میان بچه‌ها و نه اطراف... . از دخترک اخمو و ساکت‌مان هم اثری نبود. فکر کردم چقدر وضعیت برای بچه‌ها و مخصوصا دخترها سخت‌تر و خطرناک‌تر است. اینجا وسط این همه شلوغی و رفت‌و‌آمد و بی‌دقتی یا حواس‌پرتی پدر و مادرها و رها بودن بچه‌ها و رفت‌و‌آمد غریبه‌هایی که همه‌شان طبیعتا از بچه‌های جهادی سپاه و بسیج نبودند و... .

سرم به درد افتاده بود. فقط خدا باید خودش میانجیگری می‌کرد تا اینها به سلامت از میان این همه خرابی و آوار، به زندگی عادی خودشان برگردند. ما که هرجا چشم می‌گرداندیم و هرچه ویرانی و خرابی می‌دیدیم، از هم سوال می‌کردیم واقعا این وضعیت کی می‌تواند سر‌و‌سامان بگیرد و زندگی به روال عادی‌اش برگردد؟ سوالی که مایوسانه بی‌جواب می‌ماند. حداقل تا وقتی همه دستگاه‌ها و ارگان‌ها خودشان را موظف نمی‌دانستند و اینطور جهادی و بی‌وقفه وسط میدان و پای کار نمی‌آمدند، این همه خرابی به راحتی جمع نمی‌شد و حداقلش زندگی در کانکس‌های آهنی و سردی بود که روح زندگی نداشت... . جالب بود که در این روستا حتی یک کانکس هم دیده نمی‌شد.

نگاهم به پسر بچه 8، 9 ساله‌ای افتاد که برخلاف دوستانش ساکت و آرام روی نیمکت جلو نشسته بود. کنار دستش دخترک کوچکی بود که در آن گرمای نفس‌گیر، کلاه بافتنی سفیدی روی سرش کشیده بود. روی میز یک پک هدیه نقاشی جلوی دختر بود. از پسر سوال کردم که چرا نمی‌رود بگیرد. از توی جامیز بسته خودش را در‌آورد و نشانم داد. گفتم پس چرا بازش نمی‌کنید نقاشی بکشید. به دخترک اشاره کرد و گفت: آخه خواهرم نداره... به بسته جلوی دخترک اشاره کردم و گفتم داره که... دخترک بسته را هل داد و با لهجه غلیظ کوردی بهم فهماند که این بسته مال او نیست و از قبل روی میز بوده و حاضر نیست مال کسی دیگر را بردارد.  برایم عجیب و شگفت بود. حس غرور و عزت نفس‌شان از همین کودکی قابل‌تحسین بود. برایش بسته‌ای آوردم و تا دستش دادم، تمام صورتش به لبخندی روشن باز شد. از پسرک اجازه گرفتم و عکسی ازشان انداختم. کمی بعد با خواهرش دوان دوان دور شدند.  حالا بچه‌ها با خیال راحت کتاب و دفترهای‌شان را گرفته بودند و بعضی‌هاشان پشت نیمکت‌های چوبی نشسته بودند و داشتند کتاب‌های‌شان را ورق می‌زدند. کتاب‌های انتشارات قدیانی دست‌شان بود که از روی جلدشان می‌شد فهمید در مورد شغل‌های مختلف است. پسر بچه‌ها روی جلد کتابی خم شده بودند و بلند بلند با هم حرف می‌زدند. از وسط سرها‌یشان به زحمت سرک کشیدم و دیدم عکس یک فضانورد روی جلد کتاب نقش بسته است.

بچه‌های شابک مشغول فیلمبرداری از آقای قدیانی و سبحانی بودند. یکی از نیمکت‌ها را آورده و گذاشته بودند زیر سایه درختی. پشت سر نمای بولدوزری بود که از ابتدای ورودمان به آنجا تا به حال، یکریز و بی‌وقفه زمین را شخم می‌زد و آواربرداری می‌کرد. یک کامیون پیچید توی جاده ورودی روستا و تا نزدیکی محل فیلمبرداری آمد و همانجا ایستاد. معلوم بود که برای بردن نخاله‌ها و آوار ساختمان‌ها آمده است. بچه‌های گروه با توجه به زمان کمی که داشتند، قبل از حرکت دوباره کامیون و وسط سر و صدای ماشین‌آلاتی که کل منطقه را برداشته بود، فیلمبرداری و مصاحبه را شروع کردند.  از فرصت دوباره استفاده کردم و به طرفی رفتم که چند خانم کنار هم روی زمین نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند. پشت سرشان دیوار نیمه فرو‌ریخته حیاطی به چشم می‌خورد و دو چادر سفید در کنار ساختمان یک طبقه نیمه فرو‌ریخته‌ای علم شده بود. با لبخند و روی باز جواب سلامم را دادند. سوالم را از تعداد کم کشته‌های‌شان پرسیدم. دختر جوانی گفت که مردم آنجا چند ثانیه قبل از زلزله اصلی، صدای بلند و وحشتناکی شنیده و از خانه‌ها بیرون دویده‌اند. می‌گفت خانواده عمه‌اش میهمان‌شان بوده و سر جمع 15 نفر در خانه بوده‌اند. اما خون از دماغ هیچ کدام‌شان نیامده و همه سالم بیرون دویده‌اند.

از صدایی که شنیده بودند پرسیدم و گفتم شبیه چه بود. حدسم این بود مثلا از زمین صدایی بلند شده باشد که به جابه‌جایی صفحات زمین و حرکت گسل و اینها مربوط باشد یا چیزی شبیه این. اما همه‌شان گفتند که صدا شبیه باد و توفان شدیدی بوده که در هوا می‌پیچد و آنها اول حتی فکر کرده‌اند توفان و گردباد است. دختر جوان گفت هوره‌اش وحشتناک بود! و گفتند تقریبا اکثر آنهایی را هم که زیر آوارها مانده بودند، خود اهالی روستا بیرون کشیده‌اند. در روستای قبلی هم مردم همین را می‌گفتند. واقعا چه لحظات سختی بر این مردم گذشته و چه صحنه‌های تلخ و وحشتناک و اتفاقات عجیبی را از سر گذرانده‌اند.

ادامه دارد...

 

* نویسنده : وجیهه سامانی نویسنده

مطالب پیشنهادی
نظرات کاربران
capcha