• تقویم روزنامه فرهیختگان ۱۰:۰۰ - ۱۳۹۸/۰۲/۲۷
  • نظرات روزنامه فرهیختگان۰
  • 0
  • 0

ملاحظات مقدماتی در روش‌شناسی فلسفی

اثبات با تحلیل خویشاوندی دارد اگر اثبات به معنای برهم‌سازی پیشینی باشد خودش را تبدیل به تحلیل می‌کند و به همین دلیل است که امثال نوزیک در نقد سنت تحلیلی می‌گوید باید از برج فرود آمد.

ملاحظات مقدماتی در روش‌شناسی فلسفی
0.00
به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، دکتر احد فرامرز قراملکی، دکتری معارف و فلسفه اسلامى و استاد تمام دانشگاه تهران است. در ادامه مشروح سخنرانی ایشان با عنوان «نقد روش‌شناسی علوم اسلامی» در مجمع عالی حکمت اسلامی مشهد را از نظر می‌گذرانید.

ابتدا می‌خواهم درباره عنوان بحث ملاحظه‌ای داشته باشیم، ذیل [این] عنوان می‌توان ملاحظات زیادی داشت که به یکی از مهم‌ترین آنها اشاره می‌کنم. گرایشی -به‌ویژه در دانشجویان تحصیلات‌تکمیلی و طلاب- پیداشده که اسم آن را «ویترین‌گرایی در تعبیرها» می‌نامم. دانشجویان می‌خواهند تعابیر شیک و جذاب بیاورند که نقش ویترین را بازی می‌کنند، مثلا قرار است دانشجویی درباره «نور» بحث کند، می‌تواند عنوان بحث را «بیان معنای نور» بگذارد اما می‌بیند چندان جذاب نیست، بنابراین از عناوین ویترینی استفاده می‌کند و نام بحث را مثلا «معناشناسی نور» می‌گذارد، درحالی که توجه نمی‌کند با عنوان دوم، کلا معنای عنوان مدنظر هم عوض ‌شد. سر ناسازگاری با عنوان دوم ندارم، بلکه منظورم این است که عنوان دوم بحثی است که متفاوت از عنوان اول است.

شهید مطهری بسیار دقیق و متواضع «انسان در قرآن» را نوشته درحالی که محقق دیگری همین کار را انجام می‌دهد اما نامش را انسان‌شناسی در قرآن گذاشته که کاملا متفاوت از انسان در قرآن است. مثال دیگر این است که می‌خواهیم روش تحقیق کار کنیم [اما] نام ویترینی آن می‌شود «روش‌شناسی» که منظور اولیه را هم‌ تغییر می‌دهد. مثال‌های دیگر از این موارد زیاد است. اگر بحث‌ها از موضوع اول و نام‌ها از ستون دوم باشد، چه نتیجه‌ای خواهد داشت؟

از نظر اخلاقی نتیجه اول، تدلیس است یعنی کالا را به شکل دیگر فروختن. [به‌علاوه] به‌لحاظ روشی دو خطر عمده دارد، کنفوسیوس می‌گوید: «نتیجه این کار، نابسامان‌کردن شهر است.» او می‌گوید: «بزرگ‌ترین ستم، ستم به کلمات و واژه‌ها است.»

کنفوسیوس که در زمان خودش شهردار هم بوده، می‌گوید: «اگر واژه‌ها سامان یابند، شهر سامان می‌یابد، یعنی [پیامد بی‌سامانی واژه‌ها،] ابهام‌آفرینی و تشویش ذهنی [است]. اما خطر دوم جدی‌تر است، آن‌هم رواج نارشتگی است. مفهومی به‌نام بین‌رشتگی داریم، گاهی می‌بینیم بین‌رشتگی و میان‌رشتگی [را] به‌جای فرار از چارچوب یک‌رشته به کار می‌برند، که به آن نارشتگی می‌گویند. گاهی پژوهش فقهی داریم، این کار چارچوب و مبانی و روش مخصوص به‌خود دارد، نمی‌توان خارج از آن حرکت کرد. واژه دیسیپلین به بدترین شکل به فارسی ترجمه‌شده چراکه از نظر لغت به‌معنای شلاق است، این بدان معناست که چارچوب‌ها، شلاق هستند تا چون شلاقی مانع تداخل شود. این حرکت در چارچوب رشتگی است اما در نارشتگی تحقیق و پژوهش بدون تقید به چارچوب و قوانین است.

فیزیک یک دیسیپلین است؛ [فقه هم یک دیسیپلین است و این] یعنی چارچوب نظری، ضابطه، مبانی، اصول و... مثل شلاق بر سر محقق فرود می‌آیند تا فقه را [از سایر دیسیپلین‌ها مثلا از] اخلاق جدا کنند. سنت دیرینه ما در تمدن اسلامی دیسیپلینی نگاه کردن بود. اصولیان درمورد مسائل مورد بحث اول اصولی‌بودن آن را تعیین می‌کردند. «بیان معنا» نیازی به دیسیپلین ندارد اما «معناشناسی» دیسیپلین حساب‌وکتاب دارد. این خروج از چارچوب‌هاست. کاملا حواس ما باید جمع باشد که ببینیم درباره روش سخن می‌گوییم یا روش‌شناسی. همه دانشمندان تاکید کردند مرز علوم را باید شناخت. این ملاحظه [مقدماتی] بحث من است. به همین دلیل قید «ملاحظات» را به موضوع [یعنی] «درباره روش‌شناسی تبیین‌های فلسفی» اضافه کردم.

امروزه سه چالش در تبیین فلسفی وجود دارد که حل آن نیازمند «دیسیپلین روش‌شناسی» است، چالش به مساله استراتژی گفته می‌شود که تاثیر تاریخی دارد. چالش را مساله‌ای راهبردی می‌دانم که نقش «سرنوشت‌سازی تاریخی» دارد. این چالش‌ها را «دیسیپلین فلسفه» [یا] «معرفت‌شناسی» جواب نمی‌دهد اما «دیسیپلین روش‌شناسی» جوابگو است. در اینجا «روش‌شناسی تبیین» پیش می‌آید، اما چند سوال [هم] پیش می‌آید: نخست اینکه: در فلسفه تبیین جواب می‌دهد؟ دوم: آیا در دیسیپلین فلسفه، تبیین اساسا جای دارد؟ سوم: اگر امکان دارد این تبیین چگونه است؟

عده‌ای معتقدند اصلا تبیین برای علم، تجربه و کلیشه‌کردن علم تجربی است. [اما عده‌ای هم در] طرف مقابل معتقدند سرآغاز فلسفه با تبیین بوده است. بسیاری از این چالش‌ها ممکن است زاییده ابهام باشد. از همین رو باید مفهوم «روش‌شناسی تبیین فلسفی» را تعریف کنیم.

در روش‌شناسی تبیین فلسفی چند مشکل وجود دارد، خود مفهوم روش‌شناسی، مفهوم تبیین، مفهوم فلسفه و تبیین فلسفی باید تعریف شود. درباره تمایز روش و روش‌شناسی تعاریف زیادی شده است، اما معتقدم ماجرای روش‌شناسی، ماجرای معناشناسی است. روش‌شناسی با روش فرق دارد، روش‌شناسی [را] شناخت ضابطه‌مند روش‌ها به معنای «گستره معرفتی» و دیسیپلین تعریف می‌کنم که البته می‌توان به آن نقد وارد کرد. اما تعریف ساده‌ای است که به شکل ضابطه‌مند روش‌ها را می‌شناساند که چارچوبی دارد. روش‌شناسی دو رویکرد «منطقی-پیشینی» و «توصیفی-تبیینی» دارد که امروزه مدل دوم در دنیا مورد توجه است، اما در این بحث برای تبیین فلسفی به دنبال روش‌شناسی منطقی-پیشینی هستم.

معنای تبیین نیز بسیار پیچیده است گاهی «مطلق تحلیل» را «تبیین» می‌نامند، درحالی که در اصطلاح فنی، [تبیین] قسیم تحلیل است. برخی نیز آن را «مطلق بیان» می‌دانند. برخی نیز «بیان دلیل» را تبیین می‌نامند. در اصطلاح فنی‌تر تبیین، قسیم توجیه، یعنی موجه‌کردن و بیان دلیل است. [برخی] بیان علت در پرتو قانون علمی تجربی [را تبیین] می‌دانند و برخی دیگر آن را بیان علت در چارچوب رشتگی عنوان می‌کنند.

اگر تنوع فلسفه را در جغرافیای بشر ببینیم، به مفاهیم و بیانات گوناگون درباره آن می‌رسیم. یکی از معانی فلسفه نیز فلسفه به‌مثابه گستره معرفتی است و به‌مثابه یک دیسیپلین تنوع هم دارد. گونه‌ای تعلق‌خاطر به فلسفه نیز موضوع دیگری است که باید موردتوجه قرار گیرد. تعلق تفکر فلسفی، اسلوب و مشی تفکر فرد است نه به‌مثابه «گستره معرفتی»؛ گاهی مراد از فلسفه، تجربه‌های فرد از خود، هستی و محیط -از جنس فلسفی- است. گاهی هم به‌معنی اعم از هر دو فلسفه ورزی است؛ چه فکر و چه تجربه و چه کنش، ممکن است از جنس فلسفه‌ورزی باشد. وقتی به شکل جمعی و تاریخی به شکل دیسیپلین باشد فلسفه‌خوانی، فلسفه‌گویی و فلسفه‌پژوهی خواهد بود. بحث روش‌شناسی تبیین فلسفی متعلق به فلسفه‌پژوهی است و درنهایت باید مشخص شود جایگاه روش‌شناسی در کدام بخش فلسفه‌پژوهی است.

در زبان آلمانی اضافه را فاعلی یا مفعولی می‌دانند که تبیین فلسفی ممکن است هرکدام باشد. در اضافه فاعلی، منظور از تبیین این است که گستره فلسفی تبیین می‌کند. یعنی چگونه اموری را با اصول و با یافته‌های فلسفی تبیین کنیم که این معنا مقابل معنای جامعه‌شناختی است. در اضافه مفعولی این واقعیت وجود دارد که «فلسفه یک واقعیت تاریخی است».

فلسفه را به‌مثابه یک «گستره معرفتی» موردبحث قرار می‌دهیم و تبیین‌ها را بر همین مبنا پیش می‌بریم که بحث عبور از «باور به معرفت» پیش می‌آید. در اصطلاح معرفت‌شناسی، عبور [از] باور به معرفت، دو نوع عام یا خاص است در شکل عام از یقین به‌معنای اعم به برهان برسیم، یعنی از منطق قیاس به منطق برهان می‌آییم که عبوری در گستره معرفتی رخ می‌دهد. آن‌وقت این عبور از باور به معرفت در چارچوب گستره معرفتی است، یعنی موجه‌سازی، به‌معنای مبرهن‌سازی است. در مقابله با شکاکان، مبنا گروی سنتی ارسطویی حاکم شد و در تمدن اسلامی با آن حرکت کردیم. موجه‌سازی یعنی بودن خدا را با برهان مطرح کنیم، در گفتمان ارسطویی موجه‌سازی کمابیش، پسینی بوده است. خدا موجود است، زیرا خدا را محرک اول می‌خوانیم که در پارادایم ارسطویی یک مفهوم پسینی است و... موجه‌سازی فلسفی در گفتمان ارسطویی موجه‌سازی فلسفی بوده که سرآغاز موجه‌سازی پیشینی است که سعی می‌کند از اثبات وجود خدا تا مباحث دیگر، پیشینی مطرح کند. ملاصدرا این پروژه را به‌نحوی به کلام رساند و نظام الهیاتی کمابیش پیشینی را راه انداخت. این گفتمان درواقع در پی اثباتی است که به آن «اثبات ابدی» می‌گویم، یعنی به‌نحو پیشین ثابت کردیم [و] به‌حقیقت رسیدیم که این اثبات ابدی است چراکه خلاف آن تناقض و محال است.

در اثبات ابدی در نظام بیش و کم axiomatisé که در اسپینوزا و آثار علامه‌طباطبایی می‌بینیم.

می‌توان فلسفه‌ای با ویژگی‌های موجه‌سازی، پیشینی، تحلیلی، axiomatisé [به‌مثابه] یک نظام باشکوه معرفتی تاسیس کرد، اگر ما فلسفه را [مثل] برجی بالا بیاوریم و تردیدهایی به طبقات پایین [آن برج] برخورد کند؛ چه اتفاقی رخ می‌دهد؟ تردید در اولیات سبب می‌شود [که] این برج فروبریزد. شاید به‌نظر برسد که می‌توان نظام فلسفی را به شکل «پارتنون» (نیایشگاه باستانی آکروپولیس) ترسیم کرد در این صورت اگر ضربه بخورد، تمام آن فرونمی‌ریزد. تبیین فلسفی ازنظر تاریخی هم حاصل این رویکرد است. دو تئوری [در کار] بوده که [عبارتند از] فلسفه به‌مثابه «برج» و فلسفه به شکل «رودخانه». در این دعوایی که فلسفه برج است یا رودخانه، رابرت نوزیک می‌گوید فلسفه را می‌شود به شکل پارتنون درآورد که نه رودخانه باشد و نه برج اما آن را از راکت‌ها هم حفظ کرد. درواقع تبیین در اصطلاح جدید، عبور از استدلال‌ورزی و وظیفه مبرهن‎سازی و ‌گذار به تبیین است. گویی وظیفه فیلسوف عوض می‌شود؛ از همین‌رو تبیین معنای خاص دارد، امور فلسفی فراوانی نیازمند تبیین است. این تبیین به انسجام فهم کمک می‌کند. بسیاری از مسائل فلسفی مسائلی هستند که می‌توان گفت که چگونه ممکن هستند؟ دانستن چگونگی‌ها در راستای «تبیین مسائل» است. مثلا شرور در عالم چگونه ممکن است؟ یا فلسفه چگونه ممکن است؟

مساله ما اثبات نیست، امکان است. مساله ما «تحلیل ساختار امکان الف» است. چگونه می‌شود سوال را پاسخ داد؟ انکار گزاره‌های نافی، انکار عطف بین گزاره‌ها، تلاش برای انکار استلزام‌ها. اگر تفسیری از گزاره‌های نافی ارائه دهیم، می‌شود روند کلی تبیین (در اصطلاح جدید). مساله ما اثبات نیست، بلکه انسجام و سازگاری است. اگر وظیفه فلسفه را تبیین بدانیم، این مشکل را داریم که اطلاعات جدید امکان‌های زیادی را زیر سوال می‌برد چون دائم در حال افزایش اطلاعات هستیم وظیفه تبیین‌گری فلسفه، وظیفه‌ای همیشگی است. اثبات ابدی براساس مبرهن‌سازی فلسفی حتما برهان و برهان حتما نتیجه ضرورت در صدق است، ولی موقت است. اگر بگوییم در این موقت‌بودن [دیگر] تبیین‌پذیر [بودن] چه فرقی دارد؟ می‌گویم بیش و کم یکسان هستند اما به‌لحاظ متدولوژی تفاوت جدی دارند؛ تمام حق این است که فیلسوف [به عوض] ساختن و نشستن در برج، فروتنانه بگویند باید بنشینیم در یک رودخانه. هویت رودخانه، فهم فلسفی یا یافتن هماهنگی در تنش و ناسازگاری است و این تنش و ناسازگاری، حد یقف ندارد.

در سنت فلسفه یونانی، فلاسفه با یک معمای لاینحل به مدت صد و اندی سال مواجه بودند. معما این است که «جهان از آب است» که از تالس نقل شده و ارسطو او را سرآغاز فلسفه دانسته، گزاره‌ای فلسفی نیست بلکه یک گزاره اسطوره‌ای است و مرز فلسفه و اسطوره نمی‌تواند این جمله باشد. اما ارسطو هم حرف بی‌ربط نمی‌زند؛ بنابراین معما شد که آن وجهی که ارسطو برای سرآغاز فلسفه بودن تالس قائل است، چیست. نهایتا نیچه معما را این‌گونه حل کرد که آنچه گفته می‌شود «جهان از آب است»، اثباتی نیست، دیدگاه نیست، یک ره‌آورد فلسفه نیست بلکه نقش تبیینی دارد، «جهان از آب است» پاسخ سوال «جهان چیست»، نیست. معمای تالس این بود که تالس با کثرت و گوناگونی و دگرگونی روبه‌رو شده بود و می‌خواست این کثرت و گوناگونی را تبیین کند.

او می‌گفت اگر «جهان دگرگون» ناشی از «آب ثابت و واحد» باشد، تبیین می‌پذیرد. بنابراین [قول او] آوردن یک واقعیت یا یک دیدگاه برای یک [امر] طبیعی نبوده است. تبیین در سنت فلسفی ما وجود داشته، اما نه به آن معنایی که نوزیک دنبال می‌کرده، بلکه کاملا یک پارادایم دیگر است. در فلسفه اسلامی در هر مبحث رویکرد متکلمان و فیلسوفان را مقایسه می‌کنیم، رویکرد متکلمان در بحث عصمت، اثبات است یعنی آوردن ادله. تلاش متکلمان در عصمت، مبرهن‌سازی پیشینی است نه تاریخی و نه قرآنی بلکه حرف این است که استدلال کاملا پیشینی است. اگر تمام میراث فیلسوفان مسلمان را نگاه کنیم دغدغه آنها در عصمت از جنس اثبات نیست، بلکه از جنس تبیین است. اینها می‌تواند موقت و رقیب‌پذیر باشد. باید ببینیم قالب اثبات‌های فیلسوفان، اثبات بوده یا تبیین.

اثبات با تحلیل خویشاوندی دارد اگر اثبات به معنای برهم‌سازی پیشینی باشد خودش را تبدیل به تحلیل می‌کند و به همین دلیل است که امثال نوزیک در نقد سنت تحلیلی می‌گوید باید از برج فرود آمد. مباحثی که از نوزیک اشاره کردم بسیار تحت‌تاثیر پست‌مدرنیسم است، اما بحث‌های قاره‌ای را این‌گونه نمی‌بینم چون سنخ ورودشان به مسائل فلسفه [متفاوت است]. وجودی‌نگری در فلسفه سرنوشت دیگری دارد و نه در پی اثبات و مبرهن‌سازی است و نه تبیین. انگاره من از فلسفه قاره‌ای بیان تجارب فلسفی است نه اثبات یک حقیقت.

 

* نویسنده : سیدحسین امامی روزنامه‌نگار

نظرات کاربران
تعداد نظرات کاربران : ۰
capcha

خبرهای روزنامه فرهیختگانآخرین اخبار

خبرهای روزنامه فرهیختگانمرتبط ها