• تقویم روزنامه فرهیختگان ۱۰:۰۰ - ۱۳۹۸/۰۲/۱۶
  • نظرات روزنامه فرهیختگان۰
  • 0
  • 0
به بهانه دویست‌و‌یکمین سال تولد کارل مارکس

سوءتفسیرِ «تغییر جهان»

برای پی‌بردن به فلسفه تفسیری مورد نظر مارکس باید دید که او در اندیشه‌های خود از چه کسانی تاثیر گرفته است و چشم‌اندازهای فلسفی و مطالعات وی براساس کدام منابع شکل گرفته‌اند.

سوءتفسیرِ «تغییر جهان»
به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، نام کارل مارکس تداعی‌گر مفاهیمی چون کنش، مبارزه، انقلاب و تغییر است و این کلمات چنان با نام این فیلسوف آلمانی پیوند خورده‌اند که گویی به جزئی از هویت وی تبدیل شده‌اند. مارکس در نوشتار مختصر «تزهایی درباره فوئرباخ» در آخرین تز از تزهای یازده‌گانه‌اش می‌گوید: «فیلسوفان تاکنون به تفسیر جهان پرداخته‌اند، حال آنکه مساله تغییر جهان است».(1) بعدها کسانی از ضرورت تفسیر جهان سخن گفتند و گروهی نیز با تکیه بر آموزه‌های هرمنوتیکی، دوگانه «تفسیر» و «تغییر» را از اساس فاقد اعتبار دانستند. این نوشتار بر آن است تا با نگاهی به خاستگاه دو واژه «تغییر» و «تفسیر» در اندیشه مارکس، تصویر دقیق‌تری را از این مفاهیم ارائه دهد.


  مارکس دقیقا چه گفته بود؟

جای تعجب است که اکثر کسانی که به شرح یا نقد جمله نقل شده از مارکس پرداخته‌اند، برداشت‌های نادرستی از مفهوم آن داشته‌اند. برخی این جمله را در «رد نظریه‌پردازی» معنا کرده‌اند و برخی دیگر نیز با استناد به این جمله، اصالت را به «تغییر» داده‌اند و نه «تفسیر» و پنداشته‌اند که مارکس از پس گفته خود، به‌دنبال ازهم‌گسستن بنیان فلسفه بوده است. نوشته‌های دیگری که به‌دنبال این برداشت نادرست و در شرح این جمله، به تقابل یا تلازم دو مقوله تفسیر و تغییر پرداخته‌اند، نیز عمدتا ریشه در همین برداشت‌های نادرست دارد. روشن است که مارکس با این جمله، فلاسفه را به کاری جدید فرا می‌خواند؛ یعنی تغییر جهان و این دعوت به منزله آن نیست که تفسیر جهان امری بیهوده است یا پرداخت فلسفی به جهان کارایی ندارد؛ بلکه فراخوانی است از فلاسفه که قدرت تبیین خود را معطوف به تغییر به‌کار گیرند که به تبع از آن اصالت فلسفه و اهمیت آن از نگاه مارکس نیز مستفاد می‌شود. بنابراین مارکس نه تفسیر جهان را امری بی‌فایده می‌داند و نه فیلسوفان را بر سبیل باطل؛ بلکه آنان را با همان قدرت اندیشه‌ورزی خود، به تغییر جهان فرا می‌خواند و از آنان می‌خواهد که به‌جای ارائه «تبیین معطوف به گذشته»، «تبیینی معطوف به آینده» ارائه دهند.

  نگرش مارکس به جهان چگونه شکل گرفت؟

بیش از آنکه جمله نقل شده از مارکس مهم باشد، توجه به خاستگاه این جمله مهم است؛ به بیان دیگر جای طرح این پرسش است که مارکس چه نوع فلسفه‌ای را تفسیر می‌دانست و کدام فلاسفه را مفسر؟ سپس باید پرسید که چرا فیلسوفان از سوی وی به تغییر جهان دعوت شدند؟ مفهوم تغییر از نظر مارکس چه بود و او با این دعوت سعی داشت چه چیزهایی را به ما بگوید؟ درنهایت نیز باید بر این سوال تامل کرد که اساسا کارکردهای فلسفه چیست و تا چه حد می‌تواند منشا تغییر باشد؟ این نوشتار البته قصد ندارد به همه این پرسش‌ها بپردازد و تنها به‌صورت مختصر درباره پرسش‌های اول و دوم سخن خواهد رفت.

برای پی‌بردن به فلسفه تفسیری مورد نظر مارکس باید دید که او در اندیشه‌های خود از چه کسانی تاثیر گرفته است و چشم‌اندازهای فلسفی و مطالعات وی براساس کدام منابع شکل گرفته‌اند. در شکل‌گیری نگرش مارکس، بدون تردید تحصیلات دانشگاهی او در رشته‌های تاریخ و فلسفه، سهم بسزایی داشته است. خوب است بدانیم که نوشتار تزهایی درباره فوئرباخ در سال 1845 نوشته شده است. بنابراین باید در اتفاقات زندگانی مارکس در همین سال‌ها کاوشی به‌عمل آورد تا دریافت که چه چیزهایی توانسته‌اند بر وی تاثیر بگذارند. البته مارکس تحصیلات خود را از رشته حقوق آغاز کرد و درنهایت با اخذ مدرک دکترای فلسفه به آن پایان داد. اما علاقه‌ای که به ادبیات و فلسفه داشت او را به دانشگاه تازه‌تاسیس برلین کشاند و در آنجا درکنار اساتید برجسته به مطالعاتش در حوزه دین، اخلاق، فلسفه و سیاست ادامه داد. موضوع رساله دکتری مارکس (تفاوت‌های فلسفه‌ طبیعت دموکریت و اپیکور)(2) که در بازه سال‌های 1838 تا 1841 مشغول به انجامش بوده است، تسلط او به اندیشه‌های فلاسفه یونان باستان را به‌خوبی نشان می‌دهد. اپیکور یکی از شخصیت‌هایی بود که مارکس به او علاقه زیادی داشت؛ به همین خاطر در شرح اندیشه‌های او زیاد می‌نوشت، به‌گونه‌ای که یادداشت‌هایش در این باره، به هفت دفتر رسید. مقصود مارکس از این یادداشت‌ها تنها معرفی اپیکور نبود، بلکه سعی داشت درباره دیگر فلاسفه عصر باستان نیز قلم بزند و با تدوین مجموعه‌ای عظیم درباره فلسفه یونان باستان، مجموعه‌ای ارزنده را برای مخاطبان علاقه‌مند فراهم آورد. مارکس در مقدمه رساله دکترایش عنوان می‌کند که می‌خواهد یکی از گره‌های کور تاریخ فلسفه را باز کند. به‌زعم او، این گره کور همان تمایزات بین فلسفه دموکریت و اپیکور بود. مارکس در آن مقطع، حجم قابل ملاحظه‌ای از کتاب‌های مهم فلاسفه و شرح آنها را خوانده بود و در رساله دکترایش هم سعی داشت با تکیه بر مطالعات و یافته‌هایش، تصویر دقیق‌تری را از طبیعت و قوانین هستی را براساس نظریات اپیکور ارائه دهد. شالوده فیزیکی ذهن مارکس و پیوند آن با فلسفه را در همین رساله به‌وضوح می‌توان پیدا کرد. دموکریت نخستین کسی بود که از چیزی به نام اتم سخن گفت و می‌پنداشت که حرکت اتم‌ها ناگزیر در مسیرهایی معین صورت می‌گیرد؛ از این‌رو به‌نوعی جبر در ارتباط با حرکت اتم‌ها اعتقاد داشت. مارکس با خود فکر می‌کرد جبری که از اتم آغاز شود، در تمام ذرات عالم انسانی نیز جریان خواهد یافت و درنتیجه، انسان از خود هیچ اختیاری نخواهد داشت. اما اپیکور چیز دیگری می‌گفت؛ او معتقد به حرکت تصادفی اتم‌ها بود و از انحرافی که گاه در مسیرشان به‌وجود می‌آمد، نوعی حرکت تصادفی را استنتاج کرده بود. این باور بیشتر مورد قبول مارکس واقع شد و همین انحراف اتم از حرکتش، نقطه آغازین شکل‌گیری مفهوم انحراف از مسیر جبری تاریخ در اندیشه مارکس بود.(3) در جهان‌بینی اپیکور، «انسان» نقش فعال‌تری داشت و همین نکته مورد خوشایند مارکس واقع شده بود. ارتباطی که مارکس بین فیزیک اپیکور و روابط حاکم بر جهان هستی برقرار کرد، به ارائه تحلیل‌هایی فلسفی انجامید؛ بنابراین عجیب نبود او زمانی که از اتفاقات فیزیکی صحبت می‌کرد، به قوانین حاکم بر هستی و حتی رخدادها و تحولات سرشت انسانی توجه داشت. نگاه مارکس از فیزیک آغاز می‌شود، به فلسفه پل می‌زند و درنهایت سر از انسان‌شناسی و هستی‌شناسی درمی‌آورد. جنس تحلیل‌های مارکس بیشتر از آنکه علمی باشند، فلسفی‌ هستند و نطفه اصلی مفهوم «تغییر» و «اراده در جهت تغییر» از همین زمان در نظریات مارکس به‌صورت جدی شکل گرفت.

  مخاطب اصلی مارکس کسی جز خودش نیست!

دو واژه «تغییر» و «تفسیر» در اندیشه مارکس قبل از هرچیز با تحول درونی خود او معنا می‌شود؛ مارکس جوان از سال 1845 در نتیجه یافته‌های رساله دکتری خود و نیز به‌دنبال بحث و اختلاف نظرهایش با شیفتگان هگل، رسالت خود را در جای دیگری جست‌وجو می‌کند و به‌این‌ترتیب با نوشتن 11 تز درباره فوئرباخ و نظراتش، پای به عرصه جدیدی می‌گذارد. این تزها درحقیقت اسکلت‌بندی کتاب «ایدئولوژی آلمانی» را تشکیل می‌دهند؛ مارکس و دوست صمیمی‌اش انگلس در این کتاب به نظرات برخی هم‌عصران‌شان از جمله «لودویگ اندریاس فوئرباخ»، «ماکس اشترنر»، «دیوید اشتراوس» و «برونو باور» نقدهای جدی وارد کرده بودند. اگرچه این کتاب مشترک مارکس و انگلس تا سال‌ها پس از مرگ‌شان منتشر نشد، اما بحث‌هایی که این دو با نسل اول از متاثران هگل داشتند، به‌زودی نظریات هگلی‌های جوان را به حاشیه‌ راند و مقدمه‌ای برای ورود نسل دوم هگلی‌ها شد که خود مارکس نیز جزء همین نسل به‌شمار می‌رفت. مقطع بین سال‌های 1941 تا 1945 برهه‌ای حساس از زندگی مارکس است که خمیرمایه اندیشه وی با تکیه بر مطالعات پیشین، در این سال‌ها تکوین می‌یابد. در این سال‌ها مارکس که در ردیف متاثران از هگل قرار گرفته بود و به خود او نیز نقدهایی را وارد می‌ساخت، به‌جای اینکه بخواهد به فلسفه یونان فکر کند و به تشریح نظریات فلاسفه عصر باستان بپردازد، آنها را به دست‌مایه‌ای برای حرکت رو به جلوی فلسفه خود تبدیل می‌کند و سنگ بنای تفکراتش را بر نظریه‌پردازی درباره مسیر تاریخ و تشریح چرایی و چگونگی تحولات جامعه بنا می‌نهد. قائل‌شدن به دوگانه تفسیر-تغییر در اندیشه مارکس به‌گونه‌ای که این دو واژه در برابر هم قرار بگیرند، از اساس پنداری موهوم است. چه آن که هیچ یک از این دو از هم جدا نیستند و کارل مارکس نیز اگرچه در مظان اتهام تقلیل‌گرایی قرار گرفته، اما در این حد ساده‌اندیش نبود که بخواهد این دو را از هم تفکیک کند. گواهی بر این مدعا واژه یونانی «پراکسیس»(4) است که در مفهوم، به کنش رو به جلو یا کنش هدفمند توجه دارد و روح نظریات مارکس به‌شمار می‌رود. مراد مارکس از «تفسیر»، نوعی اندیشه‌ورزی است که حالت انفعال دارد و تنها به تشریح وقایع پیشین می‌پردازد، بی‌آنکه از پس آنها سرنخی را دنبال کند و بخواهد به‌نتایج جدید دست پیدا کند. ویلهلم دیلتای بر آن است که در علوم‌انسانی آنچه مورد مداقه و فهم قرار می‌گیرد، آفرینش‌های انسانی است؛ یعنی هرآنچه که انسان خلق کرده و رقم زده است.(5) مارکس نیز همین عقیده را دارد، اما نقطه اصلی تمایز «تفسیر» از «تغییر» در اندیشه مارکس، چیستی این «فهم» و چرایی آن است؛ شاید مخاطب آگاه با خود بیندیشد که به‌هرحال هر فهمی که در جهان اتفاق بیفتد، مقدمه‌ای بر تغییر است؛ این گزاره البته درست است اما چیزی که مارکس به‌دنبال آن است، پیوستگی میان نظر و عمل است و از اینکه هرگونه وقفه‌ای در چرخه فهم و عمل ایجاد شود، گریزان است.

پی‌نوشت‌ها:
1. Frederick Engels, Ludwig Feuerbach and the End of Classical German Philosophy, Foreign Languages Press, p 65.
2. The Difference Between the Democritean and Epicurean Philosophy of Nature
3. کارل مارکس، رساله دکترای فلسفه، ترجمه عبادیان‌-قاضی‌مرادی، نشر اختران، مقدمه کتاب.
4. praxis
5. ریچارد ا. پالمر، علم هرمنوتیک، ترجمه محمدسعید حنایی‌کاشانی، هرمس، صص ۱۲۰-116.

 

* نویسنده : علی کاکا روزنامه‌نگار

نظرات کاربران
تعداد نظرات کاربران : ۰
capcha

خبرهای روزنامه فرهیختگانآخرین اخبار

خبرهای روزنامه فرهیختگانمرتبط ها