دکتر علی اکبر ولایتی، مشاور مقام معظم رهبری در امور بینالملل در مقالهای تفصیلی با عنوان «افول و تباهی تمدن غربی؛ همزمان با طلوع مجدد تمدن اسلامی-ایرانی» نوشت: ایران پیش از مصر، چین، هند و یونان و روم کهن ترین تمدن بشری به حساب میآید. پس از اسلام تلفیق فرهنگ ایرانی و اسلامی شتاب بالایی به پیشرفت علمی و تمدنی ایران داد و علوم طبیعی و انسانی و حتا علوم غریبه توسط دانشمندان مسلمان ارایه و گسترش یافت. اما پس از جنگهای صلیبی بین مسلمانان و اروپا روند پیشی گرفتن غرب از تمدن شرقی آغاز گردید و کشور ایران که به دلیل جغرافیا و منابع سرشارش همواره مورد هجوم و حمله و طمع کشورهای مختلف در طول تاریخ بود از قافله پیشرفت عقب نگاه داشته شد تا به امروز که غرب وحشی با ظاهر تمدنی و بشری بر دنیا حکومت کرده است.
تمدن غربی طی قرون اخیر با شعارهای فریبنده حقوق بشر، دموکراسی و پیشرفت بشری، خود را به عنوان الگوی برتر تمدنی به جهان معرفی کرده است. اما نگاهی دقیق به تاریخ پرفراز و نشیب این تمدن، چهرهای متفاوت و آشفته از خشونت، استعمار، توحش و جنگافروزی را نمایان میسازد. از یونان و روم باستان با درگیریهای خونین دولتشهرها و تفریحات وحشیانه گلادیاتوری، تا قرون وسطای اروپا با جنگهای مذهبی کاتولیکها و پروتستانها، و از استعمارگری استعمارگران اروپایی در سرتاسر جهان تا دو جنگ جهانی ویرانگر که صدها میلیون کشته بر جای گذاشت، سابقه تمدن غرب سراسر از خونریزی و چپاول رنگین است. این نوشتار با بررسی مستند رویدادهای تاریخی، به افشای ماهیت واقعی ادعاهای تمدنی غرب میپردازد و در مقابل، طلوع مجدد تمدنی را ترسیم میکند که ریشه در فرهنگ صلحطلبی و عدالتخواهی دارد.
در سال 1492، کریستف کلمب ایتالیایی با حمایت اسپانیا، آمریکا را کشف کرد و واسکودوگامای پرتغالی، با دور زدن دماغه امید نیک در آفریقا با راهنمایی احمد بن ماجد، دریانورد شیعه، به سمت اقیانوس هند حرکت کرد ولی میان اسپانیا و پرتغال بر سر تعیین منطقه نفوذ و مرز میان آنها اختلافات بالا گرفت به گونهای که آنها از پاپ خواستند که میانشان میانجیگری کند. در نتیجه در سال 1494، با وساطت پاپ، خط معینی در غرب جزایر کیپ ورد (دماغه سبز) در غرب قاره آفریقا، مرز میان اسپانیا و پرتغال اعلام شد. معذلک، پرتغال حاضر نشد از مهمترین بخش آمریکای جنوبی یعنی برزیل کنار برود و هنوز زبان آنها، پرتغالی است. اسپانیا نیز در آفریقا صحرا (جنوب مراکش) و در آسیا (فیلیپین) را مستعمره کرد.
در قرن شانزدهم از 1562 تا 1598، بیش از سی سال، کاتولیکها و پروتستانها در فرانسه با یکدیگر جنگهای بسیار خونینی داشتند که بسیاری از مردم در این جنگها کشته شدند.
اوایل قرن هجدهم از 1618 تا 1648، بین تعداد قابل ملاحظهای از کشورهای اروپایی، جنگهای خونینی در گرفت که 30 سال به طول انجامید و از وقایع بسیار اسفبار تاریخ میباشد که سرانجام با انعقاد قرارداد معروف به وستفالی به پایان رسید.
قرارداد وستفالی به لحاظ تأثیرات مهم سیاسی که در اروپا و سایر نقاط جهان داشت مبنای شکلگیری دولت – ملتها گردید و از آن پس قاعدهی تشکیل کشورها در جهان در چارچوب دولت - ملت پذیرفته شد، البته پیش از آن کشورهایی تاریخی مانند ایران، مصر و چین، دولت – ملت بودند.
اولین کاشف آمریکا دولت اسپانیا بود و بعداً انگلیسیها به اتازونی (ایالات متحده آمریکا) حمله کرده و بخشی از آن را تصرف نمودند و همین امر موجب درگیری بین این دو دولت شد و در ادامه بین انگلیس و فرانسه نیز درگیریهایی رخ داد.
از بیسمارک تا صلح مسلح
بیسمارک از 1862 تا 1871 وارد جنگهای خونینی با همسایگان خود شد و به این ترتیب قدرت برتر آلمان در اروپا را تثبیت نمود. در دوره چهل و سه ساله قبل از آغاز جنگ اول (1871-1914) که مشهور به دوره صلح مسلح است، کشورهای عمده جهان و عمدتا اروپایی، به شکل زیر دستهبندی شدند؛ در یک سو عثمانی، پروس (آلمان)، اتریش – هنگری (مجارستان) که از دریای بالتیک تا آدریاتیک ادامه داشت و در سوی دیگر انگلیس، فرانسه و روسیه صفآرایی کرده بودند.
یک جرقه به انبار باروت اروپا موجب شعلهور شدن آتش جنگ شد؛ به این ترتیب که یک جوان صرب، ولیعهد اتریش را در سارایوو ترور کرد. این امر باعث شد که اتریش – هنگری با حمایت آلمان، به صربستان اعلام جنگ کند. متقابلا، روسیه به عنوان حامی اسلاوها، به حمایت از صربستان که اسلاوهای جنوبی هستند، بسیج عمومی اعلام کرد و آلمان نیز به روسیه ضربالاجل داد. سپس فرانسه که متحد روسیه بود، با آلمان وارد جنگ شد و آلمان از طریق بلژیک به فرانسه حمله کرد و به خاطر نزدیکی فرانسه و بلژیک به بریتانیا، انگلیس هم به جنگ پیوست.
از صلح مسلح تا جنگ جهانی اول
آمریکا در ابتدا (سال 1914) اعلام بیطرفی کرد، اما پس از مورد اصابت قرار گرفتن کشتیهای آمریکایی توسط آلمان، در سال آخر جنگ (1917)، علیه آلمان وارد جنگ شد و این بهانهای برای نخستین حضور نظامی آمریکا در قاره اروپا گردید.
به این ترتیب جنگ جهانی اول (1914-1918) بین متفقین (بریتانیا، فرانسه، روسیه، ایتالیا، آمریکا و...) با نیروهای مرکز (آلمان، اتریش - هنگری، امپراتوری عثمانی و بلغارستان) درگرفت. در این جنگ براساس آمارهای مختلف حدود 15 تا 20 میلیون نفر کشته شدند.
در همان سال 1917، در روسیه انقلاب بلشویکی روی داد و حکومت جدید بلشویکی روسیه، نیروهایش را از تمامی کشورهای مورد تهاجم از جمله ایران بیرون کشید ولی خود گرفتار جنگ خونین داخلی شد به گونهای که میلیونها نفر در این جنگ جان خود را از دست دادند.
در این زمان، انگلیس از یکسو، گسترش بادکنکی داشت؛ به گونهای که معروف بود که آفتاب در قلمروی بریتانیای کبیر غروب نمیکند. به این ترتیب که شبه قاره هند، استرالیا، کانادا، اقیانوس آرام تحت سلطه انگلیس قرار داشت به نحوی که تصور میکرد که این امپراتوری ابدی خواهد بود و هند مهمترین مستعمره انگلیس بود از یک سو معادن و امکانات طبیعی هند غارت میشد و از سوی دیگر محصولات انگلیس از جمله پارچههای بافت منچستر لباس عامه مردم هند شد.
دولت بریتانیا از 1918 تا 1927، دهلینو را مقری برای استقرار دائمی در شبه قاره هند قرار داد و از سوی دیگر، هلند در اندونزی و آسیای جنوب شرقی، جای پای خود را محکم کرد و از طرف سوم، فرانسه در ویتنام، لائوس و کامبوج نیروهایش را تقویت نمود.
کشورهای پیروز و شکستخورده جنگ اول، سرانجام در کاخ ورسای در فرانسه، معاهده صلحی را امضا کردند. نکته تأسفبار این است که عدهای از دولتمردان قاجاری که حتی هزینه سفر نداشتند، به پاریس رفته و چون شنیده بودند که روسیه در حال تقسیم شدن است، تقاضا کردند که هفده شهر قفقاز به ایران بازگردانده شود که با بیاعتنایی مواجه شدند و دست خالی به کشور بازگشتند.
از جنگ جهانی اول تا جنگ جهانی دوم
پس از معاهده ورسای، جامعه ملل تشکیل شد، ولی تأثیری در صفآرایی جدید قدرتهای اروپایی و متحدانشان در برابر یکدیگر نداشت. شکستخوردگان جنگ اول، مشخصا اتریش و آلمان سرسخت اما ناکام، شروع به تجدید قوا نمودند. مهمترین اقدامی که رخ داد این بود که حزب نازی در آلمان به پیشوایی هیتلر تشکیل شد که بار دیگر در پی احیای رایش و شکوه دوران بیسمارک بود و قصد داشت قلمروی خود را از بالتیک تا آدریاتیک گسترش دهد. پس از یک دوره 21 ساله، اقدامات آن حزب، بار دیگر موجب وحشت عمومی در اروپا شد و کشورهای قدرتمندی مثل انگلیس و فرانسه را مجبور کرد تا در سپتامبر 1938 در مونیخ قرارداد عدم تعرض با آلمان امضا نمایند. براساس این قرارداد بخش سودتلند چکسلواکی که مردم آن آلمانیتبار بودند، به خاک آلمان ضمیمه شد و در مقابل هیتلر قول داد که ادعای ارضی جدیدی نداشته باشد، اما این امتیاز باعث شد که هیتلر جسورتر شود و چند ماه بعد کل چکسلواکی را اشغال کرده و یک سال بعد از قرارداد مونیخ، در سپتامبر 1939، به لهستان حمله نماید.
هیتلر در اوت 1939 با شوروی پیمان عدم تجاوز امضا کرد و یک هفته بعد آلمان از غرب و دو هفته بعد شوروی از شرق وارد لهستان شدند که آغازی بر جنگ جهانی دوم بود که 6 سال طول کشید و در 1945با بمباران هستهای هیروشیما و ناکازاکی توسط آمریکا به پایان رسید.
در جنگ جهانی دوم (1945-1939) نیز بین متفقین (انگلیس، شوروی، آمریکا، فرانسه و...) با نیروهای محور (آلمان، ایتالیا، ژاپن و...) حدود 70 تا 80 میلیون نفر کشته شدند.
از اینجا به بعد دیگر آمریکا به معنای واقعی کلمه، میراثخوار استعمار شد، به این معنی که در 1951، در ویتنام، فرانسویها در دژ دین پین فو، توسط نیروهای هوشیمین، محاصره شده و شکست خوردند. از آن طرف آمریکاییها، جای فرانسویها را گرفتند و در شرق دور، فیلیپین را از دست اسپانیاییها درآوردند و علاوه بر فیلیپین، سه کشور ویتنام، لائوس و کامبوج را نیز اشغال کردند و سپس مداخله مستقیم آمریکا در ویتنام از 1965 آغاز شد.
از یالتا تا فروپاشی دیوار برلین
از جنگ جهانی دوم، اساس دنیای امروز، در 1945، در نشست یالتا در کریمه بین روزولت (آمریکا)، چرچیل (انگلیس) و استالین (شوروی) شکل گرفت و نشست یالتا آغاز تقسیمبندی دنیا شد. این توافقها در کاخ پوتسدام آلمان بین سه کشور نهایی شد که به موجب آن تانکهای شوروی تا هر کجا که پیش رفته بودند، مرز غربی شوروی پذیرفته شد. شوروی که با کمک انگلیس و امریکا، آلمان نازی را شکست داده بود به عنوان تعقیب نیروهای شکست خورده آلمان تا پایتخت آن کشور (برلین) پیش رفت. امریکا و انگلیس دریافتند که استالین قصد دارد بخش اعظم اروپا را اشغال نماید لذا تانکهای امریکا و انگلیس تا برلین پیشروی نموده و رودرروی تانکهای شوروی قرار گرفتند و اینگونه آلمان تا نیمه شرقی شهر برلین در اختیار نیروهای شوروی قرار گرفت و دولت آلمان شرقی تشکیل شد و متقابلاً در نیمه غربی آلمان، با کمک امریکا و انگلیس دولت فدرال آلمان (آلمان غربی) ایجاد شد. از آن زمان تاکنون ارتش امریکا پایگاههای نظامی مختلفی را در سراسر آلمان غربی مستقر نمود. به این ترتیب مرزبندی بین بلوک شرق کمونیستی و بلوک غرب سرمایهداری مشخص گردید.
دیوار برلین که از 1961 تا 1989 شهر برلین را به دو بخش تقسیم کرده بود، عملاً تقسیمبندی جهان را به دو بلوک شرق و غرب پررنگتر نمود. در بلوک شرق، 7 کشور لهستان، آلمان شرقی، مجارستان، رومانی، چکسلواکی، بلغارستان و آلبانی قرار داشتند که در 1955 عضو پیمان نظامی ورشو شدند. در این میان یوگسلاوی مستثنی شد؛ همانطور که اتریش و فنلاند از پیوستن به دستهبندی سیاسی جدید در غرب مستثنی شدند و بقیه کشورهای اروپایی در طرف غرب دیوار برلین در بلوک غرب قرار گرفتند و بسیاری از آنها از آوریل 1949 عضو پیمان نظامی ناتو شده بودند.
سنگ بنای جنبش عدم تعهد، پس از پیروزی اندونزی بر استعمار هلند در 1955 ده سال پس از پیمان یالتا، با برگزاری نشستی در شهر باندونگ شکل گرفت که این رویداد در واقع واکنش کشورهای معترض به تقسیمبندی ناشی از پیمان یالتا بود که توسط افراد نامداری چون مارشال تیتو (یوگسلاوی)، جمال عبدالناصر (مصر)، نهرو (هند)، سوکارنو (اندونزی)، قوام نکرومه (غنا)، سلیمان باندرا نایکه (سریلانکا) و چوئنلای (چین) تشکیل شد و عملاً در 1961 اولین کنفرانس عدم تعهد در بلگراد برگزار شد که بعداً بیش از 100 کشور از جمله ایران (پس از انقلاب)، به آن پیوستند.
واقعیت تمدن توحشی غرب در تاریخ
- یونان به عنوان مهد تمدن غرب همواره گرفتار درگیریهای خونین بین دولت شهرهای خود بود به گونهای که دو دولت شهر آتن و اسپارت نتوانستند متحد شوند و بدتر از یونانیها، رومیها نماد دیگر فرهنگی و تمدنی غرب بودند.
- تفریح مردم و اعیان و اشراف روم این بود که بردهها را به نام گلادیاتور به جان هم میانداختند تا آنجا که یکی از آنها باید دیگری را از پای درمیآورد و در صورتی که آن فرد پیروز از کشتن حریف خود امتناع میکرد جان خودش را از دست میداد. این فرهنگ خشونتبار امروزه نیز در قالب سنت هنوز هم در برخی کشورهای اروپایی به شکل گاوبازی و کشتار گاو وجود دارد که مورد تحسین همگان قرار میگیرد.
- جنگهای مختلف انگلیس و ایرلند از زمان قرون وسطی و اشغال ایرلند توسط انگلیس در سده دوازدهم تا استقلال ایرلند در 1921 و درگیریهای ایرلند شمالی در 1998 نیز از دیگر نمونههای کشتار در اروپا بوده است.
- آخرین نمونه این خونریزیها پس از فروپاشی و تجزیه یوگسلاوی رخ داد. در جنگهای بالکان که از 1992 تا 1995 در یوگسلاوی سابق رخ داد شاهد خونینترین و شقاوتآمیزترین نسلکشیها به ویژه در دو شهر ژپا و سربرنیتسا بودهایم. در این جنگ صربهای ارتدوکس و کرواتهای کاتولیک، پس از استقلال بوسنی به عنوان تنها کشور مسلمان در مرکز اروپا به آن کشور یورش بردند که منجر به کشتار حدود 200 هزار نفر از جمعیت حدود دو میلیون نفری مسلمانان بوسنی شد که صربها عمدتاً با کمک روسها و کرواتها با کمک آلمانیها این جنایات را انجام دادند (در هر دو مورد کل اروپاییان کمک میکردند که مسلمانان کشته شوند) و انگلیسها هم آتشبیار معرکه بودند و دیگر کشورهای اروپایی هم اگر چه در ظاهر به دنبال پایان دادن به این درگیریها بودند، اما در پشت پرده از نسلکشی مسلمانان حمایت میکردند.
- یکی دیگر از نمونههای توحش غربیها در گزارشی است که اخیراً منتشر شده است. در دوره جنگ داخلی در بوسنی، برخی از تورهای گردشگری گروهی از ثروتمندان ایتالیایی را به اطراف شهر سارایوو منتقل میکردند و به آنها فرصت میدادند تا مردم مسلمان شهر را با تکتیراندازی شکار کرده و از این اقدام خود لذت ببرند.
آخرین مورد نیز جنگ روسیه و اوکراین از فوریه 2022 تاکنون است که همچنان ادامه دارد.
رسوایی اپستین، پایان تمدن نمایشی غرب
اروپا و در ادامه امریکا و به عبارت دیگر کلیت غرب، همواره مدعی پرچمداری تمدن و فرهنگ و از جمله پایهگذاران حقوق بشر، دموکراسی و اخلاق سیاسی بودهاند. نگاهی به جنگهای خونین چند قرن اخیر که بانیان آن اروپای به اصطلاح متمدن بوده و از سوی دیگر کشتار مسلمانان در غزه، شامل زنان و کودکان بیگناه و بررسی پرونده سیاستمداران امریکایی و متحدان غربی آنها در ماجرای اپستین، موجبات رسوایی فراگیر غرب را نزد افکار عمومی داخلی و جهانی در همه عرصههای مورد ادعا فراهم آورده است.
این در حالی است که در کشورهای اسلامی هرگز چنین اتفاقات تلخی روی نداده است. در مقایسه دو تمدن شرق و غرب باید به نمونه ایران اشاره کرد که به گفته یکی از محققان معاصر غربی، ایرانیها 2500 سال پیش از دوره کوروش (ذوالقرنین) بنیانگذار دولتی پهناور همراه با صلح و کمترین خونریزی بودند و در ادامه نیز همواره ملتی دادخواه، دادگستر و صلحطلب بودهاند و تنها هنگامی دست به سلاح بردهاند که از سوی بیگانگان مورد تجاوز قرار گرفتهاند.
بررسی تاریخ چندین سده اخیر به روشنی نشان میدهد که تمدن غربی، فارغ از ادعاهای پوچ حقوقبشری و اخلاقی، همواره بر پایه خشونت، استثمار و جنگافروزی استوار بوده است. از تقسیم جهان بین استعمارگران با وساطت پاپ، تا جنگهای جهانی با چند میلیونکشته، از نسلکشی بوسنی با حمایت پنهان اروپاییان تا کشتار مردم بیگناه در غزه، زنجیرهای پیوسته از جنایات را شکل داده که امروزه نیز با جنگ اوکراین ادامه دارد. در مقابل، تمدن اسلامی-ایرانی با سابقهای کهن در صلحطلبی و عدالتگستری، از دوران کوروش کبیر تا کنون، تنها در دفاع از خود دست به سلاح برده و همواره مدافع همزیستی مسالمتآمیز ملل بوده است. با ظهور انقلاب اسلامی روند بازسازی و احیای تمدن اسلامی آغاز گردید و امروزه که رسواییهای اخلاقی و سیاسی غرب از پرونده اپستین تا حمایت آشکار از نسلکشی در غزه افکار عمومی جهان را آگاه ساخته، زمان آن فرا رسیده که جایگاه واقعی تمدنها بازتعریف شود و جهان بداند آینده متعلق به تمدنی است که عدالت، صلح و کرامت انسانی را نه در شعار، که در عمل محقق میسازد.