• تقویم روزنامه فرهیختگان ۱۰:۰۰ - ۱۳۹۸/۰۲/۱۷
  • نظرات روزنامه فرهیختگان۰
  • 0
  • 0
فلسفه و ادبیات -1

داستایوفسکی، مسئولیت، معناداری زندگی

مهم‌ترین تاثیر داستایوفسکی، بر متفکران اگزیستانسیالیسم و پست‌مدرن خصوصا بر نیچه است. نیچه نوشته است آنچه از علم‌النفس و روانکاوی آموخته از داستایوفسکی است. داستایوفسکی اولین کسی است که روانکاوی جدید و تحلیل ذهن ناخودآگاه را وارد رمان کرده است.

داستایوفسکی، مسئولیت، معناداری زندگی
به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، در جهان، داستایوفسکی را به‌خاطر «جنایت و مکافات» و بعدتر «برادران کارامازوف» و «قمارباز» می‌شناسند. به‌نظر می‌رسد هر نویسنده بزرگی، یک کلان‌مساله دارد. هم‌چنانکه هر فیلسوف طراز اولی، یک ایده اصلی را می‌پروراند. به پشتوانه این حرف، می‌توان در میان همه آثار داستایوفسکی، «جنایت و مکافات» را رمان اصلی او دانست. پس اگر بنا باشد با خواندن تنها یک اثر از این ادیب-فیلسوف روسی از زاویه دید او به جهان بنگریم و با چالشی که گریبان ذهن او را گرفته بوده و رها نمی‌کرده، همراه شویم؛ همانا آن کتاب، «جنایت و مکافات» خواهد بود.

نویسندگانی که در تاریخ ادبیات جهان سکنی گزیدند و ماندگار شدند؛ به‌زعم راقم این سطور از فیلسوفان موثر تاریخ فلسفه، اهمیت بیشتری دارند. زیرا فلاسفه‌ای چون افلاطون، ارسطو، دکارت، کانت، هگل و... گرچه هر یک راهگشای مسیر تفکری دیگر بوده‌اند، اما نواقص و اشکالات دستگاه فکری‌شان -بعضا حتی در زمان حیات‌شان- توسط سایر فلاسفه یا شاگردان، آشکار می‌شد. بماند که بسیاری از نسخه‌هایی که فلاسفه برای انسان و جهان پیچیده‌اند، ابطال‌پذیر بوده و به سرنوشتی چون سرنوشت فرضیات و نظریه‌های علمی دچار شده است.

اما ادبیات غیر از این است. آیا هنوز «بودن یا نبودن» مساله نیست؟ آیا جاودانگی و میرایی هنوز مساله انسان نیست؟ آیا دلهره، عشق، عدالت، خیر و شر و... مسائل ازلی-ابدی انسان نبوده‌اند؟ آیا روزگاری بوده که انسان با رنج، بیگانه باشد؟ در دوران مدرن، دوران رنسانس، قرون‌وسطی یا عصر باستان؟

نویسندگان بزرگ، ‌مساله‌ای جز همین‌ها نداشتند و ندارند. آنچه بعد از دشواره‌ ذهنی نویسنده، اهمیت مضاعف دارد، مواجهه با موضوع و فرم اثر است.

داستان داستایوفسکی روایت جنایت و مکافات، بیم و امید، شک و یقین و اخلاق و دین است. ماجرای مسئولیت سرنوشت انسان است. مخاطب داستایوفسکی صفحه به صفحه همراه با نویسنده ماهیت طبیعی بشر را کشف می‌کند. پایان کتاب، وقت پذیرش موقعیت انسان است. موقعیتی میانه جبر و اختیار. همه بزرگی داستایوفسکی در همین نکته است که انسان به‌نهایت فقیر و دچار بی‌عدالتی را هم از قاعده هستی‌شناسانه انسانیت مستثنی نمی‌سازد.

«نداشتن، گناه نیست و این حقیقتی‌ است مسلم.»

و به همین علت هم مسئولیت‌های انتخاب انسان (فقیر یا ثروتمند) با خود اوست. داستایوفسکی ساده‌ترین و پیش پا افتاده‌ترین راه را برنمی‌گزیند و نشان می‌دهد خشونت مشروع، مردود است. سرنوشت «راسکولنیکف» این امر را تایید می‌کند. «تنها چیزی که انسان می‌خواهد، قدرت انتخاب مطلق است. جدا از اینکه این آزادی چه بهایی دارد و به کجا کشیده می‌شود.»

راسکولنیکف دانشجوی توانمند و زیرکی است که به دلیل فقر از تحصیل باز می‌ماند. شخصیت اصلی داستان، از متن جامعه‌ روسیه قرن 19 پیدا شده است. روسیه تحت سلطه امپراتوری و درگیر فاصله‌های طبقاتی زیاد که محافل روشنفکری آن به‌شدت درگیر مباحث اقتصاد سرمایه‌داری شده‌ است و توجهی به اکثریت مردم ندارد. مردمی که با بی‌عدالتی حاکم، روزگار را به‌سختی می‌گذرانند. خشم راسکولنیکف، نمونه‌ای از خشمی ا‌ست که زیر پوست شهر (بخوانید جهان سرمایه‌داری و طبقاتی) می‌گذرد.

همگان باید همراه‌کردن خواننده با داستان را از داستایوفسکی بیاموزند. موضوع رمان داستایوفسکی، گرچه روزمره است اما مبتذل و پیش‌پا افتاده نیست. سهل ممتنع است. داستایوفسکی در داستانش دشواره‌ای را بازنمایی و همگان را با آن درگیر می‌کند و شاهکار اصلی او همین است؛ اینکه از چیزی و به‌گونه‌ای بگوید که پس از حدود دو قرن، همچنان زنده و از پرکشش‌ترین رمان‌های دوران مدرن جهان باشد. داستایوفسکی، مساله‌سازی نکرده و سعی نداشته موضوعی با اهمیتی ناچیز را با شگردهای نویسندگی و پروپاگاندای تبلیغات، به مساله تبدیل کند. موج‌سواری نمی‌کند. خوشایند حاکمان نمی‌نویسد. تملق روشنفکران را نمی‌کند. چه آنکه طبقه روشنفکر، شکست‌خوردگان و ابلهان قطعی همه داستان‌های او هستند و از همین رو است که محافل روشنفکری هرگز در هیچ جای جهان به او روی خوش نشان ندادند و در ایران هم مورد ترور نرم واقع شده است؛ و از همه بالاتر اینکه پیچیدگی‌های عمیق موقعیت‌های انسانی را تقلیل نمی‌دهد.

داستایوفسکی هرگز در هیچ جای آثارش به توضیح اوصاف ظاهری شخصیت‌هایش دست نمی‌زند. توصیف‌های میخکوب‌کننده او از فضاسازی‌های دقیقش به‌دست می‌آید. جزئیات احوال قهرمان‌هایش را چنان ترسیم می‌کند که هر خواننده‌ای با «راسکولنیکف» احساس نزدیکی پیدا کند. حتی خواننده می‌تواند پیرزن نزول‌خوار مقتول را هم درک کند. یا سونیا که نماینده تسلیم‌شدگان در برابر شیطان است و هم‌هنگام روح بزرگ و شریفی دارد و درنهایت دست‌گیر راسکولنیکف برای توبه و بازگشت می‌شود. مخاطب داستایوفسکی نیک می‌بیند که گرچه انسان مطلقا درستکار و بدکار در داستان وجود ندارد، اما خیر و شر و حق و ظلم، حقایقی غیرقابل انکارند. در وجود هر انسانی میل به گناه به‌قدری هست که می‌تواند پیرزنی رباخوار شود و از سوی دیگر میل به بازگشت به فطرت پاک آنچنان هست که می‌تواند سونیا را از روسپی‌گری بازگرداند.

داستایوفسکی در «جنایت و مکافات» توجیه‌گر شرایط و تاییدکننده راسکولنیکف نیست و ابدا مخاطبش را به این نتیجه سخیف نمی‌رساند که فقر طبیعتا به بزه و حتی جنایت منتج می‌شود و با این تفسیر دیگر گناهی متوجه فقرا نیست. از سوی دیگر، داستایوفسکی از موضع دانای‌کل و تحقیرآمیز نیز به راسکولنیکف نمی‌نگرد و همین هم‌دلی با اوست که تا اعماق ذهن مخاطب نفوذ می‌کند و این پرسش را در وجود هر خواننده‌ای برمی‌انگیزد که به‌راستی جنایت اصلی چیست و مکافات حقیقی کدام است؟

مهم‌ترین تاثیر داستایوفسکی، بر متفکران اگزیستانسیالیسم و پست‌مدرن خصوصا بر نیچه است. نیچه نوشته است آنچه از علم‌النفس و روانکاوی آموخته از داستایوفسکی است. داستایوفسکی اولین کسی است که روانکاوی جدید و تحلیل ذهن ناخودآگاه را وارد رمان کرده است.

رمان‌های روسی تجسم ایده نهیلیسم هستند. نهیلیسم پدیده‌ای‌ است تاریخی که در بستری از امکانات و ضرورت‌ها آشکار شده، پنهان شده و خود را دوباره بازتولید کرده و با تغییر شکل، دوباره سر برمی‌آورد. داستایوفسکی این نهیلیسم پدیداری را با مهارت، تجسم می‌بخشد و برای مقابله با این بحران وجودی، ایده بازگشت بشر به موقعیت «ایمان به خدا» و «مسئولیت در برابر خاک و انسانیت» را در رمان‌هایش به‌ویژه «جنایت و مکافات» به‌عنوان تنها راه مقاومت در برابر نهیلیسم فزاینده، مطرح می‌کند.

به تعبیر اول، نهیلیسم در نگاه داستایوفسکی، فروپاشی وضعیت ایمان است. انسان در مواجهه با رنج، در موقعیت‌هایی که دچار اضطراب وجودی می‌شود، ایمانش را از دست می‌دهد. «هرکس باید بتواند به جایی پناه آورد. چون مواردی پیش می‌آید که حتما لازم است انسان بتواند به یک‌جا... به هر کجا باشد، برود.» سونیای داستان همان تیپ معروف روسپی مقدس نیست بلکه گرچه به رنج‌های زندگی تن داده اما در پایان، ضمن پذیرش تناقض‌های وجودی انسان، ایمان از دست رفته‌اش را باز می‌یابد و به قدرتی درونی مسلط می‌شود تا جایی که قهرمان داستان را با اتکا به ایمان خویش، به اوج می‌رساند. تفاوت سونیا با روسپیانی که پیش از او در داستان‌های زیادی آمده بودند و تنها وضع موجود را بهانه عمل خود کرده بودند، این بود که سونیا به ندای وجدان خود پاسخ داد و مسئولیت انتخاب‌هایش را به گردن گرفت. یکی از نقاط اوج داستان هم شاید همین باشد که قهرمان داستایوفسکی، واسطه بازگشت سونیا به ایمان از دست رفته اوست در حالی که خود راسکولنیکف بدون یاری عشق و ایمان سونیا، قادر به انتخاب نهایی نیست. داستایوفسکی این موقعیت دیالکتیکی میان راسکولنیکف و سونیا را آنچنان شرح و بسط داده که در پایان هم به وضوح نمی‌توان یقین داشت راسکولنیکف چه نسبتی با و چه نگاهی به سونیا دارد.

داستایوفسکی بر خلاف تولستوی، بحران انسان معاصر را بعد از بی‌ایمانی، در انزوای از جهان می‌داند. به تعبیر دیگر به‌نوعی «بی‌مسئولیتی انسان در قبال خود و دیگری» را عامل سطح بالایی از خودبیگانگی و نهایتا خالی‌شدن زندگی از معنا می‌داند. اینجا دیگر نه با اشکالی از ایمان فردی و وجودی بلکه با صورتی از «زندگی جمعی» و «زیست‌جهان» و «تجربه عمومی و همگانی» تجسم پیدا می‌کند. تولستوی راه نجات را در بازگشت به روستا و طبیعت و ترک شهر می‌دید اما داستایوفسکی حتی «برادران کارامازوف» را نیز در پاسخ به «پدران و پسران» نوشته است.

نیچه بعدها با الهامی که از داستایوفسکی می‌گیرد، اعلام می‌کند «ارزش‌های متافیزیکی با بنیادی غایی و محکم و غیر تاریخی و بری از تناقض» از بین رفته‌اند و نه همه ارزش‌ها! درک این امر ما را به تفسیر موجهی از فلسفه نیچه و داستایوفسکی رهنمون می‌سازد.

اینجا آنچه اتفاق می‌افتد با ادبیات ژیل دلوز، پذیرش نوعی «رخداد» است. دلوز نیز به تأسی از داستایوفسکی معتقد است: ما باید لایق آنچه بر ما رخ می‌دهد باشیم. داستایوفسکی در نامه‌هایش به این نکته تصریح کرده است: خدا باشد یا نباشد، انسان ناگزیر است از «پذیرش رنج مسئولیت تکامل خویش»! انسان باید شایسته رنج‌هایش باشد...

تعبیر فلسفی داستان داستایوفسکی در اندیشه پست‌مدرن‌های قرن 20 و ‌بیست‌و‌یکم یعنی انسان باید منشأ رخداد، واقعه یا زندگی باشد نه به‌مثابه «سوژه اسیر واقعه». درک «قاعده بازی سرنوشت»، یا درک «شکاف تناقضات موجود در جهان»، در زبان و در سوژه. ژیژک با همین نگاه است که کارآگاه و روانکاو را متفاوت می‌داند.

داستایوفسکی پدر معنوی همه فلاسفه بعد از خود است. فلسفه داستایوفسکی مرز باریک «خرد-جنون» و «کفر-ایمان» است. انسان در جنایت و مکافات، آبستن خشم و مهر، عقل و عاطفه، شهوت و پرهیزکاری است. و چنین انسانی ا‌ست که با پذیرش مسئولیت، خود را در برابر دیگری (خدا و جهان) معنا می‌بخشد. منظومه ادبی داستایوفسکی سراسر، فلسفه معناداری زندگی است.

نظرات کاربران
تعداد نظرات کاربران : ۰
capcha

خبرهای روزنامه فرهیختگانآخرین اخبار

خبرهای روزنامه فرهیختگانمرتبط ها