• تقویم روزنامه فرهیختگان ۱۰:۰۰ - ۱۳۹۸/۰۴/۱۳
  • نظرات روزنامه فرهیختگان۰
  • 0
  • 0
نویسندگان در روز قلم از بیم‌ها و امیدهایشان به «فرهیختگان» می‌گویند

راز شیدایی اهل قلم

از اول هفته دنبال این بودم که به سراغ نویسنده‌های مختلف بروم و به بهانه روز قلم، حالی از آنها بپرسم و کمی گپ‌وگفت داشته باشیم و همان گفت‌وگوهای خودمانی را منتشر کنیم و در این صفحه یادی از آنها کرده باشیم.

راز شیدایی اهل قلم
به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، نویسندگان در روز قلم از بیم‌ها و امیدهایشان به «فرهیختگان» می‌گویند که در ادامه می آید:
 
- سلام استاد.

- سلام.
- ببخشید که مزاحم شدم، خبرنگار هستم. می‌خواستم کمی باهاتون صحبت کنم.
-درمورد چی صحبت کنیم. حال خوشی ندارم.
-چند روز دیگه روز قلمِه. خواستم به این بهانه باهاتون حرف بزنم و کمی از این روزهاتون برامون بگید که چطور می‌گذره، مشغول چه کاری هستید؟
- ای بابا... روز قلم... مگه اینکه تو این روزا یادمون کنید... ولی به‌نظرم به‌جای حرف‌زدن با من، با فلانی حرف بزن... روزگار خوبی نداره... شنیدم که داره تو اسنپ کار می‌کنه، چون روزگارش نمی‌چرخه...

از اول هفته دنبال این بودم که به سراغ نویسنده‌های مختلف بروم و به بهانه روز قلم، حالی از آنها بپرسم و کمی گپ‌وگفت داشته باشیم و همان گفت‌وگوهای خودمانی را منتشر کنیم و در این صفحه یادی از آنها کرده باشیم. اما با هر‌کسی که تماس می‌گرفتم از قدیمی‌ها و کمی جوان‌ترها، تقریبا همه‌شان گرفتار بودند و به قول خودشان حوصله شرح قصه نداشتند و نهایتا رسیدیم به همین چند نفری که لطف کردند با ما صحبت کردند یا برایمان نوشتند و این صفحه بهانه‌ای شد تا یاد کنیم از نویسندگانی که عمری است خودشان را وقف نوشتن کرده‌اند؛ از سید‌مهدی شجاعی با آن کلاس‌های داستان‌نویسی یکشنبه‌هایش، محمدرضا بایرامی که با رمان «لم یزرع» باب جدیدی را در کتاب‌های حوزه دفاع مقدس باز کرد، احمد دهقان که امسال با کتاب جدیدی به نمایشگاه آمد و خودش در‌مورد کتاب جدیدش «جشن جنگ» می‌گوید: «نگاه متفاوتی به جنگ داشتم، البته نگاه متفاوت این نیست که بخواهیم چیز دیگری بگوییم، یا نگاه دیگران را داشته باشیم، نگاه متفاوت این است آدم‌هایی را ببینیم که دیگران ندیدند، من سعی کردم در ادبیات جنگ پرچمدار کسانی باشم که زبانی برای گفتن ندارند.»، رضا امیرخانی که این روزها مشغول نوشتن کتاب جدیدش یا همان سفرنامه کره‌شمالی است، علی‌اصغر عزتی‌پاک که دیگر نامش را با موسسه شهرستان ادب می‌شناسیم، محمود دولت‌آبادی که چندین‌باری تماس گرفتم و گفت: «گرمای هوا کلافه‌اش کرده و از تهران بیرون زده تا شاید بتواند نوشتن کتابی را شروع کند و قول داد به‌زودی گفت‌وگویی با هم داشته باشیم، مصطفی مستور که همیشه مثل کتاب‌هایش آرام است و آخرین دیدارمان به نمایشگاه کتاب برمی‌گشت، روزنامه را برایش بردم و بعد از نگاهی به مطلبم گفت: «حتما می‌خوانم.» گفتم قرار گفت‌وگویی بگذاریم، اما سری تکان داد و گفت: «می‌دانی که حرف نمی‌زنم و سال‌هاست خودم را به همین نوشتن مشغول کرده‌ام.»

هوشنگ مرادی‌کرمانی که اعلام کرد دیگر کتاب نمی‌نویسد و عاشقان کتاب معروف «قصه‌های مجید» را در بهتی فرو برد تا  صادق کرمیار که با کتاب «نامیرا»، غوغایی در عرصه کتاب‌های عاشورایی ایجاد کرد و سال گذشته هم با کتاب «مستوری»، نقبی به مساله آقازادگی و فسادهای اقتصادی زد. اما باز هم باید گفت از یوسفعلی میرشکاک، محمد سرشار، بلقیس سلیمانی و بقیه کسانی که سال‌هاست در این عرصه قلم می‌زنند.

 

محمدکاظم مزینانی، نویسنده

قصه یک رئیس‌جمهور خاص را می‌نویسم

مزینانی، نویسنده‌ای که همیشه از تاریخ نوشته و می‌نویسد، کسی که کتاب‌های «شاه بی‌شین» و «آه با شین» را نوشته است و نگاه خاصی دارد، به سراغش رفتیم تا برایمان از این روزهایش بگوید، او از نوشتن‌های تاریخی‌اش گفت و چیزهایی که دغدغه‌اش است و به قول خودش توصیه‌هایی که می‌تواند به نسل جوان امروزی بکند، حرف‌هایی که شاید الان و به بهانه این روز باید گفته شود. برای من نوشتن برای نسل جوان، همیشه دغدغه و سخت بوده است. به‌عنوان نویسنده، طبیعی و منطقی است که بگویم همه جوان‌ها نمی‌توانند مخاطب من باشند و قرار نیست اگر ایران 10 میلیون جوان دارد، همه آنها رمان بخوانند. برای من همان تعدادی که مخاطبم هستند همیشه مهمند. برای این جامعه هدفی که درنظر می‌گیرم، خواندن بخش‌هایی از تاریخ مهم و البته نوع روایت آن هم مهم است. سوژه‌های معاصر خیلی برای نسل جوان امروز جذاب است چون شناخت کمتری نسبت به آن دارند. این را وقتی حس کردم که کتابی درمورد محمدرضا پهلوی نوشتم. فکر می‌کنم هر چقدر به‌روزتر بنویسیم، برای نسل امروز جذابیتش بیشتر است حتی اگر می‌خواهیم داستانی را از دل تاریخ بیاوریم باید با زبان امروز نوشته شود. به‌نظرم در روایت تاریخی ضرورتی ندارد که نویسنده، کلمه به کلمه روایتش همان روایت تاریخ باشد یا به‌قولی مستند باشد، نویسنده رمانی می‌نویسد و رمان، ذاتش با داستان و تخیل همراه است. به‌نظرم اگر جوانانی که تازه وارد این حوزه شده‌اند می‌خواهند یک شخصیت تاریخی را روایت کنند، باید سندهای این مستندشان و روایت‌شان درست باشد. مثلا من نمی‌توانستم در آن دو کتابم «شاه بی‌شین» و «آه با شین» هر آنچه می‌خواهم، بنویسم باید به اصولی هم در کتاب پایبند می‌ماندم. یکی از محاسن داستان و رمان این است که با رفتن به سراغ سوژه‌های تاریخی، آن را دوباره زنده می‌کند و باید به بهانه همین روز بگویم که تاریخ همیشه باید مورد توجه نویسندگان باشد. چون در دل تاریخ بودن و گفتن از تاریخ، باعث زنده‌ماندن یا به‌عبارتی عبرت‌گرفتن از آن می‌شود.  این روزها کتابی را زیر چاپ دارم که برای خودم سوژه‌اش جذاب بود؛ درمورد رئیس‌جمهوری از ایران که در جایی محصور است و اتفاقاتی برای او می‌افتد. این سوژه‌ای است که مطمئنم طیف گسترده‌ای را دربرمی‌گیرد.

 

سارا عرفانی، نویسنده

وظیفه‌مان نسبت به قلم چیست؟

سارا عرفانی را با «پنجشنبه‌های فیروزه‌ای» می‌شناسیم، کار اصلی‌اش مادری و همسری است و کار دومش نوشتن، به‌قول خودش، تلاش می‌کند از همان مسیری برود که به گمانش راه درست است و  کم‌فروشی نکند، نه به خودش نه به همسر و دو فرزندش. از او حال این روزهایش را پرسیدیم و برایمان چند کلمه‌ای نوشت به بهانه روز قلم: « این روزها در کنار چند نویسنده دیگر، در‌حال تولید کتاب‌هایی با محوریت آموزش سواد مالی برای کودکان هستیم. نکته جالب توجه این است که حتی بزرگ‌ترهایی که در جریان این پروژه قرار می‌گیرند با شنیدن موضوع، تعجب می‌کنند. سواد مالی، موضوعی است که کمتر برای عموم مردم دغدغه بوده و در این پروژه سعی داریم جنبه‌های مختلف سواد مالی اعم از اطلاعاتی درباره پول، خرید، بودجه‌بندی، بانک، مالیات، امانت، قرض و... را در قالب داستان به کودکان آموزش دهیم.

بنده دبیر علمی پروژه هستم و ضمن مدیریت تیم نویسندگان و برگزاری جلساتی برای هر چه بهتر شکل‌گرفتن داستان‌ها، قرار است چند داستان از این پروژه را نیز خودم بنویسم. خانم کلر ژوبرت هم به‌عنوان مشاور در کنار ما هستند و ان‌شاءالله در این مجموعه، داستان هم خواهند داشت. این پروژه با حمایت آکادمی هوش مالی در‌حال اجراست. روز قلم را نویسنده‌ها به یکدیگر و بقیه لطف می‌کنند به نویسندگان تبریک می‌گویند. خیلی هم خوب است. اما فکر می‌کنم این روز، بیشتر از اینکه تبریک بخواهد، به ما یادآوری می‌کند که وظیفه‌مان نسبت به قلم‌مان چیست. در چه زمینه‌هایی کم‌کاری کرده‌ایم، بیاییم آنها را جبران کنیم. هرکدام از ما به‌جای اینکه تقصیر کم‌کاری‌ها را به گردن فلان نهاد و ارگان بیندازیم، خودمان تلاش کنیم باری را از گوشه‌ای برداریم. اگر معتقدیم جهاد ما با قلم اتفاق می‌افتد، وقت آن است که جهادی کار کنیم و دنبال سوت و کف دیگران نباشیم. ما در بانوی فرهنگ، سعی کردیم کمی این اتفاق را رقم بزنیم. به‌رغم تمام سنگ‌اندازی‌ها، تلاش کنیم باری از دوش فرهنگ کشور برداریم و اگر منتقدیم که جایی مشکلی است، خودمان برای برطرف کردنش وارد گود شویم. شاید این نهال، کمی دیر به بار بنشیند، اما دلم روشن است که اتفاقات خوبی می‌افتد. روز قلم برای من تلنگری است برای بلند‌شدن و حرکت‌کردن در زمینه‌ای که خداوند استعدادش را در وجودمان نهاده است و ما در مقابل این استعداد و توانایی، مسئولیم.»
 

ابراهیم حسن‌بیگی، نویسنده

روز قلم، روز بی‌خاصیت

او را با کتاب‌ «محمد» می‌شناسیم، کتابی که به چندین زبان منتشر شده است. به غیر از آن همیشه دغدغه‌اش دین است و انقلاب و دفاع‌مقدس، در این روزگاری که همه کودکان را فراموش می‌کنند، او برای کودکان و نوجوانان می‌نویسد و دغدغه‌شان را دارد. برایمان به بهانه روز قلم نوشت، اما با دلی پر: «روز قلم مثل خیلی از روزهای دیگر روزی بی‌خاصیت است. گاهی آدم شک می‌کند پشت این نامگذاری‌های بی‌خاصیت چه چیزی نهفته است و عده‌ای به چه نیتی هی روزها و هفته‌ها را نامگذاری می‌کنند. کاش هرگز روزی به‌نام قلم نبود. حالا که هست این روز قرار است چه نسبتی با من نویسنده داشته باشد. با من و ماهایی که کارمان قلم‌زدن و نوشتن است. بیشتر از دیگران با قلم سر‌وکار داریم و بیشتر از همه می‌دانیم که کارمان ارجی ندارد. روز قلم وقتی ارزشمند است و تاثیر‌گذار که حاصل این قلم‌زنی‌ها دیده شود. کتاب نویسنده خوب بفروشد. بین کتاب خوب و بد آشکار شود. طوری نباشد که تو چه بنویسی و چه ننویسی، علی‌السویه باشد. چه خوب بنویسی چه بد، فرقی برای مردم نکند. روز قلم باید روزی باشد که در کار و زندگی نویسنده تاثیری بگذارد. الان چندین سال است که روز قلم را داریم. این روز چه تاثیری در نویسندگان داشته است. من می‌گویم هیچ. ما که چیزی ندیدم. اصلا هنوز هیچ‌کدام از ما نویسندگان نمی‌دانیم قرار است در این روز چه اتفاقی بیفتد. آنهایی که بودن چنین روزی را تصویب کردند، آیا می‌دانند قرار است در این روز چه اتفاقی بیفتد؟ ما که نفهمیدیم. کسی اگر می‌داند روز قلم قرار است چه اتفاقی بیفتد و چرا چنین روزی وارد تقویم ما شده، بگوید تا ما هم بدانیم.»
 

فاطمه سلیمانی، نویسنده

جنون نوشتن

کتاب «به سپیدی یک رویا»یش با همین روزها هم که ولادت حضرت معصومه(س) است؛ مناسبت دارد و به‌قول خودش همین بهانه‌ای می‌شود که همه به‌سراغش بروند، برایمان از دغدغه‌هایی که دارد و همیشه هم دست به قلم است، نوشت. برایمان از روز قلم و این روزهایش نوشت.

«احتمالا تعداد زیادی از کسانی که درباره روز قلم می‌نویسند، یادداشت‌شان را این‌طور شروع می‌کنند که چهاردهم تیرماه روز قلم نامگذاری شده است. از شما چه پنهان تا همین چند ساعت پیش یادم نبود که چه تاریخی را به روز قلم اختصاص داده‌اند. درواقع هیچ‌وقت یادم نیست و هر سال با پیام‌های تبریک به اهالی قلم یادم می‌افتد که اساسا چنین روزی هم در تقویم است، بعد دوباره فراموشش می‌کنم تا سال آینده. اینکه امسال کمی زودتر خبردار شدم به‌خاطر همین یادداشت بود. یادداشتی درباره روز قلم و اینکه این روزها به‌عنوان یک اهل قلم مشغول چه کاری هستم. از آنجایی که تاریخ روز قلم هیچ‌ وقت یادم نیست، طبیعتا علت این نامگذاری هم برایم مجهول است. حتی به قصد تقلب سرچ هم کردم، اما تنها چیزی که پیدا کردم اطلاعاتی چهارخطی درباره تاریخ این روز بود و اینکه به پیشنهاد انجمن قلم ایران به تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی به ثبت رسیده، بی‌هیچ دلیل و اتفاق خاصی. اصلا مگر روز قلم نیاز به اتفاق دارد؟ حتما باید کسی به‌دنیا آمده باشد یا کسی از دنیا رفته باشد که یک روز را به روز قلم اختصاص بدهند؟ قلم آنقدر مقدس است که حتی خداوند هم به آن سوگند یاد کرده. «ن وَالقَلَمِ وَ مَا یَسطُرُونَ» و کسی که قلم در دست دارد اگر در راه حق قلم بزند شایسته‌ ستایش و تحسین و شاید هم مستحق سرزنش است. مخصوصا در این روزگار که نوشتن و ارتزاق از راه نوشتن یک امر عجیب و غریب و برای بعضی‌ها حتی شبیه جنون است. شاید جنون من یکی دو مرتبه بالاتر هم باشد که شغل و درآمد و خیلی چیزهای دیگر را فدای نوشتن کردم. چون ‌روزی در یک کشف و شهود دریافتم که فقط یک‌بار زندگی می‌کنم و چقدر حیف می‌شود اگر این یک‌بار زندگی‌کردن با عذاب زندانی به نام شغل ثابت حرام شود. و یادم افتاد که ما کار می‌کنیم که زندگی کنیم، زندگی نمی‌کنیم که کار کنیم. در یک اقدام جنون‌آمیز نوشتن را انتخاب کردم و هرچیزی که به نوشتن مربوط بود. توی همین دوران سرخوشی با فراغ بال کتاب نوشتم و بدون اشک و آه برای مرخصیِ ساعتی، توی هر جلسه ادبی‌ای که دوست داشتم، شرکت کردم.

هروقت نیاز به سفر داشتم چمدانم را بستم و راهی جاده شدم. به‌خاطر آرامش قید آسایش ناشی از درآمد را زدم، اما حواسم نبود که روزی آدم‌ها مقرر شده و فقط طریق رسیدنش فرق می‌کند. مثلا با تجدید چاپ کتاب و جوایز جشنواره‌ها و شرکت در محافل ادبی و... می‌بینید؟ خیلی هم دیوانگی نبوده است. ما خودمان اسمش را گذاشتیم جنون که مثلا یک‌جور متفاوتی به‌نظر برسیم  وگرنه با همین اقدام به‌اصطلاح جنون‌آمیز مسیر زندگی برای من هموار شد. اما با این همه فراغ بال و آزادی و در اختیار داشتن زمان، باز هم انگار تا قیام قیامت هم زمان برای نوشتن همه سوژه‌های توی سرم کم است. بنابراین باید بین سوژه‌ها دست به انتخاب بزنم. اما درست وسط بی‌اعتنایی به تعداد زیادی سوژه تاریخی دراماتیک و نوشتن طرح یک داستان حماسی و فکر‌کردن به چند سوژه عاشقانه و اجتماعی، دست تقدیر طوری رقم خورد که بر خلاف اسلوب و قوانین شخصی خودم دست به نگارش یک زندگینامه بزنم. البته زندگینامه به شیوه خودم و با زبان داستان. و حالا در روزهای نقاهت بعد از نگارش و انتظار برای چاپ به‌سر می‌برم. اما نه اینکه بنشینم و زل بزنم به در و دیوار و از شدت انتظار آه بکشم. تعداد زیاد سوژه‌ها فرصتی برای استراحت و اشک و آه باقی نگذاشته است. بالاخره بعد از مدت‌ها مقدر شد یک رمان اجتماعی بنویسم. رمانی اجتماعی با ته مایه‌های عشق. اما آدم‌های داستان که مدام توی سرم در‌حال صحبت و کنش و واکنش هستند، هرچه بیشتر پیش می‌روند وجه عاشقانه رمان را پررنگ‌تر می‌کنند. پس بهتر است که بگویم مشغول نوشتن یک رمان عاشقانه هستم. اگر قلم تقدیر طور دیگری نچرخد  رمان می‌نویسم، کتاب می‌خوانم، کتاب می‌خرم و... و کاری دیگر. به‌نظرم لازم نیست که بگویم از بچگی عاشق نوشتن بودم و نوشتن با گوشت و خونم عجین شده. چون هم خودم قبلا بارها گفتم و هم تقریبا همه نویسنده‌ها. حالا همگی هم که نه ولی گویا اکثر قریب به اتفاق نویسنده‌ها از کودکی آرزوی نویسنده‌شدن داشتند.

نویسنده‌شدن به‌معنای کتاب نوشتن. من اما یک آرزوی دیگر هم داشتم؛ ژورنالیست‌شدن. عاشق روزنامه‌نگاری بودم. نوشتن توی نشریات. آن‌قدر حرف توی سرم بود که به درد کتاب نمی‌خورد، اما می‌شد با آنها هزار شماره نشریه منتشر کرد. نویسنده‌های زیادی هستند که از طریق روزنامه‌نگاری و خبرنگاری داستان‌نویس شدند. اما این مسیر برای من برعکس بود. بعد از انتشار اولین کتابم یک یادداشت درباره تجربیاتم نوشتم و توی یک گروه دوستانه به اشتراک گذاشتم. اما به لطف یکی از دوستان آن یادداشت در یکی از نشریات منتشر شد. بعد از انتشار دومین کتابم با ترس و لرز برای کتاب «لم‌یزرع»، یادداشتی نوشتم و آن یادداشت هم در یکی از خبرگزاری‌های معتبر منتشر شد. بعد یادداشت‌های دیگر و حتی همکاری جدی با یکی از خبرگزاری‌ها که البته عمرش کوتاه بود، داشتم. البته تمرکز و تعداد یادداشت‌ها و اصلا شیوه نگارش من طوری نبود که خودم را ژورنالیست بدانم، اما آن‌قدری بود که احساس رضایت داشته باشم. همه اینها را گفتم تا برسم به اینجا که بگویم به‌تازگی به ژورنالیست‌شدن نزدیک شدم. شاید شما هم اگر جای من بودید وقتی از مجمع ناشران و نشریه شیرازه دعوت به همکاری می‌شدید، بدون فکر‌کردن این مسئولیت سنگین را قبول می‌کردید. چه کاری شیرین‌تر از اینکه از دغدغه‌ها و تجربیاتم بنویسم، کتاب معرفی کنم و با نویسنده‌ها درباره کتاب‌هایشان گپ بزنم.»

 

* نویسنده : عاطفه جعفری روزنامه‌نگار

نظرات کاربران
تعداد نظرات کاربران : ۰
capcha

خبرهای روزنامه فرهیختگانآخرین اخبار

خبرهای روزنامه فرهیختگانمرتبط ها