• تقویم روزنامه فرهیختگان ۱۰:۰۰ - ۱۳۹۸/۰۳/۲۲
  • نظرات روزنامه فرهیختگان۰
  • 0
  • 0
فرگه، هیدگر و معامله قرن

antisemitism یا anti-zionism

نه فرگه و نه هیدگر دغدغه‌های کاتولیکی نداشتند تا به‌خاطر اعتقاد به نقش یهودیان در مصائب مسیح از آنان متنفر باشند، آنان دغدغه‌های ملی‌گرایانه داشتند.

antisemitism یا anti-zionism
0.00
به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، مساله یهود‌ستیزی، موضوعی است که از جهات و حیثیات مختلفی قابلیت بررسی دارد؛ پرسش اصلی که این متن درپی پاسخ به آن است، این است که آیا گوتلوب فرگه و مارتین هیدگر درحقیقت و واقع، یهود‌ستیز بودند؟

در ردیابی تاریخی این مساله به‌طور کلی، باید به زمینه مذهبی آن اشاره کرد و اینکه نفرت مسیحیان از یهودیان امری غیرقابل انکار است و علت آن را باید در اعتقاد صریح مسیحیان مبنی‌بر نقش یهودا (حواری خائن) و یهودی‌ها به‌طور کلی در به صلیب کشیده شدن مسیح‌(ع) جست؛ مثلا اگر به جلوتر و به عصر روشن‌گری هم بیاییم حتی به متفکران آزاد‌اندیشی مانند کانت و هگل برمی‌خوریم که در آرا و آثارشان می‌توان صدور احکام ضدیهودی را مشاهده کرد، با این تفاوت مهم که نظرات انتقادی کانت و هگل از یهودیان، اولا بالذات و عمدتا تاریخی-فلسفی و دینی است، اما درمورد فرگه و هیدگر، وضع تاحدی متفاوت است و ادعا می‌شود که آنان افکار و مواضع نژاد‌پرستانه داشته‌اند.

نکته‌ای که عجالتا در این مقام می‌توان گفت این است که فرگه و هیدگر هرچند ظاهرا در کار و بار فلسفی‌شان از هم بسیار دور به‌نظر می‌رسند، اما در سیاست و اندیشه‌سیاسی تاحد قابل ملاحظه‌ای به هم نزدیک نشان می‌دهند و این تقارب، ریشه در تاریخ و «وضعیت» فرهنگی و اجتماعی آن روزهای آلمان دارد. این میان از یک احتمال نباید به‌سادگی گذشت و آن احتمال وساطت اشپنگلر و افکار او (مخصوصا در کتاب انحطاط غرب) در تقریب فرگه و هیدگر است که ارزش پژوهش مستقل دارد. درهرصورت اگر بخواهیم به زبان تمثیل، به شباهت و قرابت افکار سیاسی فرگه و هیدگر اشاره کنیم، می‌توانیم فی‌المثل آن‌گونه که فردریک انگلس، اسپینوزا را همان «مارکس بی‌ریش» معرفی می‌کرد، ما نیز هیدگر را در تفکر سیاسی همان «فرگه بی‌ریش» بنامیم.

فرگه و هیدگر هردو آلمانی بودند. هردو جمهوری ضعیف وایمار، فقر، سستی، ناکارآمدی و فساد برآمده از دولت وقت را درک کرده بودند. همه اینها از یک‌طرف و شکست در جنگ جهانی اول و معاهده ورسای (1919) از طرف دیگر، عواملی بودند که شهروندان آلمانی را در روزگاری که کشورشان به همراه تمام متصرفاتش عنوان امپراتوری مقدس روم را یدک می‌کشید با یأس و سرخوردگی مواجه کرد. حتی می‌توان بازهم به عقب‌تر رفت و به اشغال ناپلئون به‌عنوان یکی دیگر از زمینه‌های تاریخی این سرخوردگی اشاره کرد و باز هم عقب‌تر... تا جنگ‌های 30 ساله و پیمان صلح وستفالی و... از عهدنامه ورسای نباید به‌سادگی عبور کرد؛ چراکه بند‌هایی در آن مندرج است که به‌زعم آلمانی‌ها وسیله‌ای برای به بندکشیدن مطلق آلمان تلقی می‌شد. براساس بندهایی از این قرارداد، آلمان متعهد می‌شد نه‌تنها ناو‌های جنگی بلکه کشتی‌های تجاری خود را نیز به انگلستان و فرانسه واگذار کند. این قرارداد همچنین آلمان را مکلف می‌کرد برای این کشورها کشتی و ده‌ها هزار موتور قطار و اتومبیل بسازد، همچنین آلمان براساس آن از داشتن نیروی هوایی، به‌طور کامل محروم می‌شد. اینها غیر از محکومیت به پرداخت غرامت مالی سنگین و حکم به انسداد دارایی‌های آلمان در خارج و واگذاری ده‌ها معدن و منطقه ثروتمند مانند معادن سرب و زغال‌سنگ به فرانسه بود.

درکنار تمام اینها، این اعتقاد میان آلمانی‌ها به مرور رواج یافت که یهودیان نقش سرنوشت‌سازی در شکست آلمان و درنتیجه، انعقاد این معاهده ننگین، از طریق جاسوسی برای متفقین داشتند و در حدوث چنین واقعه خفت‌باری شریک بوده‌اند.

فرگه و هیدگر این را می‌دیدند برخی از یهودیانی که در آلمان به‌عنوان شهروند زندگی می‌کنند و درعین حال متهم به جاسوسی و خیانت هستند، اهرم‌های مهم قدرت در تعیین سرنوشت آنان ازجمله اهرم‌های اقتصادی، سیاسی و صنعتی را در اختیار دارند و این، خشم آنان را مضاعف می‌کرد.

البته آنچه بیان شد را نباید به‌عنوان زمینه و محملی برای توجیه عملکرد غیرانسانی نازیسم و فاشیسم تلقی کرد، بلکه باید متوجه بود اولا دو فیلسوف در درجه نخست دغدغه‌های ملی داشتند -هرچند با رویکرد، روحیه متفاوت- و درپی تحقق نوعی دولت مستقر و مقتدر بودند که نخست بتواند به‌وسیله بازسازی آرمان‌های ملی یا همان احیای روح قوم ژرمن، وحدت و اقتدار از دست‌رفته را بازگرداند و بعد درهمین راستا حیثیت بربادرفته بین‌المللی را تجدید کند، ثانیا اجتناب‌ناپذیر بود و البته آنان نیز بی‌میل نبودند که قدرت روزافزون یک جریان خاص متهم به خیانت در لباس «اقلیت مذهبی مظلوم» مهار شود، و ثالثا همان‌گونه که با تفصیل بیشتری -خاصه درمورد فرگه- بیان خواهد شد، باید متوجه بود که این دو فیلسوف با جریان یا نژاد خاصی که اکنون با‌عنوان «صهیونیسم» شناخته می‌شود، مخالف بودند و نه صرفا با اقلیت دینی یهودی که شهروندان عادی جامعه محسوب می‌شدند. جریانی که نیازی به شناساندن ندارد و تاریخ آن گویای همه حقایق است و حتی ظهور نازیسم را باید تنها یکی از شئون و اطوار این جریان دانست؛ جریانی که اتفاقا حدوث و بقای نژادپرستی و رواج بازار آن، با نام و تاریخ آن گره خورده است؛ جریانی که در هر فاجعه، جنگ، ترور و کشتاری ردپای آن را می‌توان دید. از این جهت شاید بتوان آنها را آنتی صهیونیست دانست، ولی اطلاق عنوان آنتی سمیتیست و ضدیهود به آنان خالی از بی‌دقتی و بی‌توجهی به تاریخ نیست.

در این میان، اشاره به یک متفکر آلمانی دیگر می‌تواند به ایضاح موضوع بحث کمک بیشتری کند و آن «دیگری» نیچه است. اگر «ملی‌گرایی» از تفکر نیچه حذف شود، کالبد بی‌جانی از صورت زبان‌شناسی تاریخی، اخلاق و معرفت‌شناسی از اندیشه‌های او باقی می‌ماند و از این لحاظ، ملی‌گرایی در معنای عمیق و فلسفی آن را می‌توان به مثابه روح تفکر نیچه تلقی کرد، اما همین نوع ملی‌گرایی نیچه‌ای نیز توسط نازی‌ها تبدیل به دست‌افزاری برای توجیه نژاد‌پرستی و جنایت شد، باز با این حال نه‌تنها نیچه شخصا نژادپرست و ضدیهود نبود؛ بلکه حتی تمام روابطش با خواهرش را نیز به‌دلیل داشتن افکار ضد‌یهود قطع کرد. بنابراین نمی‌توان ملی‌گرایی‌ را مرادف با نژادپرستی و به تبع آن یهودستیزی دانست.

نه فرگه و نه هیدگر دغدغه‌های کاتولیکی نداشتند تا به‌خاطر اعتقاد به نقش یهودیان در مصائب مسیح از آنان متنفر باشند، آنان دغدغه‌های ملی‌گرایانه داشتند.

درمورد هیدگر و عضویتش در حزب و ریاستش بر دانشگاه فرایبورگ در همان 1933 و استعفای زودهنگام او و تعلیل این مسائل، مقالات و کتب و مصاحبه‌های متعددی از همان زمان توسط نویسندگان و پژوهشگران بزرگ و کوچک با گرایش‌های مختلف نگاشته و ثبت شده است، مانند کتاب جنجالی و مشهور اما کم‌اعتبار ویکتور فاریاس با مقدمه هابرماس یا کتاب هوگو اُت و گفته‌ها و نوشته‌های ژاک دریدا، گادامر، لویت، بوفره و سایر همکاران و شاگردان و منتقدان هیدگر.

اما درمورد فرگه وضع تاحدی متفاوت است؛ زیرا نه‌ در دوران حیاتش بلکه 70 سال پس از وفاتش و پس از چاپ دست‌نوشته‌های او افشا شد که او تفکرات دست‌راستی افراطی داشته است. همچنین درباره فرگه و تفاوت کار و سرانجامش با هیدگر بیان چند نکته توضیحی لازم می‌شود؛ خاصه باتوجه به اینکه تازه چند سالی است که اندیشه سیاسی او مورد توجه محققان قرارگرفته است. نکته نخست درمورد کم‌سر‌و‌صدا بودن افکار و مواضع سیاسی فرگه این است که او در 1925 و چند سال قبل از قبضه قدرت توسط حزب ناسیونال سوسیالیست فوت کرد و یادداشت‌هایش را هم به احتمال زیاد به قصد انتشار ننوشته بود و مواضع او بروز عملی نداشت و از‌قضا -همان‌گونه‌که در ادامه خواهد آمد- هم برای یهودیان احترام قائل بود و هم ازسوی دیگر با برخی اندیشمندان یهودی رابطه خوب و بسیار سازنده‌ای داشت؛ از معرفی ویتگنشتاین گمنام به راسل در کمبریج تا نامه‌نگاری‌های پی‌در‌پی و پر‌ثمر با هوسرل یهودی‌الاصل که نهایتا منجر به بیداری هوسرل از خواب روان‌شناسی‌گرایی و نگارش «پژوهش‌های منطقی» شد و... . این درحالی بود که هیدگر نه‌تنها درآن فعل و انفعالات قدرت گرفتن حزب، در قید حیات بود بلکه هم ازیک‌سو داوطلبانه به عضویت رسمی حزب درآمد و هم از‌ سوی ‌دیگر در دوره ریاستش با اجرای قانون منع به‌کارگیری غیرآریایی‌ها در دانشگاه بر این قانون «که منجر به اخراج استادان زیادی از جمله ادموند هوسرل می‌شد، صحه گذاشت و هوسرل را متعجب ساخت.» (رشیدیان: 1388: 38) هوسرلی که استاد هیدگر بود و کتاب «هستی و زمان» را در ابتدا به او تقدیم کرده بود. لذا این وقایع تاکنون باعث زنده ماندن بحث از موقف سیاسی هیدگر -برخلاف فرگه- بوده‌اند.

تمام آرایی که بیان‌گر موضع سیاسی فرگه هستند در یادداشت‌های روزانه‌ای -که فرگه آنها را از 10 سپتامبر تا 9 می‌1924 نوشته بود- ثبت شده‌اند که به «روز‌نوشت‌ها» مشهور شدند و از این یادداشت‌ها فقط سه یادداشت خنثی در مجموعه آثار چاپ شده پس از فوت او منتشر شدند و روزنوشت‌های سیاسی او برای نخستین‌بار به زبان آلمانی در 1994 به ویراستاری هانس هرمس چاپ شد و بازتاب‌های قابل توجهی به‌دنبال داشت. نکته دیگر درمورد کم‌سر‌و‌صدا بودن مواضع فرگه این است که او در زمان حیاتش هم باوجود اینکه بزرگ‌ترین و قابل توجه‌ترین تحولات را در منطق و تکوین فلسفه تحلیلی به وجود آورد، باز به‌نحو عجیبی گمنام بود و اگر شارحانی چون راسل، وایتهد، کارناپ و ویتگنشتاین و بعدها دامت نبودند، او هم سرنوشتی مانند برنارد بولتسانو می‌یافت و حتی بعد از مرگش هم چندان شناخته نمی‌شد. تمام شارحان متقدم فرگه که نام‌شان اکنون به میان آمد، از موقف سیاسی او بی‌خبر بودند و بی‌خبر هم از دنیا رفتند و این گمنامی فرگه از این جهت مانند معما‌ها و پارادوکس‌های منطقی خودش لاینحل باقی ماند.

از میان معدود اظهار‌نظرهایی که درباره افکار سیاسی فرگه تا‌کنون مطرح شده، به بیان دو اظهار‌نظر مهم و تحلیل آنها می‌پردازیم. ابتدا نوبت دامت است که بخش عمده‌ای از حیات علمی و قلمی‌اش را در راه شرح و تفسیر و تعلیم فلسفه فرگه و اهمیت آن صرف کرد و همو بود که به‌دلیل گرایش شخصی‌اش به لیبرالیسم، از نخستین افرادی بود که موضع سیاسی فرگه را محکوم کرد. او در مقدمه کتاب «فرگه: فلسفه زبان» می‌نویسد: «برای من قدری طعنه‌آمیز است، این واقعیت که مردی که من درطول سالیان، مقدار زیادی از وقت خویش را به اندیشه درباره دیدگاه‌های فلسفی او اختصاص داده‌ام، دست‌کم در پایان زندگی خویش یک نژادپرست کینه‌توز، و به‌ویژه یک یهودی‌ستیز بود. روز‌نوشت نشان می‌دهد فرگه آدمی بود با عقاید دست‌راستی افراطی، به‌شدت مخالف نظام مجلسی، دمکرات‌ها، لیبرال‌ها، کاتولیک‌ها، فرانسوی‌ها و بالاتر از همه، یهودان، که فکر می‌کرد باید از حقوق سیاسی محروم و ترجیحا از آلمان اخراج شوند.» (استرول: 1396: 116 و 117)

موضع‌گیری مهم بعدی، اظهار‌نظر هانس اسلوگای آلمانی است که از‌قضا در فلسفه در آکسفورد شاگرد دامت و در سیاست تحت تاثیر آیزیا برلین یهودی بوده (گلاک: 1393: 8: مقدمه مترجم) او که در کتاب «بحران هیدگر: فلسفه و سیاست در آلمان نازی»، چند بندی را هم به فرگه و نقد آرای او اختصاص داده است، می‌نویسد: «فرگه در یادداشت‌های روزانه 1924 خود اعتراف می‌کند که زمانی خود را لیبرال و ستایش‌گر بیسمارک می‌انگاشته است، اما اکنون قهرمانانش ژنرال لودندورف و آدولف هیتلر هستند. این بعد از زمانی بود که آن دو در نوامبر 1923 کوشیده بودند حکومت انتخابی دمکراتیک را با کودتا سرنگون کنند. فرگه در یادداشت‌ها همچنین از همه مهارت‌های تحلیلی خود استفاده می‌کند تا طرح‌هایی برای اخراج یهودیان از آلمان و سرکوب سوسیال دمکرات‌ها تدبیر کند.» (استرول: پیشین: 117 و 118)

اکنون چند فقره از مهم‌ترین یادداشت‌های خود فرگه که استرول در کتابش آورده ذکر و در انتها درباب آن و نظرات منتقدان، ارزیابی و تحلیل نهایی صورت می‌گیرد: «چه بدبختی‌ای است که یهودان چنین نفوذی در حزب لیبرال ملی دارند و این عمدتا از آثار بعدی دوره ارتجاع قبلی است که بیسمارک نتوانسته بود بزداید.» (همان: 118) «فقط دراین سال‌های اخیر توانسته‌ام یهودستیزی را بفهمم. اگر کسی بخواهد قانون‌هایی علیه یهودان بگذارد، باید بتواند نشانه متمایزکننده‌ای را که با آن می‌توان یهودی را به یقین تشخیص داد، تشخیص دهد. همیشه این را یک مساله دانسته‌ام.» (همان: 118) «می‌توان قبول کرد یهودیانی هستند که فوق‌العاده قابل احترامند، و با این وجود‌، این را یک بدبختی دانست که این همه یهودی در آلمان هست، و آنها دارای برابری کامل در حقوق سیاسی با شهروندان آریایی‌تبار هستند: اما از این آرزو که یهودان آلمان حقوق سیاسی خود را از دست بدهند یا بهتر، از آلمان تبعید شوند، چندان چیزی به دست نمی‌آید.‌» (پیشین: 119)

از دامت فقط یک سوال باید پرسید: اینکه می‌گوید: «روزنوشت‌ها نشان می‌دهند فرگه آدمی بود با عقاید دست‌راستی افراطی، به‌شدت مخالف نظام مجلسی، دمکرات‌ها، لیبرال‌ها، کاتولیک‌ها، فرانسوی‌ها و بالاتر از همه، یهودان...»، چرا «بالاتر و مهم‌تر از همه، یهودیان؟!» با کدام معیار؟ فقط می‌توان امیدوار بود با معیار «خون و نژاد» حکم به برتری یک فرقه خاص که متشکل از چند خاندان فوق‌العاده ثروتمند است، نکرده باشد...

درمورد اسلوگا، اما همان‌گونه که استرول از شرح مندلسون (ویراستار انگلیسی و شارح روزنوشت‌ها) استفاده کرده، باید یادآور شد گزارش او کاملا مخدوش و به تعبیر مندلسون «گمراه‌کننده» است چراکه در هیچ‌جای روزنوشت‌ها، نوشته‌ای در ستایش هیتلر آن‌هم به‌عنوان قهرمان وجود ندارد و تنها یک اظهارنظر صرفا در تایید نظر هیتلر قبل از به دست گرفتن قدرت مندرج است که مستمسک اسلوگا قرار گرفته است. فرگه در این یادداشت می‌گوید:  «آدولف هیتلر به‌درستی در شماره آوریل «نوسازی آلمان» می‌نویسد که آلمان پس از رفتن بیسمارک، دیگر هدف سیاسی روشنی نداشت.» (همان) همین!‌

نکته دوم درمورد تحلیل اسلوگا این است اتهامی که به فرگه وارد می‌کند مبنی‌براینکه «فرگه در یادداشت‌ها از همه مهارت‌های تحلیلی خود استفاده می‌کند تا طرح‌هایی برای اخراج یهودیان از آلمان و سرکوب سوسیال دمکرات‌ها تدبیر کند»، به خود او هم می‌توان وارد کرد؛ چراکه متفکری درچنین سطحی از دانش فلسفی و منطقی، از تمام «مهارت‌های تحلیلی» خود استفاده می‌کند تا واقعیت را این‌گونه «تحریف» کند.

اما درمورد مواضع خود فرگه در روزنوشت‌ها که بخش‌هایی از آن نقل شد باید گفت اولا اینکه فرگه در فقره نخست، نفوذ یهودیان در سیاست آلمان را مایه بدبختی می‌داند، دلیلش از توضیحات پیشین و پسین، تاحدی معلوم شد و از همان جهت است که در فقرات بعدی به یهودی‌ستیزی و ناامیدی خودش نسبت به مهار قدرت و نفوذ ویژه آنان اشاره می‌کند. هرچند شاید پیشنهادهای مأیوسانه فرگه برای تمییز اقلیت یهودی از اکثریت جامعه آلمان، طرحی کهنه و ارتجاعی به‌نظر برسد، اما مشعر به دو حقیقت است که نباید از آن غافل بود؛ نخست اینکه چنین برنامه‌ای ریشه‌ای تاریخی دارد و از‌قضا این خود یهودیان بودند که شدیدا از اختلاط و آمیزش نژادی و ظاهری با غیریهودیان پرهیز می‌کردند و ثانیا فرگه در این طرح دغدغه اکثریت مردم را دارد که فارغ از نقاط قوت و ضعفش، طرحی مردم‌سالارانه است.

همچنین، نظر من برخلاف اسلوگا این است که اتفاقا فرگه از دقت خارق‌العاده و مهارت تحلیلی‌اش در منطق و فلسفه زبان در این موضوع، خوب استفاده نمی‌کند، فرگه هرچند به‌حسب واقع و مصداق میان «یهودیان فوق‌العاده قابل احترام» و «صهیونیست‌ها» تمایز قائل است، اما مشکل کار او این است که به‌لحاظ مقولی، التفاتی به تمایز مفهومی «صهیونیسم» و «یهودیت» ندارد و همین تبدیل به بهانه‌ای برای حمله به او شده است، هرچند این را هم باید افزود او سال‌های جنگ و بعد از آن یعنی اشغال رسمی فلسطین در 1948 و سلطه علنی یهود بر زمین و زمان را ندید و از این جهت باید او را از چنین دقتی معذور دانست.

«فقط پیشواست که به‌تنهایی اکنون و آینده واقعیت آلمان و قانون آن است.» (احمدی: 1389: 437) بازگردیم به هیدگر؛ می‌توان گفت همان‌گونه‌ که هیدگر را برحسب تفکر فلسفی به دو هیدگر متقدم و متأخر -و یا حتی مانند ریچاردسون به سه هیدگر- تقسیم می‌کنند، تفکر و موقف سیاسی او را نیز می‌توان به متقدم و متأخر تقسیم کرد: هیدگر فعال، رئیس دانشگاه، سخنران، مدافع و مجری سیاست‌های حزب و هیدگر «خاموش»؛ البته سکوتی که ابدا نشانه رضا نبود. می‌دانیم او در‌سال‌های پس از سقوط هیتلر تا وفاتش (1976)، اغلب و به‌جز چند مورد معدود، درمورد کنش سیاسی خود سکوت کرد. سکوتی که فارغ از گویایی‌اش، باعث شد آن معدود دفعاتی که از آن دوران سخن گفت بسیار مورد توجه واقع شوند. مانند مصاحبه فوق‌العاده مهمش با اشپیگل در 1966 که در آن نیز تعهد گرفت تا زنده است، منتشر نشود یا در کتاب بسیار مهم «ادای سهمی به فلسفه» و حتی در درس‌گفتار‌های «نیچه» که در اوج قدرت نازیسم طرح شد، شجاعانه فاصله خود را از ایدئولوژی حزب اعلام کرد. درمورد اشتباهات سیاسی هیدگر خصوصا درمورد مواضع و عملکرد او در 1933، جای هیچ‌گونه عذر‌تراشی و توجیه نیست، اما در انتقاد از کسانی مانند هابرماس که به‌خاطر خصومت شخصی با هیدگر، شرافت علمی خود را نادیده گرفتند و بر کتاب نامعتبر فاریاس مقدمه نوشتند و آسمان و زمین را به‌هم دوختند تا اثبات کنند فلسفه و اندیشه هیدگر هم مانند سیاست‌ورزی‌اش سرتاپا فاشیستی است، فقط باید به سبک دریدا یعنی «خیلی ساده» از ایشان پرسید: «آیا شما وجود و زمان را خوانده‌اید؟» (ویه‌تّا: 1387: 164) پرسشی که جواب یا جواب‌های خود را نیز در دل دارد...

به قول مایکل اینوود اگر هیدگر «فیلسوف بزرگی نبود، هیچ‌کس به خود زحمت نمی‌داد اینقدر درباره جزئیات زندگی سیاسی‌اش سرو‌صدا به راه بیندازد، چه رسد به عقاید دینی و زندگی شخصی‌اش.» (اینوود: 1395: 222)

همچنین از آنهایی که معتقدند «هیدگر باید معذرت‌خواهی می‌کرد»، باید پرسید هیدگر دقیقا باید از چه کسانی معذرت‌خواهی می‌کرد؟ از چند خاندان صهیونیست که ماهیت و اهداف‌شان دیگر بر کسی پوشیده نیست؟ یا از خانواده‌های آن 6 میلیون یهودی خیالی که در آشوویتس و سایر اردوگاه‌ها سوختند و طبق پروپاگاندا جسد‌شان تبدیل به نوشابه، صابون و سایر کالا‌های آرایشی و بهداشتی شد(!)؟ حقیقت این است که اگر قرار بود هیدگر از کسی یا کسانی عذرخواهی کند، آنان هم‌وطنانش و خانواده‌های قربانیان حقیقی جنگ بودند و نیز باید از استادش هوسرل یا سایر همکارانش عذرخواهی می‌کرد که کرد. هوسرل زنده نبود، اما از دوست و همکارش یاسپرس معذرت‌خواهی کرد و در نامه‌ای برایش صریحا نوشت: «اگر به خانه شما نمی‌آیم؛ نه به این خاطر که بانویی یهودی در آنجا سکونت داشته، بلکه به این دلیل که احساس شرم می‌کنم...»  خیلی با قاطعیت نمی‌توان قضاوت کرد، ولی بعید نیست که صهیونیست‌ها با این تاریخ‌سازی‌ها، -غیر از آماده‌سازی افکار عمومی برای اشغال فلسطین- درصدد تطهیر خود و کاستن از میزان نفرت تاریخی مسیحیان و تسویه‌حساب با آنها بوده باشند و اکنون نیز که در‌پی زمینه‌سازی برای تحمیل اراده خود بر جهان اسلام هستند، اصلا بعید نیست که باز سندی از دست‌نوشته‌های «سیاه» منتشر نشده هیدگر درمورد یهودیان منتشر شود، درست همان‌گونه که روز‌نوشت‌های فرگه در 1994 چند ماه قبل از برگزاری کنفرانس بارسلونا (با هدف صلح اعراب و اسرائیل) منتشر شد و سند دیگری از مظلومیت قوم یهود را به دستان تاریخ سپرد! اما همان‌طور‌ که کنفرانس بارسلون به نتیجه‌ای نرسید و اثبات یهودستیزی فرگه نیز دردی را درمان نکرد، معامله «احتمالی» قرن و سند‌تراشی‌های مقدماتی‌اش هم چیزی جز تنفس مصنوعی به جنازه‌ای که سال‌هاست استخوان‌هایش هم درحال پوسیدن است، نخواهد بود.

منابع:
1. احمدی، بابک. (1389). هایدگر و تاریخ هستی. نشرمرکز.
2. استرول، آوروم. (1396). فلسفه تحلیلی در قرن بیستم. ترجمه فریدون فاطمی. نشرمرکز.
3. اینوود، مایکل و سایر نویسندگان. (1395). 1+12 فیلسوف بزرگ غربی به روایتی نو (مقاله شرح حال اجمالی هایدگر). ترجمه مصطفی امیری. وایا.
4. رشیدیان، عبدالکریم. (1388). هوسرل در متن آثارش. نشر نی.
5. گلاک، هانس یوهان. (1393). پیدایش فلسفه تحلیلی. ترجمه عبدالرزاق حسامی‌فر. پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
6. ویه‌تّا، سیلویو. (1387). نقادی هیدگر بر ناسیونال سوسیالیسم. ترجمه منوچهر اسدی. پرسش.

 

* نویسنده : امیر فرشباف دانشجوی کارشناسی‌ارشد فلسفه

نظرات کاربران
تعداد نظرات کاربران : ۰
capcha

خبرهای روزنامه فرهیختگانآخرین اخبار

خبرهای روزنامه فرهیختگانمرتبط ها