کد خبر: 223431

غفلت از اکثریت خاموش

ریشه‌های فرهنگی خشم اجتماعی در میان برخی از جوانان

برای تحلیل حضور برخی جوانان در اغتشاشات اخیر، نمی‌توان صرفاً به برخوردهای امنیتی بسنده کرد، بلکه باید به ریشه‌های فرهنگی و ساختاری آن پرداخت.

در جریان اغتشاشات اخیر ایران، تخریب برخی اماکن عمومی از جمله مسجد، مدرسه و حوزه های علمیه، پرسش‌های جدی‌ای را درباره منشأ این رفتارها و نقش جوانان در آن‌ها مطرح کرده است. در میان عاملان این حوادث، نام جوانان مدرسه‌ای و دانشگاهی هم به چشم می‌خورد، نوجوانان و جوانانی که یا دانش آموز و دانشجو بودند و یا در مدارس و دانشگاه های همین کشور تحصیل کرده بودند. گروهی که یا آگاهانه دست به این اقدامات زده‌اند یا به‌واسطه شرایط روانی و اجتماعی، تحت تأثیر فضاهای احساسی و تبلیغاتی قرار گرفته‌اند. حضور نوجوانان و جوانان دانش‌آموز و دانشجو در این رخدادها، این پرسش اساسی را مطرح می‌کند که چه عوامل روانی، فرهنگی و ساختاری‌ای زمینه‌ساز چنین کنش‌هایی شده‌اند. بررسی این پدیده مستلزم نگاهی فراتر از تحلیل‌های سطحی و تقلیل‌گرایانه است و نیازمند واکاوی عمیق سازوکارهای روان‌شناسی اجتماعی و تحولی در بستر نهادهای آموزشی است.برای تحلیل این پدیده، نمی‌توان صرفاً به برخوردهای امنیتی یا قضاوت‌های اخلاقی بسنده کرد، بلکه باید به ریشه‌های فرهنگی و ساختاری آن پرداخت.

دوره نوجوانی و اوایل بزرگسالی: مرحله حساس شکل‌گیری هویت

از منظر روان‌شناسی تحولی، دوره نوجوانی و اوایل بزرگسالی، مرحله‌ای حساس در شکل‌گیری هویت، احساس تعلق اجتماعی و معناجویی فرد است. در این دوره، جوانان به‌شدت نیازمند دیده‌شدن، تأیید اجتماعی و مشارکت فعال در ساختارهای جمعی هستند. مدرسه و دانشگاه، به‌عنوان مهم‌ترین نهادهای اجتماعی پس از خانواده، نقش تعیین‌کننده‌ای در پاسخ‌گویی به این نیازها دارند. با این حال، شواهد میدانی و بررسی ها نشان می‌دهد که سیاست‌ها و برنامه‌های فرهنگی این نهادها غالباً تنها بخش محدودی از جامعه جوان را پوشش می‌دهند.

برنامه‌های رسمی فرهنگی در مدارس و دانشگاه‌ها معمولاً بر گروهی خاص از دانش‌آموزان و دانشجویان متمرکز است؛ افرادی که از پیش دارای انگیزه، همسویی ارزشی یا سرمایه فرهنگی متناسب با گفتمان رسمی هستند. این تمرکز گزینشی، عملاً به شکل‌گیری نوعی «حذف خاموش» منجر می‌شود؛ به این معنا که اکثریت جوانان، که نه لزوماً معارض‌اند و نه فعال فرهنگی، از دایره توجه نهادها خارج می‌شوند. از دیدگاه روان‌شناسی اجتماعی، چنین فرآیندی می‌تواند احساس طردشدگی و بیگانگی را در جوانان تقویت کند؛ تجربه‌ای که به‌طور قابل توجهی ظرفیت بروز خشم مزمن و رفتارهای پرخاشگرانه را افزایش می‌دهد.

نظریه ناکامی–پرخاشگری (Dollard et al., 1939) بیان می‌کند که هنگامی که فرد به‌طور مستمر در دستیابی به نیازهای روانی و اجتماعی خود ناکام می‌ماند، احتمال بروز پرخاشگری در او افزایش می‌یابد. در محیط‌های آموزشی، جوانانی که احساس می‌کنند صدایشان شنیده نمی‌شود، علایق و استعدادهایشان نادیده گرفته شده و در تصمیم‌گیری‌های تحصیلی و فرهنگی نقشی ندارند، تجربه ناکامی روانی–اجتماعی پیدا می‌کنند. این ناکامی، به‌تدریج به خشم درونی و تنش روانی مزمن تبدیل می‌شود؛ خشمی که ممکن است آگاهانه یا هدفمند نباشد، اما ظرفیت انفجاری بالایی دارد.

پژوهش‌های روان‌شناسی اجتماعی نشان می‌دهند که جوانان در شرایط ناکامی مزمن، به‌ویژه در نبود فرصت‌های مشارکت و شنیده شدن، احتمال بیشتری برای رفتارهای واکنشی یا پرخاشگرانه دارند (Berkowitz, 1989). این وضعیت زمانی خطرناک‌تر می‌شود که خشم انباشته با شرایط بحرانی یا جمعی همزمان شود، که می‌تواند به رفتارهای مخرب علیه نمادهای اجتماعی، فرهنگی یا سیاسی منجر گردد.

بنابراین، «دیده‌نشدن» جوانان تنها یک احساس ساده نیست؛ بلکه به‌تدریج به انباشت نارضایتی و عصبانیت درونی می‌انجامد. وقتی جوانی در مدرسه یا دانشگاه با برنامه‌هایی روبه‌رو می‌شود که با علایق، دغدغه‌ها و زبان او بیگانه‌اند و امکان مشارکت واقعی از او سلب شده است، خشمی خاموش شکل می‌گیرد؛ خشمی که ممکن است در شرایط عادی بروز نکند، اما در بزنگاه‌های سیاسی و اجتماعی، به‌صورت ناگهانی و مخرب ظاهر شود.خشم، نه الزاماً علیه نظام، بلکه علیه دیده‌نشدگی

نکته مهم آن است که بسیاری از این جوانان لزوماً معاند یا مخالف ریشه‌ای نظام سیاسی نیستند. بخش قابل توجهی از آن‌ها نه برنامه‌ریز اغتشاش‌اند و نه دارای تحلیل سیاسی منسجم. آنچه آن‌ها را به میدان می‌کشاند، ترکیبی از هیجان، احساس بی‌عدالتی، نادیده‌گرفته‌شدن و نیاز به تخلیه روانی است. در چنین وضعیتی، هر جرقه‌ای می‌تواند بهانه‌ای برای بروز خشمی شود که سال‌ها در لایه‌های پنهان ذهن انباشته شده است.

هویت اجتماعی و مسیرهای جایگزین

بر اساس نظریه هویت اجتماعی (Tajfel & Turner, 1979)، افراد برای حفظ عزت‌نفس، معنا و احساس تعلق، نیازمند عضویت در گروه‌هایی هستند که برایشان ارزشمند تلقی می‌شوند. وقتی نهادهای رسمی آموزشی نتوانند برای بخش وسیعی از جوانان چنین هویتی فراهم کنند، افراد مستعد جذب هویت‌های جایگزین می‌شوند؛ هویت‌هایی که ممکن است در بستر شبکه‌های اجتماعی، فضاهای اعتراضی یا گفتمان‌های ضدساختار شکل گیرد.

در این شرایط، کنش اعتراضی جوانان نه صرفاً واکنش سیاسی یا اجتماعی، بلکه تلاشی روان‌شناختی برای بازتعریف هویت، بازیابی احساس قدرت و کاهش ناکامی روانی–اجتماعی است. این رفتار، پاسخ مستقیم به فقدان فرصت‌های مشارکت و دیده‌شدن در محیط رسمی است و با خشم ناشی از ناکامی جمعی تقویت می‌شود. بازتعریف هویت از طریق گروه‌های جایگزین می‌تواند به تقویت پیوند میان اعضای گروه، افزایش مشارکت در فعالیت‌های جمعی و ایجاد رفتارهای پرخاشگرانه هدفمند یا غیرهدفمند منجر شود.

تخریب نمادهایی مانند مسجد، مدرسه و حوزه علمیه را نیز می‌توان در همین چارچوب تحلیل کرد. این اماکن، در ذهن برخی جوانان خشمگین، نه به‌عنوان مراکز فرهنگی و تربیتی، بلکه به‌عنوان نماد ساختارهایی دیده می‌شوند که آن‌ها را نادیده گرفته یا طرد کرده‌اند. هرچند این برداشت نادرست و غیرمنصفانه است، اما نادیده‌گرفتن آن نیز کمکی به حل مسئله نمی‌کند.

از اقلیت فعال به اکثریت خاموش: ضرورت بازنگری در سیاست‌های فرهنگی

اگر سیاست‌گذاران فرهنگی به دنبال کاهش تنش‌های اجتماعی و پیشگیری از تکرار چنین حوادثی هستند، باید نگاه خود را از «اقلیت فعال» به «اکثریت خاموش» تغییر دهند. برنامه‌های فرهنگی مدارس و دانشگاه‌ها باید متنوع، فراگیر و متناسب با واقعیت‌های نسلی امروز باشد. شنیدن صدای جوانان، حتی آن‌هایی که منتقد، بی‌تفاوت یا عصبی‌اند، نه‌تنها تهدید نیست، بلکه فرصتی برای ترمیم شکاف‌های اجتماعی است.

برخورد صرفاً قهری با پیامدها، بدون پرداختن به ریشه‌های فرهنگی و روانی نارضایتی، تنها صورت مسئله را پاک می‌کند. جامعه‌ای که جوانانش احساس دیده‌شدن، مشارکت و معنا نکنند، دیر یا زود با بروز خشم‌های ناگهانی مواجه خواهد شد. بازنگری جدی در سیاست‌های فرهنگی، نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی اجتناب‌ناپذیر برای آینده اجتماعی کشور است.

ناتوانی نهادهای رسمی در پاسخ به نیازهای روانی و اجتماعی جوانان

از منظر روان‌شناسی اجتماعی، ناتوانی جامعه در پاسخ‌گویی به نیازهای روانی نسل جوان در چارچوب نهادهای رسمی، پیامدهایی فراتر از نارضایتی‌های مقطعی دارد و می‌تواند به شکل‌گیری الگوهای پایدار بی‌اعتمادی، بیگانگی اجتماعی و رفتارهای پرخطر جمعی منجر شود. نیازهایی نظیر احساس تعلق، شایستگی، خودمختاری و معنا، که در نظریه‌های معتبر روان‌شناسی به‌عنوان نیازهای بنیادین انسان شناخته می‌شوند، در صورت ارضا نشدن در بسترهای نهادی، به‌صورت مطالبات سرکوب‌شده باقی می‌مانند.

انباشت این مطالبات سرکوب‌شده، جامعه را مستعد بروز نارضایتی‌های ناگهانی، هیجانی و پرهزینه می‌کند؛ نارضایتی‌هایی که اغلب فاقد سازمان‌دهی عقلانی هستند اما ظرفیت تخریب سرمایه اجتماعی را دارند. بحران‌ها معمولاً نه از دل برنامه‌ریزی‌های هدفمند، بلکه از فعال‌شدن محرک‌های هیجانی و نمادین ناشی می‌شوند. وقتی کانال‌های رسمی برای گفت‌وگو، مشارکت و تخلیه هیجانی بسته یا ناکارآمد باشند، هیجان‌های سرکوب‌شده به‌صورت ناگهانی و انفجاری بروز می‌یابند.

این بروز ناگهانی، نه‌تنها هزینه‌های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی به‌همراه دارد، بلکه احساس ناامنی روانی را در سطح جامعه تعمیق کرده و چرخه‌ای معیوب از بی‌اعتمادی متقابل میان نسل جوان و نهادهای رسمی ایجاد می‌کند.

سلامت روان اجتماعی و رویکرد پیشگیرانه

پیشگیری از چنین بحران‌هایی، مستلزم تغییر رویکرد از مداخلات کوتاه‌مدت و واکنشی به سیاست‌گذاری‌های پیشگیرانه و بلندمدت در حوزه سلامت روان اجتماعی است. سلامت روان اجتماعی صرفاً به معنای نبود اختلالات روانی فردی نیست، بلکه به کیفیت روابط فرد با جامعه، احساس اثرگذاری، مشارکت معنادار و تجربه عدالت ادراک‌شده اشاره دارد. سرمایه‌گذاری در این حوزه نیازمند آن است که نهادهای آموزشی از نقش صرفاً آموزشی یا کنترلی فراتر رفته و به فضاهایی برای رشد هویت، گفت‌وگوی انتقادی و تجربه مشارکت واقعی تبدیل شوند.

بازتعریف نقش مدارس و دانشگاه‌ها در این چارچوب به معنای پذیرش تنوع روانی، فرهنگی و ارزشی نسل جوان است. سیاست‌های فرهنگی مبتنی بر نگاه گزینشی، که تنها بخشی از جوانان را شایسته مشارکت می‌دانند، ناخواسته احساس طردشدگی و حاشیه‌نشینی روانی ایجاد می‌کنند. در مقابل، گذار به نگاه فراگیر مستلزم طراحی برنامه‌هایی است که طیف گسترده‌ای از سلایق، نگرش‌ها و سبک‌های زیستی را دربرگیرد و امکان حضور فعال حتی برای جوانان منتقد یا بی‌تفاوت را فراهم سازد. چنین رویکردی، نه نشانه ضعف، بلکه بیانگر بلوغ نهادی و اعتماد به ظرفیت‌های نسل جوان است.

هزینه نادیده گرفتن نیازهای روانی جوانان

نادیده گرفتن نیازهای روانی جوانان، هزینه‌هایی به‌مراتب سنگین‌تر از سرمایه‌گذاری پیشگیرانه در حوزه فرهنگی و آموزشی به جامعه تحمیل می‌کند. جامعه‌ای که در آن نسل جوان احساس شنیده‌شدن، دیده‌شدن و اثرگذاری نداشته باشد، با کاهش سرمایه اجتماعی، تضعیف همبستگی ملی و افزایش رفتارهای واکنشی مواجه خواهد شد. در مقابل، پاسخ‌گویی آگاهانه و علمی به این نیازها می‌تواند زمینه‌ساز شکل‌گیری نسلی مسئول، مشارکت‌جو و دارای پیوند عاطفی با نهادهای اجتماعی باشد.

تحولات تاریخی و اثر آن بر ذهنیت نسل جوان

یکی دیگر از مؤلفه‌های بنیادین در تحلیل رفتار نسل جوان، توجه به تحول تاریخی در شیوه اندیشیدن انسان پس از رنسانس است. رنسانس و جریان‌های فکری پس از آن، گذار از انسان سنتی متعبد به انسان مدرن عقل‌گرا را رقم زد. در این پارادایم جدید، «عقل نقاد» جایگزین «پذیرش غیرسؤال‌گرانه» شد و انسان بیش از پیش خود را محق به پرسش، تردید و ارزیابی مستقل گزاره‌های ارزشی و هنجاری دانست.

از منظر روان‌شناسی شناختی و اجتماعی، انسان مدرن ــ به‌ویژه نسل جوان ــ کمتر پذیرای الگوهای تعبدی و دستوری است که فاقد توجیه عقلانی، کارکرد ملموس یا اقناع روانی باشند. تعبد، زمانی که بدون زمینه‌سازی شناختی و گفت‌وگوی اقناعی ارائه شود، در ذهن انسان امروزی نه به‌عنوان «ارزش»، بلکه به‌مثابه «تحمیل» ادراک می‌شود. این ادراک تحمیلی، به‌ویژه در دوره نوجوانی و جوانی که فرد در حال تثبیت هویت مستقل خود است، می‌تواند واکنش‌های مقاومتی و حتی پرخاشگرانه ایجاد کند.

در چنین چارچوبی، بسیاری از تعارضات فرهنگی میان نهادهای رسمی و نسل جوان ناشی از ناهماهنگی میان منطق تعبدی سیاست‌گذاری و منطق استدلال‌طلب روان نسل جدید است. وقتی ارزش‌ها، هنجارها و بایدونبایدهای فرهنگی بدون ارائه منطق قابل فهم، کارکرد اجتماعی روشن و امکان گفت‌وگوی انتقادی منتقل شوند، بخش قابل‌توجهی از جوانان نه تنها آن‌ها را درونی نمی‌کنند، بلکه در برابرشان موضع‌گیری منفی اتخاذ می‌کنند.

نوجوان و جوان امروز: بیش از دستور، نیازمند معنا

از منظر روان‌شناسی تحولی، نوجوان و جوان امروز بیش از آنکه نیازمند دستور باشد، نیازمند معنا است. معنا زمانی شکل می‌گیرد که فرد بتواند میان «ارزش‌های پیشنهادی» و «تجربه زیسته خود» پیوند برقرار کند. در غیاب این پیوند معنایی، ارزش‌ها در سطح بیرونی و ناپایدار باقی می‌مانند و در شرایط فشار اجتماعی یا هیجانی به‌راحتی کنار گذاشته می‌شوند. به همین دلیل، سیاست‌های فرهنگی مبتنی بر تعبد صرف، نه تنها درونی‌سازی ارزش‌ها را تسهیل نمی‌کنند، بلکه ممکن است به تضعیف مشروعیت روانی نهادهای فرهنگی بینجامند.

در جامعه‌ای که تجربه مدرنیته، رسانه‌های نوین و شبکه‌های اجتماعی ذهن جوانان را به مقایسه مداوم گفتمان‌ها عادت داده است، نادیده گرفتن این استدلال‌پذیری، خطایی راهبردی محسوب می‌شود. جوان امروز خود را در معرض روایت‌های متکثر می‌بیند و به‌طور طبیعی به سنجش، مقایسه و انتخاب دست می‌زند. در چنین شرایطی، رویکردهای فرهنگی موفق، رویکردهایی هستند که به‌جای تکیه صرف بر اقتدار، بر اقناع عقلانی، گفت‌وگوی بین‌نسلی و تبیین کارکردهای اجتماعی ارزش‌ها تمرکز کنند.

پذیرش انسان معاصر و بازاندیشی سیاست‌های فرهنگی

پذیرش این واقعیت که انسان معاصر ــ به‌ویژه نسل جوان ــ تعبدگریز اما الزاماً ارزش‌گریز نیست، می‌تواند نقطه آغاز اصلاح سیاست‌های فرهنگی و تربیتی باشد. گذار از منطق «باید بپذیری» به منطق «بیایید بفهمیم و گفت‌وگو کنیم»، نه تنها با مختصات روان‌شناختی انسان امروز سازگارتر است، بلکه امکان پیوند پایدارتر میان جوانان و نهادهای فرهنگی را فراهم می‌کند؛ پیوندی که شرط لازم برای کاهش نارضایتی‌های پنهان و افزایش ثبات اجتماعی است.

پیشنهادها و راهکارهای مبتنی بر روان‌شناسی اجتماعی و سیاست‌گذاری فرهنگی

۱. گذار از فعالیت‌های فرهنگی گزینشی به رویکرد فراگیر و مشارکت‌محور

یکی از اساسی‌ترین اصلاحات، تغییر رویکرد برنامه‌های فرهنگی مدارس و دانشگاه‌ها از مدل گزینشی به مدل فراگیر است. فعالیت‌هایی که تنها گروه محدودی از دانش‌آموزان یا دانشجویان همسو را دربرمی‌گیرد، عملاً اکثریت جوانان را به حاشیه می‌راند. از منظر روان‌شناسی اجتماعی، مشارکت واقعی زمانی شکل می‌گیرد که فرد احساس کند حضورش فارغ از پیش‌داوری‌های ارزشی پذیرفته می‌شود. طراحی برنامه‌هایی که امکان مشارکت داوطلبانه، متنوع و بدون برچسب‌گذاری را فراهم کند، می‌تواند احساس تعلق و دیده‌شدن را در طیف وسیعی از جوانان تقویت کند.

۲. ایجاد فضاهای امن برای گفت‌وگوی انتقادی و تخلیه هیجانی

نبود امکان بیان انتقاد و هیجانات منفی در چارچوب‌های رسمی، یکی از عوامل اصلی انباشت خشم در جوانان است. مدارس و دانشگاه‌ها باید به فضاهایی برای گفت‌وگوی ساخت‌یافته، آزاد و محترمانه تبدیل شوند؛ فضاهایی که در آن دانش‌آموزان و دانشجویان بتوانند نگرانی‌ها، اعتراض‌ها و پرسش‌های خود را بدون ترس از برچسب‌زنی یا تنبیه مطرح کنند. از دیدگاه روان‌شناسی، چنین فضاهایی نقش مهمی در تخلیه هیجانی سالم و پیشگیری از بروز رفتارهای انفجاری دارند.

۳. تقویت مهارت‌های روانی–اجتماعی در نظام آموزشی

آموزش مهارت‌هایی مانند تنظیم هیجان، حل تعارض، تفکر انتقادی، تاب‌آوری روانی و گفت‌وگوی مؤثر باید به‌عنوان بخشی از برنامه رسمی آموزشی در نظر گرفته شود. بسیاری از واکنش‌های پرخاشگرانه جوانان، ناشی از ضعف در مدیریت هیجانات و ناتوانی در بیان سازنده نارضایتی است. سرمایه‌گذاری بر آموزش این مهارت‌ها، نه‌تنها سلامت روان فردی را ارتقا می‌دهد، بلکه به کاهش رفتارهای پرخطر جمعی نیز کمک می‌کند.(قبلا" در مقاله ی مفصلی به این موضوع پرداخته ام)

۴. بازتعریف نقش مربیان، معلمان و اساتید به‌عنوان کنشگران رابطه‌ای

در سیاست‌گذاری فرهنگی، نقش معلم و استاد نباید صرفاً به انتقال دانش یا اجرای مقررات محدود شود. از منظر روان‌شناسی تحولی، رابطه معنادار میان جوان و بزرگسال مرجع، یکی از عوامل کلیدی در شکل‌گیری احساس امنیت روانی و اعتماد اجتماعی است. آموزش معلمان و اساتید برای برقراری ارتباط همدلانه، شنیدن فعال و مدیریت تعارض، می‌تواند شکاف روانی میان نسل‌ها را کاهش دهد و از شکل‌گیری احساس بیگانگی جلوگیری کند. البته نکنه بسیار بسیار مهم در اینجا، داشتن مربیانی با همین ویژگی ها می باشد.

۵. به‌رسمیت‌شناختن تنوع هویتی و نسلی در سیاست‌های فرهنگی

نسل جوان امروز از نظر سبک زندگی، زبان ارتباطی و نظام ارزشی، متنوع‌تر از گذشته است. تلاش برای یکسان‌سازی هویتی یا نادیده‌گرفتن این تنوع، از منظر روان‌شناسی اجتماعی به مقاومت و واکنش منفی منجر می‌شود. سیاست‌های فرهنگی موفق، سیاست‌هایی هستند که تنوع را به‌عنوان واقعیت اجتماعی بپذیرند و به‌جای حذف یا انکار آن، مسیر گفت‌وگو و همزیستی را فراهم سازند.

۶. طراحی سازوکارهای مشارکت واقعی در تصمیم‌سازی‌های فرهنگی

احساس اثرگذاری، یکی از نیازهای اساسی روانی جوانان است. ایجاد شوراهای دانش‌آموزی و دانشجویی کارآمد، مشارکت دادن جوانان در طراحی و اجرای برنامه‌های فرهنگی و دادن مسئولیت‌های واقعی (نه صرفاً نمادین) می‌تواند این احساس را تقویت کند. مشارکت واقعی، جوانان را از موقعیت «معترض بیرونی» به «کنشگر درونی» در ساختارهای اجتماعی تبدیل می‌کند.

۷. تقویت خدمات مشاوره و حمایت روانی در مدارس و دانشگاه‌ها

دسترسی آسان، غیرقضاوت‌گرانه و محرمانه به خدمات مشاوره روان‌شناختی، یکی از ضرورت‌های پیشگیری از بحران‌های روانی–اجتماعی است. بسیاری از جوانان خشمگین، پیش از بروز رفتارهای پرخطر، نشانه‌های آشکاری از فشار روانی، اضطراب یا افسردگی را تجربه می‌کنند. تقویت نظام‌های حمایتی می‌تواند نقش ضربه‌گیر روانی را در برابر تنش‌های اجتماعی ایفا کند.

۸. جایگزینی رویکرد کنترلی با رویکرد اعتمادمحور در مدیریت فرهنگی

رویکردهای صرفاً کنترلی و انضباطی، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت نظم ظاهری ایجاد کنند، اما در بلندمدت به افزایش مقاومت روانی و بی‌اعتمادی منجر می‌شوند. مدیریت فرهنگی مبتنی بر اعتماد، گفت‌وگو و اقناع، از منظر روان‌شناسی اجتماعی اثربخشی پایدارتر دارد و به تقویت پیوند عاطفی جوانان با نهادهای رسمی کمک می‌کند.

طبیعتا" در صورت دیده شدن! این مقاله و داشتن انگیزه لازم در بین سازمان ها و نهادهای تاثیرگذار برای اجرائی کردن راهکارهای پیشنهادی، هر کدام از این موارد را می توان گسترش داد و برنامه های عملی طراحی نمود.

جمع‌بندی

کاهش نارضایتی‌های اجتماعی در میان جوانان بیش از آنکه به ابزارهای کنترلی وابسته باشد، نیازمند تحول در نگرش روان‌شناختی و فرهنگی سیاست‌گذاران آموزشی است. پاسخ‌گویی علمی و همدلانه به نیازهای روانی نسل جوان، نه‌تنها از بروز بحران‌های پرهزینه جلوگیری می‌کند، بلکه سرمایه انسانی و اجتماعی جامعه را نیز ارتقا می‌دهد.

نسلی که در فرآیند جامعه‌پذیری خود احساس معنا، تعلق و احترام را تجربه کند، کمتر به کنش‌های مخرب روی می‌آورد و بیشتر در مسیر اصلاح، گفت‌وگو و سازندگی اجتماعی گام برمی‌دارد. بازاندیشی در سیاست‌های فرهنگی نهادهای آموزشی، ضرورتی راهبردی برای آینده اجتماعی کشور است.