• تقویم روزنامه فرهیختگان ۱۰:۰۰ - ۱۳۹۸/۰۴/۲۹
  • نظرات روزنامه فرهیختگان۰
  • 0
  • 0

سرگیجه

«کثافت در فوتبال ایران از بالا تا پایین میزها بالا می‌رود ولی کسی خبر ندارد. همین‌قدری هم که به رسانه‌ها می‌رسد، 10 درصدش هم نیست. من که می‌دانم نمی‌گویم، چون فردا دیگر نمی‌توانم سر پستم حاضر باشم. می‌گذارندم کنار. من بگویم، تو هم نمی‌نویسی. بنویسی تو را هم می‌گذارند کنار.»

سرگیجه

به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، «داخل فوتبال که به اندازه کافی کثافت هست حتی از دور. وقتی وارد بطن ماجرا شوی تازه می‌فهمی این چه فوتبال کثافتی است.»

نشسته‌ام داخل اتاقش. دو نفریم؛ من و او و پاکت سیگارش. پنجره بغل میز را باز کرده تا دود سیگار را مستقیم بدهد بیرون. پک‌های غلیظی که به سیگار نازکش می‌زند من را یاد بلاژویچ می‌اندازد؛ سرمربی اسبق تیم ملی هم وقتی اعصابش خاکشیری بود همین‌قدر به سیگارش می‌چسبید که رفیق امروز من. نمی‌دانم، شاید همه‌جای دنیا، آدم‌هایی که سیگار می‌کشند به وقت عصبانیت به آن لعنتی همین‌قدر محکم پک می‌زنند که این دو. یادم می‌آید یک‌بار محمد رنجبر خدابیامرز را دیدم که همین‌طوری سیگار می‌کشید. در آن فضای نیمه‌تاریک هتل، نیمی از صورتش با آتش سرخ سر سیگارش روشن می‌شد و چقدر چهره ترسناکی می‌ساخت از او.

پک غلیظ دیگری می‌زند و دودش را بیرون نمی‌دهد. به صندلی‌اش تکیه  می‌دهد و کمر صندلی را خم می‌کند و ثانیه‌ای بعد با صدای نسبتا بلند و لذت‌بخشی، دود غلیظ سیگار را بیرون می‌ریزد و بعد با لذت نگاه‌ می‌کند که رو به سقف بالا می‌رود. بعد شروع می‌کند به صحبت کردن.

«کثافت در فوتبال ایران از بالا تا پایین میزها بالا می‌رود ولی کسی خبر ندارد. همین‌قدری هم که به رسانه‌ها می‌رسد، 10 درصدش هم نیست. من که می‌دانم نمی‌گویم، چون فردا دیگر نمی‌توانم سر پستم حاضر باشم. می‌گذارندم کنار. من بگویم، تو هم نمی‌نویسی. بنویسی تو را هم می‌گذارند کنار.»

پک غلیظ دیگری هم می‌زند و منتظر جواب نمی‌ماند. سکوت می‌کنم. خودکار توی دست‌هایم عرق کرده. کاغذ منتظر چیزی است برای نوشته‌شدن. رد نگاه خیره مرد را روی دست‌هایم حس می‌کنم. دفترچه و خودکار را می‌گذارم روی میز. لبخند می‌زند و شروع می‌کند به گفتن، از بالا و پایین، اینور و آنور.  می‌داند که ضبط نمی‌کنم، که نت برنمی‌دارم، که نمی‌نویسم، که نقل نمی‌کنم، که اشاره نمی‌کنم، که پی‌اش را نمی‌گیرم، که سکوت می‌کنم، که گوش می‌کنم. خون در رگ‌هایم منجمد می‌شود. سکوت می‌کنم. تحمل می‌کنم. حرف نمی‌زنم. آنقدر می‌گوید تا جاسیگاری‌اش پر می‌شود.
 

کی این حرف‌ها را می‌زنی؟

- هر وقت کارم با این فوتبال تمام شد. وقتی دیگر به اینجایم رسید و نتوانستم تحمل کنم، می‌زنم بیرون. آن‌وقت همه حرف‌ها را می‌زنم، تا آن‌وقت نه.
 

مصاحبه‌ات با من است؟

- دو نفر دیگر را قبل از تو قول داده‌ام. شاید با هر سه‌تایتان قرار بگذارم داخل یک کافی‌شاپ و بعد بنشینیم و با هم حرف بزنیم.
 

و تا آن‌موقع؟

-(می‌خندد و سیگار دیگری آتش می‌زند) تا آن‌موقع مثل این فیلم‌های خارجی است که می‌گویند این مکالمه اتفاق نیفتاده! من و تو با هم حرف نزدیم. من به تو راز این قصه و آن قصه را نگفتم. من به تو این موضوع و آن موضوع را خبر ندادم. تو هم پیگیری نمی‌کنی. صبرکن به وقتش.

تکیه می‌دهد به صندلی‌اش تا کمر صندلی خم شود. سیگار را می‌گذارد بین لب‌هایش و پک عمیق و عصبی دیگری می‌زند و با نگاهی خالی سقف اتاق را می‌نگرد که با دودهای سیگار پر شده. تصویری شبیه کثافتی که از آن خبر دارد. با دست دودها را پس می‌زند و تلفن را برمی‌دارد و از منشی می‌خواهد پرونده‌ها را به اتاقش ببرد! می‌زنم بیرون. هوای تازه می‌خواهم. می‌روم کنار پنجره بیرون از اتاق. جایی که بشود هوایی با طعمی غیر از فوتبال ایران استشمام کرد.

 

* نویسنده: هومن جعفری روزنامه‌نگار

نظرات کاربران
تعداد نظرات کاربران : ۰
capcha

خبرهای روزنامه فرهیختگانمرتبط ها