حضوری آرام، مسلط و بیهیاهو که میتوانست مهمان را به حرف بیاورد و مخاطب را پای تلویزیون نگه دارد، بیآنکه به شلوغی و اغراق متوسل شود.
شهیدیفرد ازآندست مجریهایی است که اجرای برنامه برایش صرفاً خواندن متن یا طرح چند سؤال ازپیشتعیینشده نیست؛ او گفتوگو را زندگی میکند. تجربه سالهای قبلش در برنامههایی مثل «مردم ایران سلام» و «پارک ملت» نشان داد که میتوان در تلویزیون رسمی هم فضایی صمیمی ساخت؛ فضایی که در آن مهمان احساس امنیت کند و مخاطب حس کند با یک گفتوگوی واقعی طرف است، نه یک نمایش ازپیشطراحیشده.
حالا در ماه رمضان امسال، با بازگشت او به آنتن شبکه نسیم و اجرای برنامه «هزار داستان»، این امید دوباره زنده شده که قاب اجرا بار دیگر رنگ وقار و کیفیت بگیرد. رمضان همیشه برای تلویزیون فصل ویژهای بوده؛ فصلی که مخاطبان بیشتری پای برنامهها مینشینند و انتظار محتوایی متفاوتتر دارند. حضور مجریای مثل شهیدیفرد در چنین مقطعی میتواند برگ برنده باشد؛ نهفقط بهخاطر نوستالژی، بلکه به دلیل مهارتی که در مدیریت گفتوگو و ارتباط با مخاطب دارد.
تلویزیون امروز بیش از هر زمان دیگری به چهرههایی نیاز دارد که سرمایه اعتماد باشند. بازگشت شهیدیفرد یادآور این نکته است که هنوز هم میتوان باتکیهبر کیفیت اجرا و احترام به شعور مخاطب، برنامه ساخت. شاید «هزار داستان» فرصتی باشد برای اینکه دوباره ببینیم گفتوگو چگونه میتواند محور جذابیت باشد؛ بیهیاهو، اما عمیق و ماندگار.
استاندارد برنامهسازی
وقتی محمدرضا شهیدیفرد «مردم ایران سلام» را میساخت، فقط در حال تولید یک برنامه صبحگاهی نبود؛ در حال تعریف یک استاندارد بود. استانداردی درباره اینکه مخاطب صبحش را با چه کیفیتی آغاز میکند. او بهخوبی میدانست برنامه صبحگاهی، صرفاً مجموعهای از آیتمهای شاد و گفتوگوهای کوتاه نیست؛ شروع روزِ میلیونها نفر است. برای همین ریتم، محتوا، انتخاب مهمان و حتی جنس شوخیها برایش اهمیت داشت. قرار نبود مخاطب صرفاً سرگرم شود؛ قرار بود حس کند وقتش هدر نرفته است.
در «مردم ایران سلام»، توجه به جزئیات کاملاً مشهود بود. از انتخاب موضوعهای روز گرفته تا نوع مواجهه با مسائل اجتماعی، همهچیز بر پایه احترام به شعور مخاطب شکل میگرفت. شهیدیفرد سعی میکرد میان نشاط صبحگاهی و دغدغههای واقعی زندگی تعادل برقرار کند؛ نه آنقدر سبک که بیاثر شود و نه آنقدر جدی که انرژی صبح را بگیرد. همین نگاه باعث شد برنامه، هویت مستقل پیدا کند و از قالبهای کلیشهای فاصله بگیرد.
هویت ملی در قاب یک برنامه
در روزهایی که بحث هویت ملی و نمادهای مشترک کمتر بهصورت جدی در قاب صبحگاهی تلویزیون مطرح میشد، محمدرضا شهیدیفرد در برنامه «مردم ایران سلام» موضوعی را پیش کشید که فراتر از یک آیتم مناسبتی بود؛ اهمیت پرچم ایران.
طرح این موضوع در یک برنامه صبحگاهی تصمیمی ساده و گذرا نبود. شهیدیفرد تلاش کرد پرچم را نه صرفاً بهعنوان یک نماد رسمی، بلکه بهعنوان نشانهای از هویت جمعی و حافظه تاریخی ایرانیان بازخوانی کند. در آن گفتوگوها تأکید بر این بود که پرچم، فقط سهرنگ کنار هم نیست؛ حامل روایتها، فداکاریها و تجربههای مشترک یک ملت است. همین زاویه نگاه باعث شد بحث از سطح شعار فاصله بگیرد و به تأملی جدیتر درباره نسبت ما با نمادهای ملی تبدیل شود.
آنچه این پرداخت را مهمتر میکرد، بستر طرح آن بود. «مردم ایران سلام» برنامهای بود که هر روز با طیف گستردهای از مخاطبان ارتباط داشت؛ از خانوادههایی که صبحشان را با تلویزیون آغاز میکردند تا جوانانی که در آستانه شروع روز کاری یا تحصیلی بودند. مطرحکردن اهمیت پرچم در چنین فضایی، یعنی واردکردن یک گفتوگوی هویتی به زندگی روزمره مردم. این رویکرد نشان میداد شهیدیفرد به کارکرد فرهنگی تلویزیون باور دارد. او میدانست رسانه ملی میتواند فراتر از سرگرمی عمل کند و به بازتعریف مفاهیم مشترک بپردازد. پرداختن به اهمیت پرچم ایران در آن سالها، نمونهای از همین نگاه مسئولانه بود؛ نگاهی که تلاش میکرد میان برنامهسازی روزمره و دغدغههای عمیقتر اجتماعی پلی بزند. این حساسیت در «پارک ملت» هم ادامه پیدا کرد، اما اینبار در فضای شبانه. «پارک ملت» برنامهای گفتوگومحور بود که میتوانست بهراحتی به دام هیجانهای زودگذر یا سؤالهای جنجالی بیفتد، اما شهیدیفرد مسیر دیگری را انتخاب کرد. برای او مهم بود که مخاطب شبهنگام، گفتوگویی عمیق و دقیق ببیند؛ گفتوگویی که مهمان در آن فرصت توضیح و بسط پیدا کند، نه اینکه صرفاً تیتر تولید کند.
او در هر دو تجربه نشان داد که اجرا برایش صرفاً حضور مقابل دوربین نیست؛ نوعی مسئولیت فرهنگی است. بارها تأکید کرده بود که تلویزیون رسانهای جمعی است و باید نسبت به ذهن و سلیقه مخاطب پاسخگو باشد. همین نگاه باعث میشد در انتخاب سوژهها، مهمانها و حتی نحوه طرح پرسشها وسواس داشته باشد. نه از سر سختگیری بیدلیل، بلکه بهخاطر این باور که مخاطب تلویزیون حق دارد بهترین نسخه ممکن را ببیند.
این روزها زیاد میبینیم که سرعت بالای تولید برنامهها بر کیفیت نهایی اثر بگذارد و گاهی حتی از آن پیشی بگیرد! در چنین شرایطی، رویکردی که کیفیت را در اولویت قرار دهد، بیش از همیشه ارزشمند و قابلتوجه است.
شهیدیفرد چه در صبحهای زود و چه در شبهای آرام، یک اصل را فراموش نکرد: اینکه آنسوی قاب، انسانی نشسته که وقت و اعتمادش را در اختیار برنامه گذاشته است. شاید همین احترامِ مداوم به مخاطب بود که از «مردم ایران سلام» و «پارک ملت» برنامههایی ساخت که هنوز هم در حافظه جمعی تلویزیون باقی ماندهاند.
وقت آن است سؤال بپرسیم
با مرور کارنامه محمدرضا شهیدیفرد یک پرسش جدی پیش روی تلویزیون قرار میگیرد: چرا در سالهای اخیر از ظرفیت او استفاده نشده است؟ مجری و برنامهسازی که تجربه موفقی در ساخت و اجرای برنامههای جریانساز داشته، چرا باید تا این اندازه از قاب رسمی رسانه دور بماند؟
شهیدیفرد از آن چهرههایی نیست که صرفاً بهواسطه شهرت یا هیجان مقطعی مطرح شده باشد. او در سالهایی که اجرای برنامههای پرمخاطب را برعهده داشت، نشان داد میتواند میان جذابیت و وقار تعادل برقرار کند؛ میتواند گفتوگو را به نقطهای برساند که هم برای مخاطب عام قابلفهم باشد و هم برای مخاطب جدی قابلاحترام. چنین سرمایهای در هر رسانهای کمیاب است.
بااینحال، در سالهای اخیر حضور او در تلویزیون به حداقل رسید. آخرین برنامهای که بسیاری از مخاطبان از او به یاد دارند، البته نه در مقام مجری، بلکه در پشتصحنه، برنامه به افق فلسطین است که آن هم در نیمهراه ناتمام ماند و به گروهی دیگر واگذار شد. حضوری که حالا حدود دو سال از آن میگذرد. پرسش اینجاست که چرا باید چهرهای با این سابقه و توانایی، به حاشیه رانده شود یا دستکم کمتر از ظرفیتش به کار گرفته شود؟
تلویزیون در سالهای اخیر خود نیز بارها به مسئله کاهش مخاطب و ریزش بخشی از آن اشاره کرده است. در چنین شرایطی، بازسازی این ارتباط بیش از هر چیز به بهرهگیری از چهرههایی نیاز دارد که پیشتر توانستهاند اعتماد مخاطب را جلب کنند و کارنامه قابلقبولی از خود به جا بگذارند.
شاید کمرنگشدن حضور نیروهای حرفهای و باتجربه، صرفاً یک تغییر در ترکیب مجریان نباشد؛ بلکه تصمیمی باشد که بر سرمایه اجتماعی رسانه اثر میگذارد. وقتی مخاطب با چهرهای ارتباط برقرار کرده و به شیوه اجرا و نگاه او اعتماد دارد، طبیعی است که انتظار استمرار آن حضور را داشته باشد. فاصلههای طولانی میان این حضورها، ناخواسته میتواند آن پیوند را تضعیف کند.
از این منظر، استفاده دوباره و مستمر از ظرفیت افرادی مانند محمدرضا شهیدیفرد میتواند یک انتخاب راهبردی باشد. او سالها در دل همین رسانه رشد کرده، سازوکار تلویزیون را میشناسد و با مختصات آن آشناست؛ از محدودیتها تا ظرفیتها. مهمتر از همه، تجربه نشان داده که میداند چگونه گفتوگو را پیش ببرد و مخاطب را پای تلویزیون بنشاند؛ نه با هیاهو، بلکه با کیفیت، احترام و مدیریت درست فضا.
تلویزیون برای تقویت جایگاه خود، به ترکیبی از چهرههای تازه و نیروهای امتحانپسداده نیاز دارد. توجه به سرمایههایی مانند شهیدیفر، میتواند نشانهای از همین نگاه متوازن باشد؛ نگاهی که هم به آینده فکر میکند و هم از تجربههای موفق گذشته غافل نمیشود.
شاید بازنگری در نحوه استفاده از این سرمایههای انسانی، بتواند به تقویت دوباره رابطه میان تلویزیون و مخاطبانش کمک کند؛ رابطهای که بیش از هر چیز بر اعتماد و استمرار بنا شده است.
آیا تلویزیون برنامه مشخصی برای حفظ و استفاده از مجریان صاحبسبک دارد؟ آیا تجربه و کیفیت، در اولویت تصمیمگیریها قرار میگیرد یا ملاحظات دیگر جای آن را گرفته است؟ این پرسش، البته فقط درباره یک فرد نیست؛ درباره رویکردی کلی در بهرهگیری از نیروهای حرفهای است.
اکنون که نام شهیدیفرد دوباره در میان مخاطبان مطرح شده و بازگشت او با استقبال همراه است، شاید زمان مناسبی باشد برای بازنگری در این رویکرد. رسانهای که به دنبال احیای ارتباط با مخاطب است، نمیتواند از کنار ظرفیت چهرههایی مانند او بهسادگی عبور کند و پرسش همچنان باقی است: چرا باید فاصلهای چندساله میان تلویزیون و یکی از مجریان حرفهایاش شکل بگیرد؟ و مهمتر از آن، آیا این فاصله قرار است دوباره تکرار شود یا قرار است حضور چنین چهرههایی جدیتر گرفته شود؟