• تقویم روزنامه فرهیختگان ۱۰:۰۰ - ۱۳۹۸/۰۲/۲۰
  • نظرات روزنامه فرهیختگان۰
  • 1
  • 0
گزیده سخنرانی عبدالله صلواتی دانشیار دانشگاه شهید رجایی

چگونه متن فلسفی بخوانیم؟

متن پیش رو گزیده سخنرانی دکتر عبدالله صلواتی، دانشیار دانشگاه شهید رجایی است که با عنوان «چگونه متن فلسفی بخوانیم؟» در تاریخ ۳ اردیبهشت‌ماه در دانشگاه الزهرا ایراد شده است.

به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، متن پیش رو گزیده سخنرانی دکتر عبدالله صلواتی، دانشیار دانشگاه شهید رجایی است که با عنوان «چگونه متن فلسفی بخوانیم؟» در تاریخ ۳ اردیبهشت‌ماه در دانشگاه الزهرا ایراد شده است. این نشست علمی به همت انجمن علمی-دانشجویی فلسفه و حکمت اسلامی این دانشگاه برگزار شده بود.

وقتی یک متن فلسفی را می‌خوانیم باید این پرسش را داشته باشیم که این متن فلسفی چه ارتباطی با زندگی من دارد؟ چه ارتباطی با جامعه من دارد، چه ارتباطی با مشکلات من دارد؟ چه ارتباطی با رازها و نیازهای اگزیستانس بشر دارد؟ این متن می‌تواند چه در بسته‌ای را برای من باز کند؟ چه مشکل وجودی من را می‌تواند حل کند؟

اگر از این زاویه بخواهیم نگاه کنیم متن خوانی‌مان لبریز از پژوهش خواهد بود که جهت و فلش دارد. فلش آن به سمت جان یا جان جانان یا جامعه است. جان در آن جایی که مسائل اگزیستانس مطرح می‌شود همانند تنهایی، مسئولیت، آزادی و هزاران مسأله مرتبط با آدمی. جان جانان آن جایی است که بحث الهیات مطرح می‌شود. این متنی که می‌خوانم با سعادت من، فرضا الهی‌شدن من، اخلاقی‌شدن من چه نسبتی دارد؟ یا چه نسبتی می‌تواند داشته باشد؟ این ارتباط به جان جانان است و ارتباط به جامعه این است که بپرسیم با این متن چه تغییری می‌­توانم در جامعه خلق کنم؟ یا این متن فلسفی در سیاستگذاری‌ها، برنامه‌ریزی‌ها، مدیریت‌ها چگونه قابل استفاده است؟

خواندن متن فلسفی در آغاز بسیار ساده به‌نظر می‌سد اما در میانه راه پیچیده و دشوار رخ می‌نماید. من برای خوانش متن فلسفی ملاحظاتی دارم که در اینجا به‌صورت گام‌به‌گام به برخی از آنها اشاره می‌کنم.

  گام نخست: خروج از جهان لانه: متن فلسفی به مثابه جهانی برای زیستن

ما از متن خوانی فلسفی چه چیزی را می‌خواهیم؟ چرا اصلا متن فلسفی را می‌خوانیم؟ چطور باید بخوانیم؟ یا چطور می‌خوانند؟ آیا متن‌خوانی فلسفی همان روخوانی است که مثلا من عربی نمی‌دانم، استادم عربی می‌داند و می‌خواند و به من می‌گوید. آیا متن خوانی فلسفی ترجمه است؟ آیا متن خوانی فلسفی شرح مختصر است؟ آیا متن خوانی فلسفی این است که اگر یک حرفی را یکی زده است در 120 جا ببینیم کجا این حرف را بیان کرده‌اند و ما اضافه کنیم یا متن‌خوانی فلسفی به این معناها نیست؟

می‌خواهم استعاره‌ای استفاده کنم. فرض کنید ما عمارت باشکوهی داریم که به نام متن فلسفی است. یکی از دیوار آن بالا می‌رود تا ببیند چه خبر است. این روخوانی می‌شود. یکی از دیوار فلسفه بالا رفته و به آن سوی دیوار می‌پرد، اما جلوی در ورودی می‌ماند و او را راه نمی‌دهند. این ترجمه می‌شود. یکی وارد اتاق‌ها و راهروها و طبقات می‌شود و جاهای مختلف این عمارت را می‌بیند اما به‌عنوان کار باستانی است همانند اینکه به موزه می‌رود و چیزهایی را می‌بیند که برای هزاران سال پیش است و زبان به تحسین متون فلسفی می‌گشاید و می‌گوید جای تعجب است که در زمان‌های بسیار دور هم این مقدار فکر، شعور، هوش، درایت و هنر هم وجود داشته است. اصلا احساس نمی‌کند این برای امروز است.

پس یک زمانی سرک می‌کشد، روخوانی می‌شود. یک زمانی داخل می‌رود ولی وارد اتاق‌ها نمی‌شود که ترجمه می‌شود. یک زمانی وارد اتاق‌ها هم می‌شود اما به مثابه امر باستانی به این متن نگاه می‌کند، می‌شود شرح سنتی و مختصر. اما بار دیگر وارد این عمارت باشکوه متن می‌شود و به راهروها و اتاق‌ها سر می‌زند، اما نه به‌عنوان یک امر باستانی و عتیقه که ارتباطی با من ندارد و برای 400 یا هزار سال پیش است. بلکه به متن با عنوان جهان جدیدی برای زیستن نگاه می‌کند. کسی که فلسفه می‌خواند احساس می‌کند آن جهانی که در آن بسر می‌برد جهان خیلی کوچکی است و تمایلی در او پیدا می‌شود که از این جهان کوچک بیرون بیاید و در جهان بزرگ‌تری نفس بکشد.

وقتی متن فلسفی را این‌طور نگاه کنید به‌عنوان اینکه متن فلسفی شما را از یک جهان کوچک به جهان بزرگ‌تری می‌برد آن زمان است که شما وارد عرصه متن خوانی شدید. جهانی که متعلق به امروز شماست و برای گذشته و عتیقه نیست. به چشم مشتری و عتیقه بدان نمی‌نگریم. داریم به‌عنوان فضای بزرگ‌تر به آن نگاه می‌کنیم که می‌توانیم در آن بهتر نفس بکشیم، در آن می‌توانیم جهان‌دار شویم و در آن جهان تولید کنیم.

متن فلسفی را اینچنین نگاه می‌کنیم. دکتر حکمت تعبیری به نام جهان لانه دارد. می‌گوید جانوران جهان لانه دارند، یعنی مثلا فرض کنید آهو یا پرستو یا گنجشکی یک لانه‌ای دارد که تمام صفر تا صد زندگی او در لانه و گشت و ‌گذار او میان لانه و محل شکار است. جهان او همین قدر است. او نمی‌داند این لانه در کجا است. موقعیت جهانی لانه را نمی‌داند و برای او مهم هم نیست که این مطلب را بداند. به تعبیری، جانور، جهان را کوچک کرده و به اندازه لانه خود کرده است. خیلی از انسان‌ها دچار این جهان لانه می‌شوند یعنی در حصار تنگ اندیشه‌های عرفی، چند ضرب‌المثل، چند مشهورات گرفتارند و با همین پشتوانه اندک، جهان خود را می‌سازند و جهان آنها اندازه یک لانه است.

کاری که فلسفه می‌کند این است که دوباره در یک مسیر وارونه بیاید و این لانه تنگ و کوچک را تبدیل به جهان کند. این هنر فلسفه است و با متن خوانی فلسفی می‌خواهیم چنین کاری کنیم. این پله و گام اول صحبت من است که ما مواجهه بسیط و ساده با متن فلسفی نداشته باشیم. فکر کنیم متنی برای 1400 سال پیش است و یک سری مفاهیم و اصطلاحات و ترم‌هایی هست که قرار است آنها را یاد بگیرم و اگر حفظ کنم می‌توانم ارشد قبول شوم و چهار مقاله بنویسم. این متن خوانی نیست. این روخوانی و ترجمه و مواجهه ساده با متن فلسفی است.

  گام دوم: تفکیک پیش­‌انگاره‌ها و پیش‌فرض‌های مخرب و استعاره‌ها و انگاره‌های آبادگر

گام دوم که البته مرتبط با همین گام اول است، این است که ما این پرسش را مطرح کنیم که آیا متن فلسفی را می‌خوانیم باید پیش‌انگاره‌هایی داشته باشیم یا خیر. خالی‌الذهن سراغ متن برویم یا باید در ذهن ما چیزهایی باشد؟ اگر در ذهن چیزهایی باشد مثلا پیش‌فرض، مفروضات و پیش‌انگاره باشد، آن زمان اتفاقی که رخ می‌دهد این است که می‌گویند شما به‌عنوان خواننده مفروضات و خواسته­های خویش را بر متن تحمیل می‌کنید. یعنی متن یک چیزی می‌گوید و شما چیز دیگری که دوست دارید به متن تحمیل می‌کنید. از طرف دیگر، اگر خواننده متن فلسفی خالی‌الذهن باشد ممکن نیست. شما انسانی را به من نشان دهید که خالی‌الذهن باشد یعنی هیچ پیش‌فرض و تمایلی ندارد و هیچ تعصب و آرزویی ندارد. یک چنین انسان آفتاب و مهتاب ندیده‌ای می‌شود در غار یا جای دورافتاده‌ای پیدا کرد و اساسا چنین آدمی آدم جامعه و اندیشیدن و فلسفه و این مسائل نیست. پس اصلا خالی‌الذهن‌بودن ممکن نیست. هر کسی یک سری ذهنیاتی دارد که سراغ فلسفه و  رشته‌های دیگر می‌رود.

برخی سراغ فلسفه می‌آیند می‌خواهند از طریق فلسفه سعادتمند شوند. برخی سراغ فلسفه می‌آیند و دوست دارند در فلسفه و در بالا و پایین آن چیزهایی پیدا کنند تا تاییدی بر فمینیست باشد. برخی سراغ فلسفه می‌آیند و می‌خواهند از طریق امکاناتی که در فلسفه وجود دارد خدا را اثبات کنند. یک عده هم می‌خواهند خدا را انکار کنند. یک عده هم سراغ فلسفه می‌آیند اگر ملحد هستند می‌خواهند به زیست ملحدانه خود مویداتی پیدا کنند و یک سری موحد و دیندار هستند و سراغ فلسفه می‌آیند تا زیست اخلاقی و دینداری خود را تایید کنند و برای آن دلیل بیاورند.

همه اینها وجود دارد. آیا درست است با این پیش‌فرض سراغ متن فلسفی برویم؟ یا اگر این اتفاق رخ دهد ما متن را تخریب می‌کنیم. باید قائل به تفکیک شد. برخی از پیش‌فرض‌ها و تعصبات سبب می‌شود متن نابود شود، یعنی کسی که متن را نوشته چیزی مدنظر داشته باشد و ما اینجا چیزهای دیگری مطرح کنیم که او چنین چیزی را نخواسته، نه‌تنها نخواسته که خلاف آن را مدنظر داشته است. یعنی یک خوانش دل‌بخواهانه داشته باشیم. یعنی هر چه من می‌خواهم از متن دربیاورم. این چیزی است که واضح‌البطلان است و نباید سراغ آن رفت.

ولیکن می‌توان حد وسطی را درنظر گرفت که نمی‌توان عاری از پیش‌فرض و پیش‌انگاره و تمایلات باشیم اما باید آن پیش‌فرض و تمایلاتی که مخرب هستند را به تعبیر هوسرل، اپوخه کنیم. در کروشه و در تعلیق بگذاریم. آنها را در خواندن متن دخالت ندهیم اما برخی از پیش‌فرض‌ها و استعاره‌ها هستند که به ما در خوانش و فهم متن کمک می‌کنند.

مثل اینکه فلسفه را به مثابه زندگی ببینیم. استعاره ما از فلسفه استعاره زیستن باشد. استعاره ما از فلسفه استعاره استکمال نفس باشد. استعاره ما از فلسفه استعاره حل مسائل باشد. چنین استعاره‌هایی نه‌تنها مخرب نیستند بلکه به ما کمک می‌کنند تا زندگی بهتری داشته باشیم. اگر موحد هستیم زندگی موحدانه داشته باشیم و اگر موحد نیستیم زندگی اخلاقی خوبی داشته باشیم.

این موارد، کمک به‌ نحوه بودن ما می‌کند. این کمک بسیار بزرگی است که فلسفه و متون فلسفی می‌توانند به ما کنند. این گام دوم است.

  گام سوم: دوگانه خوانش امروزی یا جایگاه تاریخی

نکته‌ای که وجود دارد دوگانه‌ای است که بالاخره من سراغ متنی می‌روم مثلا ابن‌سینا یا ملاصدرا. باید متن را به جایگاه تاریخی در زمانی ببرم که ملاصدرا بوده است یا در زمانی که ابن‌سینا بوده یا متن فلسفی را برای زمان خود نگه دارم و از دریچه و نظر خودم به‌عنوان یک انسان معاصر به متن نگاه کنم؟

نسخه برخی این است که متن را به جایگاه تاریخی آنها برگردانیم. باید ببینیم که آن فیلسوف در آن فضای فکری دنبال چه مساله‌ای بوده است. اگر درباره زن یا انسان حرفی زده است با عینک امروزی نگاه نکنیم. عینک امروزی را زمین بگذاریم و لباس همان زمان و مقتضیات همان زمانه را بپوشیم و بفهمیم که او چه گفته است. برخی این نسخه را تجویز می‌کنند.

برخی هم می‌گویند این فایده‌ای برای ما ندارد. آن متن هر چه گفته باشد و به فرض خوب هم فهمیده باشیم برای 400 یا 600 سال پیش است و به ما کمکی نمی‌کند. ولیکن نظر من این است که نگاه فرآیندی داشته باشیم. ما می‌توانیم هر دو نگاه را با هم جمع کنیم. توضیح می‌دهم که چطور نگاه اول که یک نگاه تاریخی به متن است و نگاه دوم که نگاه غیرتاریخی به متن است، باید با هم جمع کنیم که بحث ظهور آگاهی است که آن را ذیل این مساله توضیح می‌دهم.

  گام چهارم: دستیابی به خودآگاهی‌ای درباره فلسفه و خود و...

کسی که متن فلسفی را می‌خواند بر حسب اینکه چه تلقی از فلسفه دارد، برحسب اینکه چه تلقی از برهان دارد، بر حسب اینکه چه تلقی از شهود دارد، بر حسب اینکه چه تلقی از عقل دارد، بر حسب اینکه چه تلقی و تصویری از خودش دارد، خوانش فلسفی و محصول خوانش فلسفی او متفاوت خواهد بود.

مثلا از خودمان شروع می‌کنیم. کسی متن فلسفی می‌خواند و تصویری که از خود دارد تصویر این جهانی است یعنی می‌گوید من انسانی هستم که بازه حیات من از تولد تا وفات است. من بعد از این بازه نخواهم بود. دید او نسبت به متن فلسفی یک دیدی است ولی آنکه تصویری که از خود دارد یک تصویر جامع‌تری است که از بحث این جهانی هم گذر می‌کند و بازه ماندن او در جهان بین تولد تا وفات نیست، آن زمان او تلقی دیگری در خوانش متن دارد. کسی که متن را می‌خواند و با این عینک متن را خوانش می‌کند که این متن برای منی است که من فقط موجود این جهانی هستم، علی‌القاعده خیلی از متون فلسفی حذف می‌شود. خیلی از بخش‌های فلسفه ادغام می‌شود. خیلی از بخش‌های فلسفه جدی گرفته نمی‌شود و اینچنین انسانی سراغ متنی می‌رود که الهی نباشد یا جنبه الهی و الهیاتی فلسفه برای او بی‌اهمیت یا کم‌اهمیت خواهد بود. ولی اگر تصویری که من از خودم دارم یک تصویر الهی باشد آنچنان‌که در ادیان الهی و بزرگ مطرح شده، آن زمان من پرسش‌های بزرگ‌تر از انسانی دارم که از خود تصویر این جهانی دارد و خوانش من و حذف‌کردن من، افزودن من، جابه‌جا کردن متن من متفاوت می‌شود.

مثلا کسی که فلسفه را می‌خواند عینک و استعاره‌ای که از فلسفه داشته باشد این باشد که فلسفه به مثابه فن است. یک نجار فنی را بلد است، یک بقال فنی را بلد است، من هم که فلسفه می‌خوانم فنی به نام فلسفه بلد هستم. او از آن طریق امرار معاش می‌کند و من از این طرق امرار معاش می‌کنم. او از آن طریق مورد توجه مردم قرار می‌گیرد و من از این طریق مورد توجه قرار می‌گیرم. این یک استعاره از فلسفه است. در مقابل، یکی هست که فلسفه را به‌مثابه فن نمی‌بیند. فلسفه را به مثابه زندگی می‌بیند.

فلسفه را به مثابه استکمال نفس می‌بیند. آن زمان مواجه او با متن فلسفی، با استدلال‌های فلسفی کاملا متفاوت از آنی است که متن فلسفی را می‌خواند و انگاره‌ای که از متن فلسفی دارد این است که فلسفه یک فن است. یعنی مجموعه‌ای از مسائل است. اگر می‌خواهید تفاوت این را متوجه شوید. تفاوت نگاهی که جناب علامه حسن‌زاده‌آملی دارد و افراد دیگری که فلسفه را تدریس می‌کنند، ببینید.

تلقی که علامه حسن‌زاده‌آملی از فلسفه دارد به مثابه فن نیست. به مثابه حکمت است. حکمت هم یک نوع گره‌زدن زلف فلسفه با زندگی و حیات‌طیبه است. یا مثلا فرض کنید کسی استعاره‌ای که از فلسفه دارد این است که فلسفه چیزی نیست جز مشتی از مسائل! آن زمان ببینید خوانش متن او چه می‌شود و او که فلسفه را نه به مثابه مشتی از مسائل بلکه به مثابه یک منظومه و شبکه هندسی می‌بیند که اضلاع مختلف دارد که یکی از اضلاع آن مساله است. اضلاع دیگر عبارتند از مبانی، رویکرد، روش، زبان، اهداف، موقعیت و عالم.

کسی که چنین نگاهی به فلسفه دارد با کسی که نگاه بسیط به فلسفه دارد و فلسفه را به مثابه مشتی از مسائل می‌بیند، تفاوت بنیادین در مواجهه با متن فلسفی دارد.

من هیوم و ابوالحسن اشعری را مثال می‌زنم. همه می‌دانید ابوالحسن اشعری مشهور به این است که علیت را نفی می‌کند و قائل به نظریه کسب است. این که ما فاعل افعال خود نیستیم ما کاسب افعال خود هستیم. علی‌القاعده یکی در عالم است که آن علیت دارد و آن هم خداست. اگر علیتی است منحصر در خدا است و مابقی علت نیستند. مابقی فقط فعل را کسب می‌کنند.

از سوی دیگر سراغ هیوم می‌رویم. هیوم می‌گوید بحث علیت چیزی جز توالی نیست. یک انتظاری در ما ایجاد می‌شود که تمایل روان‌شناختی در انسان‌ها ایجاد می‌شود که بگوییم اینکه الف آمده و در پی آن ب آمده این ب متوقف بر الف است. بنابراین، هیوم هم به نحوی علیت را انکار می‌کند.

ابوالحسن اشعری هم علیت را انکار می‌کند. آن استعاره‌ای که فلسفه بیان می‌کند، فلسفه چیزی نیست جز مشتی از مسائل، می‌گوید هیوم با ابوالحسن اشعری در مسأله علیت همنوا هستند، ولی آنکه آن استعاره را از فلسفه دارد که فلسفه به مثابه یک مجموعه مسائل نیست بلکه یک شبکه هندسی است به‌شدت ابوالحسن اشعری و هیوم را از هم دور می‌بیند.

ببینید تفاوت در استعاره چگونه منتهی به تفاوت در تحلیل مساله شده است! در استعاره فلسفه به مثابه شبکه معرفتی، ما علاوه‌بر مساله به مبادی و غایات فلسفه هم توجه داریم. هدف و غرض ابوالحسن اشعری چه بوده است؟ فقط دغدغه و دلشوره او این بود که بگوید یدالله مبسوطتان: دست خدا گشاده است. دست خدا را نبندیم. تنها موجودی که در عالم کارکن است، موثر حقیقی است و علیت دارد خداست. کاری به این نداریم که حرف او درست است یا غلط، ادعای او این است که اگر ماسوی الله علیت داشته باشند جا برای علیت خدا تنگ می‌شود اما هیوم چرا این حرف را زده است؟ اتفاقا می‌خواسته بگوید یدالله مقبوض‌تان البته خدایی که نیست. برای او هم ماورا و غیبی هم نیست ولی اتفاقا می‌خواهد بگوید این دست بسته است.

چه قرابتی بین این هیوم و ابوالحسن اشعری است؟ هیچ قرابتی نیست. اینجا است که بعدا به شما می‌گویند فلسفه تطبیقی دور‌کردن نزدیک‌ها و نزدیک‌کردن دورهاست. چرا این اتفاق رخ می‌دهد؟ برای اینکه آن چیزی که شما در یک استعاره ساده از فلسفه نزدیک به هم دانستید در یک استعاره دقیق‌تر از فلسفه آنها از هم دور می‌شوند و آن چیزی که در یک استعاره ساده از فلسفه از هم دور بودند در یک استعاره دقیق از فلسفه به هم نزدیک می‌شوند. بنابراین مشاهده می‌کنید که این استعاره‌ها چقدر می‌تواند در متن خوانی ما تاثیر داشته باشد!

یک مثال دیگر بزنم. استعاره من که متن فلسفی می‌خوانم از استدلال چیست؟ استدلال قرار است چه کند؟ من هر جوابی به این بدهم متن خوانی من تغییر می‌کند. این خیلی جالب است. به نظر شما استدلال چه می‌کند؟ استدلال فلسفی قرار است چه کند؟

  پرسش: معمولا گفته می‌شود استدلال اثبات یک چیزهایی و ابطال چیزهای دیگر است

بله، یعنی اصل وجود چیزی را اثبات یا انکار و ابطال کند. ظاهرا این است. چیز دیگری که به ذهن نمی‌رسد. این یک استعاره از استدلال است. اما من استعاره دیگری از استدلال مطرح می‌کنم، قبل از اینکه استعاره دوم را بیان کنم، نکته‌ای بگویم: در استعاره نخست، استدلال اگر درست و درمان باشد یکی کافی است. چرا باید 10 استدلال برای اثبات یک مساله بیاوریم؟ اگر 15 استدلال بیاوریم و 14-13 استدلال مخدوش باشد. این چه کاری است؟ به‌جای 15 استدلال یک استدلال بیاوریم و آن استدلال درست و درمان باشد و بتواند مدعا را ثابت کند. در این صورت مستغنی از بقیه می‌شویم.

این حرف چرا زده شده است؟ چون استعاره و تلقی که از استدلال دارد این است که استدلال اصل وجود شی را اثبات می‌کند اما من استعاره دیگری از استدلال به شما می‌گویم. استعاره این است که استدلال فقط اصل وجود را اثبات نمی‌کند. استدلال وجود متعین شی را ثابت می‌کند یعنی وجود شی را با یک، دو یا چند خصوصیت ثابت می‌کند. با این استعاره اگر پیش برویم این حرف غلط است، بفرمایید اگر استدلال درست و درمان باشد یکی کافی است چراکه هر استدلال وجود متعینی را ثابت می‌کند. یک استدلال یک تعین خاصی از وجود را ثابت می‌کند، یک استدلال یک تعین دیگری را ثابت می‌کند یعنی به عبارت دیگر چند استدلال ممکن است چند زاویه از مساله را برای ما اثبات کنند و آن زمان ما به اقامه چند استدلال، مسأله واحد را به‌نحو جامع‌تری می‌بینیم. بنابراین، چرا خود را از استدلال‌های دیگر محروم کنیم؟ فقط به یک استدلال بسنده کنیم؟

مثالی برای شما می‌زنم. ملاصدرا در کتاب الشواهد، اسفار و آثار دیگرش، ادله مختلف به‌سود وجود ذهنی ذکر می‌کند. به یک دلیل بسنده نمی‌کند. من از کتاب شواهد مثال می‌زنم. اولین استدلالی که برای وجود ذهنی ملاصدرا می‌آورد این است که حد وسط آن معدومات و ممتنعات است. می‌گوید ما بر معدومات حکم ایجابی می‌کنیم. هرگاه بر یک شیء حکم ایجابی شود حتما باید موضوع آن موجود باشد درحالی که ما به وجدان می‌دانیم معلومات وجود خارجی ندارند. پس معدومات کجا باید باشند؟ جای آن در ذهن است. استدلال تقریبا خوبی است اما به این بسنده نمی‌کند و دوباره در اشراق چهارم در شواهد استدلال دیگری می‌آورد و در کتاب‌های دیگر هم استدلال‌های دیگری بیان می­‌کند.

استدلال دیگر آن از طریق کلیات است. در المسائل‌القدسیه یک نوعی آن را تقریر می‌کند که بهتر است و در الشواهد طوری تقریر می‌کند که اشکال به آن وارد است.

خلاصه استدلال او این است که این کلی، کلی طبیعی و این شی متصف به وصف به کلیت و عموم که بیان می‌کنیم چه جایی دارد؟ انسان کلی چه جایی دارد؟ خود مفهوم انسان چه جایی دارد؟ آنچه در خارج داریم فرد و شخص است که به نحو کثرت است. این انسان و مفهوم انسان یا مفهوم جنسی حیوان یا الانسان ‌الکلی کجا است؟ بعد نتیجه می‌گیرد که جای آنها خارج نیست پس باید در ذهن موجود باشند.

به این بحث برگردیم که اگر استعاره ما از استدلال این باشد که استدلال وجود متعین را ثابت می‌کند نه اصل وجود مطلق را! الان جناب ملاصدرا آمده وجود ذهنی را فرض کنید فقط و فقط از طریق حد وسط معدومات و ممتنعات اثبات کرده و هیچ استدلال دیگری ارائه نکرده است. ما هم به این استدلال بسنده کردیم. آن زمان این سوال ایجاد می‌شود که از طریق حد وسط معدومات و ممتنعات وجود ذهنی را ثابت کردیم، فقط معلومات و ممتنعات هستند که وجود ذهنی دارند. سوال این است که امور موجود، وجود ذهنی دارند یا خیر؟

این برهان می‌گوید من نمی‌دانم. من فقط می‌گویم معدومات و ممتنعات حتما وجود ذهنی دارند. اگر می‌خواهید بگویید امور موجود وجود ذهنی دارند باید یک تلاش فلسفی دیگری کنید. ملاصدرا دوباره استدلال دیگری می‌کند که از طریق حد وسط کلیات پیش می‌رود. کلیات امر ایجابی است. مفهوم انسان مفهوم جنسی و مفاهیم دیگر لزوما معدوم و ممتنع نیستند. البته لزوما موجود هم نیستند. عام هستند. یعنی هم شامل امور مقدر، امور موجود، امور معدوم هم می‌شود. ما می‌توانیم مفهوم انسان داشته باشیم و مصداق آن فعلا نباشد یا مصداق آن باشد. این حد وسط چون ایجابی است به ما نشان می‌دهد که فکر نکنید براساس استدلالی که گفتم ممتنعات وجود ذهنی دارند وجود ذهنی منحصر در ممتنعات شود. بلکه گستره و قلمرو وجود ذهنی براساس استدلال دوم خیلی عام‌تر از ممتنعات و معدومات است.

ببینید چقدر این استعاره ما از استدلال در تحلیل متن به ما کمک می‌کند! متن خوانی پر از حذف، ادغام، جا به جایی، فربه‌سازی و چابک‌سازی است. ما خواه ناخواه این فرآیندها و مکانیسم را روی متن پیاده می‌کنیم. اگر کسی استعاره اول از استدلال را داشته باشد.

اگر کسی استعاره اول از استدلال و برهان داشته باشد، استدلال‌های دیگر را حذف می‌کند. بنابر آنکه استدلال‌های دیگر را حشو می‌بیند. می‌گوید این استدلال خوب و کافی است و سریع وارد مکانیسم حذف می‌شود و به استدلال‌های دیگر فیلسوف توجه نمی‌کند، اما اگر کسی استدلال را با این استعاره ببیند که استدلال اصل وجود را ثابت نمی‌کند بلکه وجود خاص و وجود با خصیصه‌های متعدد را ثابت می‌کند آن زمان دچار حذف نمی‌شود، سریعا استدلال دیگر را حشو تلقی نمی‌کند و نسبت به دیگر استدلا‌ل‌ها شنوایی خود را از دست نمی‌دهد. همه را به دقت می‌شنود.

نظرات کاربران
تعداد نظرات کاربران : ۰
capcha

خبرهای روزنامه فرهیختگانآخرین اخبار

خبرهای روزنامه فرهیختگانمرتبط ها