• تقویم روزنامه فرهیختگان ۲۱:۴۲ - ۱۳۹۸/۱۲/۲۳
  • نظرات روزنامه فرهیختگان۰
  • 0
  • 0
زکیه جورابراهمیان:

روایت جنگ از خانه‌ای مخروبه

نگاهی به رمان «جنگ تمام می‌شود؟»

یکی از مشخصه‌های بارز رمان «جنگ تمام می‌شود؟» کوتاهی فصل‌های آن است؛ این رمان بازه زمانی جنگ جهانی دوم را دربر می‌گیرد. زمان به گذشته‌های نه‌چندان دور برمی‌گردد؛ به روزهای پایانی جنگ آلمان، روسیه و آمریکا و بحران داستان در آن ایام شکل می‌گیرد

روایت جنگ از خانه‌ای مخروبه

به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، زکیه جورابراهمیان، خبرنگار طی یادداشتی در روزنامه «فرهیختگان» نوشت: رمان «جنگ کی تمام می‌شود؟» اولین رمان صادق وفایی است که در واپسین روزهای سال۹۸ توسط نشر هیلا روانه بازار کتاب شد. یکی از مشخصه‌های بارز این رمان، کوتاهی فصل‌های آن است؛ این رمان بازه زمانی جنگ جهانی دوم را دربر می‌گیرد. زمان به گذشته‌های نه‌چندان دور برمی‌گردد؛ به روزهای پایانی جنگ آلمان، روسیه و آمریکا و بحران داستان در آن ایام شکل می‌گیرد.

فصل‌ها با راوی سوم شخص روایت می‌شود و نه‌تنها رشته داستان گم نمی‌شود، بلکه زبان روان و صیقل‌خورده جاری در فصل‌های کوتاه کتاب، به سرعت خوانش رمان کمک کرده و خوش‌خوانی آن را برای مخاطب لذت‌بخش می‌کند. به عبارتی، زبان داستانی رمان، روان و ساده است و ساختار زبانی آن، بدون تکلف و پیچیدگی‌ها و استعارات خاص روایت می‌شود، به‌گونه‌ای‌که لحن داستان‌گویی نویسنده، مخاطب را خسته نمی‌کند و خواننده پابه‌پای راوی قدم در جهان داستانی می‌گذارد.

داستان در خانه‌ای مخروبه در جنوب برلین روایت می‌شود؛ به‌گونه‌ای که انگار جنگ اصلی در آنجا در حال رخ دادن است و خانه مخروبه را به میدان جنگ تبدیل کرده، به‌طوری که جنگ اصلی کمرنگ و در حاشیه قرار می‌گیرد تا در انتهای داستان جنگ روی اصلی خود را نشان می‌دهد تا شخصیت‌ها براساس پایان جنگ در مورد سرنوشت خودشان تصمیم بگیرند. (جنگ کی تمام می‌شود، به پایان زندگی شخصیت‌های داستان گره خورده است.) در خلال این داستان یک مثلث ارتباطی شکل می‌گیرد، اما در بطن این مثلث، شخصیت‌هایی هستند که خواننده تا انتهای داستان از وجود آنها بی‌اطلاع است و نویسنده در واپسین صفحه‌های کتاب، خواننده را از وجود آنها مطلع می‌کند. نویسنده سعی کرده در خلال این داستان به گذشته و حال هر ضلع این مثلث بپردازد و قضاوت در مورد سرنوشت آنها را به خواننده واگذار کند تا خواننده را در کشاکش این ماجرا قرار دهد که آیا سرنوشتی که برای هرکدام از سه ضلع این مثلث تدارک دیده منصفانه است یا خیر. خواننده گاهی حق را به یکی از سه ضلع مثلث می‌دهد و مابقی را محکوم می‌کند و گاهی، عکس این حالت هم ممکن است رخ بدهد و خواننده دست از سرزنش شخصیت‌ها بردارد و حق را به آنها واگذار کند.

پایبندی به عشق، وجه تشابه دو ضلع این مثلث است، اما ضلع سوم نه‌تنها عشقی در زندگی‌اش وجود نداشته، بلکه پایبندی و عشق در زندگی‌اش معنا و مفهومی ندارد و زیرکانه درصدد اغفال برمی‌آید غافل از اینکه روزی دستش رو می‌شود. خانواده و عشق را حتی می‌توان از روی عکس‌های قاب‌شده بر دیوار مخروبه که تنها آثار به‌جا مانده از عشق قبل از جنگ است، دید؛ عکس‌هایی که شخصیت‌های داستان را به گذشته و یادآوری دوران قبل از جنگ پرتاب می‌کند تا شاید برای لحظه‌ای هم که شده، جنگ را از خاطر ببرند و پیش خود زمزمه کنند؛ پس این جنگ لعنتی کی تمام می‌شود؟

راشل؛ زن عاشق‌پیشه داستان برای جلوگیری از سردشدن رابطه با معشوقه‌اش و اثبات صداقت عشقش و دیدن سرزمینی که همسرش در آن کشته شده، پا در این وادی خطرناک می‌گذارد و در نیمروزی که در خانه‌ای در جنوب برلین به‌سر کرده تا به زندگی خودش در غیاب عشقش پایان دهد، بارها مرگ را تمام وجودش حس می‌کند، اما... .

مردها در این رمان، همه کابوس‌هایی هستند برای آزار دادن راشل؛ از سرگرد شولتز تا میخائیل دراگانوف و مردان و سربازان روسی که بعدها بعد از پایان جنگ ممکن است پایشان به جنوب برلین باز شود. این حجم از دلهره و اضطراب باعث می‌شد راشل بارها و بارها این جمله را در ذهنش تکرار کند که «جنگ کی تمام می‌شود؟»

زنانی مشابه راشل در این داستان، از نظر سربازان خسته از صدای توپ و تفنگ و آتش و دود، غنائم جنگی به حساب می‌آیند. راشل خود را درون پیله‌ای محبوس می‌داند و تنها راه فرارش از این قفس و حصر، پناه بردن به روزهای خوشی بود که بازو در بازوی ایساک قدم می‌زدند و سرخوشانه به پرنده‌ها غذا می‌دادند و گاهی به سینما می‌رفتند تا با دیدن فیلمی عاشقانه خوشی‌های خود را تکمیل کنند. حتی در زمانی که یکی از مردان داستان بر سر به‌دست آوردنش می‌جنگد، او آرزو می‌کند کاش ایساک آنجا بود و حق آنها را کف دست‌شان می‌گذاشت. از همه مهم‌تر یاد آن روزی می‌افتد که بعد از رفتنش به جبهه می‌خواست در یک نامه، خبر خوشی به او بدهد تا او را امیدوارانه‌تر به خانه برگرداند، اما خبر دیگری او را غافلگیر می‌کند.

این نگاه در مورد دختر یهودی این داستان هم به همین شیوه روایت می‌شود؛ دختری که صرفا برای خالی کردن خشم یک سرباز از طرف سرگرد شولتز مقابل چشمان پدر و مادرش تیرباران می‌شود و در ازای آن ترفیع می‌گیرد تا برای تکرار این اتفاق شوم، جسورانه‌تر و بی‌بابک‌تر دست به تپانچه‌اش ببرد.

این ترفیع زمانی که نیروی بالادست سرگرد دوباره از او می‌خواهد پنج نفر از خائنان به مملکت و جاسوسان را اعدام کند، خودنمایی می‌کند. سرگرد هنگام بررسی مشخصات این پنج نفر اسم یک زن و یکی از دوستانش را می‌بیند و در این کشمکش درونی، دستور می‌رسد هرچه زودتر کارشان را تمام کند، اما این بار خبری از ترفیع نیست؛ چیزی که سرگرد منتظر آن بود.

سربازی که باعث مرگ دختر یهودی شده، در کشاکش عقل و احساس و شاید هم برای سرکوب کردن وجدانش مدام با خود تکرار می‌کند کاش روح او را نابود می‌کردم نه جسمش را. غافل از اینکه این دو حالت چندان فرقی با هم ندارند؛ فقط با کشتن جسم، او به یکباره می‌میرد و با کشتن روح، سال‌های سال می‌میرد و زنده می‌شود.

ماریا از دیگر شخصیت‌های این داستان با وجود اینکه دانشجوی رشته نقاشی است، اما گفت‌وگوهای فلسفی‌اش با هانس شولتز هم‌دانشگاهی‌اش آنها را وارد ارتباطات جدی‌تر کرده و زندگی و لذت بردن از زیبایی‌ها را مهم‌تر از مباحث پیچیده و سخت فلسفه می‌داند. او با وجود اینکه پی برده که شولتز علاوه‌بر کارهای سازمانی و معمول اداری، کارهای متفاوت دیگری هم می‌کند، با این حال به او عشق می‌ورزد، اما طولی نمی‌کشد که این عشق جای خود را به جدایی ناخواسته‌ای می‌دهد؛ جدایی‌ای که طرفین از وقوع آن بی‌خبر هستند.

تضاد، درگیری‌های اعتقادی و مذهبی و لایه‌های فلسفی در کتاب در خلال هر بحران نمود پیدا می‌کند و شولتز، سرگرد وظیفه‌شناس آلمانی که در کل داستان موقعیت‌های دوگانه و متضاد سر راهش قرار می‌گیرد را بیش از دیگر شخصیت‌ها درگیر خود می‌کند تا در تنهایی و ذهنش با خود و اعتقاداتش بجنگد و گاهی بر آنها فائق و گاهی هم مغلوب شود.

قرار گرفتن شولتز در آن خانه مخروبه فرصتی است تا جنایاتش مدام در جلوی چشمانش رژه بروند و با این جملات که اگر من آنها را نمی‌کشتم، شخص دیگری می‌کشت، سعی می‌کند وجدانش را آرام کند.

میخائیل دراگانوف یک افسر توپخانه سنگین روس‌ها است؛ شخصیتی سراسر عقده که شاید این ویژگی به علت فوت زودهنگام پدرش و تنها گذاشتنش در سن دوسالگی از سوی مادرش و تربیت شدن از سوی عمویش باشد که دل خوشی از پدرش نداشت. این سرگذشت، از او مردی دل‌سخت و بی‌اعتقاد ساخته است. دراگانوف که زمانی در اوج بود و روزگار کامروایی را برای خودش را می‌گذراند، از اینکه سرنوشت نقشه‌های دیگری برایش ترسیم کرده و او چاره‌ای جز تن سپردن به سرنوشت و تقدیر ندارد، بی‌خبر است.

اولین رمان صادق وفایی در12فصل و ۱۶۰صفحه روایت می‌شود.

نظرات کاربران
تعداد نظرات کاربران : ۰
capcha

خبرهای روزنامه فرهیختگانآخرین اخبار

خبرهای روزنامه فرهیختگانمرتبط ها