کد خبر: 221285

گفتمان توأمان با عقلانیت و شجاعت چارهٔ کار ایران است

مکتب سلیمانی؛ ایدۀ ایران‌مرد

حاج‌قاسم حتی پس از آنکه فرمانده سپاه قدس شد و رسانه‌ها و مردم عادی هم او را شناختند، مدام به این واژه تأکید می‌کرد که یک بچه روستایی است. حاج‌قاسم این را نه نشانه تحقیر که افتخاری برای خودش می‌دانست.

یک بچه روستایی ساده که تا سال‌های منتهی به انقلاب حتی امام خمینی را هم نمی‌شناخت، اما نشد در کارش نبود. استاد مواجهه با بحران‌ها و تبدیل آن‌ها به فرصت بود. حتی در سنین کودکی هم این اخلاق را داشت. نوجوان ده یازده ساله‌ای که برای دادن قرض پدرش راهی شهر شد تا به هر قیمتی شده کار پیدا کند و نهایتاً هم موفق شد. بعد از انقلاب به سپاه پاسداران پیوست و در جنگ فرمانده شد؛ پس از جنگ به نبرد با اشرار جنوب شرق رفت و پس از آن به فرماندهی نیروی قدس رسید تا تبدیل به فرماندهی شود که یک‌تنه معادلات منطقه‌ای را تنظیم می‌کند. حاج‌قاسم سلیمانی شبیه هیچ‌کدام از کلیشه‌های ژنرال‌های بزرگ تاریخ نبود. جوانی روستایی اما زحمتکش که در دل حوادث با امام خمینی آشنا شده بود و در موج انقلاب افتاده بود، اما از هیچ بحرانی نمی‌ترسید و از آنها فرصت می‌ساخت. به‌خاطر همین ویژگی خاص بود که میدان باخته سوریه را تبدیل به میدان بازی ایران کرد. به‌خاطر همین ویژگی خاص بود که توانست ناآرامی‌های مرزی را کنترل کند. کتاب «قاسم» نوشته مرتضی سرهنگی همین روایت را بیان می‌کند و تصویری بدون بیرون‌زدگی و اغراق از حاج‌قاسم سلیمانی را ارائه می‌کند. تصویری که مخاطب را به این نتیجه می‌رساند که چرا سردار سلیمانی در دل مردم ایران جای گرفت و شهادتش جمعی میلیونی را به خیابان‌ها آورد.

ناجوانی بی‌ادعا و جوانمرد

حاج‌قاسم حتی پس از آنکه فرمانده سپاه قدس شد و رسانه‌ها و مردم عادی هم او را شناختند، مدام به این واژه تأکید می‌کرد که یک بچه روستایی است. حاج‌قاسم این را نه نشانه تحقیر که افتخاری برای خودش می‌دانست. نوجوانی ده یازده ساله که بدهکاری پدرش، او و برادرش را برای اولین بار راهی شهر می‌کند و به قول پدر همین اتفاق، جوانمردی زحمتکش از او می‌سازد. مواجهه‌اش با جریان انقلاب نیز چندان عجیب نیست. اولین بار همکلاسی‌اش تصویری واقعی از اقدامات شاه به او می‌دهد و به قول خودش ضدشاه می‌شود تا پیش از آن شناخت درستی از مخالفت با شاه نداشت. پس از آن مبارزه را به سبک و سیاق خودش علیه شاه شروع می‌کند. اولین آن هم مخالفت با برگزاری سیرکی بود که در شهر با حضور خوانندگان زن برگزار می‌شد و جمع دوستان در درگیری با خودشان به این فکر می‌کردند که چگونه این جمعیت را به‌هم بزنند و نهایتاً هم برای آنکه به مردم آسیبی نرسد به پنچر کردن چرخ دوچرخه‌ها اکتفا می‌کنند. تا آن موقع حاج‌قاسم شناخت دقیقی از امام نداشت، حتی عکس او را هم ندیده بود، اما روزی که یکی از دوستانش عکس امام را به او نشان می‌دهد، تازه آنجا با امام آشنا می‌شود. حاج‌قاسم در کنار موجی از جوانانی که امام شوری در آنان ایجاد کرده بود پایش به انقلاب باز شد.
در کتاب، قاسم سلیمانی اینگونه روایت شده است:

تو به درد این کار نمی‌خوری

توی اتاق مصاحبه، مسئول گزینشم را غلامرضا صدا می‌کردند. فرمم را گرفت. قبل از آنکه فرم را ببیند، سر تا پایم را برانداز کرد. معذب شدم. گفت: «با پیراهن آستین‌کوتاه تنگ و کمربند پهن و این مو‌های فرفری بلند آمده‌ای سپاهی شوی؟ برو تو به درد این کار نمی‌خوری.» حاج‌قاسم در ظاهر هم شبیه آن تصویری که از انقلابی مذهبی اوایل انقلاب وجود داشت، نبود. شنیده بود امام فرمان تأسیس سپاه پاسداران را داده و به این خاطر که دیده بود آن‌هایی که امام و انقلاب را دوست دارند، جذب سپاه شده‌اند، دوست داشت عضو سپاه شود، اما مسئول گزینش بار اول او را تنها به‌خاطر ظاهرش رد می‌کند. البته بار دوم که برای گزینش به سپاه کرمان می‌رود، تغییراتی در ظاهرش می‌دهد و به‌عنوان پاسدار افتخاری جذب سپاه می‌شود و یک سال نشده عضو رسمی سپاه می‌شود. اولین مأموریتش هم حراست از فرودگاه کرمان بود. جنگ که شروع می‌شود، تنها مأموریتش می‌شود جنگ با عراق و 23 تیرماه 60، حاج‌قاسم با نیرو‌های آموزش‌دیده به حمیدیه ‌می‌روند و به نیرو‌های کرمان ملحق می‌شوند.

ماجرای درست‌کردن یک تیپ

«قاسم می‌خواهم یک تیپ درست کنی. می‌توانی؟» این جمله را حسن باقری خطاب به حاج‌قاسم می‌گوید. او هم بدون معطلی می‌پذیرد. مأموریتش در همکاری با باقری از اینجا شروع می‌شود. کتاب ماجرا را این‌طور روایت می‌کند که قاسم می‌خواست کاری کند که حسن باقری بگوید، چه انتخابی کرده و نمی‌خواست او را ناامید کند. تیپ 41 ثارالله بالاخره درست می‌شود. قاسم با همین تیپ در عملیات فتح‌المبین شرکت کرد و به دستور حسن باقری تنگه ابوغریب را گرفتند. کتاب «قاسم» ماجرا را این‌طور روایت کرده: «خوشحال بودم زمین‌های شمال خوزستان را از عراقی‌ها گرفته بودیم. هنوز عرقمان خشک نشده بود که حسن باقری پیام داد بروم گلف. راه افتادم. تازه توی مسیر فهمیدم چقدر زمین از عراقی‌ها پس گرفته‌ایم. تکه‌های روشن این خاک را می‌دیدم و سرم بالا بود. حتی خشک‌ترین قسمت‌های خاک هم برایم مثل بهترین منظره‌ها بود. تا خود گلف به این چشم‌انداز‌ها نگاه کردم و لذت بردم.»

محافظت از مقاومت در افغانستان

وقتی آقا رحیم صفوی گفت می‌خواهم تو را فرمانده قدس کنم، اول زیر بار نرفتم. خودش تازه فرمانده کل سپاه پاسداران شده بود. گفتم آقا رحیم، این‌همه آدم بهتر و باتجربه‌تر از من هستند، اما او قانعم کرد که باید این مسئولیت مهم را بپذیرم. گفت خودم روی این مسئله فکر کرده‌ام و آن را به آقای خامنه‌ای هم گفته‌ام. ایشان هم استقبال کردند. گفتند توی جنوب شرق خوب کار کردی، با دیپلماسی و مذاکره و عملیات کارت را پیش بردی. مأموریت‌های برون‌مرزی سپاه هم این دو ویژگی را می‌خواهد. 15 بهمن 76، حاج‌قاسم حکم فرماندهی نیروی قدس را از رهبر انقلاب می‌گیرد و رسماً کارش را شروع می‌کند. اتفاقی که در بوسنی افتاد، اولین مأموریت نیروی قدس سپاه بود. هنوز از بوسنی فارغ نشده، افغانستان به‌هم می‌ریزد. قاسم ماجرای حضور ایران در افغانستان را این‌طور روایت می‌کند: «وقتی کابل سقوط کرد. بچه‌های ما کمک کردند سران مجاهدین، احمد شاه مسعود و ربانی از شهر خارج شوند.» رفت‌وآمد چندباره به افغانستان پس از این جریانات شروع می‌شود، اما بیشتر جلسات هماهنگی با گروه‌های مجاهد شیعه افغانستان در تاجیکستان و ایران برگزار می‌شد.
در جریان همین درگیری‌ها و محاصره شدن احمد شاه مسعود، حاج‌قاسم عملیاتی برای شکستن محاصره و نجات مقاومت طراحی می‌کند. کتاب ماجرا را این‌طور روایت کرده: «ساعت 8 صبح راه افتادم به‌طرف افغانستان. با خودم می‌گفتم نباید بگذاریم این بچه‌ها محاصره شوند. احمد شاه مسعود به دره پنجشیر عقب‌نشینی کرده بود و طالبان هم می‌خواستند با ورود به دره، پیروزی کامل خود را اعلام کنند. تا رسیدم، دیدم اوضاع وخیم است. وضعیت دره را بررسی کردم و ساعت 2 بعدازظهر با تلفن ماهواره‌ای از پنجشیر با حسن پلارک تماس گرفتم و گفتم حسن امشب دو آتشبار توپخانه را به دره پنجشیر بفرست. می‌دانستم درخواستم سنگین است، اما چاره‌ای نبود. اگر این دو آتشبار توپخانه، یعنی 12 قبضه توپ نمی‌رسید، کار مقاومت تمام بود. هر قبضه حداقل 50 گلوله، قطعات یدکی و نیرو نیاز داشت... همان شب توپ‌ها رسید پنجشیر. وقتی با هماهنگی احمد شاه مسعود، دستور شلیک را دادم، به یک ساعت نکشید آتش پرحجم توپخانه ما تاروپود سازمان طالبان را از هم پاشید و جنگ مغلوبه شد.» همین مواجهه با گروه‌های مقاومت بود که مناسبات منطقه را دفعتاً و به‌تدریج به زیان آمریکا تغییر داد.

میدان بازی سوریه

شروع بحران سوریه مأموریت عجیب و بزرگی برای حاج‌قاسم بود. بحرانی که قرار بود کل مناسبات منطقه را به زیان ایران تغییر دهد به عکس خود تبدیل شد و سوریه را به زمین بازی ایران تبدیل کرد. حاج‌قاسم درست وقتی وارد ماجرای سوریه شد که کمتر کسی تصور می‌کرد ورود به این ماجرا برای ایران مثبت باشد. حداقل دو رئیس‌جمهور با دو گرایش سیاسی مختلف معتقد بودند ورود ایران به ماجرای سوریه بی‌فایده است، اما حاج‌قاسم استاد تبدیل تهدید‌ها به فرصت‌های بزرگ بود. «اوضاع به‌قدری تیره‌وتار بود که هیچ کشوری نمی‌توانست با صراحت و یا حتی به تلویح و کنایه از دولت سوریه جانب‌داری کند. حتی محافل عالی تصمیم‌گیری در ایران هم تردید داشتند... سوریه مثل بدنی شده بود که غده‌های سرطانی آن را از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب پوشانده بود. در چنین صحنه‌ای احتمال پیش‌بینی و وعده‌دادن پیروزی، سخت بود. به همین دلیل هم دولت‌های ما چه در زمان آقای احمدی‌نژاد و چه در زمان آقای روحانی این موضوع را تمام‌شده می‌دانستند.» اوضاع آن‌قدر پیچیده شده بود که کسی نمی‌توانست به فرودگاه وارد شود. قاسم ماجرا را این‌طور روایت می‌کند: «فرودگاه دمشق مسدود بود. جاده فرودگاه را با قناصه می‌زدند. اگر بچه‌ها با سرعت زیر 180 کیلومتر از جاده رد می‌شدند، تیر می‌خوردند. برای همین بعد‌ها آنجا بلوک بتنی گذاشتند.» مقابله با داعشی‌ها از همان فرودگاه شروع می‌شود. حسین همدانی که از دی‌ماه 90 فرماندهی سپاه را برعهده داشت، پیشنهاد داد خاکریزی برای حفاظت از جاده بزنیم که خیلی مؤثر بود. بعد شروع کردیم قدم، قدم، مخالفان را عقب راندیم. از فرودگاه دمشق وارد شدیم و آنجا را آزاد کردیم و جلو رفتیم. سوریه آخرین و بزرگ‌ترین مأموریت حاج‌قاسم بود.
نگاهی به تمام این مأموریت‌ها یک مانیفست و تصویری کلی از منش حاج‌قاسم ارائه می‌کند. در کار سردار، نشدن و ناممکن بودن معنا نداشت. هرجا که پای منافع نظام و کشور در میان بود، هرطورشده شرایط را برای انجام کار فراهم می‌کرد و البته در این میان درگیر هیجان‌زدگی و احساس هم نمی‌شد و از قضا در دشمن‌شناسی نیز تبحری ویژه داشت.