• تقویم روزنامه فرهیختگان ۱۰:۰۰ - ۱۳۹۸/۰۲/۲۸
  • نظرات روزنامه فرهیختگان۰
  • 0
  • 0
ضرورت بازنگری در مفهوم مخاطب (2)

مخاطب به‌مثابه «شخصیت»

ما ناگزیریم درباره مخاطب به نحوی تامل کنیم که در آن درکی که از جهان معنایی و رابطه‌ای اساسی که با اثر دارند، را دریابیم. به این ترتیب خود را در میدان واقعی‌ای که «مخاطب» در آن حاضر است، قرار دهیم.

به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، مساله مخاطب در اثر هنری با وجود تمام حساسیت و اهمیت، همواره با پیش‌فرض‌هایی در نظر گرفته شده است. این پیش‌فرض‌ها درباره مخاطب به‌جای «تحلیل دقیق» و «به‌دست دادن ارزیابی واقعی» که «مواجهه حقیقی و تعاملی» با او را ممکن سازد، با سهل‌گیری، مشکلِ(!) مخاطب را -پیشاپیش- حل کرده‌اند. این در حالی است که مساله مخاطب هر روز خود را بیشتر در دو سویه بسیار خطیر در حیات ما نشان می‌دهد. یکی اهمیت آن از حیث «اقتصاد هنر و رسانه» است و دیگری مساله «مشروعیت حاکمیت» و «تعامل زنده حاکمیت و مردم.»

نوشتار پیش رو بخش دوم از متنی است که شنبه گذشته در این صفحه با عنوان «مخاطب از دست رفته» منتشر شد. آنجا از درک متعارف از مخاطب به صورت نقادانه‌ای سخن گفته شده بود و تلاش شده بود برای سخن گفتن از «مخاطبی دیگر» آماده شویم. مخاطبی که به صورت ساده و پیشینی، فرض گرفته نمی‌شود؛ یعنی یا در اعدادی خلاصه می‌شود و با شاخص‌هایی همیشگی قابل ارزیابی است، یا به سادگی قابل تفسیر است. یکی او را هرطور می‌خواهد تفسیر می‌کند و دیگری او را از پیش، فرض گرفته است. یکی می‌خواهد خیلی دقیق باشد و دیگری در اعلی‌درجه قابل انعطاف است. در این‌گونه مخاطب‌شناسی، مخاطب از خود شخصیتی ندارد. در طول زمان تغییری نمی‌کند، حرکت و رشدی نیز ندارد. در بخش دوم نوشتار تلاش خواهد شد مخاطب به نحوی زنده مورد بحث قرار گیرد و از این طریق تمهیدی برای اندیشیدن به «مخاطب» آغاز شود. پرسش اساسی این است که آیا می‌توانیم به چنین مخاطبی که حرکت می‌کند و فکر و شخصیتی دارد، بیندیشیم و او را بسازیم؟ چگونه می‌توانیم مخاطبی متشخص داشته باشیم؟

با وجود درک متعارف و سهل‌انگارانه از مخاطب که مساله را با نادیده گرفتن، حل کرده است، ما سخت نیازمند فهمیدن مخاطب و احوال او هستیم. کسی که می‌گوید «مردم» از خود شخصیتی ندارد، به‌راستی چگونه از کار خویش دفاع می‌کند؟! چگونه مدعی است مردم را می‌توان به سادگی کنار زد و از خیر فهمیدن او گذشت. مردم حتما حرکتی دارد و رشد می‌کند یا زوال می‌یابد. در نظر نگرفتن او، ساده کردن و سهل‌انگاری است. این سهل‌انگاری در آن دوگونه دیدن و رصد مذکور از مخاطب هم دیده می‌شود. این سهل‌انگاری امکان تماس با مردم را از میان خواهد برد. «مردم» موجودیتی زنده است که رابطه حاکمیت را با بیرون از خود می‌سازد. جست‌وجوی درک تازه از مخاطب به‌نحوی همان «درک مردم» است. در این نقطه، اثر هنری در رابطه با مخاطب، شکلی سیاسی‌تر و طبعا اساسی‌تر از آنچه در گفتار رایج فرهنگ می‌بینیم، پیدا می‌کند. گفتار رایج درباره فرهنگ، این جدایی را نیز فرض می‌گیرد -همان خطایی که عمدتا روشنفکری مرتکب آن شده - یعنی جدا افتادن فرهنگ از سیاست یا خزیدن فرهنگ به کنجی که در آن کاری با درگیری‌های سیاسی نیست. این‌چنین فرهنگ، موجودی عارضی و بی‌خاصیت خواهد شد که باید جیره‌خوار وضع موجود سیاست و قدرت و اقتصاد باقی بماند.

نقل به مضمون از کتاب سیاست ارسطو، انسانی که سیاسی نیست، جایی در شهر نخواهد داشت و «کسی که در شهر نیست، یا خداست یا دد.» این‌چنین تنها کسی که با سیاست کاری دارد، در جهان هست و بودنش فرقی دارد برای آن کس که می‌خواهد باشد و بماند و زندگی کند، آدمیان میهمانند. سیاست یعنی احوال بیش از یک نفر، احوال جمیع آدمیان. ما انسان‌ها در سرنوشت یکدیگر شریکیم و برخلاف آنچه انسان وضعی فردی و در نتیجه انتزاعی می‌یابد، ما آدمیان همواره یکدیگر را می‌سازیم.

 چه کسی اثر را می‌سازد؟

فرض بر این است که اثر هنری ارائه می‌شود و کسانی آن را دریافت کرده و مخاطب آن واقع می‌شوند. با این تلقی، مخاطب موجودی بی‌شکل و نامتعین و سیال است که هردم به تناسب اثر(فرهنگی و هنری) شکلی تازه می‌گیرد. این برداشت رایج، سیاستی به بار آورده که خود را در پرسش‌نامه‌ها، ارزیابی‌ها و سیاستگذاری‌های کلان‌تر دستگاه‌های فرهنگی -همچون صداوسیما- نشان می‌دهد. چنین مخاطبی نمی‌تواند سازنده و فعال باشد. او موجودی مرده است که کاری از پیش نمی‌برد. این مخاطب از آنجا که شخصیتی ندارد و در «اثر» تاثیری ندارد، نمی‌تواند حقیقتا «مخاطب» اثر قرار گیرد.

مخاطب از سویی با حضور خود و برداشتی تاریخی که در مواجهه با آثار دارد، بر آنها تاثیر پسینی می‌گذارد و از سوی دیگر در فرآیند شکل‌گیری اثر حاضر می‌‌شود؛ یعنی هر اثر که شروع می‌شود از یک «مخاطبه» میان اثر و صاحب اثر آغاز می‌شود. تمام آثار این‌چنین پدید می‌آیند که صاحب اثر ابتدا، پیش از هر شروعی آنها را تصور کرده است.

اما پس از به‌وجود آمدن اثر، چگونگی خوانده شدن و دیده شدن آنچه- در لحظه انتشار و چه در طول زمان- به نحوه شکل‌گیری این مخاطبه در شکلی عمومی‌تر بستگی دارد. در حقیقت چگونگی رویارویی مخاطب با اثر، سرنوشت آن را رقم می‌زند. «مخاطبان» آثار موفق را تبدیل به «پدیده» می‌سازند. آنها در هر زمان و دوره‌ای با آثار، رویارویی خاصی دارند که چندان پیش‌بینی‌پذیر نیست. چنین تلقی‌ای از مخاطب او را همچون شخصیتی معرفی می‌کند که به اثر واکنشی زنده دارد. او پس از تجربه اثر، عملا آن را ارزیابی می‌کند. این‌چنین او نیز همچون هنر و فرهنگ گذشته، آینده و تاریخ دارد. این برداشت، متفاوت از برداشت سیاسی موجود است و سعی می‌کند او را موثر و «حاضر در صحنه خلق اثر» نشان دهد. این برداشت راهی است برای شرکت دادن مخاطب در «صحنه شکل‌گیری اثر.»

 اثر هنری از «مخاطبه» آغاز می‌شود

گفتیم که فرآیند شکل‌گیری یک اثر، از نخستین لحظه‌ها همواره با حضور «مخاطب» صورت می‌گیرد. هر اثر فرهنگی و هنری‌ای از گفت‌و‌گویی آغاز می‌کند که خالق اثر با ایده خود آن را حمل کرده است. باز چنانکه گفتیم، اثر قبل از به وجود آمدن به شکل متعین و بیرونی، در درون هنرمند متولد می‌شود و شکل متصور به خود می‌گیرد. او برای اینکه دست ‌به ‌کار شود، نیاز دارد قبل از هر چیز باور کند این ایده برای کار(فرهنگی یا هنری) ارزش صرفِ وقت و سرمایه را دارد. نخستین پرسش «سازنده» از «ایده‌اش» این است: شرایط موفقیت آن چگونه است؟ این شرایط موفقیت تا حد زیادی به مخاطب وابسته است. برای پاسخ، خالق اثر ناگزیر است خود را یک‌بار به‌عنوان «مخاطب اثر» تلقی ‌کند. اثر از مخاطبه یا نحوی گفت‌و‌گو آغاز می‌شود. اثر یک‌بار بتمامه، با هر آنچه تا آن لحظه موجود است، در ذهن سازنده خود تشکیل و مورد چالش و ارزیابی قرار می‌گیرد؛ یعنی شروع می‌شود و تمام می‌شود. بدون این فرآیند، ساختن ممکن نیست و پس از تولد اثر، این گفت‌وگو همواره تکرار می‌شود. هرکس که با اثری روبه‌رو ‌شود، آن را مورد ارزیابی مجدد قرار می‌دهد و با آن درگیر است. اثر در یک مخاطبه است که شکل خود را می‌یابد. فیلم‌های بسیاری در تاریخ سینما توسط منتقدان یا برخی جریان‌های سینمایی کشف شده‌اند. این کشف نحوی از امکان را پیش‌روی فیلم باز کرده‌ است. امکانی که تنها توسط مخاطبه‌ای ظاهر می‌شود. هیچ استعدادی از اثر، بیرون از مخاطبه‌ امکان ظهور ندارد.

به این معنی مخاطب نه‌تنها عضو غایب صحنه بلکه اساسی‌ترین بازیگر صحنه خلق یک اثر است، چراکه اوست که نخستین‌بار اثر را می‌بیند. تخاطب، فرم اساسی اثر هنری است. اثر در فاصله‌ای که از خود می‌گیرد امکان ظاهر شدن می‌یابد. این به همان معنی است که خالق اثر، آن را از پیش با خود تصور کرده‌است؛ یعنی از آن فاصله گرفته است و آن را دیده(تصور کرده) است. این‌چنین او توانسته اثر خود را روایت کند. «روایت» بدون این فاصله ممکن نیست.

به این ترتیب هیچ اثری بدون تخاطب، امکان روایت شدن نمی‌یابد. در این لحظه اثر با مخاطب شکل می‌گیرد. اگر بپذیریم که هر چیز غیر و بیشتر از حدود جسم خود است، قبول کرده‌ایم، اثر خروجی‌ای دارد، آن خروجی حس و جهانی است که می‌سازد. این حس در یک گفت‌و‌گو، در یک رفت و آمد، در «صحنه» است که امکان می‌یابد. چیزها در صحنه است که معنی خود را می‌یابند. هیچ‌چیز به خودیِ خود و فارغ از صحنه‌ای که در آن نقش‌آفرین و موثر است، معنی ندارد. این حس باید در جهانی، آن بیرون پدید آید. آن جهان، جهانِ مخاطب است. «تخاطب» رویدادی است که با طرف قرار گرفتن کسانی که اثر را می‌پذیرند و بازگویی‌اش می‌کنند، رخ می‌دهد. به همین شکل اصلا برخی آثار پدیده می‌شوند. پدیده شدن یک رویداد است. رویدادی که مخاطب آن را رقم زده است. هر اثر از زمانی که تولیدش آغاز می‌شود تا پروسه تولید و توزیع و حرکت به‌سوی مخاطب خویش، داستانی را طی می‌کند. داستانی که به سرنوشتی منجر می‌شود. مخاطب طبعا در داستانی که اثر تجربه می‌کند، بازیگری موثر است. اثر نمی‌تواند داستان خود را بسازد بلکه سازنده و مخاطب هردو در ساختن آن شریکند.

 تاریخِ مخاطب

«مخاطب» که اثر را شکل می‌دهد و آن را تبدیل به پدیده می‌سازد، سرنوشت اثر را تعیین می‌کند. او دیگر نمی‌تواند موجودی دستِ پایین باشد که با آموزش به این‌سو و آن‌سو می‌رود. مخاطب است که با روایت اثر قضاوت و تعیین‌تکلیف نهایی را صورت می‌دهد. هر اثر هنری صحنه‌ای پیرامون خود می‌سازد. این صحنه در اصل حولِ درک و دریافت کسانی ایجاد می‌شود که مخاطب آن واقع شده‌اند. آثاری هستند که هرگز چنین صحنه‌ای خلق نمی‌کنند؛ یعنی هیچ خاصیتی دست‌کم در آن لحظه، از خود بروز نداده‌اند. این صحنه بدون حضور مخاطب، به‌عنوان یک «شخصیت» رخ نمی‌دهد. مخاطب در همین دیالوگ با اثر است که اثر را با خود می‌برد و روایت می‌کند. در این روایت «خود مخاطب» نیز ساخته می‌شود.

سخن گفتن از آموزش مخاطبان و «ارتقای مخاطب» در ادامه بی‌شخصیت ساختن او، با اینکه ظاهرا مخاطب را لحاظ کرده است، ‌نحوی صرف‌نظر جدی و عینی از اوست. به همین طریق این نگاه به مخاطب، رشد و شخصیتی که در طول تاریخ به دست آورده را نادیده می‌گیرد. مخاطب- چه در آثار هنری و فرهنگی، چه در سیاست- همچون داستانی در حرکت و در تحول است. او مدام به فیلم‌ها واکنش نشان می‌دهد؛ واکنش‌هایی گاه متضاد و غیرقابل پیش‌بینی. واکنش‌هایی که خودشان، شکل‌شان و چگونگی‌شان در حال حرکت و تحولند. همچنان که آثار در طول تاریخ به هم متصلند و ادامه می‌یابند، مخاطب نیز چنین حرکتی دارد. چنانکه اثر به تاریخ پرتاب نمی‌شود، گذشته و آینده‌ای دارد، مخاطب نیز چنین وضعی پیدا می‌کند. معمول آن است که اقبال مخاطب با معیارِ بازخوردهای لحظه‌ای سنجیده می‌شود. یعنی فروش یا واکنش منتقدان به اثر. اما مخاطب، حضوری موثرتر در تاریخ دارد. او در زمان تغییر می‌کند.

 از کشف به‌مثابه مخاطب تا بر عهده گرفتن مسئولیت

آنچه گفته‌ شد بازگویی و روایت مجدد دیدگاه‌هایی بود که در بحث مخاطب مطرح است. یک طرف، مخاطب را به مثابه‌ توده‌ای در مقام «همه» که سیالیتی است بی‌تعین و تاثیرپذیر می‌شناسد. این توده ممکن است در ادامه شکل گروه‌ها یا افرادی متعین با گرایش‌هایی از پیش‌معلوم بگیرد. طرف دیگر مخاطب را مردمی می‌داند که نیرویی تعیین‌کننده دارد. این گرایش به تشخص و حضور قوام‌بخش او در صحنه رویداد منجر خواهد شد.

اثر فرهنگی و هنری از آنجا که در پی حیات خویش است، به دنبال مخاطب می‌گردد. بسیارند کسانی که در تمنای الگویی برای پیش‌بینی مخاطب هستند. اگر کسی مدعی شود فرمول کشف مخاطب را دریافته، نمی‌توان به آسانی سخن او را پذیرفت. می‌توان چیزهایی گفت و ایده‌هایی درباب وضع و حال مخاطب داشت، اما تجویز «شیوه پدیده شدن» از فرط دشواری به محال می‌ماند. چراکه انگار دیگر نمی‌توان چنین چیزی را «پدیده» نامید. اما همین پدیده شدن یک وضع خالص و «منحصر» نیست. پدیده شدن خود توسط اعداد و آمارها قابل ارزیابی و گفت‌و‌گو می‌شود. یعنی بالاخره در چیزی به صورت معین خود را نمایان خواهد ساخت. در حقیقت باید بتوان به شخصیت یافتن مخاطب از خلال دیدگاهی که درباره او و تفسیر نحوه حضورش وجود دارد، کمک کرد. هر دیدگاهی خود را در فرمت‌های ارزیابی نشان می‌دهد. در فرم‌ها و نظرسنجی‌ها، در آنچه درنهایت به صورت اعداد و ارقام نمایش داده می‌شوند.

در این گزارش، هنوز به آنچه به نقطه‌ای متعین در نشان دادن راه ارزیابی مخاطبِ زنده منجر شود، نرسیده‌ایم. در اینجا تنها می‌توانیم به ملاحظاتی اشاره کنیم که پیشنهادی درباره مخاطبِ موثر در اثر بدهد.

ما ناگزیریم درباره مخاطب به نحوی تامل کنیم که در آن درکی که از جهان معنایی و رابطه‌ای اساسی که با اثر دارند، را دریابیم. به این ترتیب خود را در میدان واقعی‌ای که «مخاطب» در آن حاضر است، قرار دهیم. رویارویی مخاطب با اثر از طریق فرم رخ می‌دهد. مخاطب فرم می‌بیند و فرم آن را تکامل می‌بخشد. صاحبان آثار هنری یا سیاستمداران خود را چون جهانی می‌سازند و مخاطب را در آن شریک می‌کنند. مخاطب نیز در ساختن آن جهان شریک است. سیاستمدار و هنرمند کسانی هستند که بار خطاب قرار دادن را بر دوش کشیده‌اند. سخن گفتن چنین چیزی است. کسی که چیزی برای گفتن ندارد، کسی را مخاطب قرار نخواهد داد. هنرمند و سیاستمدار با مخاطبان خویش در ساختن جهان و تفسیر آن شریک شده‌اند. جهان در چنان تماسی معنا می‌یابد و شکل می‌گیرد. چنین مخاطبه‌ای قابل اشاره است و قابل پی‌گیری. به چنین سیاستمدار، هنرمند و مخاطبی می‌توان مسئولیتی واگذار کرد و از او تعهدی به حقیقت خواست چراکه آنها نام جهان را آورده‌اند و باری بر دوش گرفته‌اند.

 

* نویسنده : سیدباقر نبوی‌ثالث پژوهشگر سینما

نظرات کاربران
تعداد نظرات کاربران : ۰
capcha

خبرهای روزنامه فرهیختگانآخرین اخبار

خبرهای روزنامه فرهیختگانمرتبط ها