• تقویم روزنامه فرهیختگان ۱۳:۳۰ - ۱۳۹۸/۰۷/۰۳
  • نظرات روزنامه فرهیختگان۰
  • 0
  • 0
تاریخ‌نگاری عاشورا در گفت‌وگو با محمد صحتی‌سرورودی

افترای عمر سعد به امام حسین(ع) در مورد بیعت را تکرار می‌کنند

قبل از ما بسیاری از محققان مانند سیدمحسن امین، صاحب اعیان‌الشیعه مثل مقرم که مقتلش معروف است و... ، اکثریت تاریخ‌نگاران حتی دیدم غیر از شیعیان این خبر را افترای عمرسعد نامیدند، اما چون این سه پیشنهاد با محتوای مختلف در جاهای دیگری هم به امام‌حسین‌(ع) نسبت داده می‌شود، اینها با هم خلط می‌شوند.

به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، حجت‌الاسلام والمسلمین محمد صحتی‌سرورودی از مترجمان نهج‌البلاغه و متخصص و صاحب‌نظر در عاشوراپژوهی از محققانی است که بیش از دو دهه در این عرصه به فعالیت علمی مشغول بوده و کتاب‌های مختلفی مانند سیمای کربلا؛ حریم حریت، سیمای دمشق؛ آستان زینب، تحریف‌شناسی عاشورا و تاریخ امام حسین(ع)، شهید فاتح در آینه اندیشه، مقتل‌الحسین(ع) به روایت شیخ صدوق، عاشوراپژوهی با رویکردی به تحریف‌شناسی تاریخ امام حسین(ع)، گزیده‌ای از عاشوراپژوهی، اکبرانه‌های عرفانی (از سری کتاب‌های عرفان و ادب عاشورا)، منطق عاشوراپژوهی (اصول و مبانی تحقیق در تاریخ امام حسین‌(ع))، حریم حریت (خلاصه کتاب سیمای کربلا)، پدری به‌نام حسین(ع) (مهارت‌های تربیتی پیشوای سوم در خانواده) را به علاقه‌مندان عرضه کرده است. متن گفت‌وگو با ایشان راجع‌به مطالبی که اخیرا در باب عاشورا‌پژوهی مطرح شده است را از نظر می‌گذرانید.

 



 

علم تاریخ باید با نحوی احتیاط و عدم قطعیت همراه باشد. با این وصف در بررسی تاریخی واقعه عاشورا چگونه می‌توان یک تحلیل همه‌جانبه ارائه داد؟

 درواقع پرسش شما این است که چگونه می‌توان تاریخ را به دانش نزدیک کرد؟ آری! برخی بر این باورند که «تاریخ»، عربی شده «تاریک» است، مخصوصا درخصوص تاریخ صدر اسلام این تاریکی با فاصله نزدیک به 14 قرن پیداست که بیشتر می‌شود و با توجه به اینکه در دو قرن یا حتی بیشتر، این تاریخ به‌صورت شفاهی بوده و از قرن چهارم به بعد، صورت مکتوب یافته است، مشکل بیشتر و تاریکی فراتر و گسترده‌تر خود را به رخ می‌کشد، لذا بایسته است که نورافکن‌هایی بر این تاریکی بزرگ و گسترده انداخت.

از جهات کلی که بگذریم در حیطه تاریخ مسلمانان سده نخست قمری جا دارد به چند قاعده و قانون توجه کنیم که هر یک می‌تواند نورافکنی باشد بر این تاریخ که معرب تاریک تصور می‌شود؛ از باب مثال یکی تبارشناسی عرب‌های آن روز است که پیوسته قبله آنها قوم و قبیله خودشان بوده است، با اینکه پیامبر اسلام(ص) بسیار تلاش کرد تا عرب‌ها را از قوم‌گرایی و قبیله‌پرستی برهاند و قدری به قبله و کعبه معطوف کند، اما پس از رحلت حضرت رسول‌(ص) عده‌ای خواسته یا ناخواسته به‌تدریج به آن دوران قبل از اسلام و عصر جاهلیت برگشتند و به‌شدت گرفتار قوم‌گرایی و قبیله‌محوری شدند، لذا شناخت تبار اعراب در شناخت تاریخ اسلام و مسلمانان به‌خصوص در سده نخست بسیار ضروری است.

محققی که تبار اعراب را نشناسد و از این نکته غفلت کند ره به ‌جایی نخواهد برد. من دو محقق سراغ دارم که به این مهم توجه داشتند؛ یکی ابن‌خلدون که از گذشتگان بوده است و از محققان معاصر هم مرحوم سیدجعفر شهیدی. استاد شهیدی در کتابشان «پس از 50 سال؛ پژوهشی تازه پیرامون قیام حسین(ع)» به این نکته بسیار توجه داشته‌اند. جز این دو بزرگوار کسی را ندیده‌ام که کما هو حقه، آن‌طور که بایسته و شایسته است، این موضوع را جدی بگیرد. در‌حالی‌که این امر بلایی بوده که در آن روزگار گریبان‌گیر جامعه اسلامی بوده و تا امروز نیز ادامه دارد، اگر امروز نیز دقت کنید پیش از گذشت 14 قرن، هنوز هم به این بلا گرفتارند، البته دیگران هم مع‌الاسف به این بلا گرفتارند، اما گویا عرب‌ها بیشتر به این بلا گرفتارند. امروزه هم هر حکومتی در کشورهای عربی منتسب به آل و طایفه و قبیله‌ای است، لذا اگر محققی از این اصل تبارشناسی عرب‌ها غفلت کند در تاریخ ره به جایی نخواهد برد. این نکته بسیار مهمی است که بایسته است به آن توجه شود.

نکته دوم مکتب‌های سه‌گانه تاریخ صدر اسلام است. تاریخ اسلام و مسلمانان از روزی که مکتوب شد دست‌کم سه مکتب دارد؛ و با این سه مکتب به نسل‌های بعدی رسید. یکی مکتب تاریخ‌نگاری عراق‌، دیگری مکتب تاریخ‌نگاری شام و آخری مکتب تاریخ‌نگاری حجاز است. البته این ترتیب اهمیت یک مکتب بر دیگری را نمی‌رساند، در اینجا فقط در مقام شمارش هستیم نه در مقام اهم و مهم‌بودن یکی بر دیگری. به این معنا که عراقی‌ها هم تاریخ سده نخست اسلام را نوشتند، شامی‌ها و حجازی‌‌ها هم همین‌طور.

چگونه می‌توان روایت درست تاریخی را در میان گزارش‌های تاریخی این مکاتب تشخیص داد؟

برای اینکه ما در تاریخ به حقیقت پی ببریم یا به دانش در تاریخ نزدیک شویم، باید در کنار آن تبارشناسی این سه تا مکتب را هم در‌نظر بگیریم، به‌عنوان مثال یا قاعده اگر خبری را هر سه مکتب از این سه مکاتب تاریخی نقل کنند و به ثبت برسانند ما ظن قریب به یقین پیدا می‌کنیم در حیطه تاریخ که این واقعه، واقعیت داشته و واقعا در تاریخ رخ داده است، اما اگر خبری را فقط عراقی‌ها نقل کنند و محتوای آن به نفع آنها و به‌ضرر شامی‌ها و حجازی‌ها که هر دو رقیب‌شان بودند، باشد در اینجا به‌شدت تردید می‌کنیم و بالعکس اگر شامی‌ها خبری را نقل کنند که به آن دو مکتب دیگری ضرر برساند و به‌نفع خودشان باشد یعنی به‌ضرر عراقی‌ها و حجازی‌ها باشد، آنجا هم به ظن قریب به یقین می‌رسیم که این خبر جعلی است و شامی‌ها به‌نفع خودشان ساخته‌اند. همان‌طور که امروزه هر قومی برای خودش اخبار و شایعاتی می‌سازد و در کتاب‌ها ثبت می‌شوند.

حال اگر خبری را دو مکتب از سه مکتب تاریخ‌نگاری نقل کرده و یکی نقل نکرد، باز باید ببینیم آیا این خبر به‌نفع این دو مکتب بوده یا نه؟ اگر خبری را فقط یک مکتب نقل کرد و محتوا حتی به‌ضرر خودشان بود، به این حالت «اقرار عقلا علی انفسهم» می‌گوییم، یعنی اگر عقلا به‌ضرر خودشان اقرار کنند، سندی محسوب می‌شود، لذا این نکته‌ها و ریزبینی‌ها در تاریخ لازم است.

مکتب تاریخ‌نگاری عراق بیشتر به أبی‌مخنف برمی‌گردد. مکتب تاریخ‌نگاری شام نویسندگان زیادی داشته است، برای اینکه بنی‌امیه حتی وقتی که از شام کوچیدند، به اندلس (اسپانیای امروز) رفتند و نزدیک به پنج قرن حکومت کردند. در آنجا هم افرادی مستمری‌بگیر بنی‌امیه بودند و به‌نفع شام کتاب‌ها و تاریخ‌ها نوشتند که خود ابن‌خلدون هم یا ابن‌کُثیر یا ابن‌عساکر دمشقی از آنهاست. مکتب حجاز هم نویسندگان و راویانی داشت که بیشتر آل‌زبیر یعنی از نسل زبیر‌بن‌عوام بودند. این هم نکته مهمی است که با این تبارشناسی و شناخت مکتب‌های سه‌گانه تاریخ می‌توان نورافکن‌هایی روی تاریکخانه بزرگ و گسترده که امروزه آن را تاریخ می‌نامیم، انداخت تا به حقایق نزدیک شد.

نورافکن سوم که به‌نوعی دو نورافکن قبلی را موید است و به روشنی‌اش می‌افزاید و به نورش فزونی می‌دهد، این است که دقت کنیم علاوه‌بر عراق، حجاز و شام یعنی علاوه‌بر قبیله‌محوری یا مکان‌محوری در تاریخ‌نگاری یا قومیت‌‌گرایی که بر تاریخ سلطه انداخته، سه قرائت دیگری هم هست که بیشتر ایدئولوژیک یا عقیدتی هستند. این سه قرائت مختلف در گزارش‌های عاشورا، خود را به‌شدت نشان می‌دهد. به ترتیب عبارتند از: قرائت اموی یعنی خوانش بنی‌امیه از عاشورا و تاریخ 100 سال اول مسلمانان، دوم قرائت عباسی یعنی خوانش بنی‌عباس از عاشورا و تاریخ 100 سال نخست مسلمانان، سوم قرائت علوی یعنی قرائت آل‌علی(ع) و فرزندان امام حسین(ع) از عاشورا و مقدمات و موخرات آن.

هرکدام از این قرائت‌ها چه شاخصه‌هایی دارد؟

هرکدام از این سه قرائت برای خود شاخصه‌هایی‌، عالمی و شاید سبکی دارند، اما آن چیزی که در تاریخ ثبت شده است بیشتر معجونی از قرائت بنی‌امیه و بنی‌عباس است. قرائت آل‌علی(ع) به حاشیه رانده شده است، برای اینکه پیروان علی(ع) و آل‌علی(ع) همیشه مظلوم و در محاصره و به حاشیه رانده شده‌اند و کتاب‌هایشان از بین برده شده است یا در بلایایی که به آنها تحمیل شده از بین رفته است. پیش از کتاب لهوف سید بن طاووس که از قرن هفتم به‌جای مانده است، ما نزدیک به 30 عنوان کتاب به نام مقتلُ‌‌الحسین(ع) داشتیم که بیشتر قرائت علی(ع) و آل‌علی(ع) از واقعه عاشورا بوده است که شیخ طوسی و قبل از آن شیخ صدوق و بزرگان شیعه نوشته بودند که متاسفانه هیچ‌کدام از آنها باقی نمانده است. فقط ما توانستیم کتاب مقتلُ الحسین(ع) از شیخ صدوق را بازسازی و بازآفرینی کنیم که بیش از 200 روایت و در بیش از 400 صفحه است که ویراست دوم آن به بیش از 500 صفحه رسیده است.

تفاوت نگاه محدثان دقیق شیعه به شهادت امام حسین(ع) خیلی دقیق‌تر از تاریخ [نگاری‌های دیگر] است که معجونی از قرائت بنی‌امیه و بنی‌عباس است که حتی شامل تاریخ طبری هم می‌شود که متاسفانه [سایه] سلطه‌اش را به همه‌جا انداخته است. درواقع در طبری‌گرایی و طبری‌زدگی افراط شده است. حتی قرائت أبی‌مخنف هم به‌دست ما نرسیده است. آنچه به مقتل أبی‌مخنف رایج است دو دسته است یا جعلی است یعنی کتاب‌هایی به‌نام أبی‌مخنف جعل شده است که محققان آنها را می‌شناسند و به آنها اعتنایی ندارند. دسته دیگری هم هستند که از تاریخ طبری استخراج شده‌اند که در این کار هم اکثرا محققان غفلت می‌‌کنند آنچه به‌نام أبی‌مخنف منتشر و ترجمه می‌شود درواقع روایت طبری سنی و وابسته به بنی‌عباس است که معتقد به [آن] حکومت اسلامی‌[ای] بود که آن را بنی‌عباس برپا کرده بود، به‌نفع بنی‌عباس گزینش کرده و چیزهایی که به‌ضرر بنی‌عباس نبود را آورده است. طبری از ابی‌مخنف گاهی با یک واسطه، گاهی هم با دو واسطه، نقل کرده است. گاهی به‌واسطه هشام و گاهی به‌واسطه عباس‌بن‌هشام نقل می‌کند، این نشان می‌دهد طبری حتی مقتل أبومخنف را در دست نداشته است تا بدون واسطه نقل کند. به هر حال اینها هرکدام جای دقت و تأمل دارد.

پیشنهادهای سه‌گانه‌ای که عمرسعد در نامه‌ای از قول امام‌حسین(ع) به عبیدالله می‌نویسد چقدر قابل اعتناست؟ آیا این واقعا حرف امام(ع) بود یا اینکه عمرسعد برای اینکه کار به جنگ نکشد و خون امام به گردن او نیفتد؛ این پیشنهادهای دروغ را از جانب خود به عبیدالله داده است؟

 این پیشنهادها به همین صورت سه‌گانه که نقل شده، شایع و رایج است. متاسفانه امروزه بسیار به آن بها داده می‌شود، اما اگر دقت کنیم این پیشنهادهای سه‌گانه‌ای که به امام حسین(ع) نسبت داده می‌شود، در محتوا مختلف هستند. در جاهای مختلف و مواقع مختلفی به آن حضرت نسبت داده شده است که گویا اولی همان خبری است که اجمالا در نامه عمر‌بن‌سعد به ابن‌زیاد نوشته شده بود و سپس خبر دیگری به همین ترکیب سه‌‌گانه پس از عاشورا از زبان عمر سعد؛ آری فقط به روایت از عمر سعد با اختلاف فاحشی نقل شده که در میان محققان به «افترای عمر‌بن‌سعد» معروف است و پُر پیداست که عمر سعد هم مثل هر جانی و جنایتکاری پس از جنایت می‌خواست خود را تبرئه کند یا از سهم خود در واقعه و جنایت تا می‌تواند بکاهد، لذا عمر سعد این حرف‌ها را جعل کرده است. بعدها آل‌سعد و بنی‌امیه به آن دامن زده‌اند تا به زلف یارشان یعنی خلیفه آنها یزید‌بن‌معاویه غباری ننشیند چرا که اگر یزید زیر سوال می‌رفت به حتم پدرش معاویه هم زیر سوال می‌رفت و سپس کسانی که به معاویه و بنی‌امیه میدان دادند تا زمام حکومت را با ادعای خلافت به دست گیرند نیز زیرسوال می‌رفتند و آنگاه اصل ساختگی «عدالت همه اصحاب پیامبر(ص)» که غالبا اشاعره -‌مخالفان شیعه- به‌عنوان یک اصل و قاعده به آن بها می‌دهند زیرسوال می‌رفت، لذا برای اینکه عدالت کل صحابه زیر سوال نرود فاجعه را به‌یک‌باره از یزید فروکاستند و همه را به گردن ابن‌زیاد انداختند. بعدا یک پله پایین‌تر آمدند و خواستند همه تقصیرها را به گردن عمر سعد بیندازند، منتها عمر سعد هم می‌خواست در این میانه خود را تبرئه کند و در‌عین‌حال هوای خلیفه را داشته باشد. در این میانه تقصیر را به گردن ابن‌زیاد که رسواتر بود، می‌اندازند لذا این خبر جعلی را ساخته که حسین بن علی(ع) در مذاکراتی که ما مخفیانه داشتیم، این پیشنهادها را داده است.

در این مذاکرات دو نفر بیشتر نبودند؛ یکی حضرت امام حسین(ع) و دیگری عمربن‌سعد. شخص سومی نبود اگر هم بود غیر از عقبة‌بن‌سمعان مولای [=غلام] رباب کس دیگری نبود که ایشان نیز چون برده بود در روز عاشورا اسیرش ساختند و نکشتندش، زیرا که برده‌ها را در جنگ نمی‌کشتند. آری عقبة‌بن‌سمعان که نوکر رباب بود این بهتان را به‌شدت تکذیب کرده و گفته است که من با آقایم حسین همه‌جا بودم و هرچه گفت شنیدم، اما نشنیدم که گفته باشد بگذارید به یکی از شهرهای مرزی برای مرزبانی، یا به شام برای بیعت بروم، بلکه فقط گفت «یا بگذارید به همان جایی که از آن آمده‌ام برگردم یا رهایم کنید در این زمین گسترده هرکجا خواستم بروم»؛ والسلام. امام حسین(ع) هم که شهید شد و نتوانست این خبر را نقل کند. پس در این میان فقط می‌ماند عمرسعد تا هرچه دلش خواست نقل کند. بنابراین عمربن‌سعد این داستان را جعل کرده که حسین ‌بن ‌علی(ع) سه پیشنهاد داد و گفت: «یا بگذارید برگردم به مدینه، یا بگذارید به یکی از شهرهای مرزی (سرحدات) بروم و مرزبانی کنم یا بگذارید به شام بروم و دست در دست یزید بگذارم و با او بیعت کنم.» این پیشنهاد سوم دروغ فاحشی است که با تمام سیره، زندگانی، اهداف، اندیشه‌ها و سخنانی که از امام حسین(ع) نقل‌شده در تعارض و تناقض است. تنها کسی این خبر را می‌پذیرد که امام حسین(ع) را نشناخته باشد. فقط از دور امام حسین(ع) را [به‌عنوان] سیاستمداری شکست‌خورده بپندارد و الا اگر امام حسین(ع) را این‌گونه نشناسیم و بشناسیم که 57 سال عمر خود را چگونه سپری کرد، سخنان و اندیشه‌ها و اهداف آن بزرگوار را بدانیم، مخصوصا در 6 ماه آخر عمر که همه حرف و سخنش این بوده که من با یزید بیعت نمی‌کنم، قطعه‌قطعه هم شوم باز با یزید بیعت نمی‌کنم؛ [چنین خیالی نخواهد کرد. امام‌حسین(ع)] می‌گفت هیهات... در سخن معروف خود که می‌گفت هیهات منا الذله یعنی هیهات منّا البیعه. صفت را به‌جای موصوف آورده است. می‌فرماید: «أَلا ان الدَّعِی بْنَ الدَّعِی قَدْ رَکَزَ بَیْنَ اثْنَتَیْنِ بَیْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هیْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ... آگاه باشید که پسرخوانده پسر پسرخوانده مرا میان دوراهی گرفتار کرده است و دیگر راه سومی برای من نگذاشتند. میان شمشیر (قتل) یا ذلت گرفتارم؛ یا کشته شوم یا تن به ذلت دهم، یعنی با یزید بیعت کنم. یعنی به‌اصطلاح امروز رأی آری به حکومت یزید بدهم. بعد می‌فرمایند: هیْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ [یعنی] محال است از ما ذلت، محال است ما بیعت کنیم. ده‌ها و صدها سخن از امام‌حسین(ع) به اشاره و با صراحت در نفی بیعت هست، مسلم است که این افترای عمربن‌سعد است.

قبل از ما بسیاری از محققان مانند سیدمحسن امین، صاحب اعیان‌الشیعه مثل مقرم که مقتلش معروف است و... ، اکثریت تاریخ‌نگاران حتی دیدم غیر از شیعیان این خبر را افترای عمرسعد نامیدند، اما چون این سه پیشنهاد با محتوای مختلف در جاهای دیگری هم به امام‌حسین‌(ع) نسبت داده می‌شود، اینها با هم خلط می‌شوند. اینجاست که بلبشویی به‌وجود می‌آید که [فهم درست آن] تنها کار کسی است که در تاریخ تخصصا در عاشوراپژوهی آن‌هم دهه‌ها وقت گذاشته باشد و غور و غواصی کند وگرنه گیج می‌شود. همان‌طور که می‌بینیم در اکثر کتاب‌هایی که امروزه منتشر می‌شود به این مباحث [که] می‌رسند گیج می‌شوند، عده‌ای روزی از آن طرف بام می‌افتادند و می‌گفتند امام حسین(ع) می‌خواست فاجعه به‌پا کند و می‌خواست همه را به جان هم بیندازد و ایشان را جنگ به‌پاکن می‌نامیدند و امروزه هم از این طرف بام می‌افتند و می‌گویند در مذاکره تن به ذلت داد و کوتاه آمد و حتی راضی شد به شام برود و با یزید بیعت کند تا فاجعه فیصله پیدا کند، در‌صورتی‌که این زیر سوال بردن شهادت امام حسین(ع) و بدترین ظلم در حق ایشان است؛ اگر کسی امروزه این سخن را به زبان بیاورد که امام حسین(ع) می‌خواست با یزید بیعت کند ولو بالاجبار، به امام حسین(ع) ظلم کرده است، چون بیعت کردن با یزید مساوی با ختم اسلام و فاتحه‌خوانی اسلام است که خودش فرمود: «اگر مثل من با مثل یزید بیعت کند آن‌وقت باید فاتحه اسلام را خواند» «و علی الاسلام السلام، اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید» و نیز از سخنان امام حسین است که «مِثْلِی لَا یُبَایِعُ مِثْلَ یزید» مانند من هرگز با مانند یزید بیعت نمی‌کند، چون اگر امام حسین(ع) با یزید بیعت می‌کرد، اسلام و نسل مسلمانان منقرض می‌شد؛ برای اینکه یزید مانند پدرش معاویه و مانند عثمان به‌دنبال ظلم بود. به‌علاوه با یزید این حکومت ظالمانه به‌صورت ملوک‌الطوایفی و موروثی تبدیل می‌شد. آن وقت همه ظلم‌ها و جنایت‌هایی که در عصر معاویه شد و بعدا در عصر یزید و بعدا در عصر دیگران صورت گرفت، به‌نام اسلام نوشته می‌شد. مردم به این نتیجه می‌رسیدند که معاذ بالله، استغفرالله، ظلم و زور و استبداد و دیکتاتوری، یا تبعیض و فاصله طبقاتی و رانت‌خواری در ذات اسلام است. آن وقت دیگر اسلام منقرض می‌شد، معنای زیارت وارث هم همین است. امام حسین(ع) این انحراف را در نطفه خفه کرد و خودش هم می‌دید که دیر یا زود بالاخره در این راه کشته می‌شود، لذا خونش که به روی استبداد پاشیده شد، تا قیامت جهل مقدس و استبداد [پشت تظاهر به] مذهب رسوا شد. کسی نمی‌تواند امروز ظلم‌های مسلمان‌نمایانی مانند داعش و... را به اسم اسلام بنویسد. چون اسلام، دین آشتی و صلح، گفت‌وگو و مذاکره و منطق است و مسلمان تا مجبور نشود دست به شمشیر نمی‌برد. همه جهادهای پیامبر(ص)، سه جهاد حضرت علی(ع) هم و همچنین عاشورا، دفاعی بود و همه آن جنگ‌ها هم به انسان‌های کامل و معصوم تحمیل شد. هیچ پیغمبر و هیچ وصی پیامبری جنگی را شروع نکرده است که در جای خود بحث و اثبات شده است.

 

* نویسنده: سیدحسین امامی روزنامه‌نگار

نظرات کاربران
تعداد نظرات کاربران : ۰
capcha

خبرهای روزنامه فرهیختگانآخرین اخبار

خبرهای روزنامه فرهیختگانمرتبط ها