امروز را باید عزایی عمومی میگرفتیم؛ باید تکههای سوخته و پاره پرچممان را، همانی را که جماعتی در حیاط دانشگاهی آتش زدند، جمع میکردیم؛ دورش حلقه عزا میزدیم و نوحه میخواندیم. نوحه میخواندیم که پرچم ایرانمان را سوزاندند، بر سینه میزدیم که نماد هویت ملیمان را زیر پا انداختند، عزا اقامه میکردیم که پرچممان را، حلقه وحدت ما را پاره کردند.
و بعد عزا میگرفتیم برای آن ایرانی که فهم هویت ملی ندارد؛ که وطن را نمیفهمد؛ که برای مبارزه سیاسی هیچ خط قرمزی ندارد؛ که تمامیت ارضی و هویتی یک ملت را متوجه نمیشود. گفتند جمهوری اسلامی را نمیخواهیم؛ دین را هم نمیخواهیم؛ مسجد و قرآن سوزاندند. گفتند فقط ایران را میخواهیم؛ بی دین، بی نظام دینی؛ حتی آدمهای دین و نظام را هم سوزاندند! حالا اما پرچم ایران را هم سوزاندند، با تجزیهطلبها هم دست وحدت دادند، از موشک خوردن به خاک ایران هم استقبال کردند. دیگر چه باید کنند که روشن شود این جماعت، ایران را هم نمیخواهند؟!
ما اما زندهایم مثل امید؛ نسوختهایم! فکر کردید تکهای پارچهی سبز و سفید و قرمز است و میسوزانید و تمام؟ هویت آدمها که نمیسوزد اگر آدم باشند. بی هویت که نیستیم، بیوطن که نیستیم، بی شناسنامه که نیستیم. ما عزا هم که بگیریم، از دل آن اشک و سوگ برمیخیزیم و هر جای ایران را که میشود پارچهای برافروخت، پرچم ایران میزنیم؛ تا ابد سه رنگ سرخ، سفید، سبز بر ما میتابد.