کد خبر: 223681

نعمت میرزازاده شاعر و از اعضای موسس کانون نویسندگان در گذشت

نعمت میرزازاده (م. آزرم)، شاعر برجسته و یکی از بنیان‌گذاران کانون نویسندگان ایران، در سن ۸۷ سالگی در تبعید و دور از وطن، در شهر پاریس درگذشت.

میرزازاده در اول اسفند ۱۳۱۷ در مشهد، در خانواده‌ای فرهنگی و با ریشه در مجاهدین انقلاب مشروطیت به دنیا آمد.

میرزازاده دارای دکترای مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی سیاسی از دانشگاه پاریس بود و خود را از نسلی می‌دانست که در سال‌های نوجوانی و اوایل جوانی، با فضای سیاسی پرتلاطم نهضت مقاومت ملی آشنا شدند. این تجربه‌ها بعدها در شعرهای او با نام مستعار «م. آزرم» بازتاب یافت و آثارش اغلب رنگ و بوی تعهد اجتماعی و سیاسی داشت.
 به مناسبت درگذشت نعمت میرزازاده در ادامه روایت او از دیدار رهبر انقلاب  و جلال آل‌احمد که بخشی از مصاحبه‌اش با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد است را می‌خوانید:

در حدود سال‌های ۴۰ به بعد، در خراسان – که همواره زمینه‌ای سنتی برای ادبیات ایران داشته – انجمن ادبی معروفی در خانه آقای محمود فرخ (از هم‌دوره‌ای‌های بهار و فروزانفر) وجود داشت. ما هم – جوان‌ترها که بیشتر به جنبه‌های مدرن شعر علاقه داشتیم و مثلاً نیما را مطرح می‌کردیم – انجمنی ادبی راه انداخته بودیم. این حدود سال‌های ۴۱ و بعد از آن بود.

در همین انجمن‌های ادبی بود که آقای علی خامنه‌ای، از طریق آشنایی‌ای که با ما از درس‌های آقای تقی شریعتی داشت، به عنوان یک طلبه خوش‌لباس و خوش‌ذوق که شعر را خوب می‌شناخت، شرکت می‌کرد. زیباترین ابیات از شاعران بزرگ سبک هندی – مانند صائب، کلیم و عرفی – را همیشه از زبان ایشان می‌شنیدیم.

ذوق شعری ایشان به حدی بود که وقتی در سال ۱۳۴۳ من و آقای شفیعی کدکنی تصمیم گرفتیم کتاب «شعر امروز خراسان» را تدوین کنیم، آقای خامنه‌ای هم در ذهن ما جزو شاعرانی بود که باید به ایشان مراجعه کنیم؛ چون کسی که این همه بیت را از حفظ دارد، طبیعتاً نمی‌تواند شاعر نباشد...

جلال آل‌احمد چند روزی در مشهد بود و بیشتر جوانان ادبی، هنری و سیاسی – چه چپ، چه ملی و حتی غیرمذهبی – دور و بر او بودند. اما مهم‌ترین رویداد تاریخی همان دیدار در خانه آقای شریعتی (پدر) بود؛ با حضور شریعتی پدر و پسر، علی خامنه‌ای و عده‌ای دیگر.

یکی از چیزهایی که کاملاً به یاد دارم این است که جلال همان بحثی را مطرح کرد که بارها در کتاب «خدمت و خیانت روشنفکران» تکرار کرده بود: خلاصه‌اش این بود که «هرگاه روحانیت به تنهایی خواسته کاری بکند، نتوانسته؛ و هرگاه روشنفکر جدا از روحانیت و جدا از بدنه جامعه خواسته تحولی ایجاد کند، موفق نشده». او نهضت مشروطه و دولت مصدق را مثال می‌زد.

وقتی این تز را گفت، با همان حالات خاص خودش – صمیمی، قاطع و قاطعانه – رو کرد به آقای خامنه‌ای که نشسته بود و گفت: «این است رئیس حالا؟ خیلی خوب، من نماینده روشنفکرها هستم. منِ قرتی نماینده روشنفکر، نماینده روحانیت تو هستی؟ دستت را بده به من، چراکه این نهضت باید از ترکیب این دو درست شود.»