• تقویم روزنامه فرهیختگان ۱۴:۳۰ - ۱۳۹۸/۰۶/۰۲
  • نظرات روزنامه فرهیختگان۰
  • 0
  • 0
روایت شاهد عینی از ترور شهید لاجوردی

یک تیر به گلو، یکی به صورت و یکی هم به استخوان سر خورده بود ...

تا جایی که یادم هست یک تیر به گلو، یکی به صورت و یکی هم به استخوان سر خورده بود. تیری که به استخوان سر خورده، قسمتی از استخوان سر را کنده و آن قسمت کنده شده به پایین پرت شده بود که بعدا در زیرزمین آن تکه استخوان سر را پیدا کردیم. منتها دیدم حاج‌آقا دارد نفس می‌کشد.

یک تیر به گلو، یکی به صورت و یکی هم به استخوان سر خورده بود ...

به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، اول شهریور 1377، سید اسدالله لاجوردی در حجره‌اش میان بازار دو میهمان داشت؛ یکی اولین مسئول رسیدگی به پرونده مسکوت‌مانده انفجار نخست‌وزیری و دیگری از افراد آگاه‌ آن پرونده؛ همان هنگام بود که اجر شهادت به یک عمر مجاهدت شهید لاجوردی عنایت شد. اینکه آن دو میهمان دست به تقدیر الهی آنجا بودند یا عامل دیگری بر این موضوع اثر داشته است پس از گذشت دو دهه هنوز نمی‌دانیم؛ اما روایت شنیده نشده لحظات ترور، از زبان «عزیز جباری» که به دلیل اشتغال در آن مغازه شاهد ترور شهید لاجوردی بوده است، زاویه‌ای جدید از آن واقعه را ترسیم می‌کند. آنچه در ادامه می‌آید روایت جباری، شاگرد مغازه شهید لاجوردی، در گفت‌وگو با «فرهیختگان» است.

«هفت هشت ماهی بود که شهید لاجوردی از سازمان زندان‌ها استعفا داده و تشریف آوردند بازار و به شغل قبلی‌شان که کاسبی بود برگشتند و مشغول کار شدند. ما هم هفت هشت ماهی در خدمت ایشان در طبقه همکف بودیم.

ایشان خصوصیاتی داشت که برای من جالب بود؛ در کاسبی به‌نوعی مکاسب را از بُعد عملی‌اش نشان می‌داد. حلال و حرام را رعایت می‌کرد. روی اسراف خیلی حساس بود و از تکه‌های کوچک کاغذ برای یادداشت استفاده می‌کرد. برخوردش با مردم خیلی راحت بود. این‌طور نبود که بگوید من لاجوردی هستم، یک مبارزم و برای خودم کسی بودم و هستم. در آن هفت هشت ماه مسیر منزل در خیابان سقاباشی و محل کارشان را با دوچرخه می‌رفتند و می‌آمدند.

تا اینکه روز حادثه رسید. آن روز یکشنبه بود. اگر اشتباه نکنم ساعت یازده تا یازده و ربع بود. حاج‌آقا میهمان داشتند. شهید محسن رئیس‌اسماعیلی با یکی از همکاران‌شان بودند. من طبقه بالا بودم. برادرشان مرحوم سید مرتضی لاجوردی در مغازه تشریف نداشتند.

حاج‌آقا صدا کردند «آقای جباری! برای میهمان‌ها چای بیاورید.» از ردیف اول پله‌ها که داشتم پایین می‌آمدم ـ چون بساط چایمان زیرزمین بود ـ صدای تیراندازی را شنیدم که از داخل مغازه می‌آمد. دیگر پایین نرفتم، چون سه چهار ثانیه بیشتر طول نکشید. از طبقه بالا و راهرو رفتم تا ببینم می‌توانم مسیرشان را تشخیص بدهم یا نه، اما آنها را پیدا نکردم و به مغازه برگشتم. تروریست‌ها دو نفر جوان از گروهک تروریستی منافقین بودند. چهره‌هایشان را ندیدم، چون در زاویه دیدم نبودند. بعدا تلویزیون با یکی از آنها که شاید 22، 23 ساله بود مصاحبه کرد. به هر حال رفتم و دیدم حاج‌آقا نشسته بودند. آقای رئیس‌اسماعیلی یک تیر به سمت راست‌شان خورده و از سمت چپ خارج شده بود و خون می‌آمد که ایشان همانجا همانطور که نشسته بودند شهید شدند. تیر بینی همکارشان را خراش داده بود که ایشان دنبال آن دو نفر رفت، اما متاسفانه نتوانست آنها را بگیرد. شهید لاجوردی هم اینجا نشسته و چند تیر خورده بود. تا جایی که یادم هست یک تیر به گلو، یکی به صورت و یکی هم به استخوان سر خورده بود. تیری که به استخوان سر خورده، قسمتی از استخوان سر را کنده و آن قسمت کنده شده به پایین پرت شده بود که بعدا در زیرزمین آن تکه استخوان سر را پیدا کردیم. منتها دیدم حاج‌آقا دارد نفس می‌کشد. صدای خِرخِر نفس کشیدنش می‌آمد. صدا کردم که حاج‌آقا زنده است، ببریمش بیمارستان. یادم هست دو تن از دوستان که هر دو سید بودند، آمدند و کمک کردند پیکر حاج‌آقا را از همین مسیر بردیم و به اینجا انتقال دادیم. مسیر فرار تروریست‌ها از پشت بود. در مسیری که داشتیم پیکر حاج‌آقا را می‌بردیم خیلی‌ها نگاه می‌کردند که ببینند چه اتفاقی افتاده است. آن لحظات تنها چیزی که می‌توانستیم به کسانی که نگاه می‌کردند بگوییم این بود که حاج‌آقا را ترور کردند و چیز دیگری به ذهن‌مان نمی‌رسید. همه سعی‌مان این بود که حاج‌آقا را هرچه سریع‌تر به بیمارستان برسانیم.

دو عامل تروریستی برای فرار تیر هوایی زده بودند، جنازه حاج‌آقا را تا محل ورود بازار جعفری از حیاط مسجد امام آوردیم. پیکر سنگین شده بود و دوستان خسته شده بودند، برای همین بار روی چرخ‌دستی‌ای را خالی کردیم و پیکر حاج‌آقا را روی آن گذاشتیم و تا پله‌های مسجد امام با چرخ‌دستی بردیم.

شهید سوم آقای مسعودی نام داشت؛ ایشان می‌خواست از فرار تروریست‌ها ممانعت کند که تروریست‌ها تیری هم به او زدند و ایشان روی پله‌ها افتاده و شهید شده بود. با چند تن از دوستان جنازه حاج‌آقا را بلند کردیم و به بالای پله‌ها بردیم. سواری‌ای ایستاده بود و گفتم اگر اجازه بدهید می‌خواهیم حاج‌آقا را ببریم بیمارستان. توضیح هم ندادیم که چه اتفاقی افتاده است. فقط گفتم می‌خواهیم حاج‌آقا را ببریم بیمارستان. مشکل بیمارستانی دارد. بنده‌خدا راننده گفت مشکلی ندارد. پیکر را صندلی عقب گذاشتیم. خودم هم صندلی عقب نشستم. متوجه نشدم  افسر راهنمایی‌ورانندگی یا مأمور نیروی انتظامی بود که آمد و جلو، کنار راننده نشست و گفت: «این بنده‌خدا را پیاده کن. اگر پیاده‌اش نکنی برایت مشکل می‌شود.» راننده پرسید: «چرا؟» جواب داد: «ترورش کرده‌اند.» راننده از ماشین پیاده شد و رفت و گفت: «من کاری ندارم. نمی‌توانم بروم.» هرچه اصرار کردیم اصلا راننده رفت و کاری به ماشینش نداشت. مجبور شدیم پیکر شهید را پایین بیاوریم. خیلی هم از دوستان انرژی رفته بود. رفتم وسط خیابان و یک مقدار صدایم را بلندتر کردم، داد زدم و گفتم: «یک ماشین پیدا نمی‌شود ما را برساند بیمارستان؟ این بنده‌خدا را منافق‌ها ترور کرده‌اند.» این کار را کردم که شاید باعث شود کسی با ما همکاری کند. یک وانت مزدا آمد که باربند هم نداشت و راننده‌اش آدم قوی‌هیکل و درشتی هم بود. راننده گفت: «بگذارید پشت مزدا.» پیکر حاج‌آقا را پشت مزدا گذاشتیم. تا بیمارستان سرش روی دست چپم بود. دست راستم روی قسمتی بود که استخوان پریده بود تا کمتر هوا وارد و احتمال زنده ماندن حاج‌آقا بیشتر شود. مسیر را تا بیمارستان سینا طی کردیم و ایشان را به آنجا انتقال دادیم که متاسفانه در  بیمارستان متوجه شدیم حاج‌آقا شهید شده بودند.»

نظرات کاربران
تعداد نظرات کاربران : ۰
capcha

خبرهای روزنامه فرهیختگانآخرین اخبار

خبرهای روزنامه فرهیختگانمرتبط ها