کد خبر: 222503

تقدیم به روح شهید امنیت علی‌اکبر زارعی

ما را نتوان پخت که ما سوخته‌ایم

جز عشق، مگه چی می‌تونه آدم رو نقش کنه روی نقش قالی؟ چی بنویسم برات شیر پسر؟ چی بنویسم برای دل مادرت؟ چی بنویسم برای اون فرشی که تو شدی نقش آخرش؟

عکس رو که گذاشتن جلوم، شرحش رو که خوندم، یاد یه آهنگ از یاد رفته افتادم که وقتی قرار بود خیلی مطلب تلخی بنویسم، بهش گوش می‌کردم. همون ترانه «فقط یک تصادف معمولی» که گوش کردن بهش، فرش دل آدم رو ریش می‌کنه...

 عشق یه آتیشه، هرچی رو ببینه، می‌سوزنه، هرچی بهش فکر کنی رو می‌بلعه، حتی هرچی رو گفته باشی....جز عشق، چی می‌تونه یکی را وادار کنه تو یه مسجد در حال سوختن، جای فرار کردن، بره به بقیه کمک کنه که جونشون رو وردارن و فرار کنن و تهش، خودش بشه مدافع آخرین تاروپودهای روی فرش کف مسجد سیدالشهدای پاکدشت؟ شهید مدافع تاروپود... شهید مدافع ابریشم....شهید مدافع چشم زخم‌خورده فرشبافی که خدا می دونه کی و با چه نیتی، نشسته پای دارقالی و این فرش رو رج به رج آورده بالا تا یه روزی، یه جوری، یه کسی، یه شکلی، اون فرش رو ورداره و پهن کنه کف مسجد که ملت برن روش نماز بخونن و دعا کنن و اعتکاف بزنن تو رگ؟

 جز عشق، مگه چی می‌تونه آدم رو نقش کنه روی نقش قالی؟ چی بنویسم برات شیر پسر؟ چی بنویسم برای دل مادرت؟ چی بنویسم برای اون فرشی که تو شدی نقش آخرش؟ شدی نقش خاطره روی فرشی که خودش باید بره تو موزه خاطره های جمعی وطن؟ 

 چی برای دل رفقا و بچه محلات بنویسم آخه پسر؟ شیر پسر...کاش وقتی بودی باهم رفیق می‌شدیم رفیق... آدم انقد مشتی آخه؟ چی بنویسم برای اون لحظه‌های سوختنت؟ شدی عین رزمنده‌های جنگ که می پریدن روی منورا و دل و روده‌شون آب می‌شد اما نمی‌ذاشتن عملیات لو بره...تو لو ندادی رفیق...دهنت قرص بود... دمت گرم شیربچه....