خون تازه از توی شکاف شکمش شره میکرد، یکجوری که انگار تا چند ثانیه دیگر تمام دنیا توی خونش غرق میشود، انگار که قرار است خونش گردن همه را بگیرد.
دستش را روی شکاف توی شکمش گذاشت، بلند کرد و دست خیس خونش را دید، نیازی به توضیح نبود، همین صحنه به اندازه یک پرونده پزشکی کامل جزئیات داشت.
سرش را از پشت به شانه نوچهاش چسباند و همانطور که نصفهونیمه نشسته بود پرسید: «به نظرت خدا منو میبخشه؟!»
تشریح جاذبه غیرفیزیکی
حال اربعین داشت، کرمان را میگویم، موکبهایی که تا همین چند سال قبل به آنها ایستگاه صلواتی میگفتیم خیابانهای منتهی به گلزار شهدای کرمان را محاصره کرده بودند و خیابان در تسخیر آدمها بود.
مردم با لهجههای متنوع توی خیابان پرسه میزدند و خیابان سربالایی را پیش گرفته بودند. مثل ماهیهای عاشقی که میخواهند به مبدأ برگردند تا از اول شروع کنند، انگار که میروند تا نسل بعدیشان را بسازند، انگار که ماهیها میروند تا با رودخانه یکی شوند، مردم هم خلاف جاذبه حرکت میکردند.
اینها که تعریف میکنم درست دو سال بعد از بمبگذاری مخوف کرمان است، دو حمله تروریستی که همینجا و در همین مراسم صورت گرفت و 89 نفر بر اساس آمار رسمی به شهادت رسیدند که دختری با کاپشن صورتی و گوشواره قلبی یکی از آنها بود.
باتوجهبه پاراگراف قبلی، نیرویی که مردم را از این سربالایی به سمت خودش میکشد باید چقدر باشد؟! مردم چرا باید خسته از جنگ، خسته از اقتصاد و خسته از تمام اتفاقات روزمره باز هم این سربالایی را بالا بیایند؟! کدام غریزه ماهیها را به سرچشمه میکشاند؟!
توضیح غیرضروری
صبح دوکوهه در پایان زمستان خیلی عجیب است، هیچ شباهتی به خوزستان ندارد و اگر کمی بخت یارتان باشد حتی ممکن است به درک جدیدی از آبوهوای خوب برسید.
مه غلیظ صبحگاهی، هوای خنک مرطوب و زمین نمدار شبنم گرفته یک حال سوئیسیای دارد که هیچوقت فراموشتان نمیشود.
دوکوهه اصالتاً یک مجتمع مسکونی است، یکسری خانههای سازمانی که نظامی بودند و در نزدیکی اندیمشک قرار دارند. ساختمانهای شبیه به هم که در زمان جنگ تحمیلی عمدتاً مقر سپاه تهران بود و در مقطعی شهدای تهرانی معمولاً یک شب را توی بلوکهای بدون آسانسور و چهار طبقه آن خوابیدهاند.
بعد از جنگ هم که پاتوق راهیان نور بود، معمولاً هرکس که میخواست جبهه جنوب را درک کند یک سری هم به دوکوهه و اتاقهای پر از دیوارنویسی آن میزد.
ریل راهآهن از کنار دوکوهه عبور میکند و ورودی آن یک پل کوتاه است که از روی راهآهن عبور میکند و وارد پادگان میشود، بعد از ورود به پادگان به چپ و راست شیب میخورد و پایین میرود، اتوبوسها رزمندگان را همان بالا پیاده میکردند و آنها از طریق پلهای که بهجای چپ و راست، مستقیم به پایین میآمد وارد پادگان میشدند.
توضیح ضروری
خاک کرمان داغ است، هوا سرد میشود، سوز برف کوهها پوست آدم را ورقهورقه میکند، حتی برف هم ممکن است زمین را سفید کند، خاک اما این چیزها حالیاش نمیشود. از نیمه خرداد اینقدر آفتاب نخورده که یک باد و یک برف مسیر زندگیاش را عوض کند، خاک است ناسلامتی، خاک خشک، سنگلاخ دارد و همین سنگلاخی مردم را قویتر که کرده هیچ، گرما را هم توی خودش نگه میدارد.
کویر اصلاً همین است، شب خیلی سرد میشود ولی روزها یکطوری زیر آفتاب میخوابد که گرم میماند تا شب بگذرد. اینطور خود خاک پناهگاه است و نمیگذارد آن روی خطرناک طبیعت بیرحم عصیانگری کند.
بهخاطر همین خاک داغ است که شش سال گذشته ولی هنوز اشک مردم خشک نشده است، شش سال گذشته و مردم هنوز با یک تلنگر کوچک گریه میکنند، خاک داغ است، اگر سرد بود که همه یادمان میرفت!
مثل مادر بچهمرده، مثل داغ جوان و تازه و مثل یک خاطره جمعی مردمِ اینجا با یک یادآوری تصویری جوری در هم مچاله میشوند که انگار خون تازه از گلوی چشمشان بیرون میریزد، مردم اینجا میگویم چون این مسئله ربطی به کرمانی و غیرکرمانی ندارد، مردم اینجا منظورم آدمهایی هستند که هجدهم دیماه هزار و سیصد و نود و هشت اینجا دفن شدهاند.
نشانهاش هم اینکه شما یکبار بروید و در شلوغی گلزار شهدای کرمان مثلاً بگویید صلیالله علیک یا اباعبدالله علیهالسلام، بعد صدای گریههای ریزریز و اشکهای سرازیر را بشمارید.
خاک اینجا گرم است، اگر سرد بود که شش سال بعد از تدفین یک ژنرال نظامی، اینهمه جمعیت توی این سرما نمیآمد و در مقابل با یک روضه کوچک اینهمه صدای بلند گریه از این طرف و آن طرف بلند نمیشد.
خاک سرد نیست وگرنه این داغ خیلی قبل از این باید سرد میشد. آدم برای توجیه به چه چیزهایی که دست دراز نمیکند!
خاطره غیرضروری
میگفت: «یک چشمم به پدرم رفته، یک چشمم به بنیاد.»! چشم آبیاش را نشان میداد و میگفت: «بنیاد چشم مصنوعی آبی نداشت منم مشکی گرفتم!» خودش قاهقاه به این شوخیاش میخندید ولی ما جرئت نمیکردیم به چشم مصنوعی یک جانباز بخندیم، حتی اگر خودش خندیده باشد.
آدمها وقتی میخواهند توی جمع جا باز کنند و خودمانی شوند معمولاً خاطره تعریف میکنند، پیرمرد اما عین آدمهایی که مرده باشند از یک تاریخی به بعد هیچ خاطرهای نداشت. انگار که مرده بود، انگار که تمام شده بود. انگار که هیچ اثری از او در جایی وجود نداشت و آن تاریخ پایان جنگ بود.
اگر کمی گیج بودیم شاید بعدها تصور میکردیم که پیرمرد شهید شده و روحی سرگردان است که در دوکوهه پرسه میزند و وجود خارجی ندارد، اما واقعی بود! تلفن داشت، غذا میخورد و یک ماه بعد با یک چشم و یک پای مصنوعی در تهران دیدیمش.
هزارتا خاطره برایمان تعریف کرد که تو بگو نصفشان خالیبندی بود، یکیشان اما یقهام را گرفت، یکیشان گیرم انداخت، یکیشان از سرم بیرون نمیرود.
خاطره ضروری
پلهها را نشان داد و توضیح داد که همه از آنجا پایین آمدند، باران مثل شلاق میبارید و شب را از همیشه تاریکتر میکرد، یک لاتی هم با نوچههاش آمده بود جبهه که پله بلند آخری را ندید و با صورت به زمین خورد، روی زمین ماند و همانطور گریه میکرد، نوچهاش زیر بغلش را گرفته بود و میگفت که خرابشان نکند، جلوی چشم همه زمینخوردن که گریه ندارد، آقای لات اما روضه ابوالفضل میخواند، میگفت آقام وقتی از اسب افتاد دست نداشت!
بله، آقای لات کوچهبگیر از بالای پله افتاد، به زمین خورد و کمانه کرد تا بالای بالای بالا! پیرمرد میگفت شب توی دوکوهه پرسه زد، میگفت تا صبح فقط گریه کرد و توی اولین عملیات چنان ترکشی خورد که خون تازه از توی شکاف شکمش شره میکرد، یکجوری که انگار تا چند ثانیه دیگر تمام دنیا توی خونش غرق میشود، انگار که قرار است خونش گردن همه را بگیرد.
دستش را روی شکاف توی شکمش گذاشت، بلند کرد و دست خیس خونش را دید، نیازی به توضیح نبود، همین صحنه به اندازه یک پرونده پزشکی کامل جزئیات داشت. سرش را از پشت به شانه نوچهاش چسباند و همانطور که نصفهونیمه نشسته بود پرسید: «به نظرت خدا منو میبخشه؟!»
خون تازه خودش، لباسش و نوچهاش را خیس خون کرده بود، جوری که معلوم نبود زخم روی تن کدام است، نوچه گفته بود: «چی میگی؟! خون تو داره منم پاک میکنه! خدا داره منم میبخشه!»
آقای لات کوچهبگیر را همینجای داستان رها کرد، اما ردّ خونش را توی داستان گرفت، رد خونش که روی پیراهن نوچهای بود که هیچوقت بدون «اوسّا»ش جبهه را ترک نکرد، یکی دوساعت بعد، وقتی هنوز خیس خون بود یک جای دنج و اکازیون پیدا کرد و همانجا شهید شد، یکجوری که جنازهاش هم برنگشت.
میبینی؟! بعضی خونها هستند که دیگران را هم عاقبتبهخیر میکنند.
فکت غیرعلمی
یک دستم روغن جوش کرمان بود و یک دستم چای شیرین چایخانه امام رضا(ع) از مشهد، از مزه روغن جوش شوکه بودم، فکر نمیکردم اینقدر مزه هیچچیز ندهد، ولی گرفته بودم دیگر، این را با آن میخوردم که پایین برود.
به این فکر میکردم که اینهمه آدم از اینطرف و آن طرف چطور همه با هم رستگار شدهاند؟! اینهمه آدم با چه چیزی پاک شدهاند؟! مردمِ اینجا که از قضا غیرکرمانیها هم بینشان زیاد بودند را چه کسی اینقدر پاک کرده که انگار از این به بعد آلوده نمیشوند؟
کندههای چوبی روی منقلهای بلند دود میکردند و آمیختهشدن آن با بوی تیز کندر و اسفند که توی هوا پیچیده بود آدم را بیشتر از پیش یاد اربعین میانداخت، من جواب سؤالم را میدانستم، فهمیده بودم که یک پاسخ وجود دارد که خون قاسم سلیمانی تمام مردم اینجا را پاک کرده است، عاقبتبهخیر کرده است، هرچند نمیفهمیدم که چطور آن را به دیگرانی بگویم که متر توی دستشان است و هر چیزی که قابل اندازهگیری نیست را نمیپذیرند، حتی اگر در دنیای واقعی تجربه شده باشد.