6 سال پیش در زمستانی بسیار سردتر از زمستان 1404، برای نوشتن از کولبری دوبار به مرزهای غربی کشور سفر کردم. مقصد اولین سفر، مرز مریوان با اقلیم کردستان بود و مقصد دومین سفر، مرز سردشت، پیرانشهر و مریوان با اقلیم. در آن سفر 10 روزه، تمام آنچه که دیده بودم را ثبت و ضبط کردم تا از دل آن گزارش «13 کیلومتر با کولبرها» و کتاب «یک زمستان با کولبرها» متولد شود. من آنچه که را که باید، از مرز و آنسوی مرز گفته و نوشته بودم... برایم همه چیز تمام شده بود تا اینکه، یک پیام دوباره پای مرا به ماجرای جدیدی وارد کرد.
پیام از طرف حبیب است... یکی از کولبرهایی که با او در مرز آشنا شدم. اولینبار حبیب را دیماه 1398 در مرز مریوان و در ارتفاعات کوه تته دیدم. یک ماه بعد که دوباره به مریوان رفتم، قرار بود با هم به مرز برویم. آن روزها، بارش پیاپی برف همه چیز را مختل کرده بود؛ حتی کولبری را. احتمال داشت بعد از حدود 8 یا 9 روز، مرز همچنان بسته باشد. من باید به مرز میرفتم ولی حبیب این اجبار را نداشت و نیامد. 6 سال بعد از آن روز، حبیب در تلگرام پیام میدهد: «سلام آقا صادق... خیلی دنبالت گشتم که پیدات کنم. میخوام ماجرایی رو بگم که خیلی مهمه.»
میپرسم اگر تهران هست، همدیگر را ببینیم. تهران نیست: «فعلاً امکانش نیست بتونیم هم رو ببینیم اما یه سری نکاتی هست که برات اینجا میگم.»
برای من چندین صوت می فرستد: «یکی از اقوام دور ما برای کار رفته عراق. 2 ماه تو اربیل تو یه هتلی کار کرده و برگشته ایران. چون سن و سالی نداشت و قیافه خوبی داشت، دوباره بهش پیشنهاد کار تو هتل با درآمد بالا میدن. برای همین تو ایران چند تا دوره مهمانداری گذروند تا اونجا پیشرفت کنه. پاش که به سلیمانیه رسید، پاسپورتش رو گرفتن. بهجای مهمانداری، بردنش دیسکو. یه مدت تو دیسکو کار کرده. اونجا اتفاقات ناخوشایندی براش افتاده. آخر سر هم دیپورتش کردن و برش گردوندن ایران. میتونی یه کمکی بهش بکنی؟»
ماجرا عجیب است. پاسخ مثبت میدهم. شماره تماسی را برایم ارسال میکند. با شماره تماس میگیرم و صحبت میکنم. شماره متعلق به خواهر آن دختر است. آنچه حبیب گفته را بازگو میکنم. تأیید میکند. باید به کردستان رفت.
اردیبهشت ۱۴۰۴ | سنندج
روایت اول: دیسکو بهجای هتل
اواخر اردیبهشتماه 1404 با مهرگان محمدی همکارم برای گفتوگو با آن خانم، راهی سنندج میشوم. او نمیخواهد در خانه گفتوگو کنیم. میپذیرم. محلی را انتخاب میکنیم. با حدود یکساعت تأخیر میرسد.
دوربین را که میبیند، کمی استرس میگیرد. این را شکل نشستنش؛ انگشتان دستهایش که در هم قفل شده؛ چشمهایش که از نگاهکردن به من طفره میرود و فقط زمین را نگاه میکند و حتی حرفزدنش واضح نشان میدهد که احتمالاً میل ندارد ماجرا را بگوید. ماجرا را اینگونه تعریف میکند: «یکی از همسایههامون که دخترش سلیمانیه بود، به من گفت کجای اربیل کار میکردی؟ بهش توضیح دادم و گفتم فلان هتل بودم ولی اقامت نمیدادن. بهم گفت: «میتونی بری سلیمانیه. من اونجا کار کردم و اقامت هم میتونی بگیری و مشکلی نداری.» رفتم سلیمانیه. اونجا توی هتل، پاسپورتمون رو گرفتن و بعد یکی دو هفته اقامت رو آوردن.»
ادامه میدهد. «من اونجا کار هتلداری انجام دادم و تعرضی پیش نیامد.» ماجرای دیپورت شدنش را اینطور روایت میکند که «یک شب سرویس امنیتی اقلیم به هتل ریختند و همه دختران ایرانی را دستگیر کردند و گفتند تهران خواسته، دختران ایرانی که در سلیمانیه کار میکنند را به ایران برگردانند.»
این روایت با آنچه که حبیب گفته بود و خواهرش تأیید میکرد، همخوانی ندارد. به شکل دیگری سؤالم را میپرسم، پاسخش همان است. حتی میخواهم از تجربیاتش برای کمک به دیگران بگوید؛ نتیجه نمیدهد. او نمیخواهد آنچه که رخ داده را تعریف کند. ادامه گفتوگو کمکی به هیچکداممان نمیکند. آن دختر جوان و زیبا، در آخرین لحظات از حرفزدن پشیمان شد. دوربین را خاموش میکنم.
به حبیب پیام میدهم: «آقا این آشناتون تقریباً هیچی نگفتها! فقط ما 500 کیلومتر راه اومدیم و 500 کیلومتر دیگه باید برگردیم.» پیامی صوتی میفرستد: «یه آرایشگره هست. میخوای با اون صحبت کنی؟ اونم ماجراش جالبه. اگر فعلاً هستی، بذار هماهنگ کنم ببینیش. یکی دیگه هم هست که مریوانه... اگر تونست بیاد، آدرس میدم بیاد پیشت.» بلیت برگشتم برای ساعت 11 شب است. 12 ساعتی فرصت هست. میپذیرم و ساعتی بعد، آن خانم از راه میرسد.
روایت دوم: تقاضای جنسی مأمور ردهبالای امنیتی اقلیم کردستان
«مریم» سالها قبل در یک سالن آرایش در یکی از شهرهای استان کردستان کار میکرد. یک روز خانمی برای ناخنکاری به آرایشگاهش میرود. حین ناخنکاری، به مریم پیشنهاد کار در اقلیم کردستان میدهد: «چرا نمیای کردستان کار کنی؟ در آمدش به دینار و دلاره... خیلی خوبه.» مریم تازه از همسرش جدا شده بود و بیش از هر چیز به پول نیاز داشت، اما وضعیت آنقدر بحرانی نبود که چشم و گوش بسته راهی غربت شود. تصمیم میگیرد مدتی با آن خانم که «سحر» صدایش میکند، صحبت کند تا بیشتر از بازار آن طرف سر دربیاورد. کمی بعد، سحر به مریم خبر میدهد که در یک سالن آرایشگری برایش کار پیدا کرده. مریم راهی سلیمانیه میشود. در سلیمانیه مریم میخواهد به سالن سری بزند، اما پاسخ میشنود که سالن چند روزی تعطیل است. چند روزی در کافه سحر مشغول به کار میشود تا صاحب سالن برگردد. یکی دو روز، تبدیل به چند روز میشود و از صاحب سالن خبری نمیشود. مریم از سر بیکاری در همان کافه مشغول به کار میشود. او بعد از 8 روز به ایران برمیگردد. واقعیت این بود که کار در کافه، هزینههای زندگیاش را تأمین میکرد. به همین خاطر به سلیمانیه بازمیگردد و نزدیک به یک سال در کافههای مختلف کار میکند: «هر کافهای میرفتم، طوری کار میکردم که بعد 2 هفته حسابدار آنجا میشدم.»
اوضاع بر وفق مرادش بود، اما مشکلات هم کم نبود. اصلیترین مشکل، مأموران «آسایش» بودند. آسایش یکی از سازمانهای امنیتی اقلیم کردستان عراق است که از مارس ۱۹۹۳ اجازه فعالیت قانونی در محدوده این اقلیم پیدا کرده است. برخلاف پلیس شهری ((Municipal Police یا Zabtiya)) که وظایف معمولی انتظامی و ترافیکی دارد، آسایش مسئول امنیت ملی، اطلاعات، ضدجاسوسی و مقابله با تهدیدهای جدی امنیتی در کل اقلیم کردستان است. مأموران آسایش، هر ماه یا حداکثر هر 40 روز یکبار، دوربینهای تمام خانهها و آپارتمانهایی که یک ایرانی در آن زندگی میکند را چک میکنند: «صد بار با چشم خودم دیدم که آمدند مموری دوربین را بردند چک کردند و آوردند تا بفهمند چه کسانی با ما رفت و آمد دارند. اگر چیز مشکوکی ببینند، فوری احضارت میکنند. من چند سال در اربیل و سلیمانیه بودم ولی یکبار هم نشد من رو برای این موضوع بخواهند.»
این سختگیریها -که تنها محدود به ایرانیها در اقلیم میشود- در برابر درخواستهایی که مأموران پرنفوذ این اداره از زنان ایرانی دارند، چیزی نیست. در اقلیم، خارجیها هر چند وقت یکبار باید برای تمدید اقامتشان، به این اداره سر بزنند. همین نیاز باعث شده تا مأموران این اداره، درخواستهای خارج از عرف از دختران و زنان ایرانی داشته باشند. مریم ماجرای مواجهه خودش با یک مقام ردهبالای امنیتی را اینگونه روایت میکند: «هر سال میرفتم اداره آسایش، اقامتم رو تمدید میکردم. اونجا یکی بود اسمش یادم نمیاد ولی طبقه 2 تو اتاق 7 یا 8 بود. این مرد همیشه به من پیشنهاد رابطه میداد. میگفت اگه این سری بخوای اقامتت رو تمدید کنی باید با من در ارتباط باشی و هر کاری که میگم، انجام بدی.»
تصور میکند متوجه معنای کلمه «ارتباط» نشدم. واضحتر توضیح میدهد: «نه درخواست سیاسی، درخواستهای جنسی از من داشت.» او هر بار پیشنهاد رابطه را رد میکرد و این برای آن مقام ردهبالای اداره آسایش، بسیار سنگین بود. شدیدتر تهدید میکرد: «میگفت یک روز از عمرم مونده باشه، تو رو دیپورت میکنم.» مریم در میانه گفتوگو نام آن فرد را هم میآورد. او یکی از مقامات ردهبالای آسایش است که چندین محافظ برای حفظ جانش در اختیار دارد.
چنین درخواستهای جنسی از زنان و دختران ایرانی، تنها منحصر به اداره آسایش نیست. زنان ایرانی حتی وقتی به ادارات اقلیم مراجعه میکردند، با سیلی از پیشنهادهای جنسی مواجه میشوند: «نگاه میکردند ببینند کی به سر و وضعش رسیده؛ خوشگله و تر و تمیزه. اونها رو نگه میداشتند برای آخر. یعنی کار اداریشان را انجام نمیدانند. میگذاشتند اداره خلوت بشه و کسی نمونه. بعد بهش میگفتند تو چیکار میکنی؟ چرا کار میکنی؟ بیا با من باش؛ من خرجت رو میدم؛ برات پول میفرستم ایران.»
این وضعیت در هر ادارهای تکرار میشود: «یعنی کافیه بدونن یک خانم، ایرانیه. بلافاصله بهش پیشنهاد سکس و هر چیز بدی که فکر میکنی، میدن. میگفتن تو ایرانی هستی. حتماً اینجا تنفروشی میکنی. تو داری کار بیزینس جنسی انجام میدی.»
میپرسم: «مأموران امنیتی؟»
- «بله مأموران امنیتی. آسایش. دژ ترور که میشه یگان ویژه خودمون.»
مریم کمی بیشتر از آنچه در آسایش میگذرد، میگوید: «یکسری از مأموران آسایش گوشی نوکیای ساده دارند. اکثرشون شبها تو کافهها پلاسن. مثلاً میری اداره اونجا کار داری، میگه این شماره رو یادداشت نکن. یه شماره تو کاغذ مینویسه و میده بهت. میگه رفتی بیرون بعد تایم اداری بهم زنگ بزن، اگر کاری داشتی من کمکت کنم. اولین چیزی هم که میپرسه اینه که خونه داری؟ اگر نداری من خونه مجردی دارم. کجا کار میکنی من شب بیام ببینمت؟»
میگوید که هیچ دختر ایرانی در اقلیم کردستان و به خصوص اداره آسایش، آسایش ندارد: «خیلی از مسئولان آسایش از این طلاهای ریزه میزه 80 و 100 دلاری تو کشوی کمدشون دارن. اینا رو به دخترای ایرانی هدیه میدن. با این طلا میخوان طرف رو گول بزنن.» البته در کنار این هدایا کمی زبانبازی هم میکنند: «میگن من هیچ توقعی از تو ندارم. تو رو خیلی دوست دارم. دخترای ایرانی خیلی به مردهاشون احترام میذارن. به هر شکلی میخواهند دختر ایرانی رو گول بزنن و به دست بیارن.» اگر این هدایا و زبانبازیها نتیجه بدهد که هیچ ولی اگر نتیجه ندهد، ماجرا برای دختران و زنان ایرانی بسیار سخت میشود: «وقتی دختره بهش جواب نمیده، یه پرونده براش درست میکنن. آسایش سلیمانیه همهاش اینطوریه. آنچنان پرونده بزرگی براش درست میکنن که خودش هم نفهمه چطور دیپورت شده.»
اما همه چیز فقط مسائل جنسی نیست. در سلیمانیه به مریم پیشنهادهای زیادی برای همکاری با سرویس امنیتی و جاسوسی اقلیم داده بودند: «میگفتند تو برو ایران یا مثلاً از مرز که میآیی و میری با آدمها سر صحبت رو باز کن و حرف از زیر زبونشون بکش ببین چیکار میکنند.»
میپرسم: «منظورشون کسب اطلاعات از مأموران بود؟»
-نه. حتی مردم عادی. میگفتند: «بهمون بگو اینها چیکاره هستند؟ با ما باشی بهت خونه میدیم؛ کرایه خونهات رو میدیم؛ ماشین در اختیارت میگذاریم. هر کاری بکنی ما اینجا پشتت هستیم و حتی نمیذاریم در ایران بفهمن.» میگوید وقتی این پیشنهاد و پیشنهادهای جنسی را قبول نمیکنی، همه چیز روی هم جمع میشود و یک پرونده برایت درست میکنند.
واضحتر میپرسم: «منظورشون این بود که شما جاسوسی بکنید ما اینجا هواتون رو داریم؟»
- آفرین. دقیقاً اینجوریه. تو برو واسه ما جاسوسی بکن ما اینجا هواتو داریم.
- مگر شما در چه سطحی میتونید جاسوسی کنید؟
- والا نمیدونم. اونم من. میخوان هر کسی هر طوری شده یه خبر براشون ببره.
مدتی بعد مریم برای اقامت به اداره اقامت سلیمانیه مراجعه میکند. او برای تمدید اقامت، به وکیل وکالت میداد. آخرین بار وکیل به او گفته بود خودش باید برای اقامت اقدام کند ولی بهجای طبقه 2 یا 3، به طبقه پنجم اداره اقامت برود. مریم نمیدانست در آن قسمت از اداره چه اتفاقی قرار است بیفتد. وارد طبقه میشود... رفتارهای عجیبی میبیند: «برخورد خیلی بد و زشتی با من کردن. گفتن پاسپورت و اقامتت رو بده. من رو بردن اتاق رئیس. تازه اون لحظه فهمیدم چه خبره! یه اتاق کوچیکی بود. 3 یا 4 دختر دیگه هم اونجا بودن که دیپورت شده بودن. دخترها میپرسیدن چرا دیپورت شدیم؟ پاسخ نمیدادن. اصلاً نگذاشتند حرف بزنیم.»
در آسایش، در پاسپورت هر فرد یک مهر قرمز میزدند اما در پاسپورت مریم، 3 تا مهر قرمز کوبیدند. «کسی من رو نشناسه، میگه خدا میدونه چیکار کرده. درحالیکه خانوادهام پیشم میآمدند و کار و زندگیام مشخص بود.»
مریم از اقلیم اخراج شد، اما چندان هم ناراضی نیست. ماههای آخر زندگی، برایش ماههای سختی بوده. دوستش کافه را که فروخت، مریم به یک آرایشگاه رفت، ولی با کار آرایشگاه از پس کرایهخانه برنیامد. شرایط بهقدری سخت شد که او حتی 600 دلار برای تمدید اقامتش را هم بهسختی میتوانست جمع کند. «خیلی پشیمونم که رفتم. اگر آن 4 سال را همین جا کار میکردم، وضعم بهتر بود. میتونستم برای مسافرت به کردستان عراق برم. اینجا نه کرایهخونه میدادم نه پول آب و برق و... اونجا خرجش خیلی گرونه. اینجا تومن با تومنه. اونجا ما با دلار یا دینار هزینه میکردیم.»
روایت سوم: از چاله به چاه
در میانه گفتوگو، مهمانان بعدی از مریوان میرسند. یک زن و شوهرند. از ظاهرشان میتوان فهمید که همین الان هم وضع اقتصادی مناسبی ندارند. از لباسهایی که اتو ندارند و دستانی که آنقدر کارگری کردهاند که زمخت شدهاند.
داستان وریا از اجاره عقبافتاده خانه و بدهیهای روی هم تلنبار شده آغاز میشود. برقکشی ساختمان که کفاف نمیدهد، به سراغ کولبری میرود. یکبار برای کولبری به مرز رفت اما آنجا هم وضع به شکلی نبود که بتواند از زیر بار قرض نجات پیدا کند. به سرش میزند مثل خیلیهای دیگر برای کار به اقلیم کردستان برود. اردیبهشت 1403 بدون همسرش راهی میشود: «چون تنها رفته بودم، بهم خونه نمیدادن. میگفتن به مجرد خونه نمیدیم.»
ماجرا را به لیلا همسرش میگوید. همسرش هم راضی میشود به اقلیم کردستان برود: «۱۳ اردیبهشت 1402 خونه گرفتیم. توی یه مزرعه کار پیدا کردیم و تونستیم کمی وسیله برای خونه بخریم.»
آنها در شهر پنجوین در استان حلبچه خانهای اجاره میکنند. قیمت کارگر روزمزد در کردستان، بین 30 تا 35 هزار دینار بود ولی مالک مزرعهای که وریا، لیلا و یکی از دوستانش برای کار به آنجا رفته بودند، برای یکروز کار، به آنها تنها 50 هزار دینار داده بود: «به وریا گفتم بهش بگه باز هم میآیم ولی قبلش باید حقوقمون رو بدی. پولمون رو بهمون داد. به غیر از پول خودمون، 30 هزار دینار دستمون موند. ما دیگه نمیخواستم براش کار کنیم. چند روز بعد اومد. بقیه پولش رو بهش دادم و گفتم ما دیگه نمیایم برای تو کار کنیم.»
کار نکردن در مزرعه آن مرد با نصف حقوق معمول، برای لیلا و وریا بسیار گران تمام میشود. لیلا به جای کار در مزرعه، از ایران آرد و وسایل دیگر از مغازهدارها نسیه خریده بود تا در مغازهای که اجاره کرده بود، کَلانه (یکی از غذاهای کردی) بپزد و بفروشد. غروب یکروز صاحب مرزعه به سراغ لیلا میرود: «با دو نفر با قمه و اسلحه آمد... اسلحه گذاشت رو سر من...میگفت با ۱۰ هزار دینار باید برای ما کار کنی. اگر نه میکشیمتون.» مالک مزرعه اصرار داشت وریا و لیلا برایش کار کنند ولی نه با حقوق مناسب. بحثشان به نتیجه نمیرسد تا اینکه چند روز بعد، نیروهای آسایش به مغازه لیلا و وریا میریزند: «نزدیک ۱۵ نفر اومده بودن تو یه مغازه ۶ متری تا مغازه رو پلمب کنند.»
آسایش مغازه را پلمب کرد و وریا و همسرش را ممنوعالکار. کار وریا شده بود هر روز رفتن به آسایش و تلاش برای گرفتن مجوز کار: «هر صبح میرفتم آسایش و تا ساعت ۲ یا ۳ عصر میایستادم. میگفتم آقا! آبروم میره از بس اومدم اینجا و رفتم. یک ماه بکوب رفتم. قبل کارمندان میرفتم بعد کارمندا میاومدم. هر روز به من به دروغ میگفتن رئیسمون نیومده.»
به سرش میزند قاچاقی از اقلیم کردستان به ایران بیاید و به مسئولان ایرانی ماجرا را بگوید: «چند بار اومدم این کار را بکنم ولی گفتم شاید دولت خودمون گیر بده بابت ورود غیرقانونی. آخه پاسپورتمون رو آسایش گرفته بود. گوشیهامون رو هم گرفته بود. اجازه سیم کارت خریدن هم نداشتیم و کار هم نداشتیم. مخبر گذاشته بودن که اگر کار کردیم سریع خبر بدهند.»
این وضعیت ادامه داشت تا سرانجام آسایش سلیمانیه در نامهای میخواهد که وریا و همسرش به آن اداره مراجعه کنند. فردای آن روز، ورریا و همسرش تلفنهای همراهشان را میگیرند و با یک برگه به جای پاسپورت راهی سلیمانیه میشوند. در آسایش سلیمانیه، شدیداً تحت نظر بودند: «حتی برای سرویس هم دو نفر میومد جلوی سرویس میایستاد. انگار تروریست گرفتن.» وریا هنوز نمیداند که مالک مزرعه به آسایش درباره آنها چه گفته که با چنین برخوردی مواجه شدند: «میگفتم درباره ما چی گفتن؟ عکسی فیلمی آتویی چیزی دارید به من بدید تا اتهامم را بدانم.»
ساعتی بعد، وریا و لیلا و 11 نفر دیگر را سوار یک دستگاه ون میکنند. هر چه لیلا اصرار میکند که «من کلی وسیله در خانه دارم، اجازه بدید کلید خانه و مغازه را به صاحبخانه بدهم» فایدهای ندارد. ون به سمت مرز باشماق به راه میافتد. وریا و لیلا و ایرانیهای دیگری که دیپورت شده بودند، در مرز بدون اینکه کوچکترین وسیلهای همراهشان باشد، پیاده میشوند: «ما حتی کرایه ماشین باشماق تا مریوان هم نداشتیم. روزی که داشتیم میرفتیم اقلیم، پول و خوراکی داشتیم ولی وقتی برگشتیم کلی بدهکار بودیم. ساعت ۱۲ شب که رسیدیم خونه، هیچ چیزی برای خوردن نداشتیم.»
مشکلات تازه شروع شده بود. وریا برای جبران بدهیهای عقبماندهاش به اقلیم کردستان رفته بود و حالا بعد از چند ماه نه تنها پولی پسانداز نکرده بود که با دست خالی راهی ایران شده بود. جدا از آن، کلی بدهی هم بابت اجناس نسیهای که از مغازهها گرفته بود، روی دستش مانده بود. اینها یک طرف، صاحبخانهشان هم آمده بود برای نقد کردن کرایههای عقب مانده. بدهکاریهای باقیمانده در ایران و طلب صاحبخانه، وریا را به سمت آخرین راهی که نباید، کشاند: «رفتم از مرز بار مشروب بیارم... تو مسیر برگشت، دستگیر شدم. دادگاهیام کردن. قاضی 150 میلیون تومان جریمهام کرد.»
وریا و لیلا بیش از کلی بدهی، از رفتار تحقیرآمیز برخی مردم در اقلیم کردستان و سرویس امنیتی آن با ایرانیها شاکیاند: «شما میری کار میکنی، مثل آدم با تو رفتار نمیکنن. بیاحترامی به زنت میکنن؛ بیاحترامی به خودت میکنن.»
بعد از گفتوگوها، چرخی در شهر میزنیم. سنندج دارد خود را برای نشست شهرداران استانهای کردی آماده میکند. قرار است استانداران سلیمانیه، اربیل، دهوک و حلبچه از اقلیم کردستان عراق و استانداران کردستان، آذربایجان غربی و کرمانشاه دور هم جمع شوند تا مرزها را از یک عامل محدودکننده به فرصتهایی برای توسعه اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی تبدیل کنند. با خودم میگویم ای کاش استانداران کردستان، کرمانشاه و آذربایجان غربی پای صحبتهای امثال مریم و وریا بنشینند تا واقعیتر درباره فرصتهای توسعه اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی با یکدیگر صحبت کنند.
ساعات پایانی شب از سنندج به سمت تهران راه میافتیم. در سنندج کار ما تمام شد ولی هنوز این پازل تکههای گم شده زیادی دارد. باید باز هم جستوجو میکردم. بهترین راه، تماس با دوستان دوران دانشجوییام در کرمانشاه بود. چند سال زندگی در خوابگاه دانشجویی، دایره گستردهای از ارتباطات را برایم ساخته بود. جستوجوها ادامه داشت تا بامداد جمعه 23 خردادماه...
حمله رژیمصهیونیستی به ایران، پیگیریهای بیشتر را متوقف میکند. همه حواسها معوف به جنگ و سرنوشت آن میشود. اوضاع اینگونه میگذرد تا دوماه بعد از جنگ، یکی از دوستانم در کرمانشاه، دو نفر را که به شکلی به اقلیم رفته بودند، پیدا میکند. تمام زحمت جلب موافقت برای گفتوگو را خودش میکشد. من فقط باید خود را به کرمانشاه برساندم.
نباید وقت را تلف میکردم. این بار با محمد مصلحی راهی کرمانشاه میشوم.
شهریور ۱۴۰۴ | کرمانشاه
روایت چهارم: «به من تجاوز کرد»
برخی سرگذشتها آنقدر اندوهناک است که انسان آرزو میکند کاش هیچگاه فرصتش پیش نمیآمد تا آن را بشنود. شاید از همین روست که حتی از اخبار حوادث هم دوری میکنم. گاهی اما شنیدن این ماجراها جبری است که ناخواسته بر انسان تحمیل میشود. باید بشنوی؛ اشک در چشمانت حلقه بزند و مراقب باشی نکند در میانه مصاحبه از بغلتد و روی گونههایت سرازیر شود.
فقط میدانستم زن جوان و زیبایی که روبهروی من نشسته است، سالها قبل برای کاری به اقلیم کردستان رفته و اتفاقی برایش افتاده که ناچار شده به ایران بازگردد. اما نمیدانستم این اتفاق چیست؟ برای همین شروع گفتوگو را اینطور آغاز میکنم: «انگیزه اولیه شما برای رفتن به اقلیم چه بوده و چه اتفاقی برایتان رخ داده است؟ یعنی دلیل برگشتتان چه بوده است؟»
داستان زندگیاش را اینگونه شروع میکند: «12 سال پیش خرج خانه را تأمین میکردم. شوهرم از تأمین مخارج شانه خالی کرده بود، مجبور شدم برای خرید پارچه به عراق بروم.»
در آن زمان، چند نفر از اقلیم کردستان برای درمان به ایران آمده بودند. اسم یکیشان «آرام» بود. دیلان در مطب پزشک، نقش مترجم را برای آنها ایفا کرده بود. آنها برای قدردانی، به او گفته بودند به اقلیم برود و هر مقدار پارچه میخواهد با ضمانت آنها بخرد.
در آن زمان، دیلان کمتر از 17 سال سن داشت. در مرز عراق وقتی با موبایل عکس میگیرد، بلافاصله مأمورین امنیتی اقلیم دورش جمع میشوند: «به من گفتند اینجا چکار میکنی، جاسوسی میکنی؟ مرد پارچه فروشی از جوانرود آنجا بود. به مأمورین گفت که این خانم برای خرید پارچه آمده. آرام، مردی که پیشتر به ایران آمده بود، دنبالم آمد. شماره تلفنهای من و آرام را گرفتند، مدت 20 دقیقه از ما سؤال و جواب کردند، آرام گفت با دوستم برو، من کمی کار دارم؛ بعداً دنبالت میآیم.»
دیلان با دوست آرام میرود. آن مرد به دیلان میگوید که «بریم برای خانه چیزی بخریم؛ زن و بچهام منتظرم هستند.» دیلان مخالفت میکند و میگوید که باید به منزل آرام برود که منتظرش هستند. آن مرد پاسخ میدهد: «نه! الان آرام و زن و بچهاش هم پیش ما میآیند.»
دیلان به خانه مرد میرود. در خانه که باز میشود، میبیند زن و بچهای آنجا نیست. به ناچار وارد میشود. مرد میگوید غذا بخور. او نمیخورد و میخواهد تلفن بزند تا آرام دنبالش بیاید. مرد نمیپذیرد و میگوید «امشب باید پیش من بمانی». مخالفت و حتی التماسهای دیلان فایدهای ندارد: «یک سلاح کمری روی سرم گذاشت و من را به داخل اتاقی برد. هر چه ازم خواست، گفتم نه. خواستم فرار کنم، کیف داشتم. بند کیف رو دور گردنم انداخت. خیلی گردنم رو فشار میداد. خیلی تلاش کردم و بهش ضربه میزدم. دست بردم که با تلفن به همسرم زنگ بزنم... نگذاشت. یکی دو ساعت با مشت و لگد من رو میزد. کل بدنم رو زخمی و کبود کرده بود.»
چند ثانیهای مکث میکند.... نمیدانم چه قرار است بگوید... انگار در سرش این دست و آن دست میکند که بگوید یا نگوید؟ بالاخره تصمیمش را میگیرد...
«به من تجاوز کرد.»
ای کاش میتوانستم چشمانش را در لحظهای که این جمله را گفت به تصویر بکشم. اما باید بر سر قول و قرارمان بمانم. نباید هیچ تصویری از او منتشر شود. از کمی قبل یک دستمال کاغذی را در دستش میچرخاند. خودش میدانست که لازمش میشود. اشکهایش را با همان دستمال پاک میکند.
«بعد از اون دوباره من رو کتک زد. هر چی جیغ زدم و هوار کشیدم کسی به دادم نرسید. ساعت 2 شب آرام آمد، گفت به آرام بگویی میکشمت، تا صبح گریه کردم و لرزیدم، صبح به آنها گفتم که هیچی از شما نمیخواهم فقط مرا در هتل بگذارید و بروید.»
دیلان از اقلیم به ایران برمیگردد. در ایران او همچنان نقش مترجم را برای بیمارانی که برای درمان به تهران میآمدند، ایفا میکرد. یکبار که برای مترجمی به بیمارستان رفته بود، تلفنش زنگ میخورد: «از عراق یک نفر خیلی به من زنگ میزد و میگفت که شماره زندانیهای عراقی را میخواهیم. دکتر پرسید: «کیه داره زنگ میزنه؟» گفتم: «آقایی است که اینجور خواستهای داره.» گفت: «تو از این چیزها سر در نمیاری... اینها بحث سیاسیه. جوابشان را نده.» جواب ندادم. دیدم با خط دیگری داره زنگ میزنه و تهدید میکرد. از آن تاریخ به بعد اصلاً جوابشونو ندادم.»
دیلان هر از چندی به اقلیم سفر میکند. میگوید از لحظه ورود به خاک اقلیم، درخواستهای غیراخلاقی از زنان ایرانی آغاز میشود: «اکثراً از مرز مریوان به اقلیم میروم. حتی سوار تاکسی که میشوی، درخواست شماره و از این قبیل مسائل میکنند. کسانی که پاسپورت را مهر میزنند میگویند: «اگه جایی نداری بیا پیش ما.» خیلی گیر میدهند و اذیت میکنند. میگویند: «ما باید بدانیم که به خانه کی میروی و کی برمیگردی، شمارهات را بده... خیلی گیر میدهند.»
بعد از پایان گفتوگو، چند دقیقهای روی همان صندلی که نشسته، اشک میریزد. معلوم است که پس از آن روز، خیلی چیزها در زندگیاش تغییر کرده. بخشی از آنها را در حین گفتوگو تعریف کرد اما خواست تا آنها را روایت نکنم. ای کاش روزی برسد که بتواند همه آنچه بر سرش آوردهاند را تعریف کند.
متن کامل این گزارش را در روزنامه فرهیختگان بخوانید.