• تقویم روزنامه فرهیختگان ۱۵:۳۰ - ۱۳۹۹/۰۱/۰۱
  • نظرات روزنامه فرهیختگان۰
  • 0
  • 0

قبل از غروب

وارد بیمارستان شدم. غروب نشده بود که صدای کلاغ‌ها بالا گرفت. برای منی که در افکار این روزهایم غرق بودم صدایشان مثل دمیدن در صیحه بود.

قبل از غروب
0.00

به گزارش «فرهیختگان آنلاین»،  دکتر "ثمین کاظمی" نوشت: طبق معمول این روزها دست هایم را ضدعفونی کردم، یک ماسک ساده جراحی زدم و به سوپرمارکت رفتم. خانمی که مشغول خرید بود روپوش سفید داخل کیفم را دید و چند قدم آن طرف‌تر رفت. این هم از عوارض کار ما پزشکان است؛ اما باز جای شکرش باقی‌ست که مردم احتیاط می‌کنند. فقط کاش در عوارضی تهران-قم و بازارهای شهر هم این جدیت دیده می‌شد. بگذریم.

وارد بیمارستان شدم. غروب نشده بود که صدای کلاغ‌ها بالا گرفت. برای منی که در افکار این روزهایم غرق بودم صدایشان مثل دمیدن در صیحه بود. تا از ذهنم بیرون آمدم چشمم افتاد به آن نوشته‌ی بالای ساختمان ؛ «الله اکبر»؛ ذهنم و چشمم را با یکدیگر به کار گرفتم و تکرار کردم؛ الله اکبر..الله اکبر.

محوطه قدیمی و پر درخت بیمارستان را طی کردم تا به استراحتگاه پزشکان برسم. و آن کاج‌هایی که تمام فضا را اشغال کرده بودند مطابق عادت دیرینه‌شان تنها نگاه می‌کردند. اگر زبان می‌گشودند چه رازها برای بازگو کردن داشتند. و کلاغ‌ها روی آشیانه همیشگی‌شان زبان بی‌زبانی شده بودند که در صور می‌دمید وندای رستاخیز می‌داد.

به  محل استراحت رفتم وگان و دستکش به تن کردم  و آن ماسک خفه کننده را روی صورتم گذاشتم.  لوازم محافظت شخصی، کیمیای این روزها بود که یواشکی و به تعداد محدود داده می‌شد. کارمان شده بود لباس رزم پوشیدن و پا درمیدان «مین» گذاشتن در جایی که نه نبردی قرار بود باشد و نه میدانی. در نبرد دشمن به میدان می آید اما اینجا دشمن رودر رو نمی جنگید. مثل مین پنهان بود اما ساکن نه. احتمال داشت هر لحظه شکارت کند.

بخش‌ها را یکی یکی می بستند و با بیماران این ویروس منحوس پر می‌کردند. وارد یکی از بخش‌ها که شدم بلندگو کد 99 اعلام کرد. این کد را زمانی اعلام می‌کنند که کسی قلبش از حرکت می‌‍ایستد و نیاز به عملیات احیاء دارد.گویی آنجا پشت خط بود و در خطی مقدم‌تر درگیری جریان داشت. اینجا خبری نبود و جای دیگر خبرها بود. همیشه نبرد یک جا خاموش است و جای دیگر برقرار و کسی می‌میرد و دیگری بر می‌خیزد و زندگی ادامه می‌یابد.

 دیروز پیرمرد 75 ساله‌ای بعد از 14 روز با حال عمومی خوب و برطرف شدن تمام علائم ترخیص شد. با بیماری‌های زمینه‌ای که او داشت کسی انتظار نداشت بتواند به این سرعت بهبودی پیدا کند. در مقابل و در بخشی دیگر در یک روز سه نفر از این دنیا رفتند. این‌ها را می‌گویم از آن جهت که ببینید مرگ و زندگی مانند همیشه جریان دارد و از قدرت پیش‌بینی مطلق ما خارج است. مرگ را جای دیگری می نویسند. همانطور که تشنه می‌تواند به چشمه برود اما اگر آب روزی‌اش نباشد تشنه‌تر بر می‌گردد یک پیر مرد 75 ساله ای که  اگر کوچکترین مشکلی پیدا کند باید حداقل یکماهی درگیرش باشد، طی دو هفته به خانه اش بر می‌گردد. این را نگفتم تا بگویم خیالتان راحت و از خودتان مراقبت نکنید، نه اینطور نیست. حتی اگر اجل‌تان فرانرسیده باشد کرونا می‌تواند شمای اجل فرا نرسیده را تا مرز رهایی روح از بدن پیش ببرد. گرچه مرگ از ما نمی‌گذرد اما از او بگذریمم.

می ترسیدم؛ دروغ است هر چه جز این بگویم. همین ترس باعث شده بود دو هفته تمام رسانه‌ها را تعطیل و شبکه مجازی را محدود کنم. بیشترین ترسم، بیم و امیدهای کاذب رسانه ها بود. خیلی پیش از این «طاعون کامو» را خوانده بودم و فکر می‌کردم امکان ندارد من پا جای پزشک این کتاب بگذارم، چون ترس بیماری برایم بزرگترین ترس زندگی بود. حالا که من جا پای آن پزشک گذاشته بودم نگران شدم که نکند دیگر اتفاقات و شخصیت‌های کتاب هم پا در واقعیت گذاشته و مرا مبتلای خود کنند. علائم عجیبی داشتم و مدام فکر می‌کردم مبتلا شده‌ام- می‌دانستید که حمله پانیک می تواند دقیقا علائمی مثل تنگی نفس و تعریق و گرگرفتگی داشته باشد؟ -  یک روز دل به دریا زدم و خواستم که خودم را به طوفان‌هایش هم  بسپارم. دل به دریا زدن که کاری ندارد. دل به طوفان دریا دادن اصل کار است. فکرمی‌کردم کار بزرگی کرده‌ام اما شجاع‌تر از خودم را زیاد دیدم و کسانی که بی‌چشم‌داشت هر آنچه در توان داشتند تقدیم می‌کردند. از پزشک و پرستار گرفته تا روز گذشته خانم جهادگری که برای بیماران میوه پوست می‌گرفت؛ برایشان آب می‌آورد و به دردِ‌دلشان گوش می‌داد.

از بخش بیرون آمدم و باز هم نوبت غرق شدنم در کاج‌ها بود. در آنجا تنها کاخ ها استوار ایستاده بودند. انسان‌ها یا در بند بیماری بودند یا در بند بیماران. نمی‌دانم کاج‌هایی که سال‌ها ساکن بیمارستان بودند، هرگز تصورش را می‌کردند که روزگاری چنین تصاویر آخرالزمانی‌ای را جلو چشمان ناپیدای خود ببینند؟ صدای خنده‌ی بچه‌ها کنار پاویون به گوش می‌رسید. صدای تولد از جایی که مرگ بر می‌خیزد حس هم زندگی می‌دهد. احساس کردم همه چیز عادی است که ضد عفونی کننده کنار درب ورودی تصورم را مخدوش کرد. الله اکبر.. الله اکبر...

کارمان شده روزها را شب کردن و لبخند زدن. دست‌ها را شستن و لبخند زدن. در ترس رفتن و بیماری آخرالزمانی دیدن و لبخند زدن . گریستن و لبخند زدن. لبخند زدن پای ثابت این زندگی شده است. این لبخند مانند مادری حیاتمان را در آغوش گرفته، روزی لبخندمان عصبانی‌ست، و روزی پر امید.روزی خسته است و کوتاه، روزی دیگر سرزنده است و طولانی. لبخند امروز ما همه این ها هست و لبخند نیست.
اما بگذارید واقعیت این روزها را بگویم؛ وقتی در خط مقدم از احتیاط کردن می‌گویند کمی خنده‌دار به نظر می‌رسد. زمان خواهد گذشت و این لحظه ها در حافظه تصویری‌مان ثبت خواهد شد. شما در خانه بمانید و بدانید که چند همه گیری در طول تاریخ آمد و رفت و آخرالزمان نشد. بخوانید که کشته‌های جنگ های جهانی و رعب و وحشت ایام رفت و زندگی ماند. احتیاط کنید اما دلاورانه... تقصیر شما نیست ، می‌ترسید. حق هم دارید. اما باور کنید که ابداً در بدترین برهه تاریخ زندگی نمی‌کنید. مشکل عصر ما رسانه است که اطلاعات می‌دهد و رها می‌کند. اگر زیاده جلو رفتید برگردید و اگر عقب ماندید خودتان را برسانید که امن‌ترین جا محل استقرار تسلیم و رضاست.

 

نظرات کاربران
تعداد نظرات کاربران : ۰
capcha

خبرهای روزنامه فرهیختگانآخرین اخبار